دلایل تنهایی مولا

دلایل تنهایی امیرمؤمنان حضرت علی علیه السلام
اميرالمومنين علیه السلام در خطبه شقشقیه در مورد بیعت مردم می فرمایند:"روز بيعت، فراوانى مردم چون يالهاى پرپشت كفتار بود، از هر طرف مرا احاطه كردند، تا آنكه نزديك بود حسن و حسين لگدمال گردند، و رداى من از دو طرف پاره شد، مردم چون گله هاى انبوه گوسفند مرا در ميان گرفتند، اما آنگاه كه بپا خواستم و حكومت را به دست گرفتم، جمعى پيمان شكستند، و گروهى از اطاعت من سر باز زده، از دين خارج شدند، و برخى از اطاعت حق سر برتافتند."
حال پرسش بنیادین این است که فاصله گرفتن مردم از علی علیه السلام آن هم بدان گستردگی، در زمانی که به واقع چندان طولانی نبوده(از زمان بیعت مردم پس از مرگ عثمان تا پیمان شکنی آنها تا شهادت حضرت)، به چه دلیل بوده است؟
چرا حضرت علیه السلام عملاً نتوانستند، حمایت گسترده ی مردم را از حکومت، حفظ کنند؟
پاسخ این سوالات را می توان در چند بخش خلاصه کرد:

(1)تضاد خواست ها
نخستین دلیل فاصله گرفتن مردم از امام علی علیه اسلام تفاوت بنیادین دو گونه نگاه به حکومت بود، به واقع این دو نگاه، تضادی اصولی در انگیزه ها و هدف ها داشت. بخش عظیمی از مردمِ شرکت کننده در خیزش،علیه عثمان در پی بازگرداندن جامعه به سیره و سنت نبوی نبودند، آنان برای حکمیت یافتن ارزش های اصیل اسلام، شمشیر نمی زدند، برای آن ها، هدف از برچیدن بساط عثمان و بیعت با علی علیه السلام به واقع، گشودن این گره و حل این مشکل بود که عثمان فقط هوای فامیل و دوستان خود را داشت و بقیه مردم از سفره ی بیت المال جز اندکی بهره نداشتند. گرچه در شعار، چیز دیگری می گفتند، اما امام علیه السلام بعد از آن همه اصرار مردم زمام خلافت را به دست گرفتند، تا مگر حقی را بازستانند و جامعه را به سیره و سنت نبوی بازگردانند... وقتی مردمان پافشاری علی علیه السلام را در پیاده شدن اسلام واقعی دیدند و نا همسویی خود را با این اهداف یافتند، از جمع خواستاران علی علیه السلام بیرون رفتند و از حمایت علی علیه السلام سرباز زدند.
(2)خیانت خواص و پیروی عوام از آنان
امام علی علیه السلام این فضای ملال آور را بدین سان ترسیم کرده است:
"مردم سه دسته اند: عالم ربانی، آموزنده ای که در راه رستگاری است، و فرومایگانی به هر سو رونده که در پی هر بانگی و با هر باد، به هر سو می روند؛ نه از روشنی دانش، بهره می گیرند، و نه به سوی پناهگاهی استوار می شتابند."
برای علی علیه السلام رنج آور بود که بخش عظیمی از مردم معاصر او، در گروه سوم، جای داشتند. امیرمؤمنان، با توده ای عظیم روبرو بودند، که نه اهل تشخیص بودند و نه در راه تحقیق.
امام علیه السلام در یک سخنرانی طولانی در ماه های آخر حکومت خود به صورت مفصل در برابر همه ی مردم حرف دل باز گفت و بدین گونه، حجّت را بر همگان تمام کرد. این سخنرانی به خطبه ی قاصعه معروف شده و پس از جنگ نهروان ایراد شده است:
با نخبگان: پس آتش عصبیت را که در دل هایتان نهفته است، خاموش سازید و کینه های جاهلیت را براندازید که این، از آفت های شیطان و نخوت او و انگیزش های وی و افسونِ دمیدن های اوست، تکیه کنید بر نهادن فروتنی بر سرهای خویش و دور افکندن گردن فرازی به زیر پاها، و فروآوردن تکبّر از گردن هاتان.
هشدار به عوام: هان! بترسید! بترسید از پیروی مهتران و بزرگانتان که به گوهر خود نازیدند و نژاد خویش، برتر دیدند. پس آنان، پایه های عصبیت اند و ستون های فتنه اند... آنان، پایه های فسق اند و ملازمِ بریدن از پدر و مادر، و شیطان، آنان را مرکب گم راهی و سپاهی که بدیشان بر مردمان صولت یابد، برگزیدند.
خطر ترک امر به معروف و نهی از منکر: از نگاه امام علی علیه السلام یکی از عوامل اصلی تداوم انقلاب، امر به معروف و نهی از منکر است. اقامه ی همه ی ارزش های اسلامی و انسانی، ارتباط مستقیم با این فریضه دارد.
امام علیه السلام (در میزان الحکمه) می فرمایند: ای مردم! خداوند به شما می گوید: به خوبی فرمان دهید و از زشتی باز دارید، پیش از آنکه دعا کنید و دعایتان را مستجاب نکنم و از من بخواهید و به شما نبخشم و از من یاری طلبید و یاری تان نرسانم.
(3)عدالت در توزیع
درالغارات از ربیعه و عماره چنین گزارش شده است: گروهی از یاران علی علیه السلام نزد او رفتند و گفتند: ای امیرمؤمنان، این ثروت ها را به اشراف و بزرگان عرب ببخش و و قریش را بر آزاد شده های غیر عرب برتری ده و نیز به آنهایی را که از گریختن و مخالفتشان هراس داری، بیشتر ده.
[ربیعه] گوید: آنان، این سخن را از آن جهت می گفتند که معاویه، با آنان که به سویش می رفتند، چنین می کرد.
علی علیه السلام به آنان فرمود: آیا مرا فرمان می دهید که پیروزی را با ستم بجویم؟
به خدا سوگند، تا خورشید طلوع می کند و ستاره ای در آسمان می درخشد، چنین نکنم. به خدا سوگند، اگر این ثروت ها از آنِ من بود، به برابری میانشان رفتار می کردم، چه رسد که اینها اموال عمومی است!!!
(4)اجتناب از ابزارهای نا مشروع در اجرای فرمان
جامعه ای که امام علی علیه السلام بر آن حکومت می کند، چگونه جامعه ای ست؟
25 سال ، بر جامعه ی آن روز، کسانی دیگر حکومت کرده اند، حکومت هایی که به ویژه در سال های پایانی با سرکشی ها، انتقادها و رویارویی ها روبرو بوده اند و آن گاه، در برابر آنها، خشونت ها، برخوردهای تند، سیاست کردن ها و زندان، شکنجه ، اعدام و تبعید، به کار رفته است.
امام علی علیه السلام چه کند؟ شگفت آور اینکه توده مردمِ شام، بدون اینکه از معاویه چیزی دریافت کنند، تنها با سیاست تزویر، تطمیع و تهدید، بدون چون و چرا از او اطاعت می کردند، اما توده ی مردم کوفه، با اینکه در کنار امام علی علیه السلام از منافع مادی بی بهره نبودند، فرمان نمی بردند، به دیگر سخن اگر این پرسش را در پیش دید حضرت بنهید که: چرا مردم تنهایت گذاشتند؟ امام علیه السلام در پاسخ می گوید: من حاضر نبودم با زبان شمشیر، آنان را به فرمانبری وادارم.
آنان نیز متأسفانه به لحاظ فرهنگی و ساخت اجتماعی و شیوه هایی که بر آنها رفته بود و بدانها خو گرفته بودند، چنان نبودند که ارج و عظمت این راه را بفهمند و بدان گردن نهند.
امام علیه السلام بر این باور بود که با خشونت، مشکل حکومت به گونه ای زود گذر، حل می شود اما آن حاکمیت و حکومت، دیگر علوی نخواهد بود. امام علیه السلام می فرمایند:
می دانم آنچه شما را اصلاح می کند، شمشیر است، ولی من اصلاح شما را با تباه کردن خویش نمی جویم، لیکن پس از من، حکومتی خشن بر شما مسلط خواهد گردید.
در کتاب ربیع الابرارداریم که،حضرت می فرمایند: اصلاح نمی کند شما را- ای مردمان عراق- مگر کسی که خوارتان کند. و خداوند نیز آنها را خوار گرداند. سی و چهار سال پس از شهادت امام علی علیه السلام پیشگویی آن بزرگوار درباره ی کوفیان، به روشنی تحقق یافت.
(5)عوامل جنبی
الف- شبهه ی جنگ با اهل قبله: چنین بود که پیامبر صلی ا... علیه و آله و سلم- که در آینه ی زمان، این حوادث را می دید و چگونگی آنها را پیش بینی کرده بود، از یک سو این نبردها را قتالِ بر مبنای تأویل قرآن می دانست و از سوی دیگر، بر دشواری آنها تأکید کرده بود.
جنگ با اهل قبله، برای تنگ اندیشان، دغدغه ی ایمانی ایجاد می کرد آنان به درستی نمی توانستند تصمیم بگیرند و از این رو، از همراهی باز می ایستادند.
چنین بود که از همان آغاز، چهره های به ظاهر موجهی مانند: سعدبن ابی وقاص، اسامه بن زید و عبدا... بن عمر از همراهی با علی علیه السلام تن زدند.
امام علیه السلام در آغازِ آشکار شدن فتنه ها و ناچار شدن برای جنگ با فتنه آفرینان فرمود: درِنبرد میان شما و اهل قبله گشوده شده، این عَلم را بر ندارد، مگر آن کسی که بینا و شکیبا و آگاه به جایگاه حق است.
پس بدانچه شما را فرمان داده اند، روی آرید، و از آنچه شما را بازداشته اند، دست بدارید و تا چیزی را آشکارا ندانید، شتاب میاورید، چرا که ما را در آنچه نا خوش می دارید، راه دیگری نیز هست.
ب- خستگی رزم آوران از جنگ بدون غنیمت: سربازان در دوران زمامداری خلفا، به کسب غنایم در جنگ و بهره وری از آن غنایم، به ویژه در جنگ های فارس و روم، عادت کرده بودند، اکنون حضرت علی علیه السلام از آغازین روزهای نبرد، از سربازان می خواستند که به اموال مردمان، دست درازی نکنند و بدانند در آنچه که در اوج جنگ به دست آورند، حق تصرف ندارند، بنابراین، پذیرفتن جنگ بدون غنایم، برای مردمی که هنوز عادات جاهلیت و غارت و خون ریزی را ترک نکرده بودند، سخت و دشوار بود.
ج- از دست دادن یاران بر جسته: اما علیه السلام فرمودند: کجایند برادران من که راه حق پیمودند و بر حقیقت از دنیا رفتند؟ کجاست عمار؟ کجاست پسر تیّهان (مالک بن تیهان انصاری که در صفین شهید شد) و کجاست ذوالشهادتین: (خُذَیمه بن ثابت انصاری که در بدر و جنگ های دیگر شرکت داشت و در صفین به شهادت رسید) و کجایند همانند آن ها؟آنها که با یکدیگر پیمان مرگ بستند و سرهایشان نزد فاجران برده شد.
اوج قدرت رهبری در اوج تنهایی
نکته بسیار مهم
اسناد تاریخی نشان می دهد که علی علیه السلام در دوران تنهایی، بالاترین، نیرومندترین و شکوهمندترین رهبری را به ظهور رسانده است. حکومت ایشان ، مثال شیوایی بود در تاریخ بشریت که هنوز هم عدالت علی، ساده زیستی علی ، استفاده نا به جا نکردن از بیت المال علی، بر سر زبان هاست.
از این رو آنگاه که می گوئیم علی علیه السلام تنها ماند، نباید چنین بپنداریم که او با آن همه نافرمانی ها، درد گذاری ها و گله مندی ها، خانه نشین شد، یا صحنه را رها کرد، و یا در ماه های پایانی حکومت، علناً قدرت رهبری و توان مدیریت جامعه را از دست داد و تا هنگامه ی شهادت، تنها به دردگذاری گله مندی از نافرمانی ها و عدم حمایت مردمان و سستی نخبگان، بسنده کرد. هرگز!
متون تاریخی و اسناد فراوان گزارش دهنده ی سیره ی علوی، نشان دهنده ی آن است که پر تلاش ترین و سختکوشانه ترین دوره از روزگار حکومت علی علیه السلام روزگار تنهایی اوست. هرگز بر قهرمان بی بدیل صحنه های نبرد و چیره دست ترین چهره ی گرودنه های سختی و دشواری، یأس حاکم نشد، یک تنه خلأها را پر کرد سخن گفت، حماسه ها سرود و راهی که در روز اول حکومت اعلام کرده بود، تا آخرین لحظه ی زندگی ادامه داد و دمی آرام نگرفت و فارغ ننشست.

حضرت علی ع

وجود مقدس امیرالمومنین
در جلد ششم و هفتم بحارالانوار ، باب خلقت حضرت خاتم الانبیا، مطالبی را که عرض می کنم خواهید دید.
شاعر میگوید : رَخش میابد همی رستم کشد
راکب و مرکب از حیث نیرو و استعداد و لیاقت باید باهم متناسب باشند. یک مرد جنگی که می خواهد به میدان برود و با دلیران جنگ کند، او قاطر لنگ که به دردش نمی خورد، او یک اسب قوی هیکل که از این کوه به ان کوه پرش کند می خواهد. بدن مرکوب (اسب) و روح راکب(سوارکار) است که باید تناسب داشته باشد.
همین گونه، خدای متعال یک روح نورانی که مشتقی از نور و عظمت خدا است، یک روح نورانی که سرچشمه انبیا و مرسلین است، برای یک بدن خاص نیز قرار داده است.
بدن ما چون با ما محشور و معاشر است، باید یک سنخیتی هم با ما داشته باشد، بدنی باشد که با چشم ما دیده شود و با دست ما لمس شود و سیری و گرسنگی و خواب و بیداری و غیره، باید داشته باشد، که متناسب با آن روح عظیمی که برآن سوار می شود باشد، یعنی یک بدن متناسب با روح ما . حال بدن ما از کجا سرچشمه میگیرد؟
ما بدنمان محصول نان و پنیر و گوشت و مرغ وغیره است که این غذا خون می شود، در بدن پدر و مادر که بعدا منی می شود و بچه در بدن مادر شکل میگیرد. این ماده بدن ماست، بدن ما مولود اغذیه این عالم و اجساد این عالم است.
اما بدن معصومین، این بدن های معمولی، نمی تواند شامل آن روح های بزرگ شود، این بدن استعداد این را ندارد که فرهنگ آن روح بزرگ را به مقام عمل برساند، این روح باید یک بدن متناسب با خودش داشته باشد، که ظرف آن شود، مثلا شربت به لیمو را در یک لیوان کریستال می ریزند نه در ظرف و کاسه کثیف و گِلی.
ارواح مقدسه ای که در بدن ها وارد می شود، همینطور است،مثلا بدن بنده، لیاقت ندارد روح بزرگ امیرالمومنین علیه السلام سوارش شود . بدن امیر المومنین بسیار بزرگتر از بدن من است، پس بدن ها و روح ها باید متناسب باشد . بدن های مقدس معصومین، ماده اش غیر از این عالم و از عالم ملکوت است.
توضیح بیشتر این که ،ما دو عالم داریم:
1- عالم ملک، همین عالم اجسام که در ان زندگی میکنیم و با چشمها میبینیم. این عالم تیرگی و ظلمت است وعالم فنا وابتذال است و در این عالم حیات معنای حقیقی ندارد ، نورانیت معنای حقیقی ندارد، عالم مرگ است .پیر مردها جوانیتان کجاست؟ مُرد؟ ماه گذشته کو؟ مرد؟ فردا کو؟ نیامده است؟ گذشته و اینده هم مرگ است.
پس حیات دنیا مرگ است، حیات دنیا لهو ولعب است، که کُنه حیات دنیا دین است وجای ظلمت وتاریکی است.
دنیا دار افتراق(جدایی) است، هر جزیی از جزء دیگرش جدا است ،دنیا دارعجز و ناتوانی است، مثلا نمرود، که یک پشه او را از پا در اورد،دنیا جایی است که بزرگترین قدرتش را، پشه ای کوچک از بین میبرد.
2 -عالم ملکوت که بر خلاف ملک است، عالم نورانیت و لطافت وثروت است، در عالم ملکوت علم و ثروت و نورانیت می جوشد. عالمی است که عالَم حیات است.
بدن های مقدسه معصومین ما از حضرت خاتم النبیا (صلی الله علیه و آله و سلم) تا وجود اعلی حضرت مهدی (عج) ،همه 14 معصوم، آن بدنی راکه حامل روح ولایتی است، آن بدن ماده ی این بزرگواران، از عالم ملکوت است که زینت علیین دارد .
مثلا حضرت زهرا (سلام الله علیها)که مادر یازده امام است و دیگر ائمه با مادرشان، سنخیت روحی و معنوی دارند، حضرت زهرا ماده بدنی اش از آن عالم است،از ملکوت است، سیب بهشتی، میوه درخت طوبی، خرما و انگور و آب کوثر که پیغمبر خورد، ماده بدن نورانی حضرت زهراست. پس بدن مقدس حضرت از این خوراکیهامنعقد شده .
جنس نقل و انتقال ائمه که از جنس نقل وانتقال ما نیست .آب بسیار عالی شیرین وگوارای لطیف را که از داخل نهرهای کثیف عبور نمیدهند، آبی که تصفیه می شود را از لوله های پاک عبورمیدهند. امیرالمومنین هم همینطور است، بدن مقدس امیرالمومنین، آن بدن اصلی که عوارض این عالم را هم در بدن ملکی گرفته، ماده اش از عالم دیگر است. آن ماده را ابوطالب خورد، ابوطالب تا مسلمان نباشد که لیاقت خوردن آن ماده را ندارد.
این مزخرفات که سنی ها میگویند که ابو طالب مسلمان نبوده چیست؟ اگر نبوده چگونه در برابر اون همه مشرکِ جاهلِ عرب، از پیامبر محافظت می کرده؟
حضرت ابوطالب مسلمان بود،از 30 سال قبل اخبار ولادت پسرش را داشت، زمانیکه پیامبر متولد شد، به ابوطالب خبر دادند که یتیم برادرت عبدالله که با ابوطالب از پدر ومادر یکی بودند( ولی با عباس نه)متولد شده است.
خبر را به فاطمه بنت اسد عیال ابوطالب دادند. حضرت ابوطالب فرمودند : خانم صبر کن، 30 سال دیگر مانند همین مولد را تو به دنیا خواهی داد با این تفاوت که این پیغمبر است و او نیست.
محال است آن ماده ملکوتی بهشتی در لقاحی که متجنس به کفر است! تناسب ظرف و مظروف لازم است.
حضرت ابوطالب روزی به زُهاد حضرت مسیح بر خورد و مثربن زُهیب که نگاهی به حضرت ابوطالب کرد وسلام و عرض ادب کرد و گفت:من از خدا خواسته ام مرا با ولی از خودش روبه رو کند، خداوند به تو فرزند ارجمندی عطا خواهد کرد که مقام شامخی خواهد داشت.
ابوطالب گفت: دلیلت چیست؟
گفت هر چه میخواهی بخواه تا من حاضر کنم.
ابوطالب گفت یک خوراک برای من حاضرکن.
و او گفت خدایا اگرمن راست میگویم و گفتارم از توست، یک خوراک برسان. و خداوند یک انار ازجنس انارهای بهشتی فرستاد و حضرت ابوطالب انار را خورد، آمد خانه با حضرت فاطمه بنت اسد همبستر شد و یک مقدار ماده بدنی امیرالمومنین تولید شد اما نه تمام ماده.
یک روزی حضرت فاطمه بنت اسد رسید خدمت پیغمبر و دید پیغمبر خرمایی میخورد که بوی آن فضا را معطر کرده.
به حضرت پیغمبر گفت: مادر (که حقیقتا در حق پیغمبر رافتهای مادرانه داشت) گفت مادر، تو خرمایی خوردی به ما نمی دهی؟
حضرت پیغمبر گفت: چشم ولی این خرما شرطی دارد، آن اینکه شهادت به یگانگی خدا واینکه من پیغمبرهستم بدهید و حضرت فاطمه بنت اسد شهادت دادند و خرما راخورد .
فاطمه بنت اسد گفت یکی از اینا هم بده برای عمویت ابوطالب،او هم به شرط قبلی یک خرما به ابوطالب داد.
حضرت ابوطالب شب آمد و دید خانه پراز بوی مشک است و فاطمه بنت اسد جریان خرما را گفت و به شرط، خرما را به حضرت ابوطالب داد، بعد همبستر شدند، تمام بدن نورانی علی ابن ابیطالب منعقد شد در رحم فاطمه بنت اسد ، البته خوراکهای دنیوی خوردند که پوسته آن خوراکها بدن دنیوی شدند که شبیه به ما هستند.
این بدنشان است ان وقت این بدن در رتبه روح ما ، روح ما دَراک است، روح ما لطیف است و هزاران درجه از نور هم لطیف تر است، بدن انها شاعر است، بدنشان نورانی است.
نورانیت روح ائمه آنقدر قوی است که دنیا استعداد تجلی اش را ندارد، این نورانیت بدنشان است، البته بدن علیین شان، امیرالمومنین هم همینطور است به محض اینکه آمد در رحم مادرشان یک نورانیتی از جبین فاطمه بنت اسد نمایان شد.
یکروزی حضرت ابوطالب امدند وبه همسرش گفت اخر فرزندمان علی یک اشوبی درمکه راه می اندازد و خانم پرسید چرا؟
حضرت ابوطالب گفت بچه میرود مکه و کفار را که میبیند بتها را عبادت می کنند، با سنگ میزند بتها را میشکند، بت پرستان که می بینند بتها شکسته شده ،عاقبت جاسوسی می گذارند ومی فهمند که کار علی است و یک جنگ و نزاعی میان قبایلمان در میگیرد.
وقتی ایشان این را گفتند فاطمه بنت اسد گفتند: وقتی این بچه در رحم من بود، من میرفتم خانه کعبه عبادت کنم، وقتی تصادفا نزدیک یک بتی میشدم، دلم به درد میامد و وقتی از بتها دور میشدم دلم خوب میشد.( اینها را علامه مجلسی در جلد 9 بحارالانوار نوشته )
یکی از دعاهای عجیب این است : الذی لم یشرک با لله
علی بن ابیطالب یک صفت خاص دارد که خدا را به ان صفت خواندن کمتر میشود که رد کنند و اجابت نکنند.
علی از ان اولی که قدم به رحم مادرگذاشت و طیبت علیینش تا وقتی که شمس القمر شد، آنی و کمتر از لحظه ای شرک به خدا نیاورد، حتی در رحم مادر، بدن علی بن ابیطالب این بدن است . روزی یک حکیم یونانی امد خدمت حضرت امیر در زمان خلافتش گفت یا امیرالمومنین من یک دوایی دارم که هر کس یک نخود ان را بخورد تقویت میشود اما بیشترش مضر است.
اجازه بده یک نخود به شما بدهم که رنگتان زرد شده است، خوردن امیرالمومنین همان وعرق به پیشانی حضرت همان، حکیم ترسید که حضرت از دنیا برود، مضطرب شد، حضرت امیر فرمود مضطرب نشو، هیچ اثری اینها در من ندارد .
اینها مال بدن علیین انهاست، وقتی می خواهند پرده را بردارند، از بدن خودشان اثاری را که خارق العاده است نمایان میشوند واکثرا این پرده مادیت را بر نمیدارد تا خلق امتحان شوند وگاهی پرده را بر میدارند برای قدرت نماییشان .
این بدن سقوط اولیه اش باید در خانه کعبه باشد، خانه کعبه که شکافته شد، مادرش رفت توی خانه کعبه و علی متولد شد، در محل طیب و طاهر، در جایی که منسوب به خود خداست که بیت الله است .
سالی که امیرالمومنیین متولد شد که سال سی ام ولادت پیغمبر بود، پیامبر فرمود: این سال برای من سال خیر و برکت است، سال ولادت پسر عم من امیرالمومنین است و الطاف غیبی از زیر و بالا به گوش من رسید تا قبل از این سال نداهای غیبی به گوش من نمیرسید و بدلیل ولادت پسر عم من خیری به روی من باز شده.
و در جای دیگر پیامبر فرمودند امشب به برکت ولادت این مولود نداهای غیبی به من رسید برای پیغمبر ولادت امیرالمومنین خیرو برکت است چه برسد به امت.
از ولادت امیرالمومنین کلید غیب باز شد، قبل از ولادت امیرالمومنین قصه کوه حرا نبود، به برکت ولادت علی بن ابی طالب، پیامبر راه کوه حرا را می گرفت ومیرفت انجا و حالت خلصه برای حضرت پیدا میشد .
حالت خلصه و مراقبه برای حضرت پیدا میشد اما نه زیر دست درویش و قطب و از طریق چله نشینی حال تضرع به خدا و توحید از انشب برای پیامبر ما باز شد تا ده سال بعد که مبعوث به رسالت علنی شد و همین علی وقتی متولد شد اولین صورتی که دید صورت مقدس پیغمبر بود اول کسی که بدن علی را گرفت پیغمبر بود .
پیغمبر شیر به دهان علی میکرد .پیغمبر در مهد علی را می خواباند و لالایی میگفت وعلی بن ابیطالب را اهسته اهسته راه می برد، پیغمبر برای علی از پدر مهربانتر بود، از مادر بیشتر به علی رسیدگی میکرد .
علی روی دوش پیغمبر بود و وقتی بزرگتر شد علی را به کوه حرا میبرد، چرا که بایستی موسسه رسالت ختمیه را علی به دوش بگیرد .
از اول ولادتش علی را برای این کارمهیا میکرد و به اسرار غیبیه علی را اشنا کرد و فرمود: علی هر چه را من میبینم تو هم می بینی هر چه را که من میشنوم تو هم میشنوی، جز این که من پیامبرم و تو جانشینم.
حالا این علی باید جانشین پیغمبر باشد یا انکه 26 سال بت می پرستید؟ خلیفه اولی را پیغمبر با خودش به غار بُرد، برای این بود که اگر در مدینه باشد به همه می گوید که پیامبر کجا رفته است؟
خود خدا می گوید "لاینال عهدی للظالمین" و در جای دیگر" ان الشرک لظلم عظیم"، عهد من به ظالمین نمی رسد و همانا شرک ظلم بزرگی است.
علی را رها کردند و به مشرک چسبیدند، حال امت اسلام به کجا رسیده؟

خداوندا مهدی ما را برسان که زمین با حکومت اوست که به حیات واقعی خودش می رسد. انشاءا...

شهادت امام جواد ع

بسم الله الرحمن الرحیم

مـوقـعـيـّت سياسى ، نفوذ اجتماعى و فعاليتهاى گسترده امام جواد عليه السلام از نظر معتصم و دسـت انـدركـاران حـكومت او پنهان نبود. از اين رو، خليفه عباسى پس از استقرار در مسند خلافت و فـراغـت از امـر بـيـعـت مـردم ، بـلافـاصـله بـه سـراغ حـضـرت جـواد علیه السلام رفـت و درصـدد كنترل او برآمد.
احضار امام علیه السلام به بغداد
معتصم طى فرمانى (عبدالملك زَيّات)، حاكم مدينه، از او خواست تا هر چه زودتر امام محمدتقى علیه السلام و همسرش (ام الفضل ) را نزد او بفرستد.
(عبدالملك) پيكى نزد امام علیه السلام فرستاد و آن حضرت را به بغداد اعزام كرد.

امـام جـواد علیه السلام در مـحـرم سـال 220 هـجـرى ـ يعنى همان سالى كه به شهادت رسيد ـ وارد بغداد شد.
مـعـتـصـم بـه ظـاهـر امـام علیه السلام را اكـرام و تـعـظـيـم كـرد و هـدايـايـى بـراى او و (ام الفـضـل ) فـرسـتـاد.ولى در نـهـان كـيـنـه آن حـضـرت را بـه دل داشـت و در انـتـظـار فـرصـتـى بـود تـا همان نقشه اى را درباره او پياده كند كه برادرش ، ماءمون ، نسبت به امام رضا علیه السلام پياده كرده بود. شاهد اين مطلب گفته مسعودى است :
از آن زمـان كـه ابـوجعفر علیه السلام (به دستور معتصم) به عراق بازگشت ، معتصم و جعفر بن ماءمون پيوسته درصدد تدبير و طرح و نقشه قتل او بودند.
اتـخـاذ اين موضع خصمانه گواه اين است كه دستگاه از نفوذ سياسى و موقعيت اجتماعى پيشواى نـهـم علیه السلام در مـيـان اقـشار جامعه سخت بيمناك بوده ، وجود آن حضرت را خطرى جدّى براى حكومت سـتـمـگـرانـه خـود مـى دانـسـتـه اسـت ؛ امـا در آن شـرايـط چـاره اى نمى ديد جز اين كه به همان مـنـظـورهـايـى كـه پـيـشـتـر، مـاءمـون آن حـضرت و پدرش را نزد خود آورد، او را به نزد خويش فراخواند.
نفوذ اجتماعى امام علیه السلام در ميان مردم بخصوص بغداد و مركز خلافت عـبـاسـى در حـد مـردم عـادى مـحـدود نـمـى شـد بـلكـه دل بـرخـى از دولتمردان را نيز تسخير كرده ، آنان را دلباخته حاكم اصلى اسلامى و پيشواى واقعى مسلمانان ساخته بود.
(احـمـد بـن زكـريـّاى صـيـدلانـى) از مـردى از (بـنـى حـنـيـفـه) از اهـالى بـُسـْت و سـَجِسْتان .نقل مى كند كه گفت :
در آغـاز خـلافـت مـعتصم در سفر حجّ با ابوجعفر علیه السلام همراه بودم . روزى كه با هم بر سر سفره نـشسته بوديم و جمعى از درباريان حكومت نيز حضور داشتند، به امام عرض كردم : فدايت شوم ! والى ما مردى است كه دوستدار شما خاندان است . در ديوان او براى من مالياتى مقرّر شده است . اگر صلاح مى دانيد نامه اى براى او بنويسيد و سفارش كنيد كه با من به نيكى رفتار كند.
امام عليه السلام فرمود: من او را نمى شناسم .
عـرض كـردم : هـمـانـطـور كـه گـفـتـم : او از دوسـتـان شـمـا اهل بيت است و دستخط شما براى من مفيد خواهد بود.
امام علیه السلام كاغذى برداشت و نوشت :
(بـِسـم اللّهِ الرَحـْمـنِ الرَحـيـمِ، رسـاننده اين نامه از مذهب و مرام نيكوى تو نزد من ياد كرد؛ همانا عـمـلى بـراى تو سودمند است كه همراه با احسان (به ديگران ) باشد. پس به برادرانت نيكى كـن و بـدان كـه خـدا حـتـى از ذرّه خـردلى هـم از تـو سـؤ ال خواهد كرد).
نامه را نزد والىِ بلاد خود بردم . والى كه از دستخط پيشوايش براى او آگاه شده بود تا دو فـرسـخـى شـهـر بـه استقبال من آمد. نامه را گرفت ، آن را بوسيد و بر ديدگانش نهاد، سپس عـلاوه بـر حـلّ مـشـكـل مـن و حـذف نـامـم از ديـوان مـاليـات ، مـقـدارى پـول بـه صورت مقرّرى براى من و افراد خانواده ام تعيين كرد و پيوسته ـ تا زنده بودم ـ مرا مورد عنايت و بخشش قرار مى داد.
اين داستان بيانگر چند نكته مهمّ است :
1ـ ايـنـكـه آن مـرد، آنـهـم در سطح حاكميّت يك استان تا چه حدّ دوستدار و دلباخته امام جواد علیه السلام بود.
2ـ امام عليه السلام دريافت كه اظهارات آن مرد نسبت به حاكم (سَجِستان) در حضور درباريان ، مـمـكـن اسـت براى وى ايجاد دردسر كند؛ از اين رو فرمود: من او را نمى شناسم . و با اين سخن هرگونه ارتباط بين خود و او را نفى كرد تا به او آسيبى نرسانند.
3ـ امـام عـليـه السـلام در نـامـه خـود نـسـبـت بـه اعـتـقـاد حـاكـم اظـهـار نـظـر نـكـرد، بـلكه تنها نقل قول كرد و در مرحله بعد، هيچ گونه دستور خاصى به او نداد، بلكه تنها به موعظه او و ايـن كـه خـدايـى هـسـت و حـسـابـى ، اكـتـفـا كـرد و بـا ايـن كـار، ذهـنـيـّتـى را كـه از سخنان سؤ ال كـنـنـده بـراى نـيـروهاى حكومتىِ حاضر در مجلس ، نسبت به آن حاكم پيدا شده بود، برطرف كرد و او را از موضع تهمت دور ساخت .
بـدون شـك وجـود چـنين فردى با برخوردارى از چنين موقعيّت و نفوذى حتّى در بين دولتمردان ، نمى توانست از نيرنگ و توطئه معتصم ـ كه جز قدرت و سلطنت به چيز ديگر نمى انديشيد ـ در امان باشد.

زمينه سازى براى شهادت امام علیه السلام
پس از احضار امام عليه السلام به بغداد و تحت نظر قرار گرفتن آن حضرت ، معتصم درصدد اجراى ديگر توطئه هاى خود برآمد.
نخست ، گروهى از وزرا و درباريان را فراخواند و به آنان گفت :
بـه دروغ نـزد من عليه (محمد بن على بن موسى) شهادت دهيد و به صورت كتبى گزارش دهيد كه او قصد خروج عليه حكومت را دارد.
وى ، پس از اجراى مرحله نخست توطئه ، امام عليه السلام را احضار كرد و گفت :
تو مى خواستى عليه من قيام كنى !؟
امام عليه السلام : به خدا سوگند، چيزى از آنچه مى گويى انجام نداده ام .
معتصم : فلانى و فلانى عليه تو گواهى داده اند.
سپس آنان احضار شده گفتند: آرى ، ما اين نامه ها را از برخى غلامان تو به دست آورده ايم . امام عليه السلام كه در تالار پذيرايى نشسته بود دستها را به دعا بلند كرد و عرضه داشت :
(پروردگارا! اگر اينان بر من دروغ مى گويند، آنان را به كيفر برسان ).
نـاگـهان تالار به لرزه درآمد، به گونه اى كه هركدام از آنان از جاى برمى خاست بى درنگ بر زمين مى افتاد.
معتصم ، وحشت زده رو به امام عليه السلام كرد و گفت :
اى فرزند رسول خدا! من از آنچه گفتم پشيمانم ، از خدا بخواه كه اتاق را آرام گرداند.
امـام عـليـه السـلام فـرمـود: بـارالها! آن را آرام گردان ؛ تو مى دانى كه آنان دشمنان تو و من هستند.
با دعاى امام علیه السلام وضع به حال عادى بازگشت .
پيروزى امام جواد عليه السلام و شكست ذلت بار معتصم در اين صحنه توطئه كه خود او تدارك ديـده بـود، بـر خـشـم و كـيـنـه زمـامـدار عـبـّاسـى نـسـبـت بـه فـرزنـد رسول خدا صلّی الله علیه و آله افزود و او را در اجراى توطئه نهايى اش مصمم تر ساخت .

سعايت مزدوران
در هـمـان روزهـا بـرخورد ديگرى بين پيشواى نهم عليه السلام و عالمان وابسته به دربار در حضور معتصم روى داد كه موجب شد در امر قتل آن حضرت تسريع شود.
اين جريان به ظاهر علمى كه بار و پيامد سياسى داشت اين است كه دزدى به گناه خود اعتراف كرد و از معتصم خواست تا با اجراى حد الهى او را پاك گرداند.
معتصم فقها و دانشمندان را جمع كرد، امام جواد علیه السلام را نيز احضار نمود. در آن مجلس هر يك از فقها نـسـبـت بـه ايـن كـه دست دزد از كجا بايد قطع شود اظهار نظر كردند. (ابن ابى دؤ اد) قاضى القـضـات دسـتـگـاه گـفـت : بايد از مچ قطع شود؛ زيرا دست مجموعه انگشتان و كف تا مچ است . دليل بر اين مطلب آيه تيمّم است : (فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ اَيْدِيَكُمْ).
گـروهـى از دانـشـمندان حاضر در مجلس (قاضى القضات ) را در اين فتوا تاءييد كردند، ولى گـروهـى ديـگـر گـفـتـند: بايد از آرنج بريده شود؛ زيرا اين آيه كه مى فرمايد: (فَاغْسِلُوا وُجـُوهـَكـُمْ وَ اَيـْدِيـَكـُمْ اِلَى الْمـَرافـِقِ). دليل بر آن است كه حد دست از آرنج است .
معتصم رو به حضرت جواد عليه السلام كرد و گفت : اى ابوجعفر! نظر شما چيست ؟
امام علیه السلام امتناع كرد و فرمود: آقايان نظر دادند.
معتصم : نظرات آنان را رها كن ! تو چه نظر دارى ؟
امـام عـليـه السـلام كـه از انـگـيزه اصرار معتصم و پيامدهاى اظهار نظر خويش در حضور فقهاى دربـارى آگـاه بـود بـر خـواسته خويش تاءكيد ورزيد و فرمود: مرا از سخن گفتن در اين زمينه معاف بدار.
معتصم : تو را به خدا سوگند مى دهم كه نظرت را اعلام نمايى .
امـام علیه السلام : حـال كـه مـرا بـه خـدا سـوگـنـد دادى ، نـظر من اين است كه همه آنان برخلاف سنّت و دستور پيامبر صلّی الله علیه و آله فتوا دادند و دست دزد بايد از بندهاى انگشتان بريده شود و كف دست باقى بماند. دليل بر اين مطلب اوّلاً اين سخن رسول خدا صلّی الله علیه و آله است كه مى فرمايد:
(به هنگام سجده هفت عضو بايد بر زمين قرار گيرد: صورت (پيشانى )، دو دست ، دو زانو و دو (انگشتان ) پا).
اگـر دسـت دزد از مچ يا آرنج قطع شود، دستى براى او باقى نمى ماند تا با (تكيه ) بر آن سجده كند.
و ثـانـيـاً، خـداونـد مـى فـرمـايـد: (وَ اءَنَّ الْمَساجِدَ للّهِِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللّهِ اَحَداً).مقصود از (مساجد) همين اعضاى هفتگانه سجده است ، و چيزى كه از آنِ خدا باشد بريده نمى شود.
مـعـتـصم از استدلال امام عليه السلام شگفت زده و در برابر آن تسليم شد و دستور داد طبق نظر امام عليه السلام انگشتان دزد را بريدند.
اين موضوع بر (ابن ابى دؤ اد) سخت گران آمد و او را به شدّت ناراحت كرد، به گونه اى كه آرزوى مـرگ كـرد و بـا خـود گـفـت : اى كـاش بـيـسـت سـال پـيش مرده بودم (و اين صحنه را نمى ديدم )! زيرا او هم از امام علیه السلام شكست خورد و فتوايش در مـنـصب (قاضِى القُضاتى ) از سوى آن حضرت فتوايى مخالف سنّت قطعى پيامبر صلّی الله علیه و آله و كتاب خدا قلمداد شد، و هم از سوى معتصم تحقير گشت .
وى ، ايـن شـكـسـت و بـى اعـتـنـايـى و تـحـقـيـر از سـوى خـليـفـه را نـتـوانـسـت تـحـمـل كـنـد، سـه روز پـس از اين جريان نزد معتصم رفت و به شيوه اى حيله گرانه و زبانى دلسوزانه و خيرخواهانه نسبت به شخص خليفه و حكومت او گفت :
در مجلسى كه خاندان سلطنتى ، درباريان ، فرماندهان نظامى و وزرا حضور دارند و اميرالمومنين فـقـهـا و دانشمندان را گرد آورده تا حكم مساءله اى را كه براى حكومت پيش آمده از آنان بپرسد، مردم نيز در پشت در گفتگوهاى آنان را مى شنوند، آيا رواست كه خليفه 2گفته ها و نظرات آنان را نـاديـده بـگـيـرد و نـظـر فـردى را كـه بـخـش عـظـيـمـى از ايـن امـّت قائل به امامت او هستند و ادّعا مى كنند او براى خلافت شايسته تر از خليفه است ، بر نظر فقها مقدّم بدارد و طبق نظر او حكم كند!؟
معتصم چهره اش دگرگون شد و به عمق اشتباه خود پى برد و گفت :
(خدا به تو پاداش نيك دهد كه مرا از اين موضوع مهمّ، باخبر ساختى ).
سپس دست به كار شد و ظرف چند روز طرح به شهادت رساندن امام جواد عليه السلام را ريخت .

شهادت امام علیه السلام
مـعـتـصـم كـه مـى ديـد مـكـر و حـيـله هـايـش دربـاره امام جواد عليه السلام به خودش بازگشته و تـدبيرش نتيجه عكس داده است ، همان طرحى را كه پيشينيان او درباره نياكان و سلف صالح آن حـضـرت بـه كـار گرفته بودند، يعنى به شهادت رساندن امام علیه السلام از راه خوراندن سم ، در پيش گرفت .
دسـتـگاه خلافت قبل از آن هم در پى مسموم كردن امام عليه السلام برآمد امّا تا آن زمان موفق به اجراى نقشه شوم خود نگشته بود.
(مـحـمـد بن قاسم ) مى گويد: پدرم از (عمر بن فرج) شنيد كه مى گفت : از ابوجعفر چيزى را شنيدم (و ديدم ) كه اگر برادرم محمد مى ديد كافر مى شد.
پرسيدم : آن چيست ؟
گـفـت : روزى در مـديـنـه خـدمـت آن حـضـرت بـودم ، غـذايى آوردند. امام جواد علیه السلام فرمود از آن غذا نخوريد، زيرا مسموم است . سپس دستور داد نانوا را احضار كردند. حضرت او را مورد عتاب قرار داد و فـرمـود: بـه دسـتـور چـه كـسـى غذاى مرا مسموم كردى ؟ او گفت : فدايت شوم ، به دستور فلانى .
آنگاه حضرت دستور داد غذاى مسموم را بردند و غذاى ديگرى آوردند.
معتصم اين بار كسى را براى اجراى اين توطئه انتخاب كرد كه يقين داشت به وسيله او به هدف پليد خود مى رسد و او ماءمور و جاسوس ويژه دستگاه خلافت در اندرون خانه امام علیه السلام يعنى : (ام الفضل ) دختر (ماءمون ) بود.
وقـتـى از سوى معتصم با دستيارى (جعفر بن ماءمون ) اين ماءموريت به او پيشنهاد شد پذيرفت چـه آن كـه آنـان نـقـطـه ضـعـف او را مـى دانـسـتـنـد و (ام الفـضـل ) از ابـتـداىِ زنـدگـى بـا آن حـضـرت نـاراضـى بـود. و در طـول مـدّت زنـدگـى مـشتركش با پيشواى نهم عليه السلام بارها شكايت و سعايت آن حضرت را نزد پدرش ماءمون برده بود..
در تـاريـخ ، مـنشاء كينه و دشمنى (اُمّ الفضل ) نسبت به امام جواد عليه السلام ، علاوه بر جنبه هاى اعتقادى و سياسى دو چيز ذكر شده است : ...1

شهادت امام صادق ع......2

شهادت امام جعفر صادق (علیه السّلام)


ای صادق آل محمد صلی الله علیه و آله ! ای رئیس مذهب! ای بلند اختر! در شب هجران تو، عالم دگرگون شده است. توفانی از سهمگین ترین غم ها به وزش درآمده است و از آسمان ناله های سرخ می بارد. پیشانی آیینه ها چین و چروک برداشته است و صدای هیچ پرستویی به گوش نمی رسد. یلداترین شب، در هجران تو بر روی صبح، سیاهی می پاشد و زمان، حرکت نمی کند. جان عاشقان و شیفتگان تو، در آتشی از ماتم می سوزد و شراره اش دنیا را می سوزاند. هق هق گریه، رخصت تسلیت گویی نمی دهد و طاقت شانه ها را می گیرد. غم جانکاه تو را بر دل مجروح عاشقان تسلیت می گوییم.

اشاره

امام جعفر صادق علیه السلام در اوایل نیمه دوم ربیع الاول سال 83 به دنیا آمد و در سال 148 هجری در 65 سالگی چشم از جهان فروبست. ایشان نزدیک به پنجاه سال از عمر پربرکتش را در دوره امویان و نزدیک به پانزده سال را در عهد عباسیان گذراند. در آن دوره، آشوب ها و ستم های بنی امیه و دورویی های بنی عباس را از نزدیک لمس کرد، ولی در این دوران دشوار، فروغ امید را در دل های مسلمانان تابانید و نور ایمان را در قلب ها زنده نگاه داشت و همراه با شاگردان و اصحاب خویش، راه پیامبر و اهل بیت علیهم السلام را ادامه داد. امام صادق علیه السلام در اوضاع پر فتنه آن روزگار، بیش از هر چیز، مصلحت دید چراغ علم و معرفت را برافروزد و به ترویج سنت پیامبر بپردازد.

پیام تسلیت

ای صادق آل محمد صلی الله علیه و آله ! ای رئیس مذهب! ای بلند اختر! در شب هجران تو، عالم دگرگون شده است. توفانی از سهمگین ترین غم ها به وزش درآمده است و از آسمان ناله های سرخ می بارد. پیشانی آیینه ها چین و چروک برداشته است و صدای هیچ پرستویی به گوش نمی رسد. یلداترین شب، در هجران تو بر روی صبح، سیاهی می پاشد و زمان، حرکت نمی کند. جان عاشقان و شیفتگان تو، در آتشی از ماتم می سوزد و شراره اش دنیا را می سوزاند. هق هق گریه، رخصت تسلیت گویی نمی دهد و طاقت شانه ها را می گیرد. غم جانکاه تو را بر دل مجروح عاشقان تسلیت می گوییم.

معجزه هایی از زندگی پیشوای ششم

سوء قصد نافرجام

شبی منصور عباسی، وزیرش را خواند و گفت: جعفر صادق را نزد من بیاور تا او را بکشم. وزیر می گوید: رفتم و امام صادق علیه السلام را در حال نماز دیدم. پس از پایان نماز، با حضرت نزد منصور آمدیم. منصور به نوکرانش دستور داده بود هرگاه دیدید من کلاه از سر برداشتم، جعفر بن محمد را بکشید. وقتی ما وارد شدیم، منصور تا دم در به استقبال امام صادق7 آمد. سپس حضرت را در بالای مجلس نشاند و خود روبه روی ایشان، دست به سینه خم شد و گفت: ای پسر پیامبر! حاجت خود را از من بخواه. حضرت فرمود: «حاجت من این است که از من دست برداری و مرا به اختیار خودم بگذاری که من به عبادت با خدایم بپردازم.» منصور گفت: خواست تو برآورده است. سپس حضرتبرگشت و منصور در هراس عجیبی بود و سپس به خواب رفت. وقتی بیدار شد، پرسیدم: چه اتفاقی افتاد؟ گفت: وقتی جعفر صادق به خانه ام وارد شد، اژدهای بزرگی دیدم که دهان باز کرده بود و یک طرف دهانش بر پایین تخت و طرف دیگرش بر بالای آن بود و می گفت: اگر آزاری به او برسانی، تو را همراه تختت می بلعم.

استجابت نفرین

زمانی که منصور عباسی به حج رفت، کسی از امام صادق علیه السلام نزد وی بدگویی کرد. منصور، حضرت را خواست. امام به آن مرد گفت: آیا سوگند می خوری؟ گفت آری و به خدا سوگند خورد که آنچه گفته راست است. امام صادق علیه السلام به منصور فرمود: او باید آن گونه که من می گویم، سوگند یاد کند. سپس فرمود بگو: اگر آنچه در مورد جعفر بن محمد صادق گفتم که چنین کاری انجام داد راست نباشد، از ذمه حول و قوّت خدا خارج شده ام و به حول و قوّت خود پناه برده ام. مرد از تکرار سوگند خودداری کرد، ولی سرانجام پذیرفت. هنوز سخنش تمام نشده بود که همان جا روح ناپاکش به دوزخ رفت.

میوه دادن درخت خشکیده

گروهی نقل کرده اند در راه مکه همراه امام صادق علیه السلام بودیم و زیر نخل خشکیده ای منزل کردیم. حضرت لب هایش حرکت می کرد و دعایی می خواند که ما متوجه نمی شدیم. سپس امام به نخل توجه کرد و فرمود: «ای درخت! از آنچه خدا در تو نهاده است، بر ما اطعام کن.» سپس از دعای حضرت، نخل خشکیده، سبز و پرخرما شد. سپس حضرت ما را دعوت کرد و فرمود: «به نام خدا از آن بخورید» و ما از خرمایی خوردیم که در عمرمان مانند آن نخورده بودیم. آنجا عربی بود که گفت: این سِحر است. حضرت فرمود: «ما وارث پیامبران هستیم. دعا می کنیم و خدا دعای ما را مستجاب می کند. اگر بخواهی و دعا کنم، تو مسخ می شوی.» مرد عرب که به اعجاز امام باور نداشت با تمسخر گفت: آن را از خدا بخواه. حضرت دعا کرد و مرد عرب به سگ تبدیل شد. پس چون با آن حال نزد خانواده اش رفت، او را زدند و از خود راندند. پس آن سگ به سوی حضرت برگشت، در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود. حضرت هم بر او رحم آورد و دعا کرد و آن مرد به حال اول بازگشت.

درس هایی آموزنده از زندگی صادق آل محمد صلی الله علیه و آله

حل اختلاف

مردی با یکی از بستگان خود بر سر میراثی اختلاف داشت و کارشان به جدال کشید. مُفَضَّل از یاران امام صادق علیه السلام که از آنجا می گذشت، متوجه درگیری شد و آن دو را به خانه خود برد و با دادن چهارصد درهم، میان آن دو مصالحه برقرار کرد و درهم ها را خودش پرداخت و اختلاف حل شد. آن گاه به آنان گفت: بدانید پولی که برای حل اختلافتان پرداختم، از آنِ خودم نبود و از اموال امام صادق علیه السلام بود. آن حضرت به من فرمان داده است هر جا دو نفر از شیعیان اختلاف داشتند، با مال آن بزرگوار بین آنها صلح برقرار کنم.

رفتار با فقیر شاکر

یکی از یاران امام صادق علیه السلام گوید: در منا نزد حضرت مشغول خوردن انگور بودیم که فقیری آمد و از امام درخواست کمک کرد. امام خوشه ای انگور به او داد، ولی او نپذیرفت و گفت: اگر پول هست، بدهید. امام فرمود: خدا برایت برساند. فقیر رفت و برگشت همان خوشه انگور را خواست، ولی امام فرمود: خدا برایت برساند و چیزی به او نداد.

فقیر دیگری آمد. امام سه حبه انگور به او داد. او گرفت و گفت: سپاس خدای را که پروردگار جهانیان است و مرا روزی داد. امام هر دو دست را پر از انگور کرد و به او داد. فقیر گرفت و گفت: سپاس خدای را که پروردگار جهانیان است. امام فرمود: بایست و از غلام خود پرسید: چه قدر پول همراه داری؟ گویا بیست درهم داشت. آنها را نیز به فقیر داد. او گفت: سپاس خدای را. خداوندا! این نعمت از توست. تو یکتایی و شریکی برای تو نیست. امام فرمود: بمان و پیراهنی به او داد و فرمود: بپوش. سائل پیراهن را پوشید و گفت: سپاس خدای را که به من لباس داد و مرا پوشانید و به امام رو کرد و گفت: خدا به تو جزای خیر دهد. به نظر می آمد اگر این بار هم امام را دعا نمی کرد و فقط به شکر و سپاس خدا می پرداخت، حضرت باز به او عطا می کرد.

تسلیم در برابر خد

یکی از یاران امام صادق علیه السلام می گوید: برای عیادت از فرزند بیمار امام، به منزل ایشان رفته بودم. حضرت را جلو منزل دیدار کردم که افسرده و محزون بود. حالِ کودک را جویا شدم، فرمود: «به خدا سوگند، او رفتنی است.» آن گاه داخل منزل شد و پس از مدتی بیرون آمد، در حالی که اندوهش تسکین یافته بود. من امیدوار و خوش حال شدم و گمان کردم بیمار، بهبود یافته است. بار دیگر از حال کودک پرسیدم. فرمود: از دنیا رفت. با شگفتی گفتم: فدایت شوم هنگامی که زنده بود، غمگین و افسرده بودید و اینک که فوت کرده است، اندوهگین نیستید؟ فرمود: «ما خاندانی هستیم که پیش از مصیبت اظهار نگرانی می کنیم، ولی چون قضای الهی وقوع یابد، راضی به رضای خدا و تسلیم امر او هستیم».

فضیلت میهمان

محمد بن قیس می گوید: روزی در حضور امام صادق علیه السلام ، نام گروهی از مسلمانان به میان آمد و من گفتم: سوگند به خدا، من شب ها شام نمی خورم، مگر آنکه دو یا سه نفر از این افراد با من باشند و در خانه من غذا بخورند.

امام صادق علیه السلام به من خطاب کرد و فرمود: فضیلت آنها بر تو بیشتر از فضیلتی است که تو بر آنها داری. اظهار داشتم: فدایت شوم، چنین چیزی چه طور ممکن است؟ در حالی که من و خانواده ام خدمت گزار و میزبان آنها هستیم و من از مال خودم به آنها غذا می دهم و پذیرایی و انفاق می کنم.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: «چون هنگامی که آنها بر تو وارد می شوند، از سوی خداوند همراه با رزق و روزی فراوان میهمان تو می گردند و زمانی که خواستند بیرون بروند، برای تو رحمت و آمرزش به جا می گذارند».

استجابت دعا

روزی حَمّاد بن عیسی به حضور مبارک امام صادق علیه السلام وارد شد و از آن حضرت خواست برایش دعا کند که خداوند چندین مرتبه سفر حج، باغی مناسب و سرسبز، خانه ای وسیع، همسری خوش نام و از خانواده ای خوب و فرزندانی نیکوکار روزی او گرداند. امام صادق علیه السلام چنین دعا فرمود: «خداوندا! پنجاه سفر حج، باغی مناسب، خانه ای نیک، همسری خوب و از خانواده ای بزرگوار و فرزندانی نیکوکار و فهیم روزیِ حمّاد بن عیسی گردان».

یکی از دوستان حمّاد که در آن مجلس حضور داشت، می گوید: سال ها بعد به شهر بصره رفتم و میهمان حمّاد بن عیسی شدم. حمّاد گفت: آیا به یاد می آوری آن روزی را که امام جعفر صادق علیه السلام برای من دعا کرد؟ گفتم: بلی. گفت: من تاکنون 48 مرتبه حج انجام داده ام و این خانه ای را که می بینی، در شهر بصره نظیر ندارد. نیز باغی دارم که از هر نظر بهترین باغ هاست. همسری پاک و نجیب دارم که از محترم ترین خانواده هاست و این هم فرزندانم هستند و همه اینها از برکت دعای امام جعفر صادق علیه السلام است.

کوشش برای معیشت

هرگاه امام جعفر صادق علیه السلام در باغستان و مزرعه، بیل در دست می گرفت و مشغول کشاورزی و کارگری می شد، دوستان ایشان می گفتند: یابن رسول اللّه ! چرا در این موقعیت، خود را به زحمت انداخته اید؟ اجازه دهید ما کار کنیم و شما استراحت کنید. حضرت در پاسخ می فرمود: «مرا به حال خود واگذارید. من علاقه مندم که خداوند مرا در حالتی مشاهده کند که با دست خود زحمت می کشم و کار می کنم و جسم خود را برای به دست آوردن روزی حلال به زحمت و مشقت انداخته ام».

خدمت به پدر و مادر

شخصی نزد امام جعفر صادق علیه السلام آمد و گفت: یابن رسول اللّه ! پدرم پیر و ضعیف شده است، به طوری که همانند بچه کوچک، باید در خدمت او باشم. حضرت فرمود: «چنانچه توان داشته باشی، باید این کار را ادامه دهی. باید با کمال ملاطفت و مهربانی برایش لقمه بگیری و در دهانش بگذاری. انجام این امور، در فردای قیامت، راه ورود به بهشت را برایت آسان می گرداند».

تعداد انبیای الهی

صَفوان جمّال حکایت می کند: روزی خدمت امام صادق علیه السلام بودم که فرمود: «ای صفوان! آیا تعداد سفیران و پیامبرانی را که خداوند متعالی برای هدایت بندگان مبعوث کرده است، می دانی؟» عرض کردم: خیر، نمی دانم. امام صادق علیه السلام فرمود: «خداوند یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر برانگیخت و به همان تعداد نیز وصی و جانشین منصوب کرده که تمامی آنها اهل صدق حدیث و ادای امانت و زاهد در امور دنیا بوده اند.» سپس حضرت فرمود: «خداوند، پیامبری بهتر و بافضیلت تر از حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله بر روی زمین نفرستاده است».

در سوگ آفتاب

بگذار زیر پای تو نقاشی ام کنند در دومین هجای تو نقاشی ام کنند
مثل کبوتران شب جمعه حرم بگذار در هوای تو نقاشی ام کنند
جبریل می شوم سر سجاده ای اگر همسایه دعای تو نقاشی ام کنند

نام: جعفر

لقب: صادق

کنیه: ابوعبداللّه

پدر: محمد

مادر: فاطمه

تولد: 17 ربیع الاول 83 هجری ـ مدینه

شهادت: 25 شوال 148 هجری ـ مدینه

محل دفن: قبرستان بقیع

نقش انگشتری: ماشاءَ اللّه لا قُوّةَ الاّ بِاللّه اَسْتَغْفِرُاللّه

او را جعفر نام نهادند و در این نام گذاری از رسول خدا صلی الله علیه و آله که بیش از هفتاد سال پیش از تولد آن بزرگ فرموده بود «فرزندی که کلمه حق و زبان صدق و راستین اسلام است، خواهد آمد» الهام گرفتند.

پدر بزرگوارش 26 ساله بود که او چشم به جهان گشود و دوازده سال از عمر شریفش را کنار جدّش امام سجاد علیه السلام و نوزده سال را همراه با پدر گذراند.

دوره امامت آن بزرگوار 34 سال بود که هیجده سال در زمان امویان و شانزده سال با اوایل حکومت عباسی هم زمان بوده است. در یک دسته بندی اجمالی، دوران زندگی آن حضرت را می توان به سه بخش کلی تقسیم کرد:

الف) همراهی با امام سجاد علیه السلام و امام باقر علیه السلام که تقریباً نیمی از عمر پربرکت ایشان در این دوره است و خوشه چین خرمن علم و تقوای بی بدیل این دو بزرگوار بود.

ب) دوره دوم، 26 ساله است، از سال 114 تا 140 هجری که ایجاد مکتب جعفری و تربیت بیش از چهار هزار دانشمند در آن صورت پذیرفت.

ج) فشار و اختناق حکومت منصور عباسی که هشت سال واپسین زندگی آن بزرگوار را دربرمی گیرد.

یکی از پرفراز و نشیب ترین دوران تاریخ اسلام را می توان عصر امام صادق علیه السلام دانست؛ چرا که انقلاب های پیاپی و خون خواهی امام حسین علیه السلام از یک سو و برخورد مکتب ها و ایدئولوژی های گوناگون در کشورهای فتح شده که می توان آن را آغاز عصر تضاد افکار نامید از سویی دیگر، قدر مشترک چند دهه متلاطم شمرده می شود که چند برگ از کتاب تاریخ را پُر کرده است.

تزلزل امویان، قدرت رو به فزونی بنی عباس، ادعای خون خواهی خاندان رسول صلی الله علیه و آله و سه سال و اندی کوشش، سیه جامگان عباسی را به مسند قدرت رساند. با این حال، طولی نکشید که اینان نیز شیوه پیشینیان خود را پیش گرفتند و حتی در ظلم و جنایت از آنها هم گوی سبقت ربودند تا جایی که همگی یاران امام، جزو فهرست مرگ قرار گرفتند... و خفقان آغاز شد.

ـ مدینه در سوگ تو گریست و فوج فوج مردم سوگوار، رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله را به یاد آوردند.

ـ سیل اشک از دیدگان جاری بود و شهادت تو غمی سنگین.

ـ ای صادق آل پیامبر! چهره فروزان اهل بیت بودی و وارث علوم رسالت.

ـ ای خورشید دانش! سال های سیاه سلطه امویان و ابرهای تیره عباسی به خورشید تو روشن و نورانی گشت و نهال اسلام رشد و نموی دوباره یافت.

ـ کدام معلمی را می توان نام برد که به اندازه وسعش از چشمه دانش تو سیراب نشده باشد.

ـ کدام حوزه است که شاگردی تو بر سر دَرِ آن نقش نبسته باشد.

ـ کدام فقیه است که خوشه چین خرمن معرفت تو نیست.

السلام علیک یا جعفرَ بن محمد الصادق علیه السلام

با توجه به فرصت مناسب سیاسی که به وجود آمده بود و با ملاحظه نیازمندی های شدید جامعه و آمادگی زمینه اجتماعی، امام صادق علیه السلام دنباله نهضت علمی و فرهنگی پدر بزرگوارش، باقرالعلوم علیه السلام را پی گرفت و حوزه وسیع علمی و دانشگاه بزرگ اسلامی را در مدینه پایه گذاری کرد. ایشان مسجد رسول اکرم صلی الله علیه و آله را محل تدریس خویش قرار داد و از همه علوم و فنون و رشته های گوناگون عقلی و نقلی در این مَدرس یافت می شد. برجستگانی چون هشام بن حَکَم، محمد بن مسلم، اَبان، زُرارة، مُفَضَّل و جابر بن حیان، از دانش آموختگان این مدرسه هستند.

آورده اند در شام، روزی جمع بسیاری در میدان شهر گرد هم آمدند. امام که با فرزند برومندش از خانه هشام بیرون می آمد، فرمود: اینها کیستند؟ گفتند: کشیش های مسیحی هستند که هر سال در چنین روزی اینجا اجتماع می کنند و با هم به زیارت راهب بزرگ که معبد او بالای این کوه قرار دارد، می روند و از او پرسش می کنند. امام با پارچه ای سر خود را پوشاند و نزد آنها رفت. راهب چنان پیر بود که ابروان سفیدش به روی چشمانش افتاده بود. با حریر زرد ابروان خود را به پیشانی بست و چشمانش را به حرکت درآورد و رو به امام نگاه کرد و گفت: تو از ما هستی یا از امت اسلام؟ امام فرمودند: از امت اسلام. راهب گفت: از علمای اسلام هستی یا از بی سوادهای آنها؟ امام فرمود: از بی سوادها نیستم. راهب گفت: من بپرسم یا تو؟ امام فرمود: تو.

راهب رو به مسیحیان کرد و گفت: عجب است که مردی از امت محمد، این جرئت را دارد که به من می گوید تو بپرس و این گونه شروع کرد: به من بگو آن ساعتی که نه از شب است و نه از روز، چه ساعتی است؟ و اگر نه از شب است و نه از روز پس چیست؟ امام فرمود: بین طلوع فجر و طلوع خورشید است و آن ساعت، از ساعت های بهشتی است که بیماران در آن شفا می یابند و دردها آرام می گیرد.

راهب گفت: اینکه می گویند اهل بهشت می خورند و می آشامند، ولی مدفوع و ادرار ندارند، آیا نظیری در دنیا دارد؟ امام فرمود: مانند طفل در رحم مادر.

دوباره راهب پرسید: می گویند در بهشت از میوه ها و غذاها می خورند، ولی چیزی از آنها کم نمی شود، نظیرش در دنیا چیست؟ امام علیه السلام فرمودند: مانند چراغ است که اگر هزاران چراغ از او روشن کنند، از نورش کم نمی شود.

در این هنگام، راهب از جای برخاست و گفت: شخصی داناتر از من آورده اید تا مرا رسوا کنید؟ به خدا تا این مرد در شام است، با شما سخن نخواهم گفت، هرچه می خواهید از او بپرسید و شب هنگام نزد امام آمد و مسلمان شد.

امام را شهید کردند و چراغی را که روشنگر دنیای اسلام بود، بی فروغ ساختند. منصور او را کشت و در عین حال می گفت مثل جعفر بن محمد کجا پیدا می شود؟ و فریب کارانه در عین شادمانی، ابراز تأسف می کرد.

اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّل ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلی ذلِک.

او را در لباس احرام و پارچه ای که یادگار جدش زین العابدین علیه السلام بود، پیچیدند. مراسم تشییع بی مانندی برای او انجام شد و پیکرش نه به روی شانه ها، بلکه روی قلب ها راه می پیمود.

آن بزرگ را نیز چون پدران پاکش در بقیع و کنار امام حسن مجتبی علیه السلام و دیگر بزرگان بقیع به خاک سپردند. مزار او تا سال 1344 هجری، مرکز توسل و زیارت بود که در این سال، وهابی ها آن را ویران ساختند.

امام صادق علیه السلام در آخرین لحظات حیات گهربارش دستور داد تمام خانواده و نزدیکان گِرد بالینش جمع شوند. سپس به ایشان فرمود: «شفاعت ما به کسی که نماز را کوچک شمارد، نمی رسد».

پس از شهادت آن بزرگ، امام کاظم علیه السلام دستور داد چراغ اتاقی که پدرش در آن می زیست، همچنان روشن نگاه داشته شود و این چراغ تا احضار امام کاظم علیه السلام به عراق روشن بود؛ همان گونه که امام صادق علیه السلام ، چراغ اتاق پدر را روشن نگاه داشتند.

بگذار زیر پای تو نقاشی ام کنند در دومین هجای تو نقاشی ام کنند
مثل کبوتران شب جمعه حرم بگذار در هوای تو نقاشی ام کنند

شهادت امام صادق ع

 

بسم الله الرحمن الرحيم

فرق بين انسان و حيوان روي عقل و فكرش است. در ماديات كه حيوان ها از ما جلوتر هستند. يعني خوراك،گاو بيشتر مي خورد. راحت تر، پوست كندن ندارد. سرخ كردن ندارد. ظرف شويي ندارد. لباس حيوان ها طبيعي، سالم، دكمه نمي خواهد. وصله نمي خواهد. تجديد نمي خواهد. دوخت نمي خواهد. شستن نمي خواهد. اتو نمي خواهد. جفت گيري حيوان ها دفتر عقد نمي خواهد. مهريه نمي خواهد. چشم حيوان ها، بعضي حيوان ها زير برف را مي بينند. پرواز حيوان ها از خلبان ها، پروازشان راحت تر، بيشتر، مسكنشان، زنبور عسل خانه هاي مسدّس مي سازد كه مهندسين ما بعضي هايشان بعد از سالها به آنجا رسيدند. يعني در خوراك و پوشاك و شهوت و مسكن و اينها حيوان ها از ما خيلي هايشان راحت تر هستند.

1- امتياز بشر بر ديگر موجودات

شرف بشر به عقل و فكر و انتخابش است. پس مي نويسم امتياز انسان به عقل و علم و فكر و تجربه و يا انتخابش. خوب اين عقل و فكر و علم و تجربه كافي است؟ نه! چرا؟ اگر عقل و فكر و تجربه كافي بود، انسان پشيمان نمي شد. ما فرض كنيد شش ميليارد جمعيت داريم. هر آدمي 100 بار پشيمان شده، من اين را مكرر گفتم. هر نفري صد بار پشيمان شود، ششصد ميليارد پشيماني داريم. هرپشيماني كافي است به اينكه عقل ما قد نمي داد. چون اگر عقلمان درست مي فهيمد پشيمان نمي شديم. پس چون پشيمان مي شويم، چون پشيمان مي شويم، پس عقل، علم چه... كافي نيست. چون اگر عقل و علم كافي بود پشيمان نمي شديم. انتخابمان هم درست نيست. چرا؟ تا حالا چقدر طلاق واقع شده است؟ اينكه همسر، همسر را طلاق مي دهد، اين پيداست انتخابش درست نبوده است. بگو: آقا پس عقل و فكر را كنار بگذاريم. نه! عقل لازم است. انتخاب و تجربه و فكر لازم است. لازم هست اما كافي نيست. مثل ترازوي زرگرها! اين مثال را نگوييد من تكرار كردم. مي فهمم تكرار كردم. ولي بنا دارم تكرار كنم. ترازوي زرگري ترازو هست، اما براي خيلي چيزها كافي... براي طلا و نقره خوب است. عقل و فكر مثل ترازوي زرگرها است. طلا فروش ها! حالا كه عقل و فكر كافي نيست ما نياز به امداد الهي داريم. نياز به وحي داريم. نبوت و امامت براي اين است كه امتياز ما را... چون امتياز انسان به عقل و علم و فكر است و چون، و چون عقل و فكر و اينها كافي نيست، چه... نياز به وحي داريم. كه آن كسي كه وحي را به ما مي رساند پيغمبر و امام است. خلاص! چه گفتم؟ دارم اصول دين مي گويم.

سؤال: در خيابان با شما صحبت كردند، انسان چه نيازي به پيغمبر دارد؟ مگر عقل ندارد؟ جواب: بسم الله الرحمن الرحيم، انسان عقل دارد، ولي عقلش كوتاه است. به چه دليل؟ به دليل اينكه پشيمان مي شود. اگر عقلش درست مي فهميد پشيمان... مگر ما خودمان نمي توانيم انتخاب كنيم؟ بسمه تعالي نه! اگر انتخاب شما درست بود، هيچ كس همسرش را طلاق نمي داد. شغلش را عوض نمي كرد. اين دليل است بر اينكه بشر نياز به پيغمبر دارد. قوانين بشري هم كافي نيست. حقوق بشر و اينها هم همه روضه مي خوانند. در روضه ها چيزهاي خوبي است. شعر هم چيز خوبي است. چه مي گويند؟ همينطور حرف مي زنند. حقوق بشر هم از وحي بايد بگيريم. خدا بايد به من بگويد حقوق بشر چيست. آنها كه دين دارند حقوق بشر را مراعات مي كنند. يك قصه از امام صادق بگويم. چون در آستانه شهادت امام صادق هست. امام صادق (ع) مي خواست يك مسئله اي را به كسي ياد بدهد. منتهي با تجربه! به يكي از يارانش گفت: شما به من اجازه بده دست شما را فشار دهم. گفت: آقا خواهش مي كنم دست من در خدمت شما! گفت: اجازه مي دهي؟ امام صادق اجازه گرفت. براي چه؟ براي اينكه مثلاً مي خواست يك كمي دست ايشان را فشار بدهد. بعد كه اجازه گرفت دست ايشان را فشار داد، بعد برداشت. گفت: ببين جاي اين فشار انگشت من ماند؟ گفت: بله ماند. يك كمي جا برداشت. گفت: اگر كسي دست كسي را همين مقدار فشار بدهد، كه جا بردارد بايد ديه بدهد. بايد جريمه بدهد. بايد پول بدهد. يعني يك مسئله را مي خواست با تجربه نشان بدهد، امام صادق از يارش و از شاگردش اجازه گرفت. اين را مي گويند: حقوق بشر!

2- تأكيد اسلام بر رعايت حقوق ديگران

در رساله ي مراجع ببينيد. اگر يك بچه ي دو ساله يك جايي نشسته باشد، بلندش كني. چه آيت الله العظمي، چه رئيس جمهور. هركس جاي يك بچه ي دو ساله نماز بخواند نماز آيت الله و نماز رئيس جمهور هم بگوييد: ... باطل است. چون جايش غصبي است. دزدي است. اين را مي گويند حقوق بشر!

امام آمد در سالن نماز بخواند ديد پشت سالن كفش است. ديد خواسته باشد در سالن برود جماعت بخواند بايد پا بگذارد روي كفش ها. پا روي كفش ها بگذارد. فرمود: بگوييد: نمازشان را فرادي بخوانند. گفتند: شما جماعت نمي آييد؟ گفت: نه! من بايد از روي كفش ها بيايم. گفتند: آقا كفش ها را كنار مي زنيم. فرمود: كفش ها را هم كنار بزني اينها، قاطي مي شود، وقتي برگردند هركسي بايد دنبال لنگه كفشش بگردد. وقت مردم از بين مي رود و من نمي توانم به خاطر نماز جماعت مردم را براي پيدا كردن لنگه كفش معطل كنم. اين را مي گويند: حقوق بشر!

اگر همه ي حاجي ها دوشنبه مكه رسيدند، يك حاجي يك شنبه آمد، اسلام مي گويد: امضايش قابل قبول نيست. چون حيواني كه، انساني كه حيوانش را، انساني كه حيوانش را در راه مكه خسته كند، بدواند كه يك روز زودتر، يك ساعت زودتر برسد، اين معلوم مي شود حقوق حيوان را مراعات نكرده است. و كسي كه حيوان را هم... نه حقوق بشر، حتي حقوق حيوان را مراعات نكند، اين قصاوت قلب دارد، و امضايش از اعتبار مي افتد. اصلاً حقوق بشر، آمريكا چه مي داند حقوق بشر چيست؟ حقوق بشر را ما در عراق و در افغانستان و در جاهاي ديگر ديديم. از آمريكا، از اروپا هم ديديم.

مي گويد: اگر مي خواهي نماز جمعه بروي، از شب جمعه حق نداري پياز بخوري. براي اينكه ممكن است بوي پياز تا فردا ظهر در دهان شما باشد و كسي كه كنار شما نماز بخواند، از بوي پياز اذيت شود. اين را مي گويند حقوق بشر! هيچ كس حرف تازه ندارد. هيچ كس حرف تازه ندارد. حالا، صلواتي بفرستيد. (صلوات حضار)

3- نقش امام صادق(عليه السلام) در گسترش معارف شيعه

راجع به امام صادق (ع) در اين چند دقيقه نكاتي را بگويم. اما دين ما را دين جعفري مي گويند. چرا؟ براي اينكه بيشتر، بيشتر حديث هاي ما از امام باقر و بيشترش از امام صادق است. چون بيشتر روايات ما از امام باقر و صادق است، براي همين دين جعفري يعني دين جعفر بن محمد بن صادق. دين جعفري مي گويند. براي امام صادق رهبران فرقه هاي ديگر، مثلاً ابوحنيفه، رهبر بخشي از اهل سنت است. ابوحنيفه مي گويد: هرچه دارم از آن دو سالي دارم كه شاگرد امام صادق بودم. رهبران فرقه هاي اهل سنت هم شاگرد، چون امام صادق 4000 شاگرد دانه دانه اسمشان را مي برد. نه اينكه، آخر گاهي وقت ها آدم عددي كه مي گويد همينطور مثلاً براي مبالغه مي گويد: چهار هزار تا! ولي نه 4000 شاگرد دانه دانه ثبت شدند. بعضي از اين شاگردها هم معتقد نبودند كه بعد از پيغمبر علي بن ابي طالب، بعضي هايشان معتقد بودند، بعد از پيغمبر خليفه ي اول ابي بكر است. بنابراين شاگرد امام صادق همه هم شيعه نبودند. ولي امام صادق مثل آفتاب بر همه مي تابيد. نمي دانستند چه كنند، حكومت هاي بني عباس چون نمي خواستند امام ها را مثل كربلا بكشند. چون علتي كه بني اميه سقوط كرد، اين ماجراي كربلا و جناياتي كه در مدينه و مكه و يعني ديدند راه يزيد موفق نبود. گفتند: پس ما كوتاه مي آييم. يعني امام صادق هرچه دارد از خون امام حسين دارد. چون اين شهادت امام حسين، بني اميه را رسوا كرد. مردم ولوله شد، حركت هايي، شعارهايي، موج هايي، انقلاب هايي، يك ذره، يك ذره، يك ذره، بني اميه سقوط كرد. بني عباس كه روي كار آمد گفتند: ما ديگر مثل بني اميه انجام نمي دهيم. ما امام ها و اهل بيت را رها مي كنيم. رها كه كردند يك كمي فضا باز شد، امام باقر حوزه ي علميه تشكيل داد. امام صادق (ع) تكميل كرد. يعني علت اينكه امام باقر حوزه ي علميه تأسيس كرد و امام صادق آن را گسترش داد، اين صدق سر خون امام حسين است. چون خون امام حسين بني اميه را سرنگون كرد، بني اميه سرنگون شدند، بني عباس آمد، آنها ديگر چون تجربه تلخ قبلي را ديده بودند، كوتاه آمدند.

4- فعاليت مخالفان در برابر امام صادق(عليه السلام)

گرچه آنها بني عباس، امام كشي شان بيش از بني اميه بود. منتهي آنها ديگر مثل كربلا نبود. بيشتر با سم مي كشتند. كاري كه كردند مكتب تراشي! اصلاً رقيب تراشي خودش يك كاري است.

شاه وقتي يك مرجع بزرگي از دنيا مي رفت، به چند مرجع تلگراف تسليت مي گفت. چون مي گفت: اگر من بعد از فوت اين آقا به يك نفر ديگر تسليت بگويم، مردم خواهند گفت: پس بعد از او آن آقايي كه از دنيا رفته فلاني، به چند نفر تسليت مي گفت كه قدرت يكجا متمركز نشود. براي اينكه قدرت در اهل بيت امام صادق متمركز نشود، مكتب تراشي، رقيب تراشي! پيدايش قرائات به قول مرحوم مطهري، پيدايش مكتب هاي فقهي، كلامي، اينها همه... تازه بد نيست بگويم يكي از رقباي امام صادق ديشب مي خواندم كه با اينكه حكومت پول مي داد به شاگردهايش و كمكش مي كرد، شش شاگرد بيشتر نتوانست درست كند. ولي امام صادق 4000 شاگرد داشت. آنوقت چه شاگردهايي! يكي از شاگردهايش، براي هيچ يك از ائمه ي ما به اندازه امام صادق شاگرد نقل نشده است. اكثر شاگردهايش حدود هزار نفر از كوفه بودند. بقيه ي شاگردهايش هم از شهرهاي ديگر بودند. يعني از بصره بودند. از واسط بودند. از حجاز بودند. از قبايل مختلف، از شهرهاي اسلامي، يك هزار نفرشان از كوفه بودند، باقيشان از شهرهاي مختلف.

5- تربيت تخصصي شاگردان در علوم مختلف

اول بنيانگذار حوزه ي علميه، خوب، شاگردهاي امام صادق تخصصي بود. چيزي كه امروز دنيا به آن رسيده است. اين دندان شما و بنده مي دانيد چند تخصص رويش است؟ بيش از 10 دندانپزشك متخصص براي يك دندان است. يعني يك دندان، ده بيش از ده نوع تخصص دارد. و ما بايدرمز اين را هم كه گاهي كتاب هايمان موفق نيست، اين است كه تخصصي كتاب نمي نويسيم. مسجدها چرا خلوت است؟ بعضي هايش! براي اينكه اگر مسجدها تخصصي شود، يعني نماز جماعت عمومي باشد، بعد از نمار جماعت پيدا باشد بنده در اين مسجد براي بچه ها قصه مي گويم. همه ي بچه هاي محله اينجا بيايند. بفهمند اين مسجد براي بچه ها است. خواهرها آن مسجد بروند. برادرها آن مسجد بروند. چهار تا جلسه نهج البلاغه و تفسير گذاشته مخصوص پزشك ها. 20 تا جلسه گذاشته مخصوص آموزش و پرورشي ها. يعني هركسي مشكل خودش رابگيرد حل كند. بايد يك نگاه اين رقمي به قرآن بكنيم. ببين امام كه دعا مي كند هر عضوي را يك دعا مي كند. دست دزدي مي كند. مي گويد: "ايدينا عن السرقه" خداي دست مرا از سرقت حفظ كن. چشم نگاه بد مي كند. "اعيننا عن الخيانة" زبان غيبت مي كند. "السنتنا عن الغيبة" شكم غذاي حرام مي خورد، "و بطوننا من الحرام و الشبهه" يعني امام براي هر عضوي يك دعا مي كند. دانشكده ي پزشكي يك دين مي خواهد. دانشكده حقوق يك دين مي خواهد. دانشكده ي تعليم و تربيت يك حقوق مي خواهد. رشته ي سياسي يك معارف مي خواهد. بازاري ها هر اصنافش، يك تذكراتي دارند. صنف شيشه برها، صنف زرگرها، صنف نمي دانم لوازم خانگي، صنف چه، صنف چه، اينها را ديگر ما در دنياي تبليغ عقب هستيم. قرآن به حدود 40 زبان ترجمه شده است. انجيل مسيحي ها به حدود 2000 زبان ترجمه شده است. ما در تبليغ عقب هستيم. دانشكده هاي ما معارفش بايد... البته يك 50 درصد مشترك داريم، مثل نماز، مثل عقائد، مشتركات 50 درصد، 50 درصدش بايد تخصصي باشد. هنر امام صادق اين بود، يكي از هنرهايش اين بود كه شاگردهايش را تخصصي مي كرد.

ابان فقيه بود. به او گفت: "اِجلِس فِي المَسجِد وافْتِ الناس" در مسجد بنشين فتوا بده. مومن طاق، علم كلام. مربوط به عقائد. جابربن حيان، چه؟ شيمي! عرض كنم به حضور جناب عالي كه يك كسي آمد به امام صادق گفت: من مي خواهم درباره ي عقائد صحبت كنم. گفت كه شما برو نزد مومن طاق. گفت: مي خواهم درباره ي جبر و اختيار صحبت كنم، فرمود: برو با حمزه ي طيار صحبت كن. گفت: درباره ي توحيد! گفت: برو با هشام صحبت كن. گفت: در امامت، گفت: برو با فلاني صحبت كن. يعني هركسي را ...

غربي ها حسوديشان مي شود كه شاگرد امام صادق پدر شيمي كره ي زمين بشود. ولذا آمدند مرتب نق زدند. گفتند: آخر از كجا از امام صادق باشد؟ آخر از چه؟ از چه؟ از چه؟ از چه؟ مي گويند: بهترين دليل خودش. خود جابربن حيان گفته: من آنچه مي گويم از امام صادق مي گويم. شما ديگر حالا وقتي خودش مي گويد، اقرارها و اعترافات مكرر خودش. ولي خوب روي حسادت است. بد نيست يك خاطره براي شما بگويم.

در يكي از مسابقات بين المللي قرآن بودم در يكي از كشورهاي اسلامي. ايران در حفظ اول شد. در صوت هم اول شد. آن حكومت به داورها فشار آورد كه خاك بر سرتان كند. ايراني كه زبانش عربي نيست، فارس هستند. هم در تلاوت و صوت اول شوند. هم در حفظ! بايد ايران را دوم كني. ما ايران را تحمل نمي كنيم. آمدند گفتند: پس در حفظ اول، در تلاوت ايران دوم. بعد من آنجا بودم كه داور آمد از قاري ايراني عذرخواهي كرد. گفت: حلال كن. من حقت را دزديدم. به خاطر فشار حكومت! من در آن كشور بودم. در همان... يعني حسادت... اصلاً علتي كه به انرژي هسته اي حساس هستند، حسادت است. والا خيلي كشورها دارند چرا ما نداشته باشيم؟ مي گويد: ايراني نبايد داشته باشد.

6- توجه امام علي(عليه السلام) به ايرانيان

ولي قربانش بروم علي بن ابي طالب! خيلي ايراني ها را دوست داشت. در يكي از جبهه ها چند ايراني اسير شدند، يك نفر گفت كه: اينها را، ايراني ها را براي حمالي ببريد. يعني حاجي هايي كه مي خواهند طواف كنند، پير هستند، مريض هستند حال ندارند راه بروند روي كول ايراني ها بياندازيد، ايراني ها تابوت كش شوند. حضرت علي فرمود: ايراني ها شريف هستند. نه من اجازه نمي دهم ايراني تابوت كش شود. تابوت كشي عيبي ندارد. منتهي هم ايراني و هم غير ايراني! اما اينكه بگوييد ايراني ها را مي خواهيد تحقير كنيد، من اجازه نمي دهم.

خوب، عرض كنم به حضور شما كه امام صادق كه شهيد شد، در آستانه ي شهادت بحث را گوش مي دهيد. يك نفر خواست نيش بزند. به يكي از شاگردهاي امام صادق گفت: امامت مرد. مي خواست نيش بزند. گفت: عوضش امام تو تا روز قيامت زنده است. مي دانيد مراد چيست؟ چون شيطان به خدا گفت: عمر مرا تا قيامت طول بده. گفت: "فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنظَرِينَ(حجر/37) إِليَ يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ (حجر/38)" شيطان از خدا خواست تا روز قيامت خدا عمرش بدهد، كه مردم را وسوسه كند. خدا هم گفت: تا مدت طولاني عمر كن. گفت: امامت مرد. گفت: عوضش امام تو زنده است. يعني اين را پاتك زد.

7-توجه به نيازهاي منطقه و مردم

خوب، يك كسي آمد گفت: اي امام صادق! من دلم مي سوزد، خانه ي ما با شما دور است، مي خواهم شما را ببينم نمي توانم. فرمود: شما همان منطقه كار كن، همين كه خدا "فَاللَّهُ يَعْلَمُ مَا فِي قَلْبِكَ وَ جَزَاؤُكَ عَلَيْهِ" (بحارالأنوار/ج46/ص333) گفت: همين كه تو دلت مي خواهد پهلوي من باشي ثواب مي بري. شما به هواي حرم حضرت معصومه قم نايست. نجف اشرف (سلام الله عليه) من مي شود نجف بمانم؟ امام رضا (صلوات الله عليه) يك عده هستند. مي دانند مناطق نياز دارد. ولي در حوزه ها مي ايستند مي خواهند در جوار امام رضا، در جوار حضرت امير، در جوار حضرت معصومه باشند. پهلوي امام آمد. اين نسخه است. ما بايد استفاده ي نسخه اي بكنيم. بگذاريد يك چيزي بگويم. قرآن مي گويد: بسم الله الرحمن الرحيم. اين آيه اي است كه تمام دنيا تقريباً حفظ هستند. بسم الله الرحمن الرحيم. تا من ايستادم شما بعدي را بخوانيد. " لِايلَافِ قُرَيْشٍ(قريش/1) إِيلَافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَ الصَّيْفِ(قريش/2)" مي دانيد چه؟ "الشِّتَاءِ" يعني زمستان، "الصَّيْفِ" يعني تابستان. "رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَ الصَّيْفِ" يعني قوم قريش تابستان و زمستان مسافرت مي كردند. خوب كردند كه كردند. به ما چه؟ پيش پدرش كه كردند. حالا ما بعد از 1400 سال بگوييم كه: 1400 سال پيش قريش تابستان ها جايي مي رفتند. زمستان ها جايي مي رفتند. خوب مي رفتند كه مي رفتند. به من چه!بعد هم قرآن گفته: "هذا" يعني اين قرآن"بَيانٌ لِلنَّاسِ" (آل عمران/138) براي بلژيك و مكزيك و ژاپن هم درس است. يعني الآن در خيابان ژاپن برويم، بگوييم كه: مردم ژاپن! 1400 سال پيش قبيله ي قريش تابستان و زمستان اين طرف و آن طرف مي رفتند. خوب مي رفتند كه مي رفتند. اين چه حرفي است؟ چه پيامي است؟ گير ما اين است كه از قرآن پيام نمي گيريم. مي خواهد بگويد: دانشگاه! بندرعباس داغ است، دانشجوها را ملاير ببر. حوزه ي علميه، حوزه قم داغ است. بچه ها را تفرش و آشتيان ببر. " رحلة الشتاء و السيف" اگر به همين كلمه عمل كنند حوزه و دانشگاه 4 ماه تابستان تعطيل نمي شود. وگرنه بگوييم كه 1400 سال پيش قوم قريش راه رفتند. خوب رفتند كه رفتند. هنر اين است كه ما آيات قرآن را براي زندگي مان درس بگيريم. يك چيزي بگويم. به اميرالمومنين گفتند: فلاني را تحويلش نگرفتي، رفت به سمت معاويه، حضرت فرمود: "وَ إِنَّها لَكَبيرَةٌ إِلاَّ عَلَي الْخاشِعينَ" (بقره/45) اين "إِنَّها لَكَبيرَةٌ" براي نماز است. يعني نماز سنگين است، مگر براي افراد خاشع! مي خواست بگويد همينطور كه نماز سنگين است مگر براي افراد خاشع، حكومت من هم سنگين است مگر براي افراد خاشع! منتها از اين آيه كه براي نماز است، براي خودش هم استفاده كرد. قرآن يك آيه دارد كه مي فرمايد: "وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَه " (توبه/46) اين منافقين قصد جبهه ندارند، اگر قصد جبهه مي داشتند، خودشان را آماده مي كردند و شمشير تيز مي كردند. زره تهيه مي كردند و خودشان را آماده مي كردند. "وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوج" يعني اگر اراده خروج به جبهه داشتند، "لَأَعَدُّوا" خودشان را مستعد و آماده مي كردند. خوب اين آيه براي جبهه است ولي حضرت امير به بازار رفت كه لباس احرام براي حج بخرد، گفتند: يا علي! آمده اي لباس حج بخري؟ فرمود: "وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا"! يعني اميرالمؤمنين آيات جبهه را براي لباس احرام خواند. يعني چه؟ يعني ما بايد از قران استفاده روز بكنيم. "رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّيْفِ" (قريش/2) را ببريم و بگوييم كه اين نسخه ي تعطيلات تابستاني است. از هر كلمه ي قرآن بايد يك استفاده اي بكنيم. چون قرآن گفته است كه شفاء است. شفاء يعني چه؟ يعني هر كلمه ي قرآن يكي از دردهاي اجتماعي شما را درمان مي كند.آقا چرا آمار طلاق زياد مي شود؟ قرآن آيه دارد! چرا فلاني با فلاني كينه دارد؟ دوايش اين است. چرا فلاني متكبر است؟ چرا فلاني راجع به نماز كاهل است؟ چرا...؟ چرا ...؟ تمام چراهاي شما دوايش در قرآن است. ما قرآن را به قصد دواء و شفاء نمي خوانيم. فوقش يا حفظ مي كنيم و يا تجويد و تواشيح! اين قرآن درس براي ما دارد. درسهايي از قرآن! تدبر در قرآن! نكته برداري از قرآن! منتها البته اين كار هر كسي نيست. اينطور نيست كه حالا هر كسي بنشيند وبگويد من از قرآن استفاده مي كنم. كمتر از ده سال اگر كسي در حوزه درس خوانده باشد، حق استفاده ندارد، جز زير نظر يك كسي! بنده خودم از 20 سالگي در تفسير رفته ام، الان 64 سال دارم، 44 سال است كه در تفسير هستم، در عين حال وقتي مي خواستم تفسير نور را چاپ كنم، يكي شوراي نگهبان، خدا رحمت كند آيت الله آقا سيد مهدي روحاني را، در تفسير خيلي قوي بود، از درجه يك هاي جامعه مدرسين بود، و آيت الله مصباح و آيت الله استادي، گفتم شما نگاه كنيد. البته من نگاه كردن اين ها باز معنايش اين نيست كه آدم غلط نداشته باشد. ممكن است ده نفر مجتهد ببينند و باز هم... ولي بالاخره كارشناس بايد ببيند. ممكن است اگر دكترها هم ببينند باز اين قرص طرف را بكشد، ولي بالاخره همين كه چهار نفر دكتر ديدند، آدم يك اطميناني هست. راننده پايه يك هم ممكن است يك بار تصادف كند. ولي بالاخره سوار هر ماشيني ما نبايد بشويم. بايد لااقل گواهينامه رانندگي داشته باشيم.

امام صادق... يك بحثي داشت هشام كه هارون الرشيد وقتي شنيد گفت: زبان هشام "اَوقَعُ فِي نُفُوسِ النّاس مِنْ الف سيف" بيان هشام از هزار شمشير براي حكومت بني عباس ضررش بيش تر است. بعضي شاگردان امام صادق در قالب تجارت مي رفتند و مكتب اهل بيت را ترويج مي دادند. چون حكومت بني عباس اين ها را در فشار قرار مي داد. به اسم تاجر مي رفتند. جابر جعفي صدهزار حديث حفظ بود. منتها جابر جعفي براي اينكه كور كند چشم بني عباس را نمي گفت امام صادق گفته است، مي گفت كه "حَدَّثَنِي وَصِيُّ الْأَوْصِيَاءِ وَ وَارِثُ عِلْمِ الْأَنْبِيَاءِ" (بحارالأنوار/ج46/ص289) مي گفت چه كسي... چه كسي... چه كسي... آخر ما مي گوييم علي گفت. بايد گفت حضرت اميرالمؤمنين وصي رسول الله فرمود! علي گفت. گاهي مثلاً علي ع! امام باقر ع! ع يعني چه؟ خوب بگو عليه السلام! اين فكر مي كند تمام پول هايي كه خرج مي كند و تمام وقتش روي دقت است. فقط عليه السلام دو ثانيه طول مي كشد، براي صرفه جويي، از امام صادق كم مي كند. آن وقت دو ساعت نيم مي نشيند و فيلم بلژيك را مي بيند كه به مكزيك گل زد. يعني دو ساعت نگاه به توپ بلژيك مي كند، آن وقت به عليه السلام كه مي رسد ع! يعني ده ساعت ده ساعت جواني اش در جاي ديگر خرج مي شود، ولي حالا كه به امام مي رسد، عوض عليه السلام مي نويسد ع و مي خواهد صرفه جويي كند. نمي دانيم از كجا سيلي مي خوريم. بعضي از اين سيلي ها را بايد بخوريم.

مادري به پسرش گفت: من را ببر دكتر كه آمپول بزنم، گفت مادر وقت ندارم و گرفتار هستم، اين پول را بگير و خودت با تاكسي تلفني برو! مادر هم يك نگاهي كرد و گفت باشد! پول را گرفت كه با تاكسي تلفني برود. پسره مي گفت سوار ماشين شدم و رفتم و به كسي زدم، ديدم كه در خيابان افتاده است. خودم بغلش كردم و دكتر بردمش! وقتي بردمش دكتر و داشتم وارد بيمارستان مي شدم، ديدم مادرم با تاكسي تلفني آمده است و آمپولش را زده است و دارد برمي گردد. خدا مي خواست بگويد: ها! مادرت را سوار نكردي، حالا جوان مردم را سوار كن! حالا چند ميليون هم ديه بده! چشمت هم كور! به مادرت گفتي ننه وقت ندارم؟ خوب وقت نداشته باش! ما مي گوييم "السلام علكيم و رحمة الله و بركاته" مي دويم. حديث داريم آن هايي كه مي دوند خدا به آن ها مي گويد: كجا مي روي؟ آخر كار دارم، آن وقت مي روي و پشت چراغ قرمز مي ايستي! مي گويي در ترافيك پيرم درآمد! بابا يك سي و چهار بار الله اكبر، 33 بار الحمدلله، 33 بار هم سبحان الله ثواب هزار ركعت نماز را دارد. من ساعت گذاشته ام، يك دقيقه و نيم طول مي كشد. الله اكبر، الله اكبر، الله اكبر 34، 33، 33! كل تسبيحات حضرت زهراء يك دقيقه و نيم است. اين يك دقيقه و نيم را كه ثواب هزار ركعت نماز است، سرفه جويي مي كنيم و مي رويم و پشت چراغ قرمز مي ايستيم. به مادرش گفت برو كه من كار دارم، رفت آنجا و اينطور شد.

8- پندهاي اخلاقي امام صادق(عليه السلام) به شيعيان

امام صادق يك دو جمله هم براي ايشان بگويم، امام صادق فرمود كه اگر ديديد كه انسان عيب هاي مردم را مي گويد، عيب هاي خودش را فراموش مي كند، اين پيداست كه خدا او را به مكر گرفته است، چون خدا مكر... يعني خدا تدبير مي كند. افرادي هستند در روزنامه ها، بولتن ها، كاريكاتورها... ديگران را هو مي كنند، اما عيب هاي خودشان را فراموش مي كنند، اين خيلي مهم است، سه تا هم خطر فرمود كه در زندگي شما هست. يكي اينكه نعمت هاي خدا براي شما خطر است. چون انسان وقتي غرق در نعمت است، خوابش مي برد. فكر مي كند آدم خوبي است و خدا هم دوستش دارد. يكي هم عيب هايش را خدا لو نمي دهد. يكي هم اينكه مردم مرتب مي گويند به به و چه چه! به به و چه چه مردم، ثناء مردم، يعني تملق و تشكر مردم...

1- پرده پوشي خدا 2- نعمت ها... اين ها باعث مي شود كه انسان خوابش مي برد. امام صادق فرمود: "صِلْ مَنْ قَطَعَك" (الفقيه/ج4/ص177) انتقام نگيريد، او با تو قطع رابطه كرد، تو به خانه اش برو! "اَحسِنْ مَن عَصي اِلَيك" به تو بدي كرد، تو احسان كن! "يُسَلِّم علي مَن سَبَّك" فحشت داد؟ تو به او سلام كن! "اَنصف مَن خاسَمك" او به تو نارو زد؟ تو با او انصاف داشته باش! همينطور كه ... "وَاعفُ عَن مَن ظَلَمَك" به تو ظلم كرد، عفوش كن! شب شهادت امام صادق است، پاي تلويزيون نشسته ايد، بسم الله! با چه كسي قهر هستيد؟ همين الان، همين الان طولش ندهيد، همين الان بگو اي امام صادق! چون در آستانه شب جمعه است و در آستانه شب شهادت تو هستم، تو به ما سفارش كردي، به تو بدي كرد، تو پاتكت را با خوبي بزن! بگذار فلاني به من فحش داد، من به او زنگ بزنم، الو سلام! حال شما خوب است؟ بروي خودت نياور كه به تو فحش داده است، به او سلام كن! قرآن مي فرمايد: "وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ" (قصص/54) سيئات را به حسنه تبديل مي كند. " ادْفَعْ بِالَّتي هِيَ أَحْسَن " (مؤمنون/96) اگر با تو بدي كرد، تو خوبي كن! "فَإِذَا الَّذي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ" يك مرتيه همان كسي كه دشمن تو مي شود، "كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَميمٌ" (فصلت/34) انگار دوست جان جاني توست. يك تلفن پاتك بزن! آخر يك قدم به امام صادق نزديك بشويم. لااقل يك قدم! يك قدم به امام صادق نزديك بشويم. فرمود به تو بدي كرد، زنگ بزن و عذرخواهي كن. بي انصافي كرد، تو انصاف بكن! فحشت داد؟ تو به او سلام كن! اين سفارشات امام صادق است. حالا! اگر كسي بدهكار است، به او بگو هر وقت داشتي بده! "مَنْ أَنْظَرَ مُعْسِراً أَظَلَّهُ اللَّهُ بِظِلِّهِ يَوْمَ لَا ظِلَّ إِلَّا ظِلُّه " (الكافي/ج8/ص9) اگر كسي بدهكار است و مي گويد آقا من ندارم كه بدهم، شما يك ماه به من مهلت بده، ده روز به من مهلت بده، بيست روز به من مهلت بده، آقا من الان بچه مدرسه اي دارم، من تابستان خانه را خالي مي كنم، مستأجر هستم، به من فرصت بده، بنايي من تمام مي شود، تا جايي را پيدا كنم، اگر كسي به يك بدهكار مهلت داد، خدا روز قيامت كه روز خطرناك است، او را در سايه لطف خودش حفظ مي كند. اما سوء استفاده نكنند. بدهكاران هم اگر مي توانند بدهي شان را بدهند، هر شبي كه ندهند حديث داريم وقتي مي خوابد گناه دزد را پاي او مي نويسند. من يك ميليون از شما مي خواهم، مي تواني بدهي، اگر كسي مي تواند بدهد و نمي دهد، هر شبي كه مي خوابد، گناه دزد يك ميليوني را پاي او مي نويسند. اگر داريد بدهيد و ندهيد، گناه دزد را پاي شما مي نويسند. اگر نداريد و به طرف بگوييد مهلت بده و اگر او مهلت ندهد، آن وقت خدا... بله! مي گويند كه وقت تمام شد! عرض كنم به حضور شما...

امام صادق فرمود: جوري باشيد كه همه بگويند: "هؤلاء جعفريه" فرمود نماز كه... اذان كه مي گويند چنان مسجد بدويد، چنان به نماز اول وقت عنايت كنيد كه بگويند: "هؤلاء جعفريه" اين ها طرفداران امام جعفر صادق هستند. يعني بازار تهران و بازارهاي ايران، چنان اول وقت به سراغ نماز بروند كه بگويند اينها... مي گويند وقتي اينها گفتند كه ياران امام صادق اينطور هستند من لذت مي برم. اما وقتي مي گفتند اين شيعه ها كلاهبرداري كردند، كم فروشي كردند، رشوه گرفتند، من اذيت مي شوم. شما شيعه ي امام صادق هستيد، من را اذيت نكنيد. طوري عمل كنيد كه نگويند... خوب ما گاهي وقت ها متلك مي شنويم... به ما بگويند مهتابي سبز در فلان كشور براي مسجد است، در فلان كشور مهتابي سبز براي سيراب و شيردان است. هر چه مهتابي سبز است، يعني آبگوشت و كله! اين متلك است. به ما بگويند فوتباليست هاي فلان كشور در چمن نماز مي خوانند، فوتباليست هاي ايران مي روند و پشت پايه نماز مي خوانند. مگر مي خواهي ترياك بكشي؟ همينطور كه گلت را در چمن مي زني، نمازت را هم در چمن بخوان! خجالت ندارد. طوري عمل كنيد كه بگويند درود بر امام صادق با اين يارانش!

خدايا... يك سلامي به مدينه بدهيم. السلام عليك يا اباعبدالله - لقب امام صادق مثل امام حسين اباعبدالله است. دو تا اباعبدالله داريم. يكي امام حسين يكي امام صادق - السلام عليك يا اباعبدالله يا جعفربن محمد الصادق! خدايا تو را به حق امام صادق قسمت مي دهيم، رفتار و گفتار و نيات و فكار و كردار ما را، روش و منش ما را طوري قرار بده كه امام صادق از ما لذت ببرد. حضرت مهدي ما را به نوكري خودش بپذيرد. شهادت امام صادق را تسليت مي گوييم. و اينجا بايد يادي از آيت الله كاشاني بكنيم. تعطيل رسمي امام صادق حتي زمان شاه... در زمان طاغوت هم شهادت امام صادق ايران تعطيل رسمي بود، و اين بنيانگذار تعطيل رسمي امام صادق براي آيت الله كاشاني بود.سلام و صلوات خدا بر او و بر امام و بر مدرس و بر همه كساني كه پاسداري از مكتب اهل بيت داشتند.

"والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته"

حصزت زهرا سلام الله علیها

احترام و توجه ویژه پیامبر اکرم نسبت به حصزت زهرا سلام الله علیها

کتاب «جامع الاصول» ابن اثیر جزری مجموع کتب صحاح سته است. در آن ابن اثیر مطلبی از خودش نیاورده، فقط مقداری از لغات را شرح کرده است. و مورد قبول همه اهل تسنن است. در جلد نهم درمورد حضرت زهرا سلام الله علیها مطلبی نقل میکند که:

"کانت کلما دخلت علی ابیها قام الیها"

"هر گاه بر پدر بزرگوارش وارد می شود،رسول خدا به سوی او می شتافت!"

دو نکته ادبی بسیار مهم در این عبارت است، یکی اینکه می گوید: "کلما" یعنی هرگاه، و این اطلاق دارد، یعنی در هر زمانی چه در کودکی چه در بزرگی بلا استثناء هرگاه حضرت صدیقه بر رسول خدا وارد می شدند، حضرت از او استقبال می کردند.

نکته دیگر اینکه می فزماید: "قام الیها"، لفظ قام گاهی با لام همراه می شود میگوییم: قام له «ایستاد برای او» (در جائی که برای احترام فرد بلند می شویم) ولی گاهی با الی همراه میشود و میگوییم قام الیه مانند حدیث، این را در ادب میگویند تضمین. (که یکی از ابواب مهم و با ارزش ادب عربی است در صرف و نحو که متاسفانه مهمل گذاشته شده است.)

قام الیها یعنی بلند شد و چند قدم هم به سوی او رفت و از او استقبال کرد. از این عبارت نهایت احترام و تجلیل رسول خدا از فاطمه زهرا فهمیده میشود همچنین فهمیده میشود که آن حضرت چه در کودکی چه در بزرگی چه یک مرتبه در روز چه چند مرتبه، هرگاه بر رسول خدا وارد می شدند، حضرت مشتاقانه بلند شده و از ایشان استقبال می کردند.

و معلوم است که این نه فقط به جهت احساسات پدری بوده است،بلکه به جهت عظمت مقام وعلو درجه آن شفیعه روز جزا حضرت صدیقه کبری بوده است، که رسول اکرم به آن علم و آگاهی داشته است.

حضرت زهرا س

صدقه سر حضرت زهرا (سلام الله علیها)


ما روایات معتبر داریم که بخشی از این عالم خلقت، واسطه فیضش نور حضرت زهراء سلام الله علیها بوده، در رابطه با واسطه فیض یک بحثی هست به نام مخلوق اول، صادر اول، حق مخلوق به، که بر طبق آن تمام موجودات عالم هستی و همه عوالم وجود، چه محسوس و چه غیر محسوس، همه اینها رنگ وجود و صبغه هستی را به واسطه نور رسول اکرم صل الله علیه و آله پیدا نموده اند و اگر آن نبود امکان وجود برای سایر موجودات نبود، و این یک مطلب برهانی و علمی است، زیرا موجودی باید باشد که اقرب الخلق به مبداء فیض بوده و واسطه رسیدن فیض به پایین تر باشد. لذا رسول اکرم (ص) فرمودند:

«اول ما خلق الله نوری، ثم جعل منه کل خیر.»

«اولین چیزی که خدا آفرید نور من بود، سپس هر خیری را از او آفرید.»

و این نور در لسان اهل معرفت حقیقت محمدیه نامیده می شود. این مسئله مسلمه، یعنی بین علماء مفروغ عنه.

حالا در کنار این بحث، یک بحثی هم داریم که کلمه ای آفریده شد و از اون کلمه، نوری درخشید و اون نور، نور حضرت زهراء سلام الله علیها بود، و با این روایات معتبر میتونیم یک جمع بندی کنیم و بگیم که:(اینو دارم با جانم میگیم ها! روایاتشو دیدم، براهینشو دیدم)، هر کس روی زمین داره راه میره، به صدقه سر حضرت زهرا سلام الله علیها است، و اینو باید بدونی که هرکجا هستی سر سفره حضرت زهراء سلام الله علیها هستی!

یک نکته هم در اینجا هست، که این یک نکته را دلم می سوزه نگم، و آن این است که اگر با برهان بدست آوردی، (برهان همون روات معتبره، دلایل دیگه هم هست.) که تو سر سفره حضرت زهراء هستی و به این دانسته عمل کردی، یعنی به نسبت این دانسته قدم برداشتی، ببین آدمی که بفهمه سر سفره حضرت زهراست، حرف زدنش با دیگران فرق میکنه، آدمی که بفهمه سر سفره حضرت زهراست، مثل بهیمه نمیخوابه! یک قدری زود بلند می شه، گفت:

نه اشک روانی نه رخ زردی   الله الله تو چه بیدردی!

وقتی بفهمه سر سفره حضرت زهراست، حرکات فرق می کنه، وقتی فرق کرد، اگه مصلحت بود دستشو می گیرن کشفاً نشونش می دن که ریزه خوار حضرت زهراست، چنان که نشون دادن به بعضی ها که نمیتونم اسمشونو ببرم، اون آقا، اون ولیه خدا فرمود که: بلائی مملکت رو تحدید میکرد دو سه سال پیش، فرمودن به دست خود خانوم برگشت!

خدا رحمتش کنه، مرحوم آیت الله، آسید محمد جمال هاشمی، درمورد وجود نازنین صدیقه کبری شعر گفته، به این مطلب هم که ما سر سفره خانوم هستیم اشاره کرده، چون ملا بوده، مجتهد بود این مسئله رو در شعرش جا داده. مثل اینکه خود حضرت دستشو گرفتن، در اولش می گه:

بنتُ الخلود لها الأجيال خاشعةٌ   اُمّ الزمان إليها تنتمي العُصُرُ

(دختر جاودانه اى که نسل ها در مقابلش فروتنى مى كنند، مادر زمانه اى كه روزگاران منسوب به او است.)

سمت عن الاُفق، لا روح ولا ملَكٌ   وفاقت الأرض، لا جنٌّ و لا iبشرُ

(از افق برتر بود در حالى كه، نه روح بود و نه فرشته و بر زمين برترى داشت در حالى كه نه جن بود و نه بشر!)

بیت سوم اشاره به این هست که ما ریزه خوار هستیم، ببینین یک مجتهد گفته، دقت کنید: میگه روح زندگی حضرت زهراء است.

روحُ الحياة ، فلو لا لطفُ عنصرها   لم تأتلف بيننا الأرواحُ و الصورُ

(روح زندگى، كه اگر لطافت عنصرش نبود ارواح و صورت ها به هم نمى پيوست.)

توجه فرمودید، یعنی اگه خانوم نبود، نمی شد اینطور بشه.

بعد در بیت القصیدش حضرت رو توصیف می کنه که بهتر از این نمی شه تو صیف کرد، می گه میخوای ببینی فاطمه زهرا کیه؟!

حَـْوتَ خِلالَ رَسِـولَ الله أجمـِـعَهآُ

تمام صفات رسول الله را دارا بود.

لَوْلآ الرَسِالَـةُ سَاوِى أصلَـهُ الِثمرُ

این دختر و این پدر فرقشون در وسط رسالته.


شهادت امام هادی ع ...سخنرانی سوم

امام هادی(ع) به روایت اهل سنت




دودمان امام

سمعانى (562 ق) نسب و دودمان امام را این گونه بیان مى کند :

ابوالحسن على بن محمدبن على بن موسى بن جعفربن محمدبن على بن الحسین بن على بن ابى طالب الهاشمى المعروف بالعسکرى.[1]
 

کنیه و القاب

نام ایشان «على» و کنیه آن حضرت ابوالحسن است،[2] و چون وی در نام و کنیه شبیه حضرت امیرالمؤمنین على بن ابى طالب (ع)و امام على بن موسى الرضا(ع) است، به ایشان «ابوالحسن ثالث» نیز مى گویند.[3]

القاب آن حضرت، هادى،[4] متوکل،[5] ناصح،[6] متقى،[7] مرتضى،[8] فقیه، امین، طیّب، متوکل،[9] تقى،[10] نقى،[11] زکى،[12] فتّاح،[13] علوى، حسینى،[14] هاشمى،[15] عسکرى[16] است.

گرچه برخى معتقدند، لقب «هادى» بین شیعه معروف است[17]، ولى اکثر اهل سنّت معروف ترین لقب امام را (بین شیعه و اهل سنت) هادى و ابوالحسن عسکرى مى دانند.[18]

برخى دیگر بر این گمان اند که لقب «متوکل» مشهورترین لقب امام است که آن حضرت[19] به خاطر شباهت این لقب با اسم متوکل عباسى، اصحاب خود را از به کار بردن لقب «متوکل» در مورد خویش، منع مى کردند.[20]

با توجه به نهى امام هادى از به کار بردن این لقب در مورد ایشان، چگونه مى توان این لقب را مشهور دانست؛ چنان که به این نکته شبلنجى اشاره کرده است.[21]

نکته جالبى در لقب «نقى» وجود دارد که خنجى اصفهانى شافعى در این باره مى گوید:

نقى به معنای پاکیزه از جمیع عیوب است و این اشارت است به عصمت و طهارت آن حضرت و پاکیزگى از عیوب حسبى و نَسبى، با آنکه آن حضرت نقاوه و برگزیده ائمه عظام و اجداد کرام خود است.[22]
 

والدین امام

پدر بزرگوارشان امام جواد(ع)، و مادر ایشان امّ ولد[23] است، ولى در نام مادر آن حضرت اختلاف است: بعضى ایشان را «سمانه مغربیّه»[24] و برخى دیگر «غزاله»[25] نامیده اند. البته برخى دیگر مادر ایشان را «جُمانة» مکنّا به ام الفضل (دختر مأمون) دانسته اند.[26]
 

ولادت و شهادت امام (ع)

درباره تاریخ دقیق ولادت و شهادت امام، سخنان گوناگون گفته شده که به آنها اشاره مى شود.

امام هادى در مدینه متولد شدند[27] و بیشتر مورخان ولادت امام را به سال 214[28]، برخى دیگر 213[29]، برخى 212[30] و برخى دیگر 224[31]هجرى قمرى ثبت کرده اند.

ولادت ایشان را روز یکشنبه، 13 رجب[32] و برخى دیگر روز سه شنبه 5 رجب[33] و برخى روز عرفه[34] گزارش کرده اند.

امام در دوران حیات پدر بزرگوارشان شش سال و پنج ماه داشتند و بعد از وفات ایشان نیز تقریباً 33 سال و یک ماه زیستند[35] و در سال 254 هجرى در شهر سامرا و در دوران حکومت معتز، به شهادت رسیدند و در منزل ایشان در سامرا دفن شدند.[36] اما در تاریخ دقیق شهادت امام و سن آن حضرت اختلاف است.

اکثر مورخان تاریخ شهادت امام هادى را روز دوشنبه، 25 جمادى الآخر و در چهل سالگى گزارش کرده[37] و برخى دیگر روز دوشنبه 26 جمادى الآخر یا 4 جمادى الآخر[38]، روز چهارشنبه 27 جمادى الآخر[39] و برخى 3 رجب[40] را تاریخ شهادت امام دانسته و سن امام را 39 سال و 11 ماه[41] و 12 روز و یا بیشتر نیز[42] ثبت کرده اند.
رحلت یا شهادت امام

در اینکه آیا ایشان شهید شده و یا به مرگ طبیعى از دنیا رفته است، در کلمات اهل سنت سه دیدگاه است. گروهى گفته اند امام به مرگ طبیعى از دنیا رفته است. در مقابل، بعضى دیگر مرگ طبیعى امام هادى (ع)را قطعى ندانسته و با کلماتى همچون «و یقال انّه مات مسموماً» از کنار این مسئله با تأمل و تردید گذشته اند. مسعودى (346 ق)[43]، سبط بن جوزى (654)[44]، شبلنجى شافعى (1298)[45]، على فکرى حسینى قاهرى (1372 ق)[46] از جمله این افراد هستند.

اما برخى دیگر با قاطعیت، معتقدند که امام به وسیله معتز، مسموم شده است.

برخى دیگر واژه «شهادت» را در مورد امام به کار برده اند. ابن صبّاغ مالکى (855) گفته : «استشهد فى آخر ملکه (معتز) ابوالحسن ...»[47] و فضل اللَّه بن روزبهان خنجى اصفهانى شافعى (927 ق): نوشته «... الشهید بکید الاعداء...».[48] سید محمد عبدالغفار هاشمى مى گوید : «ودَسَّ له السَمّ ...».[49]

پس اینکه برخى با قاطعیت «شهادت امام هادى را مخصوص اهل تشیع مى دانند و معتقدند که از نظر اهل سنت رحلت امام به مرگ طبیعى بوده است»[50]، سخن درستی نیست.
 

بارگاه امام هادى (ع)

در مورد سامرا، محل دفن و بارگاه منوّر امام هادى(ع)، سخنان اندک ولى شگفت آورى بیان شده که به آنها اشاره مى شود :

یاقوت حموى زمانى که مدفونین در سامرا را نام می برد، به نام مبارک امام هادى و امام حسن عسکرى (ع) که مى رسد، از آنها با احترام یاد می کند و مى گوید :

«و بسامرا قبر الامام على بن محمدبن على بن موسى بن جعفر و ابنه الحسن بن على العسکریین ...».[51]

وی در جاى دیگر از کتاب خود، ذیل منطقه «عسکر سامرا» مى گوید:

«و قد نُسِب الیه قوم من الاجلّاء منهم علی بن محمدبن على بن موسى بن جعفربن محمدبن على بن الحسین بن على بن ابى طالب (رضى اللَّه عنه) یکنّى ابا الحسن الهادى ... و ابنه الحسن بن على ...» و با احترام از آن دو بزرگوار و امام مهدى (ع)یاد مى کند.[52]

از معاصرین نیز عبدالغفار هاشمى حنفى درباره مرقد امام مى گوید : «... و على مرقده قبّة جمیلةٌ - رضی اللَّه عنه - و …»[53] که امروزه متأسفانه همانند بقیع، از سوی جریان فتنه انگیز سلفى، تخریب شده است.
 

فرزندان امام

اولاد امام هادى (ع)را برخى دو فرزند[54] و بعضى چهار[55] و برخى دیگر بیشتر از چهار نفر دانسته اند که عبارت اند از: امام ابومحمد امام حسن عسکرى (ع) ، حسین ابو جعفرمحمد، ابو عبداللَّه جعفر و عالیه که در برخى کتب، عایشه ثبت شده است.[56]

فخر رازى درباره فرزندان امام هادى (ع)مى گوید :

«من الأبناء ستة : أبو محمدالحسن العسکرى إلامام (ع) و أبو عبداللَّه جعفر، و الحسین (مات قبل أبیه بسّرمن رأى) و موسى و محمد و هو أکبر أولاده و علی، و اتفقوا على انّ المعقّب من اولاده ابنان : الحسن العسکرى الامام (ع)و جعفر الکذاب، و له [إمام هادى ] من البنات ثلاثة : عائشة و فاطمة و بریهة؛ فرزندان امام هادى عبارت اند از: شش پسر و سه دختر به نام هاى امام حسن عسکرى، ابو عبداللَّه جعفر، حسین (که قبل از امام هادى در سامرا رحلت کرد)، موسى ، محمد (بزرگ ترین فرزند امام هادى) و على .

و تمامى علما اتفاق نظر دارند که نسل امام هادى (ع)از امام حسن عسکرى (ع)و جعفر کذاب ادامه پیدا کرد. دختران امام هادى (ع)نیز عایشه، فاطمه و بریهه نام داشتند».[57]

البته از علمای شیعه، افرادى چون امین الاسلام طبرسى، امام هادى را صاحب پنج فرزند دانسته که نام هاى آنان عبارت اند از: امام حسن عسکرى (ع)، حسین، محمد، جعفر کذّاب و دخترشان عالیه.[58]
 

نصّ بر امامت امام هادى(ع)

یکى از نکات جالب آن است که در منابع اهل سنّت روایاتى نقل شده است که در آن به امامت امام هادى (ع)، از سوی امام جواد تصریح شده است. ابن صبّاغ مالکى به نقل از ارشاد شیخ مفید مى نویسد : «قال إسماعیل بن مهران : لما خرج أبو جعفر محمدالجواد من المدینة إلى بغداد بطلبة المعتصم قلتُ له عند خروجه، جُعِلْتُ فداک، إنّی أخافُ علیک من هذا الوجه فإلى من الأمر بعدک؟ فبکى حتّى بَلّ لحیته ثم التفت إلىَّ فقال : الأمر من بعدى لولدی علی؛[59] اسماعیل بن مهران مى گوید : زمانى که قرار شد امام جواد به دستور معتصم از مدینه به بغداد راهى شود، خدمت امام رسیدم و گفتم : فدایت شوم،من از این سفرى که در پیش دارید، بیمناکم (و نگران شما هستم). بعد از شما امر (امامت) از آن کیست؟ اسماعیل مى گوید : امام جواد گریست؛ به گونه اى که محاسن (شریف) آن حضرت اشک آلود شد، سپس رو به من کرد و فرمود : امر (امامت) از آن فرزندم على است».
 

جایگاه علمى ـ معنوى امام

این موضوع، در کتب تاریخى - حدیثى اهل سنت به صورت مستقل مطرح نشده و متأسفانه گروهى با بى اعتنایى به زندگانى فرزند رسول الله (ص) امام هادى (ع)سعى در کمرنگ جلوه دادن آن حضرت داشتند.

با این وصف، با توجه به برخی قرائن و شواهد، مى توان دریافت که میزان نفوذ و جایگاه امام هادى در میان مردم تا چه اندازه عمیق، گسترده و غیر قابل وصف بوده است که جلوه آن در سه منطقه مدینه، بغداد و سامرا است.

مسعودى مى نویسد : یحیى بن هرثمه (مأمور متوکل که مأموریت احضار امام از مدینه به سامرا را داشت) مى گوید : هنگامى که به مدینه آمدم و قرار شد امام هادى را به سامرا ببرم: «فلما صِرْتُ الیها ضجَّ اهلها و عجّوا ضجیجاً و عجیجاً ما سمعتُ مثله ...».[60]

یعقوبى مى نویسد : زمانى که امام هادى به یاسریّه (حوالى بغداد) رسیدند، با اینکه ظاهراً ورود امام هادى به آن مکان، با اطلاع قبلى و اعلام عمومى نبوده، والى بغداد، اسحاق بن ابراهیم طاهرى، زمانى که به آنجا مى رسد، با جمعیت پرشورى که براى استقبال از امام هادى (ع)آمده بودند، مواجه مى شود: «فرأى تشوّق الناس الیه و اجتماعهم لرؤیته ...».[61]

یعقوبى هنگام وفات امام و جمعیت حاضر را این گونه گزارش مى کند : «فلّما کثر الناس و اجتمعوا کثر بکاؤهم و ضجّتهم فرُدّ النعش الى داره».[62]

مسعودى نیز درباره هنگام رحلت امام هادى می نویسد: «و سُمِعَ فى جنازته جاریة تقول : ماذا لقینا فی یوم الاثنین قدیماً و حدیثاً».[63]

جریان بیماری متوکل و پیشنهاد فتح بن خاقان (از نزدیکان متوکل) مبنى بر کمک گرفتن از امام هادى براى شفا گرفتن متوکل و نذر مبلغی هنگفت از سوی مادر متوکل برای امام هادى[64] نیز نشان دهنده این جایگاه والاست.

همچون بسیاری قرائن و شواهد، گویاى نفوذ معنوى امام هادى (ع)در میان مردم به ویژه در میان مردم سامرا است؛ مردمی که بیشترشان از اهل سنت بودند. علاوه بر اینکه در دستگاه حکومت متوکل نیز افرادى مانند فتح بن خاقان و یا مادر متوکل وجود داشتند که به کرامات امام هادى معتقد بودند.

یکى از دلایل اساسى احضار امام از مدینه به سامرا جایگاه ویژه اجتماعى ـ سیاسى و نفوذ معنوى امام هادى (ع)در میان مردم بود.

یعقوبى مى نویسد : والى مدینه براى متوکل چنین نوشت :

«... و کان عبداللَّه محمدبن داود الهاشمى قد کتب، یذکر أنَّ قوماً یقولون انّه الامام فشخص عن المدینة ...».[65]

سید محمد عبدالغفار هاشمى حنفى نیز درباره سبب احضار امام مى گوید:

«استدعاه الملک المتوکل من المدینة المنورة حیث خاف على ملکه و زوال دولته الیه بمالَه من علم کثیر و عمل صالح و سداد رأی و قول حقّ ...».[66]

البته دلیل عمده دیگر، کینه متوکل از امام على (ع)و آل على است.

سبط بن جوزى در این باره مى نویسد:

«قال علماء السیر : و انما اشخصه المتوکل من مدینة رسول اللَّه الى بغداد لانّ المتوکل کان یبغض علیاً و ذریته...»[67]؛ به اتفاق، مورخین و علماى اهل سنت، متوکل فردى ناصبى و ضد على ذریه او بوده است».

ابن مسکویه، ابن اثیر و ابن وردى هر کدام در تاریخ خود مى نویسند:

«و کان المتوکل شدید البغض لعلى بن ابى طالب (ع)و لاهل بیته و کان یقصد من یبلغه عنه انّه یتولی علیاً و اهله بأخذ المال و الدم».[68]

علاوه بر این مطلب، اطرافیان و مشاورین متوکل نیز از کسانى بودند که به ناصبى بودن و بغض امام على (ع)شهرت داشتند : «ندماء متوکل جماعة قد اشتهروا بالنصب و البغض لعلی».[69]

در مجموع دو علت: نفوذ معنوى ـ اجتماعى امام هادى در بین مردم و کینه توزى متوکل نسبت به امام على (ع)و خاندان و پیروان او باعث احضار امام هادى (ع)از مدینه به سامرا شد.
جایگاه امام نزد اهل سنت

از نظر علم طبقه شناسى اهل سنت، امام هادی(ع) در طبقه 26 قرار دارد، و با وجود اینکه بعضى از صاحبان صحاح و محدثین بنام اهل سنت، معاصر و هم دوره امام بودند، ولى متأسفانه حدیثى از آن بزرگوار نقل نکرده اند.

با این حال، وقایعى در جمع فقهای حاضر در نزد متوکل پدید آمد که منجر به ناکامى آنان شد[70] و همین امر، عظمت و مرجعیّت تمام و کمال علمى - فقهى امام را اثبات کرد و به نمایش گذاشت؛ به گونه اى که بزرگان اهل سنت را به اعتراف درباره عظمت علمى، فقهى، اخلاقى و ... امام هادى وادار کرد.
 

1 . اسحاق بن ابراهیم طاطرى (235 ق)

امام هادى را از مدینه به طرف سُرّ َمَنْ رَأى احضار کردند. زمانى که به منطقه اى به نام یاسرّیه حوالى بغداد رسیدند، اسحاق بن ابراهیم، والى بغداد، استقبال پرشور امام را مشاهده کرد: «فرأى شوق الناس الیه و اجتماعهم لرؤیته ...».[71] با اینکه سفر امام با إطلاع قبلى نبود.

در جاى دیگر آمده، اسحاق به یحیى بن هرثمه که مأمور احضار امام از مدینه به سامرا بود، گفت :

«انّ هذا الرجل قد ولده رسول اللَّه و المتوکل من تعلم فان حرضته علیه قتله و کان رسول اللَّه خصمک یوم القیامة ...».[72]
 

2. قاضى یحیى بن اکثم (242 ق)

هنگامى که فقها نزد واثق حضور داشتند، یحیى بن اکثم این سؤال را مطرح کرد که وقتی آدم(ع) به حج رفت، چه کسى سر او را تراشید؟ فقهای مجلس از پاسخ درماندند، واثق به آنها گفت : من کسى که جواب این سؤال را بداند، براى شما حاضر مى کنم. سپس امام هادى (ع)را به مجلس فراخواند و سؤال یحیى بن اکثم را از آن حضرت پرسید. امام فرمود : همانا پدرم از جدم، از پدرش از جدّش نقل فرمود که رسول الله فرمود : جبرئیل مأمور شد تا یاقوتى را از بهشت براى حضرت آدم بیاورد، و آن را بر سر حضرت آدم کشید و موهاى ایشان تراشیده شد؛ به گونه اى که نور سر حضرت آدم، تمامى اطراف را فرا گرفت.[73]
 

3. خطیب بغدادى

خطیب بغدادی می نویسد: متوکل، در اوایل خلافت خود به مریضى سختى دچار شد و با خود نذر کرد که اگر از این مریضى نجات یابد، دینارهاى زیادى را صدقه بدهد. زمانى که از مریضى جان سالم به در برد، فقها را گرد آورد و از آنها کسب تکلیف کرد که چه مقدار صدقه بدهد. فقها جواب هاى مختلفى ارائه کردند. متوکل دستور داد تا سؤال را به امام هادى (ع)عرضه کنند. امام در پاسخ فرمود: 38 دینار صدقه بدهد. بعضى از فقها از جواب امام شگفت زده شدند و برخى دیگر زبان به اعتراض گشودند و جواب امام را نپذیرفتند. خلیفه شخصی را به سوی امام فرستاد تا علت این حکم را بپرسد. امام فرمود: به این آیه استدلال کردم: خداوند شما مؤمنان را در جنگ هاى بسیارى یارى کرد، و از اهل بیت روایت شده که جریان ها، (سریه ها و غزوات) هشتاد و سه و جنگ حنین نیز هشتاد و چهارمین جنگ بوده است. اما با این حال خلیفه در انجام کار خیر هر چه بیشتر بپردازد، به نفع او است و در دنیا و آخرت مأجور خواهد بود.[74]
 

4 . وَصیف الترکی (253 ق)

وصیف یکى از فرماندهان و سرداران نظامى بنى عباس بود. زمانى که یحیى بن هرثمه امام را به سامرا آورد، وى را خبردار کرد و او به یحیى بن هرثمه گفت: «واللَّه لئن سقط منه شعرة لا یطالب بها سواک ...». هرثمه مى گوید : «فعجبتُ کیف وافق قوله قول اسحاق».[75]
 

5 . ابن واضع یعقوبى کاتب عباسى(284ق)

وی بعد از ذکر نسب مطهر امام هادى (ع)و تاریخ وفات ایشان، شدت ناراحتى مردم از فقدان امام را چنین گزارش مى کند : بعد از خواندن نماز بر جسم مطهر امام، جمعیت آنقدر براى تشییع آمده و دور جنازه جمع شده بودند و آن قدر ضجّه و ناله و گریه و زارى مى کردند که جنازه را به منزل امام بردند و در همانجا دفن کردند.[76] این جریان تکان دهنده، نشانگر نفوذ معنوى و موقعیت اجتماعى امام در مردم و در آن منطقه است.


پی نوشت ها
[1] . الانساب، ج 4 ص 195
[2]. همان، ص 196.
[3]. تاریخ حبیب السیر، ج 2، ص 95.
[4] . تتمة المختصر، ج 1، ص 347.
[5] . تذکرة الخواص، ص 322.
[6] . مطالب السؤول، ص 144.
[7] . نورالابصار، ص 334؛
[8] . مطالب السؤول، ص 144.
[9] . نورالابصار، ص 334.
[10] . المختصر فى اخبار البشر، ج 2، ص 44.
[11] . تذکرة الخواص، ص 322.
[12] . النعیم المقیم، ص 425.
[13] . تاریخ حبیب السیر ج 2، ص 95.
[14]. سیر اعلام النبلاء، ج 13، ص 121.
[15] . تاریخ بغداد، ج 12، ص 56 .
[16] . الانساب، ج 4، ص 195.
[17] . تاریخ الخمیس، ج 2، ص 341.
[18] . نورالابصار، ص 334.
[19] . مطالب السؤول، ص 144.
[20] . همان.
[21] . نورالابصار، ص 334.
[22] . وسیلة الخادم الى المخدوم، ص 257 - 262.
[23] . اخبار الدُوَل، ص 116.
[24] . تذکرة الخواص، ص 322.
[25] . النعیم المقیم، ص 427.
[26] . تاریخ روضة الصفا، ج 3، ص 55.
[27] . همان.
[28] . الانساب، ج 4، ص 196.
[29] . مرآة الجنان، ج 2، ص 119.
[30] . النعیم المقیم، ص 426.
[31] . النجوم الزاهرة، ج 2، ص 410.
[32] . مرآة الجنان، ج 2، ص 119.
[33] . النعیم المقیم، ص 426.
[34] . وفیات الاعیان، ج 3، ص 273.
[35] . مطالب السؤول، ص 146.
[36] . تاریخ الامم و الملوک، ج 5 ، ص 426.
[37] . تاریخ الامم و الملوک، ج 5 ، ص 426.
[38] . وفیات الاعیان، ج 3، ص 273.
[39] . تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 503.
[40] . وفیات الاعیان، ج 3، ص 273.
[41] . النعیم المقیم، ص 430.
[42] . مروج الذهب، ج 4، ص 193.
[43] . همان.
[44] . تذکرةالخواص، ص 324.
[45] . نورالابصار، ص 337.
[46] . احسن القصص، ج 4، ص 300.
[47] . الفصول المهمة، ص 283.
[48] . وسیلة الخادم الى المخدوم، ص 261.
[49] . ائمة الهدى ، ص 136.
[50] . تاریخ حبیب السیر، ج 2، ص 95 .
[51] . معجم البلدان، ج 3، ص 178.
[52] . همان، ص 123.
[53] . ائمة الهدى ، ص 136.
[54] . تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 503 .
[55] . الاتحاف بحب الاشراف، ص 363،
[56] . النعیم المقیم، ص 431،
[57] . الشجرة المبارکة، ص 78
[58] . إعلام الورى بأعلام الهدى ، ج 2، ص 127.
[59]. الفصول المهمة، ص 277.
[60] . مروج الذهب، ج 4، ص 194.
[61] . تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 484.
[62] . همان، ص 503 .
[63] . مروج الذهب، ج 4، ص 193.
[64] . تاریخ حبیب السیر، ج 2، ص 97 .
[65] . تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 484.
[66] . ائمةالهدى، ص 136؛ احقاق الحق، ج 12، ص445.
[67] . تذکرةالخواص، ص 322.
[68] . تجارب الامم، ج 4، ص 120.
[69] . همان.
[70] . تاریخ بغداد ج 12، ص 56 – 57.
[71] . تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 484.
[72] . تذکرةالخواص، ص 322.
[73] . همان.
[74] . تاریخ بغداد، ج12، ص56 ـ57.
[75] . تذکرة الخواص، ص 322.
[76] . تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 503 .

شهادت امام هادی ع ...سخنرانی دوم

الحمد لله رب العالمین و الصلوة و السلام علی خیر خلقه و آله الطاهرین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین إلی یوم الدین. قال الحكیم فی محكم كتابه الكریم: «وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا و كانُوا بِآیاتِنا یُوقِنُونَ»(سجده؛ ۲۴)

همه‌ مسئولیت‌های نبی بر عهده‌ امام است

مقام امامت مقام بزرگ و رسایی است. در حقیقت امامت استمرار مقام نبوت است و تمام مسئولیت‌هایی كه بر عهده‌ پیامبر بوده، همه‌ آن مسئولیت‌ها بر عهده‌ امام نیز می‌باشد، با این تفاوت كه نبیّ مورد وحی است و وحی الهی بر او نازل می‌شود و پایه‌گذار دین است، اما امام مورد وحی نیست. امام مفاهیم دین را بیان می‌كند و پرسش‌های نو را پاسخ می‌دهد و درباره‌ زندگی مردم قوانین درستی را تبیین می‌كند، امر به جهاد می‌كند و هكذا و هكذا.

بنابراین كسانی كه مقام امامت را یك مقام انتخابی مردمی تصور می‌كنند، بدانند امامت یك مقام الهی و انتصابی است نه انتخابی و امام با رسول جز در همان جهت كه عرض كردم، فرقی ندارد. قرآن مجید هم به‌نوعی به این مسئله اشاره دارد: «وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً» حتی برخی از انبیاء بعد از نبوت به مقام امامت می‌رسند؛ «لَمَّاصَبَرُوا». صبر ایشان در تبلیغ دین سبب می‌شود از مقام نبوت به مقام امامت برسند. در همین آیه دقت نمایید: «وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآیاتِنا یُوقِنُونَ». جناب ابراهیم علی‌نبینا‌وآله‌و‌علیه‌السلام نیز بعد از آن همه مقامات و امتحانات، از مقام نبوت به امامت رسید، چون قبل از این‌كه امام باشد، نبی و رسول بود، اما این مقام، مقام بالاتر از مقام نبوت است. ائمه‌ی اهل بیت بعد از پیامبر دارای چنین مقامی هستند.

امام در سامرّا هم مشغول كارهای امامت است. در درجه‌ی اول حضرت در مدینه و مجموعاً در سامرّا حدود ۸۵ نفر فقیه و محدث تربیت كرده است. تربیت یك فقیه و محدث كار آسانی نیست؛ آن هم در شرایط و خفقانی كه در سامرّا بوده است.

طبق نقل نوعِ محدثین اسلام مانند مسلم در صحیح و دیگران، رسول گرامی فرمود: بعد از من دوازده خلیفه خواهند آمد كه عزت اسلام بستگی به آن‌ها دارد. حدود دو روایت، مسلم در صحیح خود به این تعبیر نقل می‌كند كه من عین عبارت را می‌خوانم: «لَا یَزَالُ هَذَا الْأَمْرُ عَزِیزاً إِلَی اثْنَیْ عَشَرَ خَلِیفَةً ثُمَّ تَكَلَّمَ به شیءٍ لَمْ أَفْهَمْهُ فَقُلْتُ لِأَبِی مَا قَالَ فَقَال قَالَ رَسُولُ اللَّهِ كُلُّهُم مِنْ قُرَیْش»(صحیح مسلم، ج ۱۲، ص ۱۸۹) بعد از پیامبر اكرم دوازده خلیفه پیدا می‌شود و ایشان جز ائمه‌ی اثنی‌عشر كسی دیگر نیستند.

گوهر آفرینش

حال ‌شناختی از امام هادی ـ علیه‌السلام ـ داشته باشیم: آقا ابوالحسن امام هادی علیه‌السلام در سال ۲۱۲ هجری قمری در مدینه منوره متولد شد و تا سال ۲۳۶ در مدینه منوره تشریف داشتند. البته پس از شهادت والد بزرگوارشان امام جواد ـ علیه‌السلام ـ مقام امامت به ایشان رسید، در حالی که سن مبارک ایشان حدود ۸ یا ۹ سال بود. البته نباید تعجب کرد که کودکی هشت‌ساله بتواند چنین بار بزرگی را بر دوش بکشد: «ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِه» (حج؛ ۷۴). ما اگر امام و مقام او را را بشناسیم، درک این مسائل آسان است. جناب عیسی بن مریم در دوارن کودکی در مهد و گهواره به مقام نبوت می‌‌رسد: «قالَ إِنِّی عَبْدُاللَّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنی نَبِیًّا» (مریم؛ ۳۰) یا جناب یحیی بن زکریا در دوران کودکی به مقام نبوت می‌رسد: «یا یَحْیی خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا» (مریم؛ ۱۲) ما نباید این گوهر‌ها و آفرینش‌ها را با دیگر گوهر‌ها مخلوط کنیم.

امام هادی ـ علیه‌السلام ـ در مدینه تدریس فقه و حدیث می‌کند و مشکلات مردم را رفع می‌کند، اما متوکل خیلی ناراحت است زیرا فرماندار مدینه به او گزارش می‌دهد مردمی که مدینه می‌آیند، درب منزل امام هادی می‌روند و مسائل علمی و امور مالی خود را به ایشان ارجاع می‌دهند و می‌ترسم روزی علیه تو قیام کند (الارشاد، ص۴۳۵. اعلام الوری، ص ۳۶۵. قرشی، زندگانی امام علی الهادی، ص۳۸۶). مسلماً کسانی که عاشق مقام هستند، تمام همّ و غمّ خویش را در راه آن صرف می‌کنند و غیر از مقام، هیچ روحیه و هیچ نفسانیتی ندارند و کوچک‌ترین خبری که در نظر ایشان مقام آن‌ها را به خطر بیندازد ناگوار است.

تبعید به سامرا

لذا متوکل عباسی یحیی بن هرثمه را فرستاد تا حضرت را از مدینه به سامرا آورد و امام ـ علیه‌السلام ـ در حدود ۲۴ سال دارد که ایشان را از مدینه منوره به سامرا آوردند و همین که خبر منتشر شد که یحیی بن هرثمه با سیصد سرباز آماده است تا امام را به سامرا ببرد، مردم مدینه تکان خوردند و زار زار گریه می‌کردند. به قدری گریه و زاری کردند که یحیی بن هرثمه گفت: من به شما قول می‌دهم کوچک‌ترین صدمه‌ای به ایشان نزنم. یحیی بن هرثمه که مأمور بود امام هادی علیه‌السلام را از مدینه به سامرا بیاورد، می‌گوید: وقتی همراه امام علیه‌السلام به بغداد رسیدم، اسحاق بن ابراهیم طاهری حاکم بغداد به من گفت: یحیی! این مرد فرزند رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلم است. اگر متوکل را بر قتل او تحریک کنی با رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلم دشمن شده‌ای. گفتم: من از او جز نیکی ندیدم. آن‌گاه به سوی سامرا روانه شدیم. وقتی به آن‌جا رسیدیم، وصیف ترکی (یکی از فرماندهان ترک در دربار عباسی) به من گفت: اگر یک مو از سر این مرد کم شود با من طرف هستی.

وقت ملاقات با متوکل است. در این زمان یحیی بن هرثمه قدمی برداشت و گفت: من خانهٔ ایشان را گشتم و در خانهٔ ایشان جز چند حصیری که روی او نماز می‌خواند و چند کتاب دعا و قرآن ندیدم و این گزارش‌ها که به شما داده‌اند، دروغ است و او در مقام هدایت و تبلیغ و ارشاد است و هرگز نظر خروج ندارد. (علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب، بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بی‌تا، ج ۴، ص ۱۸۳) با این کار تا حدی توانست از هیمنهٔ متوکل بکاهد و قرار شد حضرت در سامرّا بمانند.

در زمان مأمون سیاست بنی‌العباس عوض شد. عباسی‌ها قبل از مأمون به قتل اهل بیت کمر بسته بودند، اما از زمان مأمون تصمیم گرفتند ایشان را زیر نظر داشته باشند. لذا نزدیک منزل متوکل، خانه‌ای برای حضرت در نظر گرفتند که حضرت در آن‌جا با عیال و اولادش زندگی کند، اما در عین حال شیعیان به بهانه‌های مختلف به دیدن حضرت می‌رفتند. گویا حضرت از سال ۲۳۶ تا ۲۵۴ در سامرّا بوده است.

راوی می‌گوید: دیدم امام هادی در آنجا مشغول کار است و عرق از پای او می‌ریزد. عرض کردم: «أین الرجال؟» دوستان شما کجا هستند؟ اجازه دهید ایشان این کار بکنند. حضرت فرمودند: نه، بهتر از من با دسترنج خود زندگی کردند؛ جدم رسول‌الله و علی بن ابی‌طالب و پدرانم.

مقام علمی امام

امام در سامرّا هم مشغول کارهای امامت است. در درجهٔ اول حضرت در مدینه و مجموعاً در سامرّا حدود ۸۵ نفر فقیه و محدث تربیت کرده است. تربیت یک فقیه و محدث کار آسانی نیست؛ آن هم در شرایط و خفقانی که در سامرّا بوده است. مقام علمی امام به گونه‌ای بود که همه در مقابل او خضوع و خشوع می‌کنند. حضرت در سامرّا هم مشغول تبلیغ و تعلیم است. حضرت رساله‌ای در جبر و تفویض دارد که در آن رساله به وسیلهٔ آیات و روایات و با ادلهٔ عقلیه جبر و تفویض را ابطال کرده است و أمرٌ بَینَ الأمرین را اثبات کرده‌اند. (تحف العقول، صص ۳۳۸- ۳۵۶. مسند الامام الهادی علیه‌السّلام، صص ۲۱۳- ۱۹۸.) این کلمات و کمالات حاکی از مقام علمی امام است و نشان می‌دهد که این میوه مربوط به این جهان نیست بلکه از جای دیگری است.

در عین حالی که در اطراف متوکل کسانی بودند که خود را فقیه می‌دانستند، اما در بسیاری از مسائل به امام هادی مراجعه می‌نمودند. مسعودی در مروج الذهب می‌نویسد: مرد ذمی -که در واقع از اهل کتاب است، اما در زیر پرچم اسلام زندگی می‌کند مشروط بر اینکه به قوانین اسلام احترام کند و خلاف شرع نکند- نسبت به زن مسلمانی کار زشتی انجام داده بود و او را نزد خلیفه بردند و فق‌ها او را محکوم به اعدام نمودند. هنگامی که می‌خواستتد حکم اعدام را اجرا کنند، او زرنگی نمود و شهادتین را بر زبان آورد و از این طریق فقهای آن‌جا را فریب داد، چرا که «الْإِسْلَامُ یَجُبُ مَا قَبْلَه» (عوالی اللئالی العزیزیة فی الأحادیث الدینیة، ج ۲، ص ۵۴)؛ اسلام گذشته را ندیده می‌گیرد. این‌که او اسلام آورد، یعنی گذشته‌اش هیچ است. اما برخی از فقیهان که آن‌جا بودند، در این مسأله تشکیک کردند که اسلامِ او اسلام واقعی نیست.

متوکل که امام را می‌شناسد، گفت: این مسأله را از ابوالحسن الهادی بپرسید. حضرت در جواب نامهٔ فقیهان نوشتند: او باید اعدام شود و قتل، جزای او است. فق‌ها گفتند دلیل فتوی را بنویسند. امام از قرآن مجید این حکم را استخراج می‌کند. ببینید چگونه این مرد بزرگ از سلالهٔ پیامبر اکرم این حکم الهی را از آیهٔ ۸۴ سورهٔ سجده استفاده می‌کند که: «فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَ کَفَرْنا به ما کُنَّا بِهِ مُشْرِکینَ* فَلَمْ یَکُ یَنْفَعُهُمْ إیمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا سُنَّتَ اللَّهِ الَّتی قَدْ خَلَتْ فی عِبادِهِ وَ خَسِرَ هُنالِکَ الْکافِرُونَ (مسند الإمام الهادی (ع)، العطاردی، ص: ۲۲۴)؛ پس چون سختی [عذاب] ما را دیدند، گفتند: «فقط به خدا ایمان آوردیم و بدان‌چه با او شریک می‌گردانیدیم، کافریم.» [ولی] هنگامی که عذاب ما را مشاهده کردند، دیگر ایمانشان برای آن‌ها سودی ندارد. سنّت خداست که [از دیرباز] درباره بندگانش چنین جاری شده و آن‌جاست که ناباوران زیان کرده‌اند.

از این آیه می‌فهمیم ایمانی می‌تواند مؤثر باشد که ایمان خوفی و به عنوان أسقاط عذاب نباشد. این مرد ذمی که ایمان می‌آورد، به عنوان فرار از مسئلهٔ اعدام است. این علمِ سرشار از قرآن، علم عادی نیست. این آیه را هزاران نفر خوانده بودند و تا زمان امام هادی این حکم را متوجه نشده بودند.

گاهی در مسائل روشن هم به حضرت مراجعه می‌کردند. متوکل خادمی غیر مسلمان به نام ابن نوح داشت و به او کنیه داده بود. کنیه نشانهٔ احترام است و غالباً عرب‌ها که دارای عشیره هستند برای فرزندان خود کنیه انتخاب می‌کنند و با کلمهٔ «ابو» یا «ابن» او را می‌خوانند. متوکل به این مرد ذمی و کافر می‌گفت ابن نوح. فقیهانی که در حقیقت قشری هستند و از آیات و روایات خبری ندارند، گفتند: نباید به یک فرد غیر مسلمان کنیه بدهیم و کنیه نشانهٔ احترام است. گفتند: از امام هادی سؤال کنید. حضرت این آیه را خواندند: «تَبَّتْ یَدا أَبی‌لَهَبٍ وَ تَبَّ» (مسد؛ ۱) خداوند به او لقب داده است و این‌ها نشانهٔ احترام نیست.

غیر شیعیان چه می‌گویند؟

حضرت مقام عظیمی در جهان آن روز داشت. به قدری که علناً دانشمندان اسلام، حتی کسانی که شیعهٔ اثنی‌عشری نبودند، از عظمت و دستگیری حضرت سخن می‌گفتند و من برخی از کلمات ایشان را نقل می‌کنم و ببینید که غیر از ما هم دیگران دربارهٔ ایشان احترام قائل بوده‌اند. ابوالفلاح حنبلی در کتابی به نام «شذرات الذهب» شرح حال شخصیت‌ها و بزرگان را نوشته است. او در این کتاب خود می‌گوید: امام هادی فقیه امامی متعبد -البته نباید از فردی که قائل به امامت آسمانی امام هادی نیست بیش از این انتظار داشت-

یافعی کتابی دارد به نام «مراةالجنان» و کتاب خوب و ارزنده‌ای است و همین کلمات را تکرار می‌کند، اما ابن صباغ مالکی در کتاب «الفصول المهمة فی معرفة الائمة» می‌فرماید: امام هادی انسانی است که زمین و آسمان مناقب و فضائل او را پر کرده است و من نمی‌توانم با قلم و بیانم گوشه‌هایی از مناقب و فضائل حضرت را بگویم. با اینکه اموال به منزل امام می‌رود، اما ایشان این اموال را در بین فقرا تقسیم می‌کنند و خود با یک حصیری زندگی می‌کند و برای اینکه بتواند زندگی خودش معتمد بر حقوق عامه نباشد، مزرعه‌ای را در سامرّا تهیه کردند و خودشان‌گاه و بی‌گاه در آنجا کار می‌کردند. (الفصول المهمة، ابن صباغ المالکی، ج ۲، ص ۱۰۷۳) راوی می‌گوید: دیدم امام هادی در آنجا مشغول کار است و عرق از پای او می‌ریزد. عرض کردم: «أین الرجال؟» دوستان شما کجا هستند؟ اجازه دهید ایشان این کار بکنند. حضرت فرمودند: نه، بهتر از من با دسترنج خود زندگی کردند؛ جدم رسول‌الله و علی بن ابی‌طالب و پدرانم. (کافی (ط - الإسلامیة)، ج ۵، ص ۷۵)

و ایشان انسان‌های والایی هستند و همه جهان عاشق ایشان هستند من مدت‌ها در سامرّا بوده‌ام. غالب ایشان سنی‌اند اما نسبت به امام هادی و عسکری علیهماالسلام خیلی علاقه‌مند هستند و گاهی فرزندان خود را که مریض بودند، در کنار ضریح می‌بستند و اعتقاد به عظمت ایشان داشتند. خدایا قلوب ما را به نور قرآن و ولایت روشن نما و شرّ دشمنان اهل بیت را از کشور اهل بیت دور بفرما و انسان‌هایی که حقیقت انسانیت را از دست داده‌اند و جهل و جهالت را خریده‌اند، به سزای اعمالشان در دنیا و آخرت برسان.

شهادت امام هادی ع


قطره ای از عظمت و بزرگواری امام هادی علیه السلام

استاد فاطمی نیا:یک نفر ملعونی رفته بود از حضرت امام هادی علیه السلام سئایت کرده بود، که آقا، چنین است و چنان است، اسلحه درمنزل او هست و به او مراجعه میشود و خیلی حرف ها.

تا اینکه دربار عباسی حضرت را به جبر میخواند به سامرا، و این خیلی شنیدنی که حضرت وقتی روی اسب نشسته، میخواد حرکت کنه، این ملعون آمده به حضرت هادی علیه السلام میگه که: میدانی که همه این کارها را من کردم، می بینین جرأتو!، میگه: همه این کارها رو من کردم،من کارتو به اینجا رسوندم، من سئایت کردم که الان تو رو از مدینه جدت داردن می برن بیرون.

اینو مسعودی نقل می کنه، مورخ.خلاصه خیلی عجیبه، شاید قریب به این مضامین باشه.


بعد هم به امام هادی علیه السلام میگه که: اگه لب تر کنی به کسی بگی، بری به سامرا به خلفا بگی، تمام مزارع دوستانتو آتش می زنم، نخلهارو آتش می زنم، چشمه ها رو کور می کنم.

حضرت هادی با یک متانتی می فرماید که: من دیشب شکایت تو رو به یک بزرگی کردم، که بعد از او دیگه کسی رو لایق نمی دونم پیشش شکایت ببرم. میگه: به کی گفتی؟! میگه: به خدا، این یک دفعه می لرزه.

میبینه عجب، کار خیلی پیچیده شد! حالا جالبه، اگر اینجا این می گفت: آقا پشیمان شدم، می رم حرفامو پس میگیرم، می گم من دروغ گفتم، اگر این طور بود خب، میگفتیم خوبه دیگه توبه کرده، مثل حر. اما نه، هیچ کدوم از این کارا نشد! به قول معروف آب از آب تکون نخورده، امام هادی علیه السلام باید بره سامرا، باید از مدینه جدش بره، 

این همینطوری وقتی این حرفو از آقا شنید، گفت: آقا منو عفو کن! ببینین اگه توبه میکرد و برمی گشت، حالا یه بحثیه، هیچی نشده امام روی اسبه، الان که اسب حرکت کنه، گفت: آقا منو عفو کنین! فرمود:عفوت، عفوت کردم.

ببینین این خیلی عجیبه،آدمی که تمام ظلمو دربارش کرده، در یک کلمه عفوش کنه!

و ما در سیره ائمه علیهم السلام از این عفوها زیاد داریم که اگه جمع بشه، یک کتاب میشه، که چطور عفو می کردن، دشمناشونو عفو می کردن. البته در سیره حضرت هادی علیه السلام، اخلاق کریمه اش، معجزاتش و کلماتش، مطلب زیاد است.

"السلام علیک یا علی بن محمد الهادی، صل الله علیک و رحمت الله و برکاته به ابی انت و امی"


معرفت مراتب دارد. در بین اصحاب خود امیرالمؤمنین هم، ابن عباس یک شاگرد بود، کمیل یک شاگرد بود، عمّار یاسر یک شاگرد بود و میثم تمّار هم یک شاگرد. یا رسول خدا در بین اصحابشان آیا با همه یکسان برخورد می‌کردند؟ همه‌شان را می‌شناختند و به اندازه‌ی ظرفیتشان با آنها حرف می‌زدند. شتربانی به امام صادق سلام‌الله‌علیه می‌گوید که یک نصیحتی بکنید. حضرت می‌فرماید: «عَلَیْکَ بِالصِّدْقِ الْحَدیثِ»؛ وقتی حرف می‌زنی راست بگو. خوب این حرف بزرگی است، ولی ساده است. اما وقتی یک عالم بزرگی می‌رود پیش امام صادق علیه‌السلام. دیگر حضرت آن نصیحت را نمی‌گوید و لحنش عوض می‌شود. 

خلاصه شناخت مراتب دارد. «اللّهم عرّفنی حجّتک» یعنی ما اجمالاً بدانیم حضرت هادی علیه‌السلام امام است و معصوم است و متصل به غیب. این معرفت اجمالی است اما درباره‌ی معرفت ابعاد شخصیتی ایشان، من بارها به دوستان گفته‌ام که ما حتی شاگردان این‌ها را نمی‌توانیم بشناسیم.
«زیارت جامعه کبیره» کلمات عجیبی است. بدون اغراق به شما عرض بکنم که تمام کلماتی که ما در متون در مورد امام‌شناسی داریم، لااقل می‌توانیم بگوییم که این زیارت مکمل آنها است. اگر این زیارت نباشد، واقعاً خیلی از مقامات ائمه را ما متوجه نمی‌شویم.

حضرت امام صادق علیه‌السلام می‌فرمایند: «لا یُقْبَلُ اللهُ عَمَلاً الاّ بِالمَعرِفَة»؛ خدا عملی را نمی‌پذیرد مگر با معرفت. بعد می‌فرمایند: «و لا معرفةٌ الاّ بِالعَمَلِ»؛ معرفتی حاصل نمی‌شود مگر با عمل. اگر سطحی نگاه کنیم، دور لازم است: من چه‌کار کنم که بامعرفت شوم؟ عمل کنم. حال چه‌کار کنم که عملم مؤثر شود؟ معرفت داشته باشم. باز چه‌کار کنم که معرفت داشته باشم؟ عمل کنم.

اما این دور چگونه شکسته می‌شود؟ این‌طور شکسته می‌شود که مقصود از معرفت، یک معرفت اجمالی است و نه معرفت تفصیلی. این‌جا حضرت مقصودش معرفت اجمالی است. خدا این سرمایه‌ی اولیه را به ما داده است. خدا به ما عقل و هوش داده و انبیاء و ائمه را فرستاده است. در نماز چه می‌گوییم؟ «إیّاک نَعبُدُ». این یک دریا حرف است که تو پیامبر فرستادی و گفتی نماز بخوانیم، اما بلافاصله پشت سرش می‌گوید: «إیّاک نَستَعینُ». یک بهانه دست خدا بدهید، بقیه‌‌اش را مرحمت می‌کند.

بنابراین فقط با عمل و با تطهیر باطن و تطهیر نفس است و غیر از این هم راهی نیست. هرچه هم عمل به وظیفه کنیم، این معرفت بیشتر می‌شود. این را عرفای اهل دانش مثال زده‌اند که اگر یک فانوس دستمان بگیریم، این فانوس بیست متر جلوی ما را روشن می‌کند. وقتی این بیست متر را می‌رویم، بیست متر دیگر روشن می‌شود. یعنی عمل است و نور و نور است و عمل.

نهضت علمی تماشایی امام هادی علیه‌السلام

نهضت علمی که حضرت امام هادی علیه‌السلام با وجود آن فشار و اختناق دشمنان ایجاد کردند، خیلی تماشایی است. مخصوصاً در بین خلفا، متوکل -که خدا او را از رحمتش دور کند- خیلی حضرت را مورد آزار و اذیت قرار داد. به قول یکی از محققین، حضرت تقریباً ۱۷۸ نفر اصحاب و شاگرد داشتند. شما اگر به فهرست شیخ طوسی، به فهرست ابن ندیم، به فهرست رجال نجاشی نگاه کنید، هرکدام برای خودشان یک رجلی بودند. بعضی‌ از ایشان مؤلفات بسیاری داشتند. آدم در این عمر کم، در این فشار، این نهضت را ایجاد بکند و این همه شاگرد تربیت کند، یک معجزه است.

یکی از شاگردان و اصحاب برجسته‌ی حضرت هادی علیه‌السلام آقا و مولای ما حضرت عبدالعظیم حسنی علیه‌السلام و الصلاة است. حضرت عبدالعظیم -که الحمدالله قبر نورانی او در نزدیکی ما است و خدا توفیق زیارتش را عنایت کند- از شاگردان و اصحاب برجسته یا برجسته‌ترین شاگرد حضرت هادی علیه‌السلام بوده است. یک نفر می‌گوید از حضرت امام هادی سلام‌الله‌علیه سؤالاتی داشتم و حضرت قریب به این مضامین فرمود: تو که اهل ری هستی، از عبدالعظیم بپرس. خیلی حرف بزرگی است که یک امام معصوم مردم را برای حل مشکل به یک نفر ارجاع دهد.

با این بی‌گذشتی‌ها برکت از زندگی می‌رود

مسعودی نقل می‌کند که یک نفر سعایت امام هادی علیه‌السلام را کرده بود که آقا چنین است و چنان است و اسلحه در منزلش است و به ایشان مراجعه می‌شود. خیلی حرف‌ها زده بود. تا این‌که دربار عباسی حضرت را ‌اجباراً به سامرّا می‌خواند. حضرت وقتی روی اسب می‌نشینند، این ملعون می‌گوید که نمی‌دانم حضرت هادی می‌دانی که تمام این کارها را من کردم؟ تمام این سعایت‌ها را من کردم و من کار تو را به این‌جا رسانده‌ام که الان تو را از مدینه‌ی جدّت می‌برند. بعد هم قریب به این مضمون به امام هادی می‌گوید که اگر به کسی در سامرّا و به خلفا بگویی من تمام مزارع دوستانت را آتش می‌زنم، نخل‌ها را آتش می‌زنم، چشمه‌ها را کور می‌کنم. حضرت هادی با یک متانتی می‌فرمایند که من دیشب شکایت تو را به بزرگی کردم که پس از او کسی را لایق نمی‌دانم که شکایت کسی را به پیش او ببرم. می‌گوید به کی گفتی؟ حضرت می‌گوید به خدا. آن شخص لرزید و گفت که آقا من را عفو کن! حالا جالب است که اگر می‌گفت من پشیمان شدم و می‌روم حرفم را پس می‌گیرم یا می‌گویم من دروغ گفتم، نشانه‌ی توبه بود، اما هیچ‌کدام از این کارها نشد و به قول معروف آب از آب تکان نخورد. فرمود: «عفَوْتُ عَنکَ»؛ عفوت کردم.

بسیار عجیب است که آدم شخصی را که تمام ظلم را درباره‌اش مرتکب شده است، در یک کلمه عفوش کند. ما در سیره‌ی ائمه از این عفوها داریم که اصلاً اگر جمع شود، کتابی می‌شود که چگونه دشمنانشان را عفو می‌کردند.
ببینید یکی از چیزهایی که در جامعه کم شده، حتی در خانواده‌ها کم شده، همین مسئله‌ی گذشت است. آیت‌الله بهاء‌الدینی قدّس‌سرّه سخنی داشتند که مفادش این بود که: با این صفت‌ها با این بی‌گذشتی‌ها برکات از زندگی می‌رود. اگر برخی می‌بینند برکت در زندگیشان نیست، خدا می‌داند برمی‌گردد به سوء خُلق. برمی‌گردد به آن کینه‌های باطنی. سوء خُلق را باید دوا کنیم.

خواستند شیعه تکانی بخورد


«زیارت جامعه کبیره» کلمات عجیبی است. بدون اغراق به شما عرض بکنم که تمام کلماتی که ما در متون در مورد امام‌شناسی داریم، لااقل می‌توانیم بگوییم که این زیارت مکمل آنها است. اگر این زیارت نباشد، واقعاً خیلی از مقامات ائمه را ما متوجه نمی‌شویم. زیارت جامعه‌ی کبیره کلماتی دارد که بنده به آنها واقف نیستم و فقط نقل قول می‌کنم. خدا کند که همه‌ی ما محرم این حرف‌ها بشویم. این‌ها کلماتشان مثل قرآن است. در قرآن می‌گوید: «لا یَمَسُّهُ الاّ المُطَهَّرُونَ». باید طهارت باطنی باشد تا آدم این کلمات را متوجه شود. می‌خواهم این‌طور بگویم که اگر بعضی از فرازهای جامعه‌ی کبیره را کسی بفهمد، ممکن است وجودش منشأ خوارق عادات بشود. «أنتُم الصِّراطُ الأقْوَم و السّبیل الأعْظم و شُهَداءُ دارِ الْفَناءِ و شُفَعاءُ دارِ الْبَقاءِ و الرّحْمَةِ الْمَوصُولَة» این‌جا رحمت موصوله را اگر کسی بفهمد، دیگر اصلاً همه چیز حل می‌شود.

ائمه نتوانستند همه چیز را بگویند. هر وقت می‌بینید یک کسی دشمنی می‌کند، این دشمنی به جهل و عدم شناخت و شناخت ناقص او برمی‌گردد. اگر آدم این‌ها را بشناسد، نمی‌تواند دشمنی کند. شما ملاحظه بفرمایید که ائمه حتی بین دوستانشان هم تقیه کردند و بعضی چیزها را نگفتند. حضرت سجاد سلام‌الله‌علیه می‌فرماید که اگر من بعضی چیزها را به این مردم بگویم، من را به بت‌پرستی متهم می‌کنند. در زیارت جامعه‌ی کبیره هم خیلی چیزها را در یک قالب‌هایی گفته‌اند که به دست اهلش برسد. اگر هیچ چیز نمی‌گفتند، ما خیلی محروم می‌شدیم. بنابراین باید یک چیزهایی را بگویند ولو سربسته که به دست اهلش برسد. یک استادی داشتم که می‌فرمودند: «پرده از جمال ائمه برداشته نشد؛ مخصوصاً از حضرت جواد، حضرت هادی و حضرت عسکری علیهم‌السلام». فلسفه‌ی زیارت جامعه به این دلیل بود که لازم بود شیعه تکانی بخورد. شوخی نیست که: «خَلَقَکُم اللهُ أنواراً فَجَعَلَکُم بِعَرْشِهِ مُحدِقینَ».
یکی از چیزهایی که در جامعه کم شده، حتی در خانواده‌ها کم شده، همین مسئله‌ی گذشت است. آیت‌الله بهاء‌الدینی قدّس‌سرّه سخنی داشتند که مفادش این بود که: با این صفت‌ها با این بی‌گذشتی‌ها برکات از زندگی می‌رود. اگر برخی می‌بینند برکت در زندگیشان نیست، خدا می‌داند برمی‌گردد به سوء خُلق. سوء خُلق را باید دوا کنیم.

این زیارت را برای فهمیدن بخوانید


ما عادت کرده‌ایم همه چیز را برای ثوابش انجام دهیم. استادی داشتم که می‌گفت: شما برای فهمیدن بخوانید، ثواب به پای خودش می‌آید. این بد شده که ما این جور بارآمده‌ایم. یعنی الان می‌خواهیم عمره برویم، اولین چیزی که در ذهن خطور می‌کند ثواب است. اعتکاف می‌رویم اولین چیزی که خطور می‌کند ثواب است. اعتکاف فلسفه‌اش چیست؟ اعتکاف از عَکَفَ مشتق است، عُکوف یعنی یک جا ایستادن. اعتکاف رمزش این است که شما همیشه پیش خدا بمانید. حج هم رمزش همین است. عمره رمزش دور خدا چرخیدن است، اما ما همه را برای ثوابش انجام می‌دهیم. آن استادم می‌گفت: اگر آدم در تابستان برای خنک شدن وضو بگیرد وضویش باطل است، اما اگر برای خدا وضو بگیرد هم خنک می‌شود و هم عملش صحیح است. ثواب ما را بیچاره کرده است.

زیارت جامعه را برای فهمیدن بخوانید. این جمله‌ها عرشی است. اصلاً ببینید «و الرحمة الموصولة» یعنی چه؟ از خدا بخواهید که خدایا! با طهارت باطنی به من بفهمان. برای همین هم هست که علما به شرح زیارت جامعه‌ی کبیره اهتمام ورزیده‌اند. من دوست داشتم مرحوم امام راحل یک شرح می‌نوشتند به زیارت جامعه. زیارت جامعه را علما شرح کرده‌اند. مرحوم مجلسی اول شرح کرده است، پدر علامه‌ی مجلسی که امامی که باج به فلک نمی‌داد، در حق او می‌فرماید: شیخ ارباب معرفت؛ مولانا محمد تقی مجلسی.

شرح دیگری که خیلی ممتاز است، برای آقاسید حسین همدانی درودآبادی است که «الشموس الطالعة فی شرح زیارت الجامعة» نام دارد. ایشان همشاگردی میرزا جوادآقا ملکی تبریزی و از شاگردان ملا حسینقلی بوده است. البته شرح ایشان بسیار مشکل است و اگر کسی عرفان نظری نخوانده باشد، از همه جای این شرح بهره‌مند نمی‌شود.
شرح دیگر «الأنوار اللّامِعَة» برای مرحوم سید عبدالله شُبّر نجفی است که آن هم شرح خوبی است. این کتاب اگر دم دست باشد، برخی از مشکلات را حل می‌کند