حضرت زهرا(سلامالله عليها) در قرآن
|
|
تهديد به آتش زدن خانه وحي، فضيلت خليفه دوم
در جلسه گذشته عرض کردم که سقيفه تشکيل شد و سقيفه سازان در اولين اقدام، حکومت را غصب کرده و مسير اسلام را تغيير دادند. سپس در مسجد براي ابوبکر بيعت عمومي گرفتند. سومين کاري که انجام دادند، اين بود که از علي ابن ابيطالب بيعت بگيرند، زيرا 12 نفر از اصحاب در خانه حضرت متحصن بودند و اين مسأله خطر بزرگي بود. لذا اولين هجوم به خانه حضرت زهرا صورت گرفت تا تحصن شکسته شود. در اين مقطع، عمر اهالي خانه را تهديد مي کند که خانه را آتش مي زند. عمر به اهالي خانه گفت: اگر بيرون نياييد، خانه را آتش مي زنم. به او گفتند که فاطمه در اين خانه است. گفت: حتي اگر فاطمه در خانه باشد.
اهل سنّت اين حرکت عمر را از فضائل خليفه خود مي دانند. محمدحافظ ابن ابراهيم، شاعر مصري معروف به شاعر نيل، جريان هجمه به خانه حضرت زهرا و اميرالمؤمنين را به نظم در آورده و آن را فضيلت عمر برشمرده است. او مي گويد:
"و قولة لِعَليّ قالها عُمَر / اَکرِم بسامِعَها اَعظِم بِمُلقيها / حَرَّقتُ دارَک لا اُبقي علَيک بها / اِن لَم تُبايِع و بِنتُ المُصطَفي فيها / ما کان غيرُ اَبي حَفص يَفوهُ بها / اَمامَ فارِسِ عَدنانَ و حاميها / چه کلام خوبي گفت عمر به علي (ع)، شنونده اين کلام را گرامي دار و گوينده اش را بزرگ بشمار، شک نکن تا بيعت نکني خانه ات را آتش مي زنم و نمي گذارم در خانه باقي بماني، اگر چه دختر پيامبر در آن خانه باشد، چه کسي غير از اباحفص (کنيه عمر) جرأت مي کند به علي ابن ابيطالب که پيشواي عدنان و حامي آنهاست چنين حرفي بزند"
يعني کسيکه اين حرف را به علي (ع) زده، آدم شجاعي است. اين مطلب را از فضائل عمر مي دانند و البته از اين حرفها زياد دارند.
سرگذشت فدک
حرکت بعدي که سقيفه سازان انجام دادند مسدود کردن منابع مالي بود که در اختيار حضرت زهرا قرار داشت. اين منابع به سه بخش تقسيم مي شد. يک بخش خمس بود، يک بخش فدک بود، بخش ديگر هم ارثيه حضرت زهرا (س) از پيامبر بود. پيامبر اکرم منابع مالي متعددي داشتند که برخي به حضرت زهرا به ارث رسيده است. مخافان و دشمنان تمامي ارثيه را گرفتند که در اين ميان، مهمترين منبع مالي حضرت، فدک بود. ابتدا درباره فدک توضيحاتي بدهم.
فدک سرزميني بود در شرق خيبر و خيبر نيز منطقه اي در شمال مدينه. ساکنان اين مناطق يهودي نشين بودند. فاصله فدک تا خيبر هشت فرسخ و فاصله خيبر تا مدينه سي و دو فرسخ بود. فدک بين مدينه و شام قرار داشت. در آن عصر، شام مهمترين بازار تجاري بحساب مي آمد. از آنجا که فدک منزلي بين مدينه و شام بود، از رونق اقتصادي خوبي نيز برخوردار بود.
وقتي پيامبر به خيبر حمله کرده و خيبر را فتح کردند، خبر فتح به يهوديان فدک مي رسد. آنها براي اينکه مسلمان نشوند، عده اي را به نمايندگي به محضر رسول خدا فرستادند و سرزمين فدک را تقديم ايشان کردند. طبق احکام اسلامي هر مالي که بدون جنگ تقديم پيامبر شود از اموال اختصاصي پيامبر محسوب مي شود و مسلمانان در آن سهمي ندارند. به اين مال فيئ مي گويند. آيات مربوط به فيئ در سوره مبارکه حشر آيه 3 و 4 آمده است. پس فدک از اموال شخصي رسول خدا بحساب مي آيد.
در سال 7 هجري بر پيامبر وحي نازل مي شود و آيه شريف را ابلاغ مي کند که « وَ آتِ ذا القُربي حَقَّه، اي پيامبر! حقوق ذوي القربي خود را به ايشان بده » يکي از مهمتريم مواردي که پيامبر در سال ? هجري بعنوان حق و حقوقي ذوي القربي خود به حضرت فاطمه زهرا اعطاء کردند، سرزمين فدک بود. « فدعي رسول الله فاطمة، فاعطاها فدک؛ پيامبر، فاطمه زهرا را فرا خواندند و فدک را به ايشان اعطا کردند » فدک، اين سرزمين اقتصادي از سال 7 تا سال 11 هجري بمدت 4 سال در تصرف حضرت زهرا (س) بوده است. حضرت عمّال خود را در آنجا منصوب کردند و آنها نيز بابت آن سرزمين به حضرت اجاره بها مي دادند. کمترين سود در سال 25000 دينار و بيشترين سود در سال 120000 دينار بود که به حضرت زهرا پرداخت مي کردند. هر دينار معادل يک مثقال طلاست. حالا شما حساب کنيد که 1400 سال قبل 25000 مثقال طلا که معادل کمترين ميزان سود بوده چقدر بوده است.
غصب فدک
غاصبان خلافت، اين سرزمين را از اهل بيت گرفتند تا اولاً دست علي ابن ابيطالب را از درآمد آن کوتاه کنند. مردم اهل دنيا هستند و طبيعتا سراغ کسي مي روند که مال دارد. از اين طريق مردم فقير و بي بضاعتي که بر سر سفره علي (ع) مي نشستند هم از او دوري مي کنند. چرا که علي بسيار با سخاوت و اهل جود و کرم است.
در سخاوت، کرامت و بخشش علي (ع) ترديدي نيست و در اين باره سخن بسيار است. شخصي بنام محفن ابن محفن از کوفه به شام آمد و نزد معاويه رفت. معاويه به او گفت: از کجا مي آيي؟ گفت: از نزد مردي مي آيم که سه خصوصيت دارد: يک، بسيار ترسو است. دو، بسيار بخيل است. سه، اصلاً سخندان نيست. معاويه تعجب کرد و گفت: در کوفه چنين کسي را نمي شناسم. از نزد چه کسي مي آيي؟ مرد گفت: از نزد علي ابن ابيطالب مي آيم. معاويه با تعجب گفت: علي بخيل است؟ او اگر يک خانه از طلا و يک خانه از کاه داشته باشد، اول طلا را در راه خدا انفاق مي کند. علي ترسو است؟ شجاعان عرب در مقابله با او آرزوي پيروزي را به گور بردند. علي سخندان نيست؟ اگر خطبه هاي علي ابن ابيطالب نبود، سخنداني در عرب مرده بود. محفن گفت: اگر علي اينقدر شايسته است، چرا حکومت را به او نمي دهي؟ معاويه گفت: اختلاف من با علي بر سر شايستگي نيست. ما مي دانيم علي از شايسته ترين فرد براي حکومت است. اما من حکومت را به علي نمي دهم چون اگر او بيايد، از نمد حکومت يک کلاه هم به ما نمي دهد. فضليت آنست که دشمن هم بدان اعتراف کند، الفضل ما شَهِدَ به الاَعداء.
کودتاگران سقيفه مي دانستند که اگر 120000 دينار در اختيار علي ابن ابيطالب باشد، ديگر آنها حاکم مردم مدينه نيستند. چون مردم بر سر سفره علي هستند. اين دليل اول.
دليل دوم غصب فدک اين بود که کودتاگران براي اينکه رهبران مدينه را براي بيعت با خود بياورند، عده اي را تهديد کردند. اما بايد عده اي را تطميع مي کردند و به آنها پول مي دادند. در حاليکه مالي نداشتند. بهترين منبع مالي براي تطميع، فدک بود.
به اين دو دليل و دلايل ديگر، هم فدک را غصب کردند و هم خمس را گرفتند.
خطبه فدک
اين را ابن ابي الحديد معتزلي نقل مي کند:
وقتي خبر غصب فدک را به حضرت زهرا دادند، ايشان در پوششي که کاملا مستور بودند در حاليكه دنباله هاي لباسشان بر زمين كشيده مي شد و جمعي از زنان بني هاشم ايشان را همراهي مي كردند، بهمراه حسنين بطرف مسجد به راه افتادند.
در صدر اسلام مسجد تنها مركز دادخواهي بود. هركس حقي را از دست داده بود و يا از حاكم و زمامدار رفتاري به دور از سنّت رسول خدا ديده بود، شكايت خود را در مسجد بر مسلمانان عرضه مي كرد. اين بود كه حضرت زهرا (س) براي طرح شكايت در اين مجمع عمومي خود را آماده ساختند. وقتي به مسجد رسيدند، ابوبكر با عده اي از انصار و مهاجرين در مسجد نشسته بودند. پرده اي بين حضرت زهرا (س) با آنان كشيده شد و حضرت شروع به ايراد خطبه اي بنام خطبه فدك نمودند كه شيعه و سنّي آن را نقل کرده اند. اين خطبه در ميان خطبه ها، تقريباً طولاني است. داراي 18 بند و 131 خط و مبتني بر 22 محور و موضوع است. مخاطبين اين خطبه 4 گروه مي باشند:
الف) عالمان بي تفاوت جامعه اسلامي
ب) بزرگان و شخصيتهاي تطميع شده مدينه
ج) اصحاب و ياران رفاه زده و قدرت طلب رسول خدا (ص)
د) حافظان قرآن و حاملان وحي كه در اثر انحراف و غفلت، دست از ارزشهاي الهي كشيده و مرعوب ظلم ظالم شده و سكوت اختيار كرده اند.
در اين خطبه به وقايع بعد از رحلت رسول خدا اشاره شده است. حضرت، اصحاب را به عهد شكني و امّت را به سكوت و خيانت متهم مي سازند و غاصبين فدك را معرفي مي نمايند. معلوم مي شود كه حضرت در حال اعتراض به اين ظلم و جور، در مقام تقيّه نبوده اند و آنچه را كه واقع شده بيان کرده اند. لذا تا زمان ايراد خطبه، حضرت زهرا از سلامتي جسماني برخوردار بودند و اين بدان معناست كه در زمان ايراد خطبه هنوز بي شرمانه ترين ظلمها و ستمها - كه شرح آن در ادامه خواهد آمد- واقع نشده است.
حضرت خطاب به غاصبين فرمودند که فدک فيئ است و مال ماست. اگر بعنوان اموال ما نمي پذيريد، بدانيد که فدک مال پدري من است و ارث است. اگر اين را هم نمي پذيريد که ارث فقط به من مي رسد، بدانيد که من هم از فدک ارث مي برم. اگر ساير مسلمانان در آن شريک اند، من هم شريک هستم.
پس حضرت زهرا در سه مرحله نسبت به فدک ادعا کرده و فرمودند: اولاً، تماماً مال خودم است، ثانياً ارث شخصي من است، ثالثاً من هم لااقل از آن ارث مي برم.
اين واقعه 10 روز بعد از رحلت پيامبر اتفاق افتاده که حضرت زهرا شکوائيه خود را به مسجد مي برند و با ابوبکر احتجاج مي کنند. يعني دليل مي آورند. من به چند مورد از احتجاجات ايشان اشاره مي کنم. دقت بفرماييد.
دليل اول. حضرت زهرا فرمودند از سال هفتم هجري اين زمين مال ما بوده است و طبق "قاعده يد" ما مالک آن هستيم. قاعده يد مي گويد هرکس هر آنچه را در اختيار دارد مالک است، مگر اينکه خلافش ثابت شود. پس فدک مال من است. اگر دليلي داريد بياوريد. هيچ دليلي نداشتند.
دليل دوم. روش حقوقي در پيش گرفتند. اگر شما ادعايي مي کنيد، بايد براي آن دليل بياوريد. اگر دليل نياوريد، منکر بايد قسم بخورد تا مشکل حل شود. در قضيه فدک دستگاه سقيفه مدعي بود که فدک مال مسلمانان است. حضرت زهرا (س) فرمودند که دليل بياوريد. آنها دليل نمي آوردند و مي گفتند تو برو و دليل بياور. حضرت فرمودند من که مدعي نيستم، شما مدعي هستيد. من متصرف هستم. شما که ادعا مي کنيد اين زمين براي مسلمانان است، دليل بياوريد که چرا مال مسلمانان است؟
غاصبين راضي نشدند. حضرت زهرا به آنان فرمودند که اگر شاهد بياورم کافي است؟ گفتند که آري، کفايت مي کند. حضرت فرمودند: من، شوهرم علي (ع) و امّ ايمن و اسماء بنت عميس را مي آورم.
حضرت امير (ع) لب به سخن گشودند تا از حضرت زهرا دفاع کنند. در واقع ابوبکر با اين رفتار خود نشان داده بود که به سخنان دختر پيامبر اعتماد ندارد لذا از ايشان خواست تا شاهد بياورد و صحت ادعايش را ثابت کند. علي (ع) فرمودند: ابوبکر! اگر کسي بيايد و بگويد فاطمه گناهي مرتکب شده و شاهد بياورد، تو چه مي کني؟ گفت: شک نکن که حدّ را بر فاطمه جاري مي کنم. حضرت فرمودند: اگر حدّ را بر فاطمه جاري کني، مهدور الدّم هستي و بايد تو را بکشند. ابوبکر گفت: چرا؟ حضرت فرمودند: بخاطر اينکه تو منکر آيه تطهير در قرآن شده اي که مي فرمايد: « انّما يُريدُ الله لِيُذهِبَ عَنکُم الرِّجسَ اَهلَ البَيتِ وَ يُطَهِّرَکُم تَطهيرا » فاطمه زهرا مصداق آيه تطهير است- اجماع مسلمين حضرت زهرا، اميرالمؤمنين، حسنين و معصومين را مشمول آيه تطهير مي دانند-
ابوبکر مبهوت شد. سپس گفت: چون علي و امّ ايمن صاحب منفعت هستند، شهادتشان را نمي پذيريم و به همين راحتي شهادت آن دو را نپذيرفت.
علي ابن ابيطالب فرمودند: فاطمه در ادعاي فدک، يا راست مي گويد و يا دروغ. اگر قبول داري که فاطمه راست مي گويد، بايد فدک را به او بدهي. اما اگر مي گويي فاطمه دروغ مي گويد، لازم است که خدا دروغ گفته باشد. ابوبکر گفت: اين مسأله به خدا چه ربطي دارد؟ حضرت فرمودند: بواسطه آيه تطهير خداوند هر پليدي را از ايشان دور کرده است. يعني فاطمه معصوم است و معصوم دروغ نمي گويد.
ابوبکر گفت: اين حرفها زنانه است. من فدک را نمي دهم. بحث را رها کنيد.
حضرت زهرا فرمودند: اگر قبول نمي کنيد که اين فيئ است و مال من است، ارث که هست. ارث من را بدهيد. فدک مال پدري من است. او از دنيا رفته است. از اموال پدرم يک هشتم آن را براي زنان پيامبر برداريد که نه نفر هستند و بقيه را به من بدهيد که تنها وارث پدرم هستم. در اينجا ابوبکر دومين اشتباه خود را مرتکب شد و گفت: من از رسول خدا شنيدم که فرمودند: « نحن معاشر الانبياء لا نورث و ما ترکنا صدقة، ما گروه انبياء ارث باقي نمي گذاريم و آنجه از ما مي ماند صدقه است » پس اين مال صدقه است و صدقه از اموال مسلمين است. علي (ع) فرمودند: اين حديث دروغ است و جعلي است. حديثي درست است که قرآن را تأييد کند نه حديثي که در مقابل قرآن باشد. ابوبکر گفت: کجاي اين حديث در مقابل قرآن است؟ اميرالمؤمنين به دو آيه از قرآن اشاره کردند. سوره مبارکه نمل آيه 16 « و ورث سليمان داوودَ، سليمان از داوود ارث برده است. در حاليکه هم داوود پيامبر است و هم سليمان. دومين آيه در سوره مريم آيات 5 و 6 « اني خفت الموالي من ورائي و کانت امرأتي عاقراً فهب لي من لدنک وليا ً يرثني و يرث من ال يعقوب، حضرت زکريا به خداوند عرضه داشت: من از ورثه ام و از اين عموهايم مي ترسم که اموال مرا در راهي غير از رضاي تو مصرف کنند، زن من هم که نازا و پير است، پس خودت فرزندي به من بده تا از من ارث ببرد، من اين را از آل يعقوب ارث برده ام » هم جناب زکريا پيامبر است و هم يعقوب و آل يعقوب پيامبر هستند. چه کسي گفته که انبياء ارث نمي گذارند؟
ارث نبردن حضرت زهرا از پيامبر اولين بار در اين مقطع مطرح شد. اما پيروان سقيفه به استدلال دروغين خود نيز پايبند نبودند. عايشه هنگام تشييع پيکر امام مجتبي اجازه نداد تا پيکر ايشان را در کنار مزار پيامبر دفن کنند و در بيان دليل خود، گفت: آنجا ارثيه من است. امام به او فرمودند: مگر پدرت نگفته است که "نحن معاشر الانبياء لا نورث" چگونه تو ارث مي بري ولي مادر ما حضرت زهرا ارث نبردند؟ سپس عايشه دستور داد تا پيکر امام مجتبي را تير باران کنند.
خطبه فدکيه، خطبه مفصلي است. يکي از شرحهايي که من ديدم کتابي است بنام فدک اثر سيد احمد فالي که کتاب خوبي است و نکات تاريخي بسيار عالي دارد. کتاب ديگري بنام سوگنامه فدک اثر حضرت آيت الله نقوي است که آن هم کتاب بسيار خوبي است. اين دو کتاب در مسئله فدک خيلي کمک مي کند.
فدک بازگردانده مي شود
به هر حال نپذيرفتند که فدک از اموال حضرت زهراست، اما در پي دلايل و استدلالات ايشان، ابوبکر نامه بازگرداندن فدک را نوشت و به حضرت داد. او اين اقدام را ظاهرا از باب دلسوزي انجام داد اما حقيقت امر اينست که در برابر استدلال حضرت، چيزي براي گفتن نداشت و از اينکه مردم نسبت به عدالت او ترديد کنند، مي ترسيد.
پس از اتمام اين بحث در مسجد، عده اي به عمر خبر دادند که رفيق تو فدک را به فاطمه بازگرداند. ابوبکر در پاسخ به عمر در خصوص اينکه چرا فدک را بازگردانده گفت: علي و فاطمه آمدند. فاطمه استدلال محکمي آورد، من نيز فدک را برگرداندم. عمر ناراضي از اين ماجرا به دنبال حضرت زهرا به راه افتاد. در محله ي بني هاشم به ايشان رسيد. گفت: چه چيزي در اختيار داري؟ حضرت فرمودند: نزد رفيق تو بودم، نامه ردّ فدک را به من داد. عمر گفت: نامه را به من بده. حضرت از بازگرداندن نامه اجتناب کردند. اينجا بود که آنچه شرم تاريخ است، اتفاق افتاد. عمر سيلي محکمي به صورت حضرت زهرا زد بنحوي که صورت ايشان کبود شد. سپس نامه فدک را گرفت و پاره کرد. سيلي زدن 10 روز بعد از رحلت پيامبر اتفاق افتاده است.
عمر نزد ابوبکر بازگشت و گفت: تو نمي فهمي که آنها امروز استدلال کردند و فدک را گرفتند، فردا استدلال مي کند و حکومت را مي گيرند. آنها چشم به فدک ندارند، مي خواهند حکومت را بگيرند. ضمن آنکه ما مي خواهيم جنگ کنيم، براي جنگ به پول نياز داريم. چرا فدک را به آنها برگرداندي؟
به اين ترتيب تاريخچه فدک تمام شد و تمام فدک از اموال شخصي ابوبکر شد. در آخرين روزهاي عمرش، آن را به عمر بخشيد. او نيز در آخرين روزهاي عمر به عثمان بخشيد. او نيز در آخرين روزهاي عمر به مروان حکم بخشيد. او نيز به معاويه و از معاويه به فرزندش رسيد. تا اينکه به عبدالعزيز رسيد و او نيز به عمر ابن عبدالعزيز بخشيد. او خليفه پنجم بني اميه از شاخه مرواني ها بود. يکي از کارهايي که عمر ابن عبدالعزيز کرد انجام داد اين بود که فدک را تماماً به فرزندان حضرت زهرا بازگرداند. اما بني عباس دوباره آن را پس گرفتند. امروز در مدينه منطقه اي است بنام "الحائط" که همان منطقه فدک است. اين زمين مالک شخصي دارد. يعني مورد خريد و فروش و مزايده عمومي قرار گرفته است.
چرا علي (ع) فدک را پس نگرفت؟
ممکن است سوال کنيد که آيا اميرالمؤمنين در زمان حکومت خود، فدک را پس گرفت يا نه؟
دلايل متعددي وجود دارد که مهمترين دليل اين است: اميرالمؤمنين در دوران حکومت خودش نيز مبسوط اليد نبود. يعني دستش باز نبود تا که هر کاري که مي خواهد انجام دهد. يک نمونه تاريخي عرض کنم تا مشخص شود. اميرالمؤمنين وقتي حاکم شدند، استاندار کوفه که شريح قاضي بود را از کار برکنار کردند. مردم کوفه تحصن کردند و اعتصاب کردند و حضرت را تحت فشار قرار دادند تا دوباره شريح به کار بازگردد. حضرت نيز تحت فشار و اجبار و به اکراه او را بازگرداندند. يعني امام مبسوط اليد نبودند. حالا با اين اوصاف اگر بخواهند به زخمهاي کهنه و قديمي دست بزنند، شايد بهانه هاي بيشتري به دشمن داده شود. علاوه بر اينکه حضرت فرمودند: هم ظالم به درک واصل شده و هم مظلوم از دار دنيا رفته است. فدک براي زهرا بود و زهرا نيز از دنيا رفته است. پرداختن به اين مطلب چيزي را عوض نمي کند. لذا اميرالمؤمنين علي (ع) کاري براي بازگرداندن فدک انجام ندادند.
پس از ماجراي فدک، حضرت زهرا اقدام به روشنگري کردند تا حقّ مسلّم حضرت علي (ع) که همان حکومت بود را باز پس گيرند. در اقدامي بنام استنصار معروف است انصار و مهاجرين را نسبت به بيعت روز عيد غدير آگاه مي کردند. در جلسه بعد قضاياي مربوط به استنصار را بررسي خواهيم کرد.
استنصار 40 شب بطول انجاميد. مجموعا 50 روز از رحلت رسول خدا مي گذرد و حضرت زهرا از سلامت کامل برخوردار هستند.
در جلسه گذشته عرض کرديم که عده اي از دوران حيات رسول خدا مترصد بودند که حاکميت اسلام را به نفع خود تغيير دهند. در زمان رسول خدا نتوانستند، اما مصمم شدند تا اين کار را بعد از حيات ايشان انجام دهند.
پيامبر اکرم (ص) در بستر
پيامبر در روز دوشنبه 28 صفر سال 11 هجري قمري چشم از جهان فرو بستند. اميرالمؤمنين علي (ع) اين واقعه تاريخي را در خطبه 192 نهج البلاغه بيان مي کنند که من ترجمه اين قطعه از خطبه را بيان مي کنم.
" زمانيکه پيامبر از دار دنيا رفتند، من تنها بودم و هيچيک از اصحاب در کنار من نبودند. ياران پيامبر که حافظان تاريخ زندگي او هستند بخاطر دارند که من هرگز لحظه اي از فرمان خدا و پيامبر سرپيچي نکردم، در جهاد با دشمنان که قهرمانان فرار مي کردند و گام به عقب مي گذاشتند از جان خويش براي پيامبر مايه مي گذاشتم و دريغ نمي کردم. رسول خدا جان سپرد در حاليکه سرش بر سينه من بود و روي دستان من جان از بدن او جدا شد و من براي تبرّک دست بر چهره ام کشيدم، آنگاه بدن را غسل دادم و ملائکه مرا ياري مي دادند، گروهي از آنها پايين آمده و گروهي از آنها بالا مي رفتند، همهمه آنها که بر پيامبر نماز مي خواندند به گوش مي رسيد تا اينکه او را در آرامگاه خود نهاديم، هيچکس در حال حيات و ممات پيامبر از من به او شايسته تر نيست. در زمان حيات سرپيچي نکردم و در زمان ممات کنار بالين او بودم، او را تجهيز کردم، کفن کردم، دفن کردم و نماز خواندم و اين در حالي بود که هيچيک از اصحاب حضور نداشتند. "
حضرت تمامي اصحاب پيامبر را به شهادت گرفته و هيچکدام از آنها اين مطلب را تکذيب نکرده و به اين نکته اعتراف دارند. هيچيک از اصحاب در طول تاريخ اين قول را تکذيب نکردند. در ايامي که اميرالمؤمنين مشغول کفن و دفن پيامبر است، ديگران مشغول کار خود هستند.
توهين به رسول خدا (ص)
ابتدا به نکته اي اشاره کنم. شما در منابر زياد شنيده ايد که مي گويند "آن روز دوشنبه" مراد از آن روز چيست؟ آن روز چه اتفاقي افتاد؟
ابن عباس عموزاده پيامبر مي گويد که اگر عالميان براي آن اتفاقي که در آن روز دوشنبه افتاد جان دهند، جا دارد.
آن روز دوشنبه، همان روز 28 صفر بود. همان مقطعي بود که پيامبر در بستر فرمودند که قلم و کاغذ بياوريد تا چيزي براي شما بنويسم که اگر به آن تمسّک کنيد، هرگز گمراه نمي شويد. عمر گفت: "دَع هذا الرَّجُل، اِنَّه لَيَهجُر" رها کنيد اين مرد را که هذيان مي گويد.
عمر در آخرين لحظات حيات پيامبر اکرم نيز مخالفت خود را با قرآن ابراز کرد. بر خلاف آيه قرآن که فرمود: « ما يَنطِقُ عَن الهَوي، اِن هُو اِلّا وَحيٌ يُوحي" از روي هوي و هوس سخن نمي گويد و هر آنچه که مي گويد وحي است » پيامبر را به هذيان گويي متهم کرد.
مخالفت بعدي او با قرآن بلافاصله بعد از رحلت پيامبر اتفاق افتاد. پيامبر که از دنيا رفتند، او در جو هياهو و غوغاي خودساخته گفت: نه، او نمرده است، پيامبر که نمي ميرد. ديگران که حضور داشتند، به او گفتند، قرآن فرموده: « کُلُّ مَن عَليها فان، هرکس روزي مي ميرد »، « کُلُّ نَفسٍ ذائقةُ المَوت، هر موجود زنده اي خواهد مرد » اما او قبول نمي کرد تا اينکه ابوبکر که رفيق شفيق او بود، گفت: قرآن فرموده: « اِنَّکَ مَيّتٌ وَ اِنَّه مَيّتُون، پيامبر! تو مي ميري و مردم هم مي ميرند » شايد تمام اين جريانات در 3 يا 4 ساعت اتفاق افتاده باشد. در هر حال او با گفتن اين جمله، خود را ملعون ازل و ابد کرد.
نکته قابل تأمل و عجيب اينست که کسيکه نسبت به قرآن اينقدر جاهل است در مقابل آيين پيامبر قرار مي گيرد و شعار "حسبنا کتاب الله" سر مي دهد.
امام صادق (ع) در حديثي فرمودند: اگر سقيفه تشکيل نمي شد، هيچ دو نفري با هم در توحيد اختلاف نمي کردند. بعنوان مثال، اهل عرفان، فقها را متهم مي کنند که برداشت نادرستي از توحيد دارند. در مقابل فقها نيز اعتقاد اهل عرفان به وحدت وجود را نادرست مي دانند. اين نمونه اي از اختلافات درون گروهي است که در مسأله توحيد وجود دارد. امام صادق منشأ اين اختلاف را سقيفه مي دانند.
بگذريم ...
اقدام اول: غصب خلافت
پيامبر که از دنيا رفتند، اميرالمؤمنين تا 3 روز مشغول تجهيز پيامبر بودند. مهاجرين و انصار گروه گروه مي آمدند و بر بدن مطهر پيامبر اسلام نماز مي خوانند. انصار نيز فرصت را مغتنم شمردند و در محلي به نام سقيفه بني ساعده جمع شدند و خواستند تا رئيس گروه خزرج، سعد ابن عباده را خليفه قرار دهند و با او بيعت کنند. به آن دو نفر- اولي و دومي- خبر رسيد که انصار در سقيفه بني ساعده جمع شدند و قصد دارند خلافت را به نفع خود مصادره کنند. ابوبکر، عمر، عثمان و ابو عبيده جرّاح که از مهاجرين بودند، خود را به سقيفه رساندند. بين دو گروه مهاجرين و انصار بحث بر سر خلافت بالا گرفت. صحبت کردند، دليل آوردند، يکديگر را تهديد کردند، همديگر را مسخره کردند تا اينکه در نهايت مهاجرين نظر خود را تحميل کردند و گفتند که چون پيامبر از قريش بوده، خليفه پيامبر نيز بايد از قريش باشد. انصار در مقابل اين- به اصطلاح- استدلال کم آوردند و قبول کردند.
حالا نوبت به انتخاب شخص خليفه رسيد. فردي از انتهاي مجلس گفت که علي (ع) بهترين است. عمر ديد اگر صبر کند تا مردم نظر بدهند کار از دست خارج مي شود. لذا بلند شد و بصورت يک جانبه با ابوبکر بيعت کرد و گفت تو شيخ قوم ما هستي، بزرگ قوم ما هستي. دست دراز کن تا با تو بيعت کنم. از شش نفري که آنجا بودند، پنج نفر بيعت کردند و اولين بيعت انجام شد. تنها کسي از آن جمع که بيعت نکرد، سعد ابن عباده رئيس خزرج بود که بعداً او را ترور کردند.
کساني که مايل هستند اطلاعات بيشتري در اين زمينه کسب کنند به کتاب "پيشواي اسلام و رهبري امت" اثر حضرت آيت الله سبحاني مراجعه کنند. ايشان وقايع سقيفه و مذاکرات انجام شده را بطور کامل بيان کردند.
اقدام دوم: بيعت عمومي
پس اولين کاري که انجام شد، غصب خلافت بود که در همين راستا، در همان روز رحلت پيامبر با ابوبکر بيعت کردند. حرکت بعدي اين بود که مردم را در سطح شهر خبر کردند و در روز پنجشنبه از عموم مردم بيعت گرفتند. يعني عموم مردم سه روز بعد از رحلت پيامبر با ابوبکر بيعت کردند. وقايعي ظريفي در اين مدت اتفاق افتاده که از حوصله جلسه خارج است. مي توانيد به همان کتاب مراجعه کنيد.
جناب سلمان بعنوان يار اميرالمؤمنين (ع) از طرف حضرت مأمور شد تا در جلسه بيعت عمومي شرکت کند و اخبار آن جلسه را براي ايشان بياورد. بيعت انجام شد. سلمان خدمت حضرت رسيد و از وقايع گزارش داد و گفت که ابوبکر بر منبر پيامبر نشست و مردم با او بيعت کردند.
چرا عموم مردم بيعت کردند؟ مگر غدير را از ياد برده بودند؟ دليلش اين بود که کودتاگران سقيفه، عده اي از رؤسا را را تهديد کردند، عده اي را تطميع کردند يعني وعده پول و رياست دادند. عده اي هم که از علي (ع) کينه داشتند و نمي خواستند او را در جاي رسول خدا ببينند. عده اي ديگر نيز از روش و منش علي (ع) که همان روش . منش پيامبر خدا بود بيزار بودند و مي خواستند به نام دين کار خود را انجام دهند. برآيند اين ديدگاهها در کنار هم، خلافت ابوبکر را باعث شد. فقط عده اي قليل از اهل ايمان باقي ماندند که طرفدار علي (ع) بودند که از دست آنان نيز به تنهايي کاري ساخته نبود. به اينصورت بود که حکومت اسلامي از مسير صحيح خود منحرف شد.
يک قطعه تاريخي از کتاب سليم ابن قيس مورخ سال 90 هجري قمري نقل مي کنم. اين کتاب يکي از معتبرترين کتب تاريخي است که اهل تسنن با اين کتاب ميانه ندارند. جناب سليم همجوار جناب سلمان است و تمام وقايع را از زبان سلمان شنيده و نوشته است. سلمان شخصيتي است که پيامبر در شأن او فرمودند: "سَلمانُ مِنّا اَهلَ البَيت" يعني انساني است که دروغ نمي گويد.
سلمان به محضر اميرالمؤمنين رسيد تا گزارش جلسه بيعت عمومي روز پنج شنبه را ارائه کند. حضرت از او سؤال کردند: اولين نفري که با ابوبکر بيعت کرد را شناختي؟ سلمان نام چند نفر را برد. حضرت فرمودند: مرادم اينها نبودند، يک فرد خاصي مورد نظرم است. سلمان گفت: بله يا اباالحسن! پيرمردي بود عصا در دست، که وقتي در سقيفه دعوا بود، او خيلي اصرار داشت تا خلافت از انصار به مهاجرين انتقال يابد- يعني طرفدار عمر و ابوبکر بود- و وقتيکه ابوبکر انتخاب شد، اولين نفري بود که با او بيعت کرد. من خيلي از او بدم آمد. چون در ايام عزاي پيامبر خندان بود و دائماً جمله اي را لقلقه زبان داشت که من نمي شنيدم چه مي گويد. حضرت فرمودند: او همانا ابليس بود و آن جمله اي که مي گفت، اين بود: « يومٌ بِيومِ آدَم، امروز در مقابل روز آدم » سلمان پرسيد: يا اباالحسن! اين جمله يعني چه؟ حضرت فرمودند: روزي رسول خدا به من فرمودند: يا علي! بعد از مرگ من، مردم درباره حکومت به مشاجره مي پردازند، عده اي از ما دفاع مي کنند ولي در آخر حکومت به ابوبکر برمي گردد، اولين کسيکه با او بيعت مي کند، همانا ابليس است. سپس پيامبر آيه 20 سوره سبأ را تلاوت کردند: « وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلَّا فَرِيقاً مِّنَ الْمُؤْمِنِينَ، و همانا ابليس، پندارش را [كه گفته بود: نسل آدم را گمراه مىكنم] درباره آنان محقَق يافت كه همه جز گروهى از مؤمنان از او پيروى كردند »
اميرالمؤمنين (ع) در ادامه فرمودند: چون شيطان بر آدم سجده نکرد، خداوند او را ملعون قرار داد و از بارگاه قرب او را تنزل داد و او را رجيم - رانده شده- خطاب کرد. شيطان همواره مترصد بود تا اولاد آدم را از مسير طاعت و بندگي خدا خارج کند. زمانيکه در غدير پيامبر به امر خدا مرا به ولايت و امامت و خلافت معرفي کرد، شيطان و تمامي اعوان و انصارش حضور داشتند. او گفت که اين امت مورد رحمت هستند و از من کاري برنمي آيد. همواره محزون و مغموم بود و در صدد انتقام. امروز در سقيفه اين فرصت به او داده شد. خوشحالي او بخاطر رحلت رسول خدا نبود بلکه بخاطر انتقامي بود که از اولاد آدم گرفته است.
اقدام سوم: شکستن تحصن مخالفان
در اين ميان، گروهي از اصحاب خاص اميرالمؤمنين در خانه حضرت تحصن کرده بودند. از جمله سلمان، مقداد، ابوذر، عمار ياسر، حذيفة بن يمان، ابن عباس، طلحة، زبير و ابوسفيان. ابوسفيان همان تفکر سقيفه را داشت اما چون در سقيفه چيزي به او نرسيد در صدد مخالفت برآمد و در خانه علي (ع) متحصن شد. خيلي هم به حضرت اصرار کرد تا براي بازپس گرفتن حکومت اقدام کنند ولي حضرت مکلف به انجام دستور الهي بود و وظيفه داشت تا صبر کند. ابوسفيان به حضرت پيشنهاد داد تا قبل از اينکه آنها بيعت بگيرند، شما از مردم بيعت بگيريد. اين حرکت از سه جهت باطل بود که بررسي دليل بطلان آن مجال ديگري مي طلبد.
در سومين اقدام، سقيفه سازان به اين نتيجه رسيدند که اگر علي ابن ابيطالب بيعت نکند، هرگز اين حکومت رسميت پيدا نمي کند. يعني اگر علي ابن ابيطالب بيعت کند حکومت ريشه دار مي شود و قدرت پيدا مي کند و اگر بيعت نکند، حکومت ضعيف و ناتوان است. بهمين جهت ابوبکر، خالد بن وليد را خواست و گفت: عده اي را جمع کن تا زير نظر عمر به خانه علي برويد و آنها را براي بيعت بياوريد.
اين قطعه را از کتاب "الامامة و السياسة" ابن قتيبة دينوري نقل مي کنم. ابن قتيبة فردي متعصب و مخالف اهل بيت است. او اين قسمت از تاريخ را با شجاعت نقل کرده چون از فضائل عمر مي داند.
ابن قتيبه مي نويسد: "ابوبکر متوجه شد که عده اي در بيعت از او تخلف ورزيده اند، پس عمر را فرستاد و عمر آنان را که در خانه علي ابن ابيطالب متحصن بودند صدا زد. آن چند نفر از بيرون آمدن از خانه امتناع کردند. عمر گفت: براي من هيزم بياوريد. يارانش هيزم آوردند. آنگاه گفت: قسم به کسيکه جان عمر در اختيار اوست، از خانه بيرون بياييد وگرنه خانه را با اهلش آتش مي زنم."
در اينجا تهديد به آتش زدن مي کند.
"عده اي به او گفتند که فاطمه در اين خانه فاطمه است. عمر گفت: حتي اگر فاطمه در خانه باشد."
بعد از تهديد عمر، عده اي از کسانيکه در خانه بودند ترسيدند و از خانه بيرون آمدند. چون عمر عصبي و تندخو بود. يکي از کسانيکه بيرون آمد زبير بود. به او حمله کردند و شمشيرش را گرفتند و به عمر دادند و او شمشير را شکست. تحصن در اين مقطع شکسته شد.
اين اولين هجمه عمر به خانه حضرت زهرا بود که براي شکستن تحصن صورت گرفت و در اين کار موفق شد. پس در حرکت سوم، تحصن مخالفان خود را شکستند.
آتش به خانه وحي، افسانه نيست
يکي از شبهات فاطميه همين مسأله است. مخالفان اهل بيت به مستنداتي از اهل سنت اشاره مي کنند که در آن نقل شده طرفداران خليفه اول به خانه حضرت زهرا هجوم آوردند و فقط تهديد به آتش زدن کردند، اما آتش نزدند. همانند چيزي که ابن قتيبه در کتاب خود آورده است. اما آنچه در تاريخ آمده اينست که عمر دو بار به خانه فاطمه زهرا هجوم آورد. در اولين هجمه که هدف آن شکستن تحصن اهالي خانه از جمله آن 12 نفر بود، تهديد به آتش زدن کرد. اما در هجمه دوم درب خانه را آتش زد که جريان آن را در جاي خود بيان خواهم کرد.
اگرچه عده اي از اهل تسنن آن هجمه را نقل نمي کنند. نقل نکردن اين واقعه توسط آنان کاملا واضح است. چرا که اگر نقل کنند تلويحاً پذيرفته اند که رهبر آنان قاتل حضرت زهرا بوده است. بنابرابن ادعا مي کنند که اصلاً خبري نبوده است. اخيراً مفتي اهل تسنن در ايران گفته است آتش زدن درب خانه حضرت زهرا افسانه است و آن را تحت عنوان "افسانه احراق باب" مطرح کرده است. در توجيه ادعاي خود براي اينکه بگويند عمر درب خانه را آتش نزده، گفته است که در صدر اسلام خانه ها، درب نداشته و مردم پرده آويزان مي کردند.
در حاليکه در آيه 189 سوره بقره آمده است که خداوند به پيامبر فرمود: « وَلَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوْاْ الْبُيُوتَ مِن ظُهُورِهَا وَلَـكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقَى وَأْتُواْ الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا، و نيكى آن نيست كه به خانهها از پشت آنها وارد شويد، [چنانكه اعراب جاهلى در حال احرام حج از پشت ديوار خانه خود وارد مىشدند] بلكه نيكى [روش] كسى است كه [از هر گناهى] مىپرهيزد. و به خانهها از درهاى آنها وارد شويد، و از خدا پروا كنيد تا رستگار شويد »
پس خانه هاي عصر جاهليت درب داشته که اينگونه آيه نازل مي شود تا آداب اسلامي و فرهنگ و تمدن اصيل را به آنان بياموزد.
ضمن آنکه به استناد شواهد و قصص قرآن در چند هزار سال قبل از اسلام خانه ها درب داشته، چگونه در صدر اسلام و در بين مردم عرب چنين نبوده است؟ در قرآن کريم در ماجراي حضرت يوسف آمده است: «... وَغَلَّقَتِ الْأَبْوَابَ ... همه درها را بست. يوسف / 23 »
هيچگاه انتظار نداريم که مخالفان اهل بيت از موضع کينه و دشمني خود کوتاه بيايند و حقيقت را بگويند.
به هر حال ...
چهارمين حرکت غصب فدک بود که جريان فدک به اميد خدا بماند براي جلسه بعد.
بحث جلسه گذشته پيرامون شناخت حقيقت شخصيت حضرت زهرا بود که گذشت. اما
بحثي را که لازم مي دانم مطرح کنم و در اين چند روز باقيمانده پيرامون آن
صحبت کنم، وقايع بعد از رحلت رسول اکرم است که به آن فاطميه مي گويند.
معناي فاطميه شهادت حضرت زهرا نيست. فاطميه به مقطعي از تاريخ اسلام مي
گويند که محورش حضرت زهرا سلام الله عليها بوده است. اين ايام از بعد از
رحلت حضرت رسول خدا شروع و به شهادت حضرت زهرا ختم مي شود. در
تاريخ شهادت حضرت زهرا اقوال مختلفي وجود دارد که در اين بين، دو قول 13
جمادي الاول و سوم جمادي الثاني سال يازدهم هجري معتبر و مشهور است. اين دو
قول در کتب معتبر نقل شده و ناقلان بيشتري دارد. شواهد و اسناد تاريخي
ناظر به اين دو تاريخ شهادت است، بنابراين اين دو برجسته شده است. علت
اختلاف بين اين دو تاريخ شنيدني است. در تاريخ نقل شده است که حضرت زهرا
(س) هفتاد و پنج روز (سبعين و خمس) يا نود و پنج روز (تسعين و خمس) بعد از
رحلت پيامبر، به شهادت رسيدند. اين دو تاريخ در رسم الخط کوفي که بدون نقطه
نوشته مي شد، تفاوتي نداشتند و کاملا شبيه هم بودند. بهمين جهت به دو نقل
به ما رسيده است. حالا
چرا من مي خواهم اين بحث را تبيين کنم؟ بدليل اينکه در بسياري از منابر،
بخاطر محدوديت وقت يا بخاطر نوع سليقه اي که برخي اعمال مي کنند، شايد
وقايع اين ايام بصورت گسسته نقل شده و تقدم و تأخر وقايع براي مردم تبيين
نشده و همين امر باعث ايجاد شبهات شده است. قصد من طرح پيوسته وقايع آن
ايام است. مثلا
شنيده ايد که حضرت زهرا مورد ضرب و شتم قرار گرفته اند که شکي هم در آن
نيست. همينطور شنيده ايد که حضرت زهرا خطبه ي فدکيه را خوانده اند که در
اين هم شکي نيست. با در نظر گرفتن اين دو قول، ممکن است سؤال مطرح شود که
اگر ايشان پهلوي شان شکسته و جنين ايشان سقط شده، چرا هيچکدام از اين موارد
را در خطبه ي فدکيه ذکر نکرده اند؟ يا چطور بانوي پهلوي شکسته، سوار استر
شده و براي ياري اميرالمؤمنين علي عليه السلام بمدت چهل شب درب خانه ي
انصار و مهاجر مدينه را دقّ الباب کرده است؟ اينگونه مسائل است که باعث مي شود تا اولا ايجاد شبهه شود و ثانيا هدف حضرت زهرا از اقداماتش کمرنگ و بي اثر گردد. اما اصل ماجرا ... در
روز يکشنبه بيست و هشتم صفر سال يازدهم هجري قمري، پيامبر عظيم الشأن
اسلام، به شهادت از دار دنيا مي روند. اين موضوع شهادت بحث دارد، من متوجه
هستم که چه مي گويم. در روز دوشنبه بيست و نهم صفر که يوم الاثنين مي
گويند، سقيفه تشکيل مي شود که در پي تشکيل سقيفه، اسلام را از مسير اصلي
خود منحرف مي کنند. در
واقع سقيفه سازان کودتا مي کنند. اما هرگز تصور نکنيد که مسئله ي سقيفه و
تشکيل آن در عرض يک شب اتفاق افتاد. اين يک کانون بحران در دل نظام اسلامي
وجود داشت که آغاز آن را خواهم گفت. ابتدا به نکته اي اشاره مي کنم و از
مقطع غدير بحث را شروع مي کنم. مستحضر
هستيد که پيامبر اسلام سيزده سال در مکه بودند و ده سال در مدينه. مواجهه ي
پيامبر در مکه با مشرکين و بت پرستان بود و در مدينه با يهود و نصاري. چرا
يهود و نصاري که مرکز اصلي شان شام و حوالي آن است، در مدينه ساکن هستند؟ آنها
به دليل بشارتهايي که در عهدين- در کتاب انجيل و تورات- وجود داشته، مي
دانستند که محل استقرار حکومت پيامبر آخر الزمان در مدينه است، لذا از
سالهاي قبل، به سمت مدينه حرکت مي کنند. آنان هرگز نگاهي به مکه نداشتند.
چون مي دانستند پيامبر هرگز در مکه به قدرت نمي رسد. اگر هم بخواهد به قدرت
برسد، بزرگترين مشکل او بت پرستان و مشرکان هستند. به هر حال به مدينه مي
آيند و از همان موقع مهره چيني مي کنند و منتظر پيامبر مي شوند تا حکومت
اسلامي مستقر شود. در خصوص مهره چيني آنان در انتهاي جلسه به روايتي اشاره
خواهم کرد. جريان را از غدير شروع مي کنم. پيامبر
اسلام فرمودند: "وقتي حجة الوداع را انجام داديم و از سرزمين مکه خارج
شديم، سه بار جبرئيل بر من نازل شد. يکبار در مسجد خيف. به من ابلاغيه ي
خداوند را عرضه داشت و گفت که مأموريت داري تا علي بن ابيطالب را بعنوان
وصي بلافصل خود و امام بر حق معرفي کني." پيامبر فرمودند: "من تضمين جاني
ندارم. دستور العمل الهي را زماني انجام مي دهم که خطري متوجه نباشد." يعني
بايد شرايط را بسنجند. مسير مسجد الخيف طي مي شود. پيامبر به منطقه اي به
نام کراء الغمين مي رسند. بار دوم جبرئيل نازل مي شود و مي گويد: "رسول ما!
ابلاغيه ي را به اين مردم برسان و علي را به عنوان جانشين بلافصل خود
معرفي کن." باز چون تضمين جاني وجود ندارد، پيامبر به جبرئيل فرمودند که من
اين دستور را زماني شرايط مقتضي باشد، انجام مي دهم. اين
فرمايش پيامبر به معناي تخلف از دستور نيست. امر به ابلاغ است که زمان آن
قطعي نيست. شرايط مقتضي اين امر نبود. لذا پيامبر تأمل کردند. منطقه کراء
الغمين را بطرف منطقه ي جحفه ترک کردند. در سرزمين جحفه و در کنار غدير خم،
سوره ي مبارکه ي مائده آيه ي 67 نازل شد و اين بار خداوند همراه با تضمين
جاني امر به ابلاغ وحي فرمودند. « يا ايها الرسول، بلغ ما انزل اليک من
ربک، فان لم تفعل، فما بلغت رسالته، و الله يعصمک من الناس، ان الله لا
يهدي القوم الکافرين، پيامبر ما! آنچه را که ماموريت يافته اي به مردم
ابلاغ کن- معرفي علي بعنوان جانشين بلافصل و امام بعد از خود- اگر اين کار
را نکني اداي رسالت نکرده اي، خداوند تو را از شر مردم در امان خواهد داشت،
خداوند آنانکه حق را پنهان مي کند، هدايت نخواهد کرد » اولا آيه ي ابلاغ تضمين جاني براي پيامبر دارد. ثانيا در اين آيه کافر به معناي منکر خدا نبوده بلکه کسي است که حق را پوشانده است. بعد
از اين آيه و به همين مناسبت، بلافاصله پيامبر دستور دادند که جهازي از
شتر براي ايشان مهيا شود. سه روز مردم را نگه داشتند. از پانزدهم ذي الحجه
تا روز هجدهم. آنهايي که جلوتر رفته بودند بازگشتند. آنهايي که عقب مانده
بودند رسيدند. سپس پيامبر خطبه ي غديريه را خواندند و طي آن حضرت
اميرالمؤمنين علي عليه السلام را بعنوان امام بعد از خود معرفي کردند. اين
خطبه از يکصد و پنجاه و يک طريق نقل شده و اهل تسنن هم آن را نقل کرده اند. آنانکه
به دنبال منافع خود بودند، اولين سوء قصد را طراحي مي کنند. در همان روز
هجدهم، چهارده نفر از منافقين دور هم جمع مي شوند. اين قطعه ي تاريخي را که
نقل مي کنم در حديثي در کتاب شريف بحار الانوار، جلد 28، اثر گرانسنگ
علامه ي بزرگوار مرحوم علامه ي مجلسي آمده است. مجلسي خدمات ارزنده اي به
تشيع کرده است که ارزش او براي مسلملنان ناشناخته مانده است. راوي
اين حديث، صحابي بزرگوار پيامبر حذيفة بن يمان است. حذيفة مي گويد: پيامبر
به من و عمار ياسر دستور دادند هنگاميکه خواستيم از سرزمين جحفه در غدير
خم به طرف مدينه خارج شويم، تو مهار ناقه ي من را در اختيار داشته باش و
عمار ياسر مسير را هدايت کند. جبرئيل به من خبر داده که عده اي از منافقين
در عقبه منتظر شما هستند- عقبه مکاني سراشيبي است- آنان منتظرند تا در آنجا
شتر را رم دهند تا شما سقوط کنيد و در اثر يک حادثه ي طبيعي از دنيا
برويد. حذيفة
و عمار اين کار را انجام مي دهند. به عقبه مي رسند. نه نفر از قريش و پنج
نفر از غير قريش در کمين هستند. پيامبر شبانه به عقبه مي رسند. منافقان
اشيائي را که از قبل جمع آوري کرده بودند پرتاب مي کنند تا شتر رم کند.
مهار ناقه توسط حذيفه کنترل مي شود و در اين قضيه ناکام مي شوند. پيامبر
مسير را ادامه مي دهند، اما چون آنها نتوانستند شتر را رم بدهند، با شمشير
حمله مي کنند. با مقابله ي عمار ياسر و جناب حذيفة روبرو مي شوند و فرار را
بر قرار ترجيح مي دهند. حذيفة از پيامبر سؤال مي کند که اينان چه کساني
بودند؟ پيامبر همه را معرفي کرده و فرمودند: اينها 14 نفرند. ابوبکر، عمر،
عثمان، طلحه، معاويه، عمروعاص، عبدالرحمن بن عوف, ابوعبيده جراح، سعد وقاص
از قريش و ابوهريره، ابوموسي اشعري، مغيرة، ابو طلحه انصاري، عوث حدثان
بصري از غير قريش. سر دسته گروه غير قريش، ابوهريره يهودي است. اينها بي حساب و کتاب مسلمان نشدند. يهود مهره چيني دقيق کرده بود. اين چهارده نفر شاکله ي سقيفه را تشکيل مي دهند که از همان غدير خم تصميم داشتند تا کودتا کنند، اما فرصت بدست نياوردند. در
وهله ي اول قصد ترور شخص پيامبر را داشتند که موفق نشدند. بار ديگر در سال
يازدهم و ايام بيماري پيامبر عظيم الشأن اسلام، پيامبر براي نجات دين و
مسلمين از سوء قصد، دستور دادند تا لشکري به فرماندهي جناب اسامة بن زيد بن
حارث- فرزند زيد بن حارث که پسر خوانده ي پيامبر بود- که جواني بيست ساله
بود در بيرون از منطقه ي مدينه تجهيز و آماده شود. سپس امر کردند: جَهّزوا
جَيشَ اُسامة، لَعَنَ الله مَن تَخَلّفَ عَن جَيشِ اُسامَة. تجهيز کنيد
لشکر اسامه را. خدا لعنت کند کسي را که از لشکر اسامه تخلف کند! وقتي لعن و
نفرين پيامبر خدا، مشمول حال کسي شد، آن شخص ملعون ازل و ابد خواهد بود. پيامبر
"ما ينطق عن الهوي" است. از روي حساب و کتاب حرف مي زند. اهل تسنن، اين
حرف را قبول ندارند. ببينيد پيامبر ده بار معاويه را لعن کردند. اما اهل
تسنن حديث جعل کردند که پيامبر فرمود: خدايا! اين لعن و نفرين من در حق
معاويه را منشأ خير و برکت قرار بده، چون لعن و نفرين من از روي غضب و
عصبانيت بوده است!!! بي انصافي تا چه حد است که براي دفاع از معاويه،
پيامبر را تخريب مي کنند. بي انصافي تا چه اندازه که اهل تسنن معاويه را
خال المؤمنين مي نامند. در مُسند احمد بن حنبل آمده که نوشته است: "من
فضيلتي براي معاويه پيدا نکردم الا اينکه هرچه مي خورد سير نمي شد." شخصيت
پيامبر را فداي چنين کسي مي کنند. مصداق بغض همين است و کاري نمي توان کرد. بگذريم... پيامبر
با اين دستور زمينه اي فراهم کردند تا کودتاگران در مدينه نباشند که به
اسلام ضربه بزنند! اما در بستر بيماري چشمان خود را باز کردند و ديدند اولي
و دومي بالاي سر ايشان هستند. فرمودند مگر نگفتم که برويد؟ اولي گفت: من
رفته بودم، اما با خود گفتم که برگردم و حالتان را بپرسم! دومي گفت: من
اصلا نرفتم. چون دوست نداشتم حال شما را از مسافر بپرسم. ببينيد چقدر وقيح
هستند اين دو نفر. اين حرکت ايستادن در مقابل امر پيامبر است! دين خدا بر اساس حکمت الهي است! مگر دل بخواهي است؟ سپس پيامبر سه بار فرمودند: نَفَّدُوا جِيشَ اسامة، نَفَّدُوا جِيشَ اسامة، نَفَّدُوا جِيشَ اسامة! برويد ملحق شويد به لشکر اسامة. به
هر ترتيب اين دو نفر نرفتند. اينها مترصد بودند که پيامبر از دار دنيا
برود تا کار خودشان را بکنند. اينطور نبود که ناگهاني تصميم گرفته باشند تا
کوتا کنند. شخصي
است به نام سعد بن عبدالله اشعري که از اهالي قم و از روات حديث در عصر
غيبت صغري امام زمان است. او حديثي نقل مي کند که مأخذ آن کتاب شريف احتجاج
طبرسي جلد دوم است. او از امام سوال مي کند: يابن رسول الله! آن دو نفر-
اولي و دومي- از روي رغبت اسلام آوردند يا از روي اجبار؟ امام فرمودند: «
لا، انَّهُما اَسلَما طَمَعا و ذلک انّهُما يُخالِطان مَع اليَهود. نه،
آنها از باب طمع اسلام آوردند، زيرا با يهود رفت و آمد داشتند » سرزمين
حجاز دو شهر مهم بيشتر نداشت. يکي يثرب بود که بعد از اسلام مدينة الرسول
ناميدند و الان به مدينه مشهور است و ديگري مکه که از ابتدا مکه نام داشت.
عربستان، اين کشور قحطي زده ي فرهنگي، در شهر مکه هفده نفر با سواد داشت و
در شهر مدينه ده نفر. منظورم از سواد، خواندن و نوشتن است. دانشمند فيزيک
هسته اي و نانو و ساير علوم نبودند. فقط مي توانستند خط بنويسند و بخوانند.
از قضا اين دو نفر جزء افراد با سواد مکه بودند که مي توانستند بنويسند.
لذا با يهودي ها اختلاط داشتند. امام
فرمودند که اينها به طمع حکومت اسلام آوردند. چون همنشين با يهود شدند. در
تورات پيش بيني شده بود که استقرار حکومت اسلامي در مدينه است. اينها به
طمع حکومت و اينکه حاکميت بدست آورند، مسلمان شدند. لکن زماني که فهميدند کار بدست علي بن ابيطالب است، نقشه کشيدند تا سقيفه تشکيل دهند. سقيفه
علي الظاهر تشکيل شد تا حکومت را از علي بن ابيطالب بگيرد. اما ظاهر مطلب
اينست. باطن امر اينست که اينها با پيامبر مخالف بودند. اگر
شما با حکومت علي ابن ابيطالب مخالف بوديد، چرا عقائد و احکام دين را
تغيير داديد؟ نص قرآن در مورد سوره ي مبارکه ي حمد، سبع المثاني است يعني
سوره ي هفت آيه اي که بسم الله را هم شامل مي شود. چرا شما بسم الله را حذف
کرديد و شش آيه مي خوانيد؟ اين مخالفت با علي است؟ يا مخالفت با دين
پيامبر است؟ اين مخالفت با پيامبر و دين پيامبر است! آنها
در اذان نمي گويند اَشهد انّ عليّا وليّ الله! هيچ ايرادي ندارد؟ اما چرا
بجاي حيّ علي خَير العَمل، الصّلاة خير مِن النّوم را مي گويند؟ اينکه ربطي
به علي ندارد! موارد
از اين دست زياد است. همينطور موارد متعددي از مخالفت صريح سقيفه سازان با
پيامبر در زمان حيات ايشان که در کتب اهل سنت نقل شده است. بهمين
جهت است که خداوند در آيه شريفه ابلاغ خطاب به پيامبر فرمود: «و الله
يعصمک من الناس، خداوند تو را از شر مردم در امان مي دارد» چون آنها با
پيامبر مشکل داشتند. شرّ مردم متوجه ايشان بود اگرچه در لباس مخالفت با علي
بروز کرده است! اختلاف طرفداران سقيفه با ما فقط در مورد ولايت و امامت و
خلافت علي ابن ابيطالب نيست! هرگز همچنين تصوري نکنيد. آنها در توحيد هم با
ما مشکل دارند. آنها در نبوت هم با ما مشکل دارند. آنها در عدل خدا هم با
ما مشکل دارند. آنها در مباحث معاد هم با ما مشکل دارند. موارد متعددي وجود دارد که در گذشته گفته ام و در مجال ديگري نيز عرض خواهم کرد. شيعه
فرقه ي اقليتي نيست که دو اصل به اصول دين اضافه کرده و از اکثريت جدا شده
باشد. بلکه اهل تسنن اکثريتي هستند که دو اصل از پنج اصل را کم کردند و از
مسير اصلي منحرف شدند. سابقه شيعه در غدير است، اما سابقه اهل سنت به
سقيفه باز مي گردد که بعد از پيامبر شکل گرفت. اسلام ما اسلام غدير است. در
مقابل، اسلام سقيفه است که منحرفان و دشمنان پيامبر تأسيس کردند. نجات
جان رسول خدا که در آيه ابلاغ اشاره شده بواسطه ي علي (ع) بوده است. البته
حضرت علي (ع) بيست و سه سال در رکاب پيامبر، جان خود را فداي ايشان کردند
که نمي خواهم وارد اين بحث بشوم. در جلسه بعد پيرامون ادامه بحث سقيفه صحبت خواهيم کرد.
مقدمه- تقسيم بندي مناسبتها و بزرگداشتها
بزرگداشت ها و مناسبتهاي مذهبي شامل ايام عيد و عزا، از جهت علت برگزاري به دو دسته تقسيم مي شوند:
دسته اول، مناسبتهايي هستند که برگزاري آن جلوه اي از اعتقادات است و از اصول اعتقادي بشمار مي آيد.
دسته دوم، مناسبتهايي هستند که يا برگزاري آن نشان از عرض محبت و ارادت به اهل بيت است و يا نماد يک فريضه ديني است.
مثلا عيد فطر بعنوان يک مناسبت مذهبي، نشان از پايان يک ماه روزه داري است و نماز عيد فطر عملي عبادي بحساب مي آيد. عيد قربان نيز نشاني از عمل عبادي حج است. پايان بخشي از اعمال عبادي حج مقارن عيد قربان است. همينطور ايام ولادت ائمه معصومين از جمله جشنهاي مذهبي هستند که برگزاري آن بدليل ارادت و محبت ما به ايشان است. اين مناسبتها بغير از يک مورد از دسته دوم بحساب مي آيند. ايام شهادت امامان بزرگوار نيز از زمره ايام حزن و اندوه و عزاي شيعيان است که از سر ارادت و محبت مجالس مرثيه و بکاء براي اهل بيت تشکيل مي شود. اين مناسبتها نيز بجز دو مورد، از دسته دوم بحساب مي آيند.
اما در دسته اول، 4 مناسبت مذهبي وجود دارد که اهتمام به پاسداشت آن و برگزاري مجالس در سالروز آن، جلوه بروز و ظهور اعتقادات تشيع است.
مناسبت اول، عيد سعيد غدير خم است. روزي که پيامبر اکرم، ولايت، امامت، خلافت و سرپرستي مسلمين را به اميرالمومنين علي عليه السلام سپردند. بزرگداشت اين روز يعني يادآوري اصل اعتقادي امامت و جانشيني بلافصل رسول الله.
مناسبت دوم، ولادت با سعادت حضرت امام زمان در روز نيمه شعبان است. پاسداشت اين روز نيز ريشه در اعتقادات ما دارد و تجلي بحث مهدويت است. يعني حيات امامت و تداوم رهبري امت اسلام.
دو مناسبت ديگر، ايام عاشوراي حسيني و ايام شهادت حضرت زهرا سلام الله عليها است که به فاطميه معروف است و ما در اين مورد و پيرامون وقايع اين ايام صحبت خواهيم کرد.
به همين دليل است که مي بينيم بيشترين هجمه ي دشمنان تشيع عليه اين چهار مناسبت است. فاطميه، عاشورا، غدير و نيمه ي شعبان. دشمنان با ولادت امام حسين کاري ندارند. با شهادت موسي بن جعفر کاري ندارد. اما مي بينيد که شبهات بسياري پيرامون فاطميه مطرح مي کنند که به يک موضوع مستقل تبديل شده است.
جلسات عزاداري فاطميه
اين مطلب را عرض کردم که به دو نکته توجه کنيد. اولا شرکت در جلسات عزاداري شهادت حضرت زهرا (س) فقط براي ثواب نيست بلکه تبيين اعتقاد و ظهور آن است. حضرت زهرا در راه حمايت از امام زمان خويش به شهادت مي رسد. اين حضور نوعي بيعت با امامت است.
نکته دوم اينست که شما توقع نداشته باشيد مخالفين ما پيرامون اين چهار مناسبت با صدق و صفا صحبت کنند. يعني ممکن است از مخالفان ما، اصطلاح شهادت را براي حضرت زهرا بکار نبرند. چون شهيد، قاتل مي خواهد و بايد دنبال قاتل گشت. قطعا سلمان فارسي که قاتل نيست. پس بحث به سمت و سويي مي رود که آنها دوست ندارند. بهمين جهت از ابتدا با لطافت بحث را عوض مي کنند.
در اين چند جلسه مي خواهم مطالبي را پيرامون اين ايام مطرح کنم. فاطمه کيست؟ فاطميه چيست؟
پاسخ به اين سوال از دو ديدگاه امکان پذير است.
تبار شناسي فاطمه زهرا
ديدگاه اول تبار شناسي ايشان است. اينکه فاطمه دختر کيست؟ پدر و مادر، آباء و امهات او چه کساني هستند؟ نسب و تبار او چيست؟
مي توان به تاريخ رجوع کرد و در مورد زمان ولادت، بررسي وقايع دوران ولادت، عمر مبارک ايشان و ... همگي از جنس تبار شناسي است. من پيرامون اين بحث صحبتي ندارم.
حقيقت شناسي فاطمه زهرا
اما ديدگاه دومي وجود دارد که خيلي اهميت دارد و آن حقيقت شناسي و هويت شناسي است.
اينگونه بنظر مي رسد که شناخت حقيقت حضرت زهرا بسيار آسان است. اما در حديثي از ساحت مقدس حضرت صادق آمده است که نشان مي دهد کاري دشوار و شايد غير ممکن است. حضرت در ذيل آيه ي شريفه ي انا انزلناه في ليلة القدر فرمودند: « مَن عَرَفَ فاطمة حَقّ مَعرِفتها، فَقَد اَدرَک لَيلة القَدر » کسيکه حقيقت فاطمه زهرا را بشناسد، حقيقت شب قدر را درک کرده است. همچنانکه حقيقت و عظمت و منزلت شب قدر مجهول است، حقيقت وجودي فاطمه زهرا نيز مجهول است.
ما در مورد اميرالمؤمنين نيز چنين حديثي داريم. پيامبر اسلام فرمودند: « خدا را نشناخت مگر من و علي. مرا نشناخت مگر خدا و علي. علي را نشناخت مگر خدا و من. »
علاوه ي بر اين جهل، متاسفانه مي بينيم که در معرفي حضرت زهرا خيلي سطحي عمل مي کنند. روز ولادت ايشان را اختصاص مي دهند به يک جنس خاص يعني زنان. اين رفتار، محدود کردن شخصيت حضرت زهرا به زنان است. يا اينکه مي گويند حجاب حضرت زهرا خيلي خوب بود. بعد داستان آن مرد نابينا را در مواجهه با حضرت نقل مي کنند. اين جريان حقيقت است اما فضيلت حضرت زهرا نيست. بسياري از نواميس ما همين خصوصيت را دارند. بسياري از زنان مسلمان جامعه همين خصوصيت را دارند. اساسا حجاب تکليف شرع است و واجب است. چيزي را فضيلت شخص گويند که فقط در او باشد. چيزي که اپيدمي شد که ديگر فضيلت شخص نيست.
مي گويند حضرت زهرا در شوهر داري فداکار بود. کاري را از شوهرش نمي خواست که در توان او نباشد. اين موارد اگر فضيلت باشد براي زنان مسلمان است. لکن فضيلت حضرت زهرا اين حرفها نيست.
من به چند مورد از حقيقت شناسي حضرت زهرا اشاره مي کنم که آب دريا را اگر نتوان چشيد، هم به قدر تشنگي بايد چشيد.
موقعيت حضرت زهرا در نظام خلقت- تکوين
شخصي است به نام ابو هريره که يهودي است و از روي حساب و به قصد و غرض مسلمان شده است. با تمام دشمني اش با اهل بيت نتوانسته اين حديث را از رسول خدا نقل نکند. قرآن در وصف پيامبر فرموده: « ما ينطق عن الهوي، ان هو الا وحي يوحي » حرف از روي هوي و هوس نمي زند و هر آنچه مي گويد وحي است. حضرت فرمودند: « لَما خَلَقَ الله تعالي آدم ابا البَشر و نفخ فيه مِن روحه، اِلتَفَتَ آدم يَمنَة العَرش، فاذا في النور خَمسَة اَشباح سُجَّدا و رُکَّعا ... »
زمانيکه حضرت حق، آدم ابوالبشر را خلق کرد و در او دميد- يعني روح را به او متعلَّق و ملحق کرد- آدم حيات پيدا کرد. در اين هنگام متوجه سمت راست عرش الهي شد. پنج شبح از جنس نور را در حال سجده و رکوع ديد.
قال آدم: هل خَلقتُ اَحَدا مِن طين قَبلي؟ آدم پرسيد: خدايا! قبل از من کسي را از گل خلق کردي؟
قال الله: لا يا آدم. خداوند فرمود: نه، من قبل از تو کسي را از گل خلق نکردم.
قال آدم: فمَن هولاء خَمسَة الاشباح الذين اَراهُم في هيئتي و صورتي؟ آدم پرسيد: اين پنج شبح که به شکل و صورت من هستند- يعني شبيه هيکل خارجي من هستند- چه کساني هستند؟
قال الله: هولاء خَمسَة مِن وُلدِک، لولاهم ما خَلقتُک ... خداوند فرمود: اينان پنج نفر از فرزندان تو هستند که اگر نبودند، تو را هم خلق نمي کردم.
نکته اولي که بايد توجه کرد اينست که ماده ي خلقت حضرت آدم گل است اما ماده ي خلقت پنج تن نور است. اينها در ماده هم شبيه هم نيستند. نکته دوم علت آفرينش پنج تن هستند. حقيقت فاطمه ي زهرا اينست که در سبب و علت آفرينش بودن، عِدل رسول خدا است. در رسالت و نبوت اينگونه نيست. عِدل اميرالمومنين در علت آفرينش بودن است. در مسئله ي امامت اينگونه نيست.
سپس خداوند ادامه مي دهند: هولاء خَمسَة شَققتُ لَهم خمسة اَسماء مِن اسمائي ... اينان مظهر 5 اسم از اسماء من هستند که از اسم منشق کردم.
نکته سوم اينست که در عرفان بحثي داريم که عالم خلقت، عالم مظهريت اسماء و صفات خداوند است. يعني هرکدام از موجودات بنابر ظرفيت وجود خود، مظهر يک يا چند اسم از اسماء الهي هستند. اهل بيت، مظهر پنج اسم از اسماء خاص خداوند هستنند.
اينان انسان کامل اند.
سپس فرمود: لولاهم ما خلقت الجنة و النار، و لا العرش و لا الکرسي و لا السماء و لا الارض، و لا الملائکه و لا الانس و لا الجن ... اگر اينان نبودند نه بهشت را خلق مي کردم و نه جهنم را، نه عرش و نه کرسي را، نه آسمان و نه زمين را، نه ملائکه نه انسانها و نه اجنه را.
اهل بيت علت آفرينش ما سوي الله هستند. خداوند آفريدگار است و آفرينش ندارد. ماسواي خودش را بواسطه ي اينان خلق کرده است.
هم علت ايجادي هستند و هم علت غايي. بحث در اين موضوع مجال خود را مي طلبد.
سپس خداوند اينها را معرفي مي کند تا هرکس نگويد که ما آن پنج نفر هستيم. فرمود: « فانا المحمود و هذا محمد، من محمود هستم و از اسم خودم براي نفر اول نام محمد را نهادم؛ و انا العالي، فهذا علي. من عالي هستم و از اسم خود، علي را مشتق کردم؛ و انا الفاطر و هذه فاطمه، من فاطر هستم و از اسم خود، فاطمه را مشتق کردم؛ و انا الاحسان و هذا حسن، . من احسان هستم و نام حسن را مشتق کردم؛ و انا المحسن و هذا الحسين، ، من محسن هستم و از اين نام، حسين را مشتق کردم. »
خداوند ادامه مي دهند: « آليت بعزتي، ان لا يأتيني احدٌ بمثقال ذرة من خردل من بغض احدهم، الا ادخلهم ناري، و لا ابالي، قسم به عزتم که اگر کسي به ميزان خردل - غباري پراکنده اي که در روزنه اي از نور مشاهده مي شود- از اين خانواده بغضي داشته باشد، او را وارد جهنم مي کنم.
سپس خداوند مي فرمايند: هولاء صَفوَتي، بِهِم اُنَجّيهِم و بِهِم اهلکهم. فاذا کان لک اليَّ حاجة فبهولاء تَوَسَّل. اينها برگزيدگان من هستند. به سبب محبت اينها سعادتمند و به سبب بغض اينها اهل شقاوت مي شويد. پس اگر حاجتي داشتي، بواسطه ي اين پنج نفر به من متوسل شو.
در ادامه حديث پيامبر اکرم فرمودند: « نحن سفينة النجاة، مَن تَعَلّقَ بها نَجي و مَن عاد عنها هلکَ، فمن کان له الي الله حاجة فليسئل بنا اهل البيت؛ ما کشتي نجات و سعادت مردم هستيم. کسيکه با ما باشد نجات پيدا مي کند و کسيکه از ما روي گردان شود، هلاک مي شود. اگر کسي حاجتي از خداوند داشتي، از ما اهل بيت بخواه. »
فضيلت حضرت زهرا اينست که در کنار رسول خدا علت آفرينش است. حب و بغض او معيار و ملاک سعادت و شقاوت است. اگر آدم و ابناء او حاجتي از خدا بخواهند بايد بواسطه او بخواهند.
من اهل غلو نيستم. مي خواهم بگويم که جايگاه فاطمه ي زهرا کجاست. جايگاه او از رسول خدا پايين تر است و کفو و همتاي اميرالمؤمنين است. اين اعتقاد شيعه ي دوازده امامي است. ولي محوريت اصحاب کساء که اين پنج نفر هستند، فاطمه زهرا است. « هم فاطمة و ابوها و بعلها و بنوها، او فاطمه است و پدرش، او فاطمه است و شوهرش، او فاطمه است و فرزندانش.
موقعيت فاطمه زهرا در نظام خلقت- تشريع
امام صادق عليه السلام فرمودند: « و ما تکاملت النبوة لِکل نَبيّ حتي اَقَروا بفَضلِها و مَعرِفتها، نبوت براي هيچ پيامبري شکل نگرفت، مگر اينکه ابتدا به معرفت و شناخت فاطمه زهرا و فضيلت و برتري ايشان اعتراف کرد. » البته حضرت رسول اکرم از اين قاعده مستثني است.
دعاي عديله يک سلسله مباحث اعتقادي دارد که متاسفانه فقط و فقط بر بالين محتضر مي خوانند تا راحت تر جان بدهد. در حاليکه اين دعاي بعنوان يک دوره ي اعتقادات بايد همواره خوانده شود.
در فقراتي از اين دعا در وصف امام زمان آمده است که: بِيُمنه رُزِقَ الوَري، و به ثَبَتَتِ الارضُ و السّماء؛ به يمن قدوم امام زمان همه روزي مي خورند و بواسطه ي او آسمانها و زمين در جاي خود قرار مي گيرند.
اين نشان از مقام ولايت امام زمان است. حضرت زهرا هم اين مقام ولايت را دارند. همه بر سر سفره ي ايشان هستند.
اين موقعيت فاطمه ي زهراست. روايات از اين باب زياد است اما وقت اقتضاء نمي کند.
یکی دانشمند مسیحی که اذعان می داشت که تمام عمرش را درباره ی ادیان و شخصیت های بزرگ جهان تحقیق کرده است، اعتراف می کند که هیچ شخصیتی چه مذهبی و چه غیر مذهبی به عظمت حضرت رسول(ص) نیافتم؛ زیرا ایشان سه ویژگی داشتند که هیچ کدام از پیامبران قبلی نداشتند :
۱٫بزرگی چشم انداز و هدف: مثلا وقتی در شعب ابی طالب بودند در شرایطی که یک خرما رزق سه نفر از یک صبح تا شب بود، پیامبر به بزرگترین امپراطوری های جهان نامه می نویسد و آنان را به اسلام و پرستش الله و پیامبری خودش دعوت می کند.
داستان فدک
بحار الانوار: ج 21 ص 22 ج 29 ص 110، 114، 348. تهذيب الاحکام: ج 1 ص 424. الخرائج: ج 1 ص 113.
پس از فتح خيبر در سال هفتم هجرت و حدود چهار سال قبل از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله جبرئيل نازل شد و از جانب خداوند دستور فتح فدک را آورد. در اين فرمان تصريح شده بود که اين اقدام ميبايست توسط شخص پيامبر صلي الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليهالسلام انجام شود، و مسلمانان در آن شرکت نکنند.
آن دو بزرگوار، اسلحهي لازم را برداشتند و اسبهاي خود را آماده کردند و در تاريکي شب از لشکر جدا شدند و از خيبر حرکت کردند تا به سرزمين فدک رسيدند و کنار قلعهي آن آمدند.
فتح يک قلعه توسط دو نفر کاري بود استثنايي و ميبايست حساب شده انجام شود، و پشتيباني خداوند که هميشه بدرقهي راه پيامبر صلي الله عليه و آله بود مسير ماجرا را به سوي پيروزي پيش ميبرد.
مردم فدک که پيگير اخبار فتح خيبر بودند و روز قبل خبر فتح آن قلعهي عظيم را دريافته بودند، از وحشت به قلعه پناه برده و درهاي آن را محکم بسته بودند و شبي سراسر اضطراب را ميگذراندند.
در چنين شرايطي که بر داخل قلعه حکمفرما بود، پيامبر صلي الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليهالسلام به پاي قلعه رسيدند و بصورت عادي هيچ راهي براي نفوذ به قلعه وجود نداشت. از سوي ديگر نبايد افراد داخل قلعه وجود کسي را بيرون قلعه احساس ميکردند. تصميم بر آن شد که مخفيانه از ديوار قلعه بالا روند و بر فراز آن با صداي بلند اذان بگويند. در اين صورت اهل قلعه خود را در محاصره ديده و قلعه را فتح شده خواهند پنداشت. آنگاه است که تصميم بر فرار ميگيرند و براحتي ميتوان اقدامي بزرگ را به انجام رساند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام بر کتف پيامبر صلي الله عليه و آله قرار گرفت و سپس حضرت برخاست و او را با خود بلند کرد، و با معجزهي الهي اميرالمؤمنين عليهالسلام از ديوار قلعهي فدک بالا رفت. آنگاه که بر فراز ديوار قرار گرفت، رو به اهل قلعه اذان گفت و صداي تکبير بلند نمود.
مردم قلعهي فدک که گمان ميکردند سربازان مسلمان بر فراز قلعه هستند، فرار کنان رو بسوي درب قلعه نهادند و آنرا باز کردند و از آن خارج شدند تا در زمينهاي بيرون قلعه پراکنده شوند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام از ديوار قلعه پايين آمد و با پيامبر صلي الله عليه و آله که بيرون قلعه منتظر بود در مقابل آنان قرار گرفتند و با آنان درگير شدند و هيجده نفر از بزرگان آنان بدست اميرالمؤمنين عليهالسلام به قتل رسيدند و در نتيجه بقيه تسليم شدند.
پيامبر صلي الله عليه و آله خود و فرزندان آنان را اسير نمود و غنائم را همراه آنان به مدينه آورد . فدک، ملک شخصي پيامبر
يهوديان فدک از پيامبر صلي الله عليه و آله درخواست کردند خودشان را آزاد کند و اموال را به تناسب نصف با آنان مصالحه کند. حضرت اين پيشنهاد را قبول کرد و اميرالمؤمنين عليهالسلام را فرستاد و با ضمانت حفظ خونشان با آنان مصالحه کرد و قرار بر اين شد که «هر کس از اهل فدک مسلمان شود خمس اموال او را بگيرند و هر کس بر دين خود باقي بماند همهي اموالش را بگيرند».
اين قرارداد بين پيامبر صلي الله عليه و آله و يهود فدک به امضاء درآمد و به دست آنان داده شد تا بعنوان هميشهي تاريخ بدان عمل شود.
اين دربارهي جان و اموال شخصي آنان بود، و سرزمين فدک بعنوان ملک شخصي پيامبر صلي الله عليه و آله درآمد و قرار شد ساليانه يکصد و بيست هزار دينار (سکهي) طلا بعنوان درآمد فدک ارسال نمايند.
ملک شخصي پيامبر صلي الله عليه و آله شدن فدک بر اساس حکم صريح قرآن است، زيرا اين سرزمين بدون لشکرکشي مسلمانان و بدون کوچکترين دخالت آنان فتح شد. خداوند در قرآن ميفرمايد: «ما أَفاءَ اللَّهُ عَلي رَسُولِهِ مِنْ اَهْلِ الْقُري فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبي... فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَ لا رِکابٍ، وَلکِنَّ اللَّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلي مَنْ يَشاءُ...» [1] سورهي حشر: آيات- 1. طبق اين آيهي صريح قرآن سرزمينهايي که بدون لشکرکشي مسلمانان فتح شود، حتي اگر اهل آنجا خودشان بعنوان تسليم نزد پيامبر صلي الله عليه و آله بيايند، اين مناطق و غنائم و اسراي آن ملک
خاص حضرت است، و مسلمانان هيچ حقي در آن نخواهند داشت و حضرت بعنوان اموال شخصي خود هر تصميمي بخواهد ميتواند دربارهي آنها بگيرد. لذا سرزمين فدک بصورت يکپارچه از آن پيامبر صلي الله عليه و آله شد که ميبايست مردم فدک در آن کار ميکردند و درآمد آن را به حضرت تسليم مينمودند و فقط اجرت دريافت ميکردند. سند و شاهد بر ملکيت فدک
پيامبر صلي الله عليه و آله ورقهاي خواست و اميرالمؤمنين عليهالسلام را فراخواند و فرمود: «سند فدک را بعنوان بخشوده و اعطايي پيامبر بنويس و ثبت کن». اميرالمؤمنين عليهالسلام آنرا نوشت، و خود حضرت با امايمن بر آن شهادت دادند. پيامبر صلي الله عليه و آله در آنجا فرمود: «امايمن زني از اهل بهشت است». حضرت زهرا عليهاالسلام اين نوشته را تحويل گرفت، و هنگام غصب فدک آنرا عيناً نزد ابوبکر آورد و بعنوان مدرک ارائه فرمود. [1] . بحار الانوار: ج 21 ص 23.
سپس پيامبر صلي الله عليه و آله مردم را در منزل حضرت زهرا عليهاالسلام جمع نمودند و به آنان خبر دادند که فدک از آن فاطمه عليهاالسلام است، و در همانجا از درآمد آن بعنوان اعطايي فاطمه عليهاالسلام بين مردم تقسيم کردند، و بدين صورت تصرف مالکانهي فاطمه عليهاالسلام در فدک را به آنان نشان دادند
بحار الانوار: ج 21 ص 22، 25، ج 19 ص 105، 110، 115، 118، 121، 195.پس از فتح فدک، آيهي «وَآتِ ذَا الْقُرْبي حَقَّهُ» نازل شد، يعني «حق خويشان را به آنان بده». پيامبر صلي الله عليه و آله از جبرئيل پرسيد: منظور چه کساني هستند و اين حق کدام است؟ جبرئيل از طرف خداوند عرضه داشت: «فدک را به فاطمه عطا کن».
پيامبر صلي الله عليه و آله حضرت زهرا عليهاالسلام را فراخواند و فرمود: خداوند فدک را براي پدرت فتح کرد، و چون لشکر اسلام آنجا را فتح نکردهاند مخصوص من است و تعلقي به مسلمانان ندارد و هر تصميمي بخواهم دربارهي آن ميگيرم. دستور خداوند نيز بر عطاي آن به تو نازل شده است. از سوي ديگر مهريه مادرت خديجه بر عهدهي پدرت مانده است، و پدرت در قبال مهريه مادرت و به دستور خداوند فدک را به تو عطا ميکند. آنرا براي خود و فرزندانت بردار و مالک آن باش.
حضرت زهرا عليهاالسلام عرض کرد: تا شما زنده هستيد من نميخواهم تصرفي در آن داشته باشم. شما بر جان و مال من صاحب اختيار هستيد. پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: ترس آن دارم که نااهلان، تصرف نکردن تو در زمان حياتم را بهانهاي قرار دهند و بعد از من آنرا از تو منع کنند. عرض کرد: آنگونه که صلاح ميدانيد عمل کنيد. حضرت زهرا عليهاالسلام در سرزمين فدک نمايندهاي قرار داد و کارمنداني را تحت فرمانش سپرد، که پس از محاسبات لازم و پرداخت مخارج، خالص سود ساليانه را خدمت حضرت زهرا عليهاالسلام تقديم مينمود.
درآمد فدک را ساليانه از هفتاد هزار سکهي طلا تا صد و بيست هزار سکه نوشتهاند. [1] هر ساله حضرت به اندازهي قوت خود برميداشت و بقيه را بين فقرا تقسيم ميکرد و تا هنگام رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله اين شيوه ادامه داشت [2] ، و چشمان بسياري از نيازمندان منتظر سر رسيدن درآمد فدک بود تا از بخشش فاطمه عليهاالسلام زندگي خود را ساماني بخشند.
ده روز پس از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله [3] مأموران ابوبکر به دستور خاص او به فدک رفتند و نمايندهي حضرت زهرا عليهاالسلام را از آنجا اخراج کردند و ملک آن را غصب نمودند و درآمد آن را بطور کامل براي مخارج حکومت غاصبانهي خود صرف کردند، و کوچکترين توجهي به سابقهي مفصل امر الهي و عمل پيامبر صلي الله عليه و آله در مورد فدک و سندي که تنظيم شده بود و شاهداني که گواهي دادند و آنچه پيامبر صلي الله عليه و آله در حضور مردم فرموده بود نکردند.
اين تصويري بود از مراحل فتح فدک و اخراج آن از دست يهوديان، و انتقال آن به پيامبر صلي الله عليه و آله و اعطاي فدک توسط آنحضرت به فاطمه عليهاالسلام و آنچه طي چهار سال مالکيت و تصرف حضرت زهرا عليهاالسلام بعنوان دوران شيرين فدک طي شد تا آنگاه که دوران غصب آن فرا رسيد و شيريني گذشته را به کام فاطمه عليهاالسلام و شيعيانش تلخ کردند.
مجمع الزوائد: ج 9 ص 39.
پس از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله ابوبکر و عمر نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام آمدند و گفتند: دربارهي آنچه از پيامبر باقي مانده چه ميگوئي؟ فرمود: ما از همهي مردم به پيامبر صلي الله عليه و آله سزاوارتريم. عمر گفت: حتي نسبت به اموالي که در خيبر است؟ فرمود: حتي اموالي که در خيبر است. عمر پرسيد: حتي نسبت به اموالي که در فدک است؟ فرمود: حتي اموالي که در فدک است.
عمر گفت: مگر به قيمت جدا کردن گردنهاي ما با ارّه باشد، که هرگز چنين چيزي نخواهد شد!!!
بحار الانوار: ج 21 ص 23. نوائب الدهور: ج 3 ص 148. عوالم العلوم: ج 11 ص 574.مجمع النورين: ص 137.از اولين برخورد غاصبين دربارهي فدک مشخص شد که نقشههاي شومي در سر دارند. به همين جهت، عمر به حضرت زهرا عليهاالسلام گفت: آن نوشتهاي که ميگفتي پدرت پيامبر دربارهي فدک برايت نوشته بياور!پس از غصب فدک، اين اولين اقدامي بود که حضرت زهرا عليهاالسلام انجام داد و سند فدک را آورد و به ابوبکر نشان داد و فرمود: اين نوشتهي پيامبر صلي الله عليه و آله براي من و فرزندانم است.
اين سند هنگام بخشيدن آن از سوي پيامبر صلي الله عليه و آله به فاطمه عليهاالسلام به امر آنحضرت و به دستخط اميرالمؤمنين عليهالسلام و به شهادت آنحضرت و امايمن تنظيم شده بود و متن آن بعنوان «اعطائي پيامبر صلي الله عليه و آله به دخترش فاطمه عليهاالسلام» بود. از آنجا که سند و مدرک را در تمام جهان براي روز اختلاف مينويسند، جا داشت ارائهي اين سند مسئله را فيصله دهد و معلوم کند که اصلاً مسئلهي ارث در کار نيست تا نوبت به حديث جعلي «النبي لايورِّث» برسد. اين بخشودهي پدري به دخترش در زمان حيات اوست و چندين سال تصرفات مالکانه بر آن انجام گرفته است. ولي چون بنابر زور بود کوچکترين اعتنايي به سند تنظيم شده به امر پيامبر صلي الله عليه و آله نکردند.
ابوبکر و عمر که بعنوان قدرت حاکم عمل ميکردند نه تنها اعتنايي به سند نکردند و سخن باطل خود مبني بر ارث بودن فدک به ضميمهي «النبي لا يورث» را بار ديگر مطرح کردند، بلکه اهانتي عظيم به ساحت قدس پيامبر صلي الله عليه و آله روا داشتند. عمر نوشتهي پيامبر صلي الله عليه و آله را از حضرت زهرا عليهاالسلام گرفت و پيش چشم عموم مردم آب دهان بر آن انداخت و آنرا پاره پاره کرد، علناً مخالفت خود را با امر پيامبر صلي الله عليه و آله اعلام نمود.
اکنون که معلوم شد بنابر پذيرفتن سخن حق نيست و آنچه انجام شده و ميشود پشتوانهاي جز قهر و غلبه و زورگوئي ندارد، نوبت آن بود که حضرت زهرا عليهاالسلام مراحل احتجاج خود را طي کند تا قدرت حاکم کار خود را حق جلوه ندهد. چرا که اگر چنين ميشد بايد ميگفتيم: «فاطمه عليهاالسلام فدک را بنا حق در تصرف داشت» و اين را دشمن غاصب خوب ميفهميد. لذا مبارزهي اصلي بر سر عصمت و پاکي ساحت مقدس فاطمه عليهاالسلام و اثبات لکهي غصب بر پيشاني به چنگ آورندگان فدک آغاز شد و نتايج پر ثمر خود را داد. فدک ارث نيست
حضرت خطاب به ابوبکر فرمود: چرا نمايندهي مرا از فدک اخراج نمودي در حاليکه پيامبر صلي الله عليه و آله به امر خداوند آنرا براي من قرار داد. آيا ميخواهي زميني را از من بگيري که پيامبر صلي الله عليه و آله از بين غنائمي که مسلمانان در راه آن جنگ نکردهاند به من بخشيد؟ آيا پيامبر صلي الله عليه و آله نفرموده است: «فرزندان هرکس بايد بعد رحلت او مورد توجه باشند»؟ تو خوب ميداني که تنها يادگار پيامبر صلي الله عليه و آله براي فرزندانش همين است؟ ابوبکر گفت: عايشه و عمر شهادت ميدهند که پيامبر صلي الله عليه و آله فرموده است: «النبي لايورث» يعني «پيامبر ارث نميگذارد».
حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود: اين اولين شهادت ناحقي است که به آن شهادت ميدهند. من دربارهي فدک در اسلام شاهداني دارم. فدک را پيامبر صلي الله عليه و آله به من بخشيده است و من شاهد ميآورم. ابوبکر گفت: دليل خود را بياور. حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود: آيا در زمان حيات پيامبر صلي الله عليه و آله فدک تحت تصرف من نبود و من محصول آنرا مصرف نميکردم؟ گفت: آري. فرمود: پس چرا دربارهي چيزي که در دست من است از من شاهد ميخواهي؟ ابوبکر گفت: چون غنيمت مسلمانان است، اگر دليل نياوري امضا نخواهم کرد!
حضرت در حاليکه مردم هم ميشنيدند فرمود: آيا ميخواهيد دستور و کار پيامبر صلي الله عليه و آله را رد کنيد و دربارهي ما حکمي کنيد که دربارهي ساير مسلمانان نميکنيد؟ اي حاضرين بشنويد که مرتکب چه عملي ميشوند؟ اي ابوبکر و عمر، اگر من اموال مسلمانان را که در دستشان و تحت تصرفشان است ادعا کنم از من دليل ميخواهيد يا از مسلمانان؟
عمر با حال غضب گفت: اين غنيمت مسلمانان و زمين آنان است که در دست فاطمه است و محصول آنرا مصرف ميکند. اگر بر ادعاي خود دليل آورد که پيامبر از بين مسلمانان فدک را فقط به او بخشيده است- در حاليکه غنيمت و حق مسلمانان بوده!!- در اين باره نظر خواهيم داد. عصمت فاطمه دليل کامل
حضرت فرمود: همين مرا بس است! اي مردم شما را قسم ميدهم که آيا از پيامبر صلي الله عليه و آله شنيديد که فرمود: «دخترم سيدهي زنان اهل بهشت است»؟ گفتند: آري بخدا قسم، اين را از پيامبر صلي الله عليه و آله شنيديم. فرمود: آيا سيدهي زنان اهل بهشت ادعاي باطل مينمايد و آنچه مالکش نيست تصرف ميکند؟ چه ميگوئيد اگر چهار نفر بر عليه من به کار زشتي شهادت دهند يا دو نفر نسبت سرقت به من دهند؟ آيا سخن آنان را تصديق ميکنيد؟ ابوبکر در اينجا سکوت کرد ولي عمر گفت: آري وحد بر تو جاري ميکنيم!
حضرت فرمود: دروغ گفتي و پستي خود را ثابت کردي مگر آنکه اقرار کني بر دين محمد صلي الله عليه و آله نيستي. کسي که بر عليه سيدهي زنان اهل بهشت شهادتي را بپذيرد يا حدي بر او جاري کند ملعون است و به آنچه خداوند بر محمد صلي الله عليه و آله نازل کرده کافر شده است، زيرا آنانکه «خداوند پليديها را از آنان برده و آنان را پاکيزه گردانيده» شهادتي بر عليه شان جايز نيست، چرا که معصومند و از هر زشتي و بدي پاکند. اي عمر، دربارهي اهل اين آيه (تطهير) به من خبر بده که اگر عدهاي بر عليه آنان يا يکي از آنان به شرک يا کفر يا کار زشتي شهادت دهند آيا مسلمانان بايد از آنان بيزاري بجويند و آنان را حد بزنند؟ عمر گفت: آري، آنان با ساير مردم يکسانند!!
حضرت فرمود: دروغ گفتي و کافر شدي! آنان با ساير مردم مساوي نيستند چرا که خداوند آنان را معصوم قرار داده و آيهاي دربارهي عصمت و طهارت آنان نازل کرده و پليديها را از آنان دور نموده است. هرکس بر عليه آنان سخني را بپذيرد در واقع خدا و رسول را تکذيب کرده است.ابوبکر گفت: اي عمر ترا قسم ميدهم که ساکت باشي! فدک بخشودهي پيامبر به استناد قرآن
سپس ابوبکر گفت: (دربارهي فدک) دليل بياور.حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود: اما فدک، خداوند عزوجل آيهاي از قرآن نازل کرد که در آن به پيامبر صلي الله عليه و آله دستور داده بود حق من و فرزندانم را بدهد، آنجا که ميفرمايد: «فَآتِ ذَا الْقُرْبي حَقَّهُ»، و من و فرزندانم نزديکترين خلايق به پيامبر صلي الله عليه و آله بوديم و آنحضرت فدک را به من بخشيد. وقتي جبرئيل دنبالهي آيه را خواند: «وَ الْمِسْکينَ وَ ابْنَ السَّبيلِ» [1] سوره روم: آيه 38. ، پيامبر صلي الله عليه و آله سؤال کرد: حق مسکين و ابن سبيل چيست؟ خداوند اين آيه را نازل کرد: «وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْئٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبي وَ الْيَتامي وَ الْمَساکينِ وَ ابْنِ السَّبيلِ» [2] سورهي انفال: آيهي 41. و خمس را به پنج قسمت تقسيم کرد و فرمود: «ما أَفاءَ اللَّهُ عَلي رَسولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُري فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسولِ وَ لِذِي الْقُرْبي وَ الْيَتامي وَ الْمَساکينِ وَ ابْنِ السَّبيلِ کَيْ لا يَکُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِياءِ مِنْکُمْ» [3] سورهي حشر: آيهي 7.. مصرف حق ذوي القربي
سپس حضرت زهرا عليهاالسلام فرمودند: آنچه براي خدا است براي پيامبر صلي الله عليه و آله ميشود و آنچه براي پيامبر صلي الله عليه و آله است براي ذويالقربي ميشود و ذوي القربي ما هستيم. خداوند ميفرمايد: «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي» [1] سورهي شوري: آيهي 23. .ابوبکر نگاهي به عمر کرد و گفت: تو چه ميگوئي؟! عمر گفت: پس يتيمان و مساکين و ابناء السبيل کيانند؟ حضرت فرمود: يتيمان بايد از کساني باشند که به خدا و پيامبر و ذويالقربي ايمان داشته باشند. مساکين هم کساني باشند که در دنيا و آخرت با آنان باشند. ابن السبيل هم بايد راه آنان را بپيمايد.عمر گفت: بنابراين خمس و غنيمت همگي براي شما و دوستان و شيعيان شما است؟ حضرت فرمود: فدک را خداوند براي من و فرزندانم قرار داده و براي دوستان و شيعيان ما قرار نداده است، ولي خمس را براي ما و دوستان و شيعيانمان قسمت نموده همانطور که در کتاب خداوند آورده است.
عمر گفت: پس براي مهاجرين و انصار و تابعين چه ميماند؟ فرمود: اگر آنان هم از دوستان و شيعيان ما بودند زکات و صدقاتي که خداوند در قرآن واجب نموده و تقسيم آنرا بيان فرموده به آنان تعلق ميگيرد. خداوند عزوجل ميفرمايد: «إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساکينِ وَ الْعامِلينَ عَلَيْها وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِي الرِّقابِ...» [2] سوره توبه: آيه 60 خدا راضي است اگر چه مردم راضي نباشند
عمر گفت: فدک مخصوص تو باشد و غنيمت براي شما و دوستانتان؟ گمان نميکنم اصحاب محمد به اين راضي باشند!! حضرت فرمود: ولي خداوند عزوجل و پيامبرش بدان راضي هستند. اين اموال را خدا به شرط دوستي و پيروي از او قرار داده نه به شرط دشمني و مخالفت! و هرکس با ما دشمني کند با خدا دشمني کرده، و هرکس با ما مخالفت کند با خداوند مخالفت کرده است، و هرکس با خدا مخالفت کند از جانب حق تعالي مستوجب عذاب اليم و عقاب شديد در دنيا و آخرت است.
عمر گفت: اي دختر محمد! بر ادعاي خود دليل بياور! حضرت فرمود: چطور سخن جابر بن عبداللَّه و جرير بن عبداللَّه را بدون آنکه از آنان دليل بخواهيد قبول کرديد [1] اشاره به ماجراي اموالي است که از بحرين آمده بود و جابر بن عبدالله و جرير بن عبدالله دربارهي آنها ادعاي «صفوه» نمودند يعني منتخبي از آن مال را به وصيت پيامبر صلي الله عليه و آله متعلق بخود دانستند. ابوبکر و عمر هم بدون طلب شاهد سخن آنها را قبول کردند و اموال درخواستي را به آنان دادند. به کتاب التعجب کراجکي و بحار الانوار: ج 29 ص .
در حاليکه دليل من در کتاب خدا است؟
عمر گفت: جابر و جرير چيز کم ارزشي را ميخواستند ولي تو مسئلهي عظيمي را ادعا ميکني که مهاجر و انصار با آن مرتد ميشوند!!
حضرت فرمود: مهاجرين به کمک پيامبر صلي الله عليه و آله و اهل بيتش به دين خدا هجرت کردند و انصار هم با ايمان به خدا و رسول و ذويالقربي احسان کردند. بنابر اين اگر هجرتي بوده بسوي ما بوده و اگر نصرتي بوده به ما ياري کردهاند و تابعين هم بوسيله ما تابع شدهاند. هرکس هم از دين مرتد ميشود به سوي جاهليت بازگشته است.
عمر گفت: اين سخنان باطل را کنار بگذار، شاهداني را حاضر کن که به اين سخن تو (دربارهي فدک) شهادت دهند!
شاهدان فاطمه بر ملکيت فدک
حضرت زهرا عليهاالسلام در همان مجلس ماند و کسي را فرستاد تا اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام و امايمن و اسماء بنت عميس (که همسر ابوبکر بود) آمدند و به همهي آنچه حضرت زهرا عليهاالسلام فرموده بود شهادت دادند.
از جمله امايمن چنين گفت: از پيامبر شنيدم که ميفرمود: «فاطمه سيدهي زنان اهل بهشت است». آيا کسي که سيدهي زنان بهشت است چيزي را که مالک نباشد ادعا ميکند؟ من نيز زني از اهل بهشتم و من هم به آنچه از پيامبر صلي الله عليه و آله نشنيده باشم شهادت نميدهم.گفت: اي امايمن، اين قصهها را کنار بگذار، به چه چيزي شهادت ميدهي؟ امايمن گفت: اي ابوبکر شهادت نخواهم داد تا دربارهي آنچه پيامبر صلي الله عليه و آله فرموده از تو اقرار بگيرم. تو را بخدا قسم ميدهم، آيا ميداني که پيامبر صلي الله عليه و آله فرموده است: «امايمن زني از اهل بهشت است»؟ ابوبکر گفت: بلي. امايمن گفت: اکنون شهادت ميدهم که جبرئيل نزد پيامبر صلي الله عليه و آله آمد و گفت: خداوند تعالي ميفرمايد: «وَ آتِ ذَا الْقُرْبي حَقَّهُ»، «به کسي که با تو قرابت دارد حقش را عطا کن». پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: منظور از «ذو القربي» کيست؟ جبرئيل، از پروردگار سؤال کن که اينان کيستند؟ عرض کرد: ذوي القربي فاطمه عليهاالسلام است. پيامبر صلي الله عليه و آله فدک را به امر پروردگار به فاطمه عليهاالسلام داد، و او آنرا تحويل گرفت و قبول کرد. سپس پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: اي امايمن و اي علي، شاهد باشيد.سپس اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام و اسماء هم نظير سخن امايمن دربارهي ملکيت فدک شهادت دادند. عمر گفت: «علي همسر اوست، حسن و حسين هم پسران او هستند. امايمن هم خدمتکار اوست. اسماء بنت عميس هم قبلاً همسر جعفر بن ابيطالب بوده و خدمتگزار فاطمه عليهاالسلام هم بوده و به نفع بنيهاشم شهادت خواهد داد. همهي اين شاهدان براي منفعت خود شهادت ميدهند»!! و دربارهي امايمن اضافه کرد که «او زني غير عرب است و با فصاحت نميتواند شهادت بدهد»!! دفاع اميرالمؤمنين از شاهدان
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: فاطمه عليهاالسلام پارهي تن پيامبر صلي الله عليه و آله است و هرکس او را اذيت کند پيامبر صلي الله عليه و آله را اذيت کرده و هرکس او را تکذيب کند پيامبر را تکذيب کرده است. حسن و حسين هم دو پسران پيامبر صلي الله عليه و آله و دو آقاي جوانان اهل بهشتند و هرکس آنان را تکذيب کند پيامبر را تکذيب کرده است، چرا که اهل بهشت راست گويند. و من آن کسي هستم که پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: «تو از مني و من از توام، و تو در دنيا و آخرت برادر مني. هر که تو را رد کند مرا رد کرده، و هرکس تو را اطاعت کند مرا اطاعت کرده، و هرکس از تو سرپيچي کند از من سرپيچي کرده است». و امايمن کسي است که پيامبر صلي الله عليه و آله براي او به بهشت شهادت داده است و براي اسماء بنت عميس و نسل او دعا کرده است. عمر گفت: شما همانگونه هستيد که توصيف نموديد ولي شهادت کسي که به نفع خود شهادت ميدهد قبول نميشود. جهل به احکام قضاوت
حضرت فرمود: اي ابوبکر، دربارهي ما حکمي مينمايي برخلاف آنچه دربارهي مسلمانان حکم مينمايي؟ گفت: نه! فرمود: اگر در دست مسلمانان چيزي باشد و من دربارهي آن ادعايي نمايم از کدام شاهد ميطلبي؟ ابوبکر گفت: از تو شاهد ميخواهم. فرمود: اگر در دست من چيزي باشد و مسلمين دربارهي آن ادعايي کنند از من شاهد ميخواهي؟! چرا از فاطمه شاهد ميخواهي در حاليکه فدک در دست اوست و در زمان حيات پيامبر و بعد از آن مالک آن بوده است؟ چرا از مسلمين شاهد نميخواهي؟!
ابوبکر ساکت شد، ولي عمر گفت: اين غنيمت مسلمين است و ما با کلام تو نميتوانيم مقابله کنيم! اگر شاهدان عادلي آوردي و گرنه اين غنيمت مسلمين است و تو و فاطمه در آن حقي نداريد!! اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: اکنون که ما آنطور هستيم که خودتان ميشناسيد و منکر نيستيد و در عين حال شهادت ما بنفع خودمان پذيرفته نيست و شهادت پيامبر هم قبول نيست پس انا للَّه و انا اليه راجعون! ما وقتي براي خود ادعائي داريم از ما دليل ميخواهيد؟ آيا کسي نيست ما را ياري کند؟ شما بر حکومت خدا و پيامبر صلي الله عليه و آله حمله آوردهايد و بدون هيچ دليلي و حجتي آنرا از خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله بخاندان ديگري بردهايد. بزودي ظالمان خواهند دانست که به کجا باز ميگردند. سپس اميرالمؤمنين عليهالسلام به حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود: بازگرد تا خداوند بين ما حکم کند و هم او بهترين حکم کنندگان است.
حضرت زهرا عليهاالسلام به حال غضب برخاست و فرمود: خدايا! اين دو به حق دختر پيامبرت ظلم کردند. خدايا به شدت اينان را مأخوذ فرما.سپس حضرت زهرا عليهاالسلام محزون و گريان از نزد آنان بيرون آمد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام حضرت زهرا عليهاالسلام را به همراه امام حسن و امام حسين عليهماالسلام تا چهل روز، هر روز سوار بر مرکبي مينمود و به در خانهي مهاجرين و انصار ميبرد. حضرت زهرا عليهاالسلام به آنان ميفرمود: «اي مهاجرين و انصار، خدا را و دختر پيامبرتان را ياري کنيد. شما روزي که با پيامبر صلي الله عليه و آله بيعت کرديد بر سر اين بيعت کرديد که از او و فرزندانش حمايت کنيد و از آنها منع کنيد آنچه از خود و فرزندانتان منع ميکنيد. بياييد و به بيعت خود نسبت به پيامبر وفا کنيد». ولي احدي به حضرت جواب مثبت نداد. حضرت به معاذ بن جبل يکي از بنيانگذاران سقيفه رسيد و فرمود: اي معاذ بن جبل، من بعنوان کمک خواهي نزد تو آمدهام و تو با پيامبر صلي الله عليه و آله بيعت کردي که او و فرزندانش را ياري کني و آنچه از خود و فرزندانت دفع ميکني از آنان نيز دفع کني. اکنون ابوبکر فدک را غصب کرده و نمايندهي مرا از آن اخراج نموده است.
معاذ گفت: ديگري هم با من هست؟ فرمود: نه، هيچکس به من پاسخ مثبت نداد. معاذ گفت: کمک من به کجا ميرسد؟! حضرت زهرا عليهاالسلام از نزد معاذ بيرون آمد و فرمود: «ديگر با تو سخن نميگويم تا نزد پيامبر صلي الله عليه و آله بروم. بخدا قسم کلمهاي با تو حرف نميزنم تا من و تو نزد پيامبر صلي الله عليه و آله جمع شويم».
اميرالمؤمنين عليهالسلام به حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود: نزد ابوبکر برو در حاليکه تنها باشد، چرا که از عمر زودتر منفعل ميشود. نزد او برو و چنين بگو: ادعاي مقام پدرم و خلافت او را کردهاي و جاي او نشستهاي؟ اگر فدک ملک تو هم بود و من از تو ميخواستم که آنرا به من ببخشي بر تو واجب بود آنرا به من بدهي.
حضرت زهرا عليهاالسلام نزد ابوبکر آمد و اين مطالب را به او فرمود. نوشتن سند براي ارجاع فدک
ابوبکر گفت: «راست ميگويي». سپس ورقهاي خواست و بر آن نوشتهاي مبني بر بازگرداندن فدک نوشت.
حضرت زهرا عليهاالسلام نوشته را برداشت و از نزد ابوبکر بيرون آمد. محو و پاره کردن سند توسط عمر
عمر به آنحضرت رسيد و گفت: اي دختر محمد، اين نوشتهاي که همراه توست چيست؟ فرمود: نوشتهاي است که ابوبکر براي برگرداندن فدک برايم نوشته است. گفت: آنرا به من بده. ولي حضرت ابا کرد و آن را نداد.
در اينجا عمر براي گرفتن کاغذ جسارتي عظيم به حضرت زهرا عليهاالسلام نمود که قلم در اداي آن گريان و زبان از گفتن آن شرمنده است. .
به قيمت اهانت به ساحت اقدس بانوي جهان، عمر نوشته را از آنحضرت گرفت و ابتدا با آب دهان نوشتهي آنرا محو کرد و سپس آنرا پاره نمود. [2] بحار الانوار: ج 29 ص 192. . عصمت سند صدق فاطمه
اميرالمؤمنين عليهالسلام به ابوبکر فرمود: اي ابوبکر، قرآن را قبول داري؟ گفت: آري. فرمود: دربارهي اين آيه به من خبر ده که ميفرمايد: «اِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَکُمْ تَطْهيراً» [1] ، آيا اين آيه دربارهي ما نازل شده يا دربارهي غير ما؟ گفت: دربارهي شما. فرمود: اگر دو نفر از مسلمانان بر عليه فاطمه عليهاالسلام به نسبت زشتي شهادت دهند چه ميکني؟ ابوبکر گفت: بر او حد جاري ميکنم همانطور که بر زنان مسلمين جاري ميکنم. کفر منکر عصمت فاطمه
فرمود: در اين صورت نزد خداوند از کافرين خواهي بود. گفت: چرا؟ فرمود: براي آنکه تو شهادت خداوند را بر طهارت او رد کردهاي و شهادت مردم را بر عليه او قبول کردهاي. خداوند عزوجل به پاکي فاطمه گواهي داده است. اگر تو شهادت خداوند را رد کني و شهادت ديگري را بپذيري نزد خداوند از کافرين هستي. همچنين حکم خدا و رسول را رد کردهاي که فدک را براي فاطمه قرار دادند و او در زمان حيات پيامبر صلي الله عليه و آله آن را تصرف کرد. تو سخن خدا و رسول را رد کردي و گفتهي يک عرب بياباني که بر پاي خود بول ميکرد پذيرفتي و فدک را از او گرفتي و گمان کردي که غنيمت مسلمين است. همانطور که سخنِ ديگرِ پيامبر را رد کردي که فرمود: «ادعا کننده بايد شاهد بياورد و براي مدعي عليه قسم کافي است». تو از مدعي عليه شاهد ميخواهي!
احترام و توجه ویژه پیامبر اکرم نسبت به حصزت زهرا سلام الله علیها
کتاب «جامع الاصول» ابن اثیر جزری مجموع کتب صحاح سته است. در آن ابن اثیر مطلبی از خودش نیاورده، فقط مقداری از لغات را شرح کرده است. و مورد قبول همه اهل تسنن است. در جلد نهم درمورد حضرت زهرا سلام الله علیها مطلبی نقل میکند که:
"کانت کلما دخلت علی ابیها قام الیها"
دو نکته ادبی بسیار مهم در این عبارت است، یکی اینکه می گوید: "کلما"
یعنی هرگاه، و این اطلاق دارد، یعنی در هر زمانی چه در کودکی چه در بزرگی
بلا استثناء هرگاه حضرت صدیقه بر رسول خدا وارد می شدند، حضرت از او
استقبال می کردند.
و معلوم است که این نه فقط به جهت احساسات پدری بوده است،بلکه به جهت عظمت مقام وعلو درجه آن شفیعه روز جزا حضرت صدیقه کبری بوده است، که رسول اکرم به آن علم و آگاهی داشته است.
ما روایات معتبر داریم که بخشی از این عالم خلقت، واسطه فیضش نور حضرت زهراء سلام الله علیها بوده، در رابطه با واسطه فیض یک بحثی هست به نام مخلوق اول، صادر اول، حق مخلوق به، که بر طبق آن تمام موجودات عالم هستی و همه عوالم وجود، چه محسوس و چه غیر محسوس، همه اینها رنگ وجود و صبغه هستی را به واسطه نور رسول اکرم صل الله علیه و آله پیدا نموده اند و اگر آن نبود امکان وجود برای سایر موجودات نبود، و این یک مطلب برهانی و علمی است، زیرا موجودی باید باشد که اقرب الخلق به مبداء فیض بوده و واسطه رسیدن فیض به پایین تر باشد. لذا رسول اکرم (ص) فرمودند:
«اول ما خلق الله نوری، ثم جعل منه کل خیر.»و این نور در لسان اهل معرفت حقیقت محمدیه نامیده می شود. این مسئله مسلمه، یعنی بین علماء مفروغ عنه.
حالا در کنار این بحث، یک بحثی هم داریم که کلمه ای آفریده شد و از اون کلمه، نوری درخشید و اون نور، نور حضرت زهراء سلام الله علیها بود، و با این روایات معتبر میتونیم یک جمع بندی کنیم و بگیم که:(اینو دارم با جانم میگیم ها! روایاتشو دیدم، براهینشو دیدم)، هر کس روی زمین داره راه میره، به صدقه سر حضرت زهرا سلام الله علیها است، و اینو باید بدونی که هرکجا هستی سر سفره حضرت زهراء سلام الله علیها هستی!
یک نکته هم در اینجا هست، که این یک نکته را دلم می سوزه نگم، و آن این است که اگر با برهان بدست آوردی، (برهان همون روات معتبره، دلایل دیگه هم هست.) که تو سر سفره حضرت زهراء هستی و به این دانسته عمل کردی، یعنی به نسبت این دانسته قدم برداشتی، ببین آدمی که بفهمه سر سفره حضرت زهراست، حرف زدنش با دیگران فرق میکنه، آدمی که بفهمه سر سفره حضرت زهراست، مثل بهیمه نمیخوابه! یک قدری زود بلند می شه، گفت:
نه اشک روانی نه رخ زردی الله الله تو چه بیدردی!
وقتی بفهمه سر سفره حضرت زهراست، حرکات فرق می کنه، وقتی فرق کرد، اگه مصلحت بود دستشو می گیرن کشفاً نشونش می دن که ریزه خوار حضرت زهراست، چنان که نشون دادن به بعضی ها که نمیتونم اسمشونو ببرم، اون آقا، اون ولیه خدا فرمود که: بلائی مملکت رو تحدید میکرد دو سه سال پیش، فرمودن به دست خود خانوم برگشت!خدا
رحمتش کنه، مرحوم آیت الله، آسید محمد جمال هاشمی، درمورد وجود نازنین
صدیقه کبری شعر گفته، به این مطلب هم که ما سر سفره خانوم هستیم اشاره
کرده، چون ملا بوده، مجتهد بود این مسئله رو در شعرش جا داده. مثل اینکه خود حضرت دستشو گرفتن، در اولش می گه:
بنتُ الخلود لها الأجيال خاشعةٌ اُمّ الزمان إليها تنتمي العُصُرُ
سمت عن الاُفق، لا روح ولا ملَكٌ وفاقت الأرض، لا جنٌّ و لا iبشرُ
روحُ الحياة ، فلو لا لطفُ عنصرها لم تأتلف بيننا الأرواحُ و الصورُ
(روح زندگى، كه اگر لطافت عنصرش نبود ارواح و صورت ها به هم نمى پيوست.)
توجه فرمودید، یعنی اگه خانوم نبود، نمی شد اینطور بشه.
بعد در بیت القصیدش حضرت رو توصیف می کنه که بهتر از این نمی شه تو صیف کرد، می گه میخوای ببینی فاطمه زهرا کیه؟!
حَـْوتَ خِلالَ رَسِـولَ الله أجمـِـعَهآُتمام صفات رسول الله را دارا بود.
لَوْلآ الرَسِالَـةُ سَاوِى أصلَـهُ الِثمرُ
این دختر و این پدر فرقشون در وسط رسالته.