حضرت زهرا(سلام‌الله عليها) در قرآن

حضرت زهرا(سلام‌الله عليها) در قرآن



بسم الله الرحمن الرحيم
«الحمد لله رب العالمين، اللهم صل علي محمد و آل محمد»


راجع به فاطمه زهرا آياتي كه در قرآن مطرح است، چند آيه‌اي كه هم شيعه و هم سني قبول دارد، خدمتتان مي‌گويم.
فاطمه‌ي زهرا در قرآن. البته اسم فاطمه نيامده است. ولي در مورد آياتي شيعه و سني همه‌ گفته‌اند كه مراد فاطمه است. يكي از اين آيات، آيه‌ي مباهله است. در قرآن در سوره‌ي آل‌عمران مي‌فرمايد ...
1- برهان و استدلال، مقدم بر مقابله و مباهله
اول به شما بگويم كه دين ما دين استدلال است. «جاءَهُمْ بِالْبَيِّنات‏» (صف/6) بينة و بينات در قرآن آمده است. بينة يعني چيزي كه قصه را روشن كند. ديگر جاي شكي براي كسي باقي نگذارد. و لذا مصداق بينة معجزه است. دين ما ديني است كه با بيان و معجزه و برهان و استدلال ... دين ما با برهان و استدلال با مردم صحبت مي‌كند. اگر طرف جنگجو بود، در مقابل جنگ مقابله به مثل مي‌كند. در مقابل جنگ مقابله به مثل مي‌كند. و اين مقابله به مثل هم كار خود خداست. اينقدر آيه داريم در قرآن كه مي‌گويد: كار خدا مقابله به مثل است. من دوست دارم كه اين آيه كوچك‌ها را حفظ كنيد. سفارش من هم به كساني كه مي‌خواهند قرآن حفظ كنند اين است كه اگر بناست قرآن حفظ كنند، آيه‌هاي كوچك را حفظ كنند. آيه‌هاي دوكلمه‌اي!
1- «فَاذْكُرُوني‏ أَذْكُرْكُم‏» (بقره/152) شما ياد من باشيد، خدا مي‌گويد من هم ياد شما هستم.
2- «وَ أَوْفُوا بِعَهْدي» شما به عهد من وفا كنيد، من هم «أُوفِ بِعَهْدِكُم‏» (بقره/40) به عهد شما وفا مي‌كنم.
3- «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ» شما خدا را ياري كنيد «يَنْصُرْكُمْ» (محمد/7) خدا هم شما را ياري مي‌كند.
4- «زاغُوا» ‏اگر منحرف شويد خدا هم شما را منحرف مي‌كند. «أَزاغَ اللَّه» (صف/5)
يعني مقابله به مثل! اگر خواستند بجنگند، ما هم مي‌جنگيم. منتها پيغمبر اسلام به مسيحي‌ها گفت: معجزه را كه شما قبول نكرديد، بياييد نفرين كنيم. مسلمان‌ها يك نفرين مي‌كنند به جان مسيحي‌ها، مسيحي‌ها هم يك نفرين مي‌كنند به جان مسلمان‌ها، هر نفريني عملي شد، معلوم مي‌شود آن نفرين كننده حق است كه نفرينش گيرا شده است. اسمش هم مباهله است.
2- ماجراي مباهله پيامبر با مسيحيان
آيه‌ي مباهله در سوره‌ي آل‌عمران است. آيه 61! آيه اين است: «فَمَنْ حَاجَّكَ فِيه‏» يعني كسي كه احتجاج مي‌كند وچانه مي‌زند، «مِن بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ» با اينكه علم به تو داديم. مي‌فهمد ولي باز هم چانه مي‌زند. به او بگو ديگر چانه نزن. «فَقُلْ تَعَالَوْا» بيا «نَدْعُ أَبْنَاءَنَا» بچه‌هايمان را مي‌خوانيم، «وَ أَبْنَاءَكم‏» شما هم بچه‌هايتان را بخوانيد، «وَ نِسَاءَنَا» خانممان را مي‌خوانيم، «وَ نِسَاءَكُم‏» و شما هم خانمتان را بخوانيد. «وَ أَنفُسَنَا وَ أَنفُسَكُم‏» ما جانمان را مي‌آوريم، شما هم جانتان را بياوريد. «ثُمَّ نَبْتهَِلْ» به همديگر نفرين مي‌كنيم. «فَنَجْعَل لَّعْنَتَ اللَّهِ عَلىَ الْكَذِبِينَ» مي‌گوييم خدا لعنت كند دروغگو را! بعد هر نفريني مستجاب شد، معلوم مي‌شود كه حق است. حالا اين آيه‌اي كه مربوط به حضرت زهرا است، اين است: «تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَكم» بچه‌هايمان را مي‌آوريم، بچه‌هايتان را بياوريد. «وَ نِسَاءَنَا وَ نِسَاءَكُم‏» زن‌هايمان را مي‌آوريم و زن‌هايتان را بياوريد. «وَ أَنفُسَنَا وَ أَنفُسَكُم‏» جانمان را مي‌آوريم ... شيعه و سني گفته‌اند كه مراد از بچه‌ها حسن و حسين بوده‌اند. مراد از زن فاطمه بود. و اينكه جانمان را مي‌‌آوريم، علي‌ بن ابيطالب بود. الله اكبر! يعني علي جان پيغمبر است. قديمي‌هاي ما يك چيز قشنگي مي‌گفتند. دهانشان مباركباد. مي‌‌گفتند: «بارها گفت محمد كه علي جان من است» اين ريشه‌اش قرآني است. جان ما جانتان! «بارها گفت محمد كه علي جان من است» اين ريشه‌ي قرآني دارد. و لذا اگر يك كسي هم گفت كه علي بن ابيطالب از باقي انبياء برتر است، ‌چانه نزنيد. اگر پيغمبر ما از پيغمبرهاي ديگر برتر است، علي هم جان اوست، پس علي هم از پيغمبرهاي ديگر برتر است. خيلي خوب! جانمان را مي‌آوريم.
3- انتصاب امام از سوي خداوند
از يك جوان يمني يك چيزي شنيدم، براي شما بگويم. گفت ما با افراد بحث مي‌كرديم، ببينيد استدلال و گفتگوي علمي حسابش جداست. ما با هيچ كس درگيري هم نداريم. ولي ... مي‌گفت با يكي ما بحث مي‌كرديم و مي‌گفتيم آقا شما حضرت مهدي را مثل ما قبول داريد؟ گفت: بله! حضرت مهدي را ما قبول داريم. كه مي‌آيد و دنيا را پر از عدل و داد مي‌كند. گفت خوب جمع شويد و رأي بدهيد. جمع شويد و رأي بدهيد و حضرت مهدي را با انتخابات تعيين كنيد بيايد و دنيا را اصلاح كند. گفت: آخر ببينيد ما نمي‌توانيم حضرت مهدي را با رأي بياوريم و حضرت مهدي كنيم. او را بايد خدا تعيين كند. خدا بايد مهدي را برساند. كار ما نيست كه با انتخابات مهدي تعيين كنيم. گفت: ببين اگر امام را بايد خدا تعيين كند، هم اولين امام را بايد خدا تعيين كند، هم آخرين امام را! اينكه شما بگوييد اولي‌اش را ما جمع مي‌شويم و رأي مي‌دهيم، آخرش را خود خدا بيايد درست كند، اين درست نيست. اگر امامت كار خداست، هم اولش كار خداست و هم آخرش! اينكه امام اول را شما گفتيد حالا به فلاني رأي مي‌دهيم، حالا خيلي خوب دست شما درد نكند. آخري را مي‌گوييد خود خدا بيايد و درستش كند. اين تضاد براي چيست؟ امام را بايد خدا تعيين كند. « إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً» (بقره/124) «أَنفُسَنَا» جان من است. اينجا شيعه و سني گفتند كه مراد از «نسائنا» حضرت زهراست. اين يك جا كه حضرت زهرا در قرآن است. سوره‌ي آل عمران آيه‌ي 61.
حالا يك چيزي هم مي‌خواهم بگويم. نمي‌دانم آدم دلش مي‌سوزد. واقعاً بعضي كفار، بعضي كافران، يك كاري مي‌كنند كه مسلمانان بايد شرمنده بشوند. زيادي گوش بدهيد. پيغمبر، زهرا و علي بن ابيطالب و امام حسن و امام حسين، اين چهار بزرگوار را همراه خودش آورد. مسيحي‌ها جمعيتي بودند و ديدند پيغمبر يك زن و يك مرد و دو بچه آورده است. نگاه كردند و زن و بچه‌ي پيغمبر را ديدند، نزد بزرگشان رفتند، گفتند: بنا بوده به هم نفرين كنيم. ما يك جمعيتي آمده‌ايم، پيغمبر با پنج نفر آمده است. بزرگشان گفت اگر ... - زيادي گوش بدهيد، اين جمله را امسال عاشورا در كاشان از يك فرهنگي ياد گرفتم، يك دبير فرهنگي بود، بيست سال است كه جمعه‌ها دارد تفسير مي‌گويد. يك جلسه‌ي فاميلي دارد، تفسير هم از خودش نمي‌گويد. از روي تفسيرهاي ترجمه الميزان و نمونه و نور و امثال اينها، آدم اگر خواسته باشد كار بكند، مي‌تواند كار كند. بيست و هشت سال است كه اين دبير يك جلسه‌ي فاميلي دارد و يك جمعه تعطيل نكرده است. بعد براي 200، 300 نفر از فرهنگي‌ها تفسير مي‌گويد، براي امت كاشان هم تفسير مي‌گويد. 21 سال كشيد، فاميلي‌اش 28 سال، باقي مردم 21 سال. يك دور تفسير مطالعه كرد و گفت. من خيلي از اين خوشم آمد بعد ديدم يك چيزي گفت كه براي من هم تازگي داشت و از اين فرهنگي ياد گرفتم. گفت در اين آيه‌ي مباهله، كه پيغمبر بنا شد نفرين كند به مسيحي‌ها و مسيحي‌ها هم نفرين كنند به پيغمبر، وقتي مسيحي‌ها ديدند پيغمبر 5 نفري آمده‌است، با بزرگشان صحبت كردند، گفتند: زن و بچه‌اش را آورده است - ... گفت: اگر زن و بچه‌اش را آورده است، پيداست به كارش عقيده دارد، چون هيچ كس زن و بچه‌اش را در معرض خطر نمي‌گذارد. پيداست اين ايمان دارد. پس عقب بنشينيد و حيا كنيد و كنار برويد. مي‌دانيد چه مي‌خواهم بگويم؟ سي ثانيه فكر كنيد و بگوييد چه مي‌خواهم بگويم؟ هيچ كس هيچ چيز نگويد. شما هم كه پاي تلويزيون هستيد، سي ثانيه فكر كنيد كه چه مي‌خواهم بگويم. هيچ كس هيچ چيزي نگويد. مي‌دانيد چه مي‌خواهم بگويم؟ مسيحي‌ها وقتي ديدند پيغمبر زن و بچه‌اش را آورده است، حيا كردند. اما لشكر يزيد در كربلا ديدند امام حسين زن و بچه‌اش را آورده است، حيا نكردند.
خدايا آن به آن به عذاب كساني كه به اهل بيت ظلم كردند، بيفزا! ما و نسلمان را تا آخر تاريخ بهترين مؤمنين و مؤمنات قرار بده. خوب اين يك جا كه حضرت زهرا هست.
4- انفاق حضرت زهرا(سلام الله عليها)، سبب نزول آياتي از قرآن
جاي ديگري كه حضرت زهرا هست، «وَ يُطْعِمُونَ الطَّعام» (انسان/8) ‏سوره‌ي انسان، سوره‌ي دهر! اين را ديگر ايراني‌ها بارها پاي منبرها شنيده‌اند. از خود من ممكن است چند بار شنيده باشند. ماجرا اين است كه امام حسن و امام حسين كوچك بودند و مريض شدند، پيغمبر و جمعيتي به عيادت رفتند، پيشنهاد كردند كه يا علي نذر كن اگر بچه‌ها خوب شدند، روزه بگير. اينها هم نذر كردند و بچه ها هم خوب شدند و سه روز روزه گرفتند و هر سه شب رفتند كه غذا بخورند، يك شب مسكين و يتيم و اسير، يا سه شب و يا يك شب سه گروه آمدند و اينها مرتب غذايشان را دادند و با آب افطار كردند. آيه‌ي «يُطْعِمُونَ الطَّعام» آمد. اين هم يك جا.
يكي هم «إِنَّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ» (كوثر/1) كه مراد از كوثر زهراست. اين هم يك مورد.
يك جايي كه يك مقداري معطلي داريم، اين است كه « ...إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى‏...» (شوري/23) پيغمبر فرمود كه من مزد نمي‌خواهم، مگر مودت! اين «إِلاَّ الْمَوَدَّةَ» يك مقداري فني است. يعني همه‌ي شما بايد در سطح دانشجو و دبيرستاني گوش بدهيد، وگرنه بحث حرام مي‌شود و خيلي از شما هم بالاتر از اين حد هستيد. يعني افراد عادي ما هم از بس كه پاي منبر نشيسته‌اند، ديگر فرهنگشان بالاست. يك صلوات بفرستيد.
5- محبت اهل بيت، مزد رسالت پيامبر
در سوره‌ي شوري آيه‌ي 23 قرآن مي‌فرمايد كه به مردم بگو كه من هيچ مزدي از شما نمي‌خواهم، مگر ... سوره‌ي شوري ... يك صلوات ديگري بفرستيد. «قُل‏» به مردم بگو! پيغمبر به مردم بگو! «لا أَسْئَلُكُم‏» من از شما سؤال نمي‌كنم. «قُلْ لا أَسْئَلُكُم‏ عَلَيْهِ أَجْراً» من اجر (اجر يعني مزد) من اجر و مزدي از شما در مقابل نبوتم از شما نمي‌خواهم. «إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى‏» مگر مودت قربي! اين مزد پيغمبر است. اين يكي «إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى‏»
يك جاي ديگر مي‌فرمايد كه: به مردم بگو مزدي از شما نمي‌خواهم، «إِلاَّ مَنْ شاء» هر كه بخواهد «أَنْ يَتَّخِذَ إِلى‏ رَبِّهِ سَبيلاً» (فرقان/57) هر دو إِلاَّ دارد. يك جا قرآن مي‌گويد من مزد نمي‌خواهم، مگر اينكه راه خدا را برويد. من 23 سال براي شما پيغمبر بودم، از 40 سالگي تا 63 سالگي! همه‌ي زجرها را كشيدم، الان هم كه مي‌روم مزدي نمي خواهم، فقط راه خدا را برويد. «سبيل» در عربي است. «سبيل» يعني چه؟ «سبيل الله» يعني راه خدا! «إِلى‏ رَبِّهِ سَبيلاً» يعني هيچ نمي‌خواهم، مگر راه خدا! پس اين جا گفته است مگر راه خدا. «يَتَّخِذَ» يعني انتخاب كنيد. انتخاب راه خدا! مگر انتخاب راه خدا. مزد من انتخاب راه خدا. يك جا مي‌گويد هيچ نمي‌خواهم، مگر مودت اهل بيت. بحث من اينجاست كه گفتم از اينجا بايد يك خورده تيز گوش بدهيد، اين است. دو مگر داريم. دو مگر يا دروغ است و يا يكي است. حالا من مثال‌هاي دروغ را مي‌گويم. من مي‌گويم هيچ نمي‌خورم، مگر آب. بعد بگويم هيچ نمي‌خورم مگر نان. راست است يا دروغ؟ دروغ است. هيچ وقت درس نمي‌خوانم مگر تابستان، هيچ وقت درس نمي‌خوانم مگر زمستان. راست است يا دروغ؟ دروغ است. اين دو مگر دروغ بود. يا اينكه اين دو مگر يكي باشد. مثل اين جمله كه مي‌گويم: هيچ نمي‌خورم مگر مايعات، بعد بگويم هيچ نمي‌خورم مگر آب. اين دروغ نيست. چون آب و مايع يكي است.
6- راه اهل بيت، راه رسيدن به خدا
در قرآن دو مگر داريم. ... إِلاَّ... إِلاَّ... «إِلاَّ مَنْ شاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلى‏ رَبِّهِ سَبيلاً»، «إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى‏» دو مگر داريم. مزد نمي‌خواهم مگر راه خدا! مزد نمي‌خواهم مگر مودت اهل بيت! اين دو مگر يا يكي است و يا دروغ است. خدا كه دروغ نمي‌گويد. پس معلوم مي‌شود كه راه خدا جز راه اهل بيت نيست. خلاص!
شوخي نكن! من از راه موسيقي به خدا مي‌رسم. ول كن. خدا گفته است كه راه خدا راه اهل بيت است. من مي‌روم در خانقاه با ذكر به خدا مي‌رسم. آقا شوخي نكن. راه خدا يكي بيش‌تر نيست و آن راه اهل بيت است. هر وقت اهل بيت در خانقاه رفتند، تو هم برو! راه خدا ... من از فقه فلاني به خدا مي‌رسم. فقه فقط فقه اهل بيت. ببينيد حرف چكشي است. استدلالي است كه احدي نمي‌تواند جواب بدهد. احدي اين استدلال را نمي‌تواند جواب بدهد. اگر كسي جواب داد، ما هر جايزه‌اي كه تعيين كنند، در وسعمان به او مي‌دهيم.
يك بار ديگر گوش بدهيد. آقاياني كه دير تلويزيون را روشن كرده‌ايد. هيچ نمي‌خواهم مگر راه خدا. هيچ نمي‌خواهم مگر مودت. دو مگر در قرآن است. نصفش را من مي‌گويم، نصفش را شما بگوييد. دو مگر يا دروغ است، يا يكي است. بايد يكي باشد. بگويم: هيچ نمي‌خورم، مگر آب. بعد بگويم هيچ نمي‌خورم مگر نان. خوب دروغ است. درس نمي‌خوانم مگر تابستان، درس نمي‌خوانم مگر زمستان. خوب دروغ است. دو مگر دروغ است. يا اينكه بايد قابل تطبيق باشد. بايد 100 درصد قابل تطبيق باشد. مثل اينكه بگويم: چيزي نمي‌خورم جز مايع. بعد بگويم: چيزي نمي‌خورم جز آب. اين جز مايع جز آب دروغ نيست. چون مايع و آب يكي است. دو مگر در قرآن است. مزد نمي‌خواهم مگر راه خدا، مزد نمي‌خواهم مگر مودت، معلوم مي‌شود راه خدا جز راه مودت نيست. كسي نمي‌تواند بگويد: بله! ما اهل بيت را دوست داريم، ولي فقه و قانون و اينها را از قوانين ديگر استفاده مي‌كنيم. و سراغ فقه كس ديگر مي‌رويم. سراغ عرفان نمي‌دانم فلاني مي‌رويم. سراغ فلسفه فلاني مي‌رويم. سراغ ... قرائات مختلف هست. دين قرائات مختلفي دارد ما از آن قرائت به خدا مي‌رسيم. مثل فيلم مارمولك كه مي‌گفت هر كسي از يك راهي به خدا مي‌رسد. شوخي نكنيد آقا! راه خدا يكي بيش‌تر نيست و آن راه اهل بيت است. بنابراين تمام اينهايي كه مي‌گويند قرائات مختلف، خانقاه، عرفان، فلسفه، نمي‌دانم شعر، موسيقي، فقه فلان، فقه فلان، فقه فلان، «إِلاَّ» الا شوخي ندارد. إِلاَّ جدي است. «الا مودة» راه خدا جز راه محبت اهل بيت نيست. يعني ما بايد دينمان را از اهل بيت بگيريم. كساني كه دينشان را، راه خدا را از كس ديگر مي‌گيرند، در مقابل اين آيه بايد جواب بدهند. بنده هم كاره‌اي نيستم. من به عنوان يك معلم قرآن حرف مي‌زنم. پيغمبر فرمود: مزدي نمي‌خواهم، مگر راه خدا را برويد. و فرمود: مزدي نمي‌خواهم مگر مودت اهل بيت. پيداست كه راه خدا فقط از راه اهل بيت است. اخلاق‌هايي كه مي‌گويند. من نمي‌دانم اين اخلاق‌ها از كجا درست شده است؟ يك علم شنگه‌اي راه افتاده است. عزاداري‌ها ... مثلاً اين قمه زدن راه اهل بيت است؟ كدام يك از اهل بيت قمه زده‌اند؟ كدام يك از مراجع قمه زده‌اند؟ اين از قمه زدم مي‌خواهد به خدا برسد. برو و بزن به ما چه!!! ولي بدان كه هوس است. راه خدا نيست. استاد اخلاق آمده است كه اخلاق بگويد. بله! فلاني يك قبر در خانه‌اش درست كرده است، زن‌ها هم چطور گريه مي‌كنند. زن‌ها بيش‌تر از مردها گول مي‌خورند. چه طور يك ليتر گريه مي‌كند. بله اين هر شب در قبر مي‌خوابيد كه هميشه معاد را فراموش نكند. ما وارد جلسه شديم و ديديم كه بله استاد اخلاق دارد اين حرف ها را مي‌زند. گفتم: آقاجان! كدام آيه مي‌گويد كه در خانه‌ات قبر درست كن؟ كدام يك از اهل بيت در خانه‌شان قبر درست كردند؟ كدام يك از مراجع تقليد در خانه‌شان قبر درست كردند؟ چه مي‌گويي؟ گفت: فلان عارف! گفتم: بابا! «إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي‏» (مستدرك‏الوسائل/ج3/ص355) فلان عارف در حديث نيست. «من المتقدم عنكم مارق» كسي اگر از اهل بيت جلو بيفتد مارق است. گاهي وقت‌ها افراد زيادي جلو مي‌افتند.
7- راه اهل بيت، به دور از افراط و تفريط
يك كسي همه‌ي لباس‌هايش را سبز كرد، ريش‌هايش را هم سبز كرد. گفتند: ديگر چرا ريشت را سبز كردي، گفت: من مي‌خواهم يك ضرب 14 معصوم شوم. ببينيد گاهي وقت‌ها افراد، نا ميزان هستند. يا افراطي، يا تفريطي! در كشور ما هم چهل ستون است و هم بيستون. هر دو هم ... چه عرض كنم. بابا نه چهل تا نه بيستون. 4 ستون! توازن و تعادل! راه اهل بيت راه «اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ» (فاتحه/6) مواظب باشيم، كساني كه عرفانشان را، اخلاقشان را، فلسفه‌‌شان را، نمي‌دانم مكانشان را، ذكرشان را، وردشان را ... يك خانمي آمده و بود و به خانم‌ها گفته بود كه هر كه اين ذكر را 342 بار بگويد، گفتم خانم اين 342 بار را از كجا آوردي؟ نه تجربه نشان داده است. تو چه كاره‌اي كه به مردم ذكر مي‌گويي؟ آخر تو چه كاره هستي؟ من تعجب مي‌كنم، الان كباب پزي تخصص مي‌خواهد، اگر تخصص نداشته باشد، گوشت‌ها مي‌افتد در آتش! خط مستقيم در خيابان مي‌كشي، كارشناس مي‌خواهد، هر پليسي حق ندارد بردارد و يك خط در وسط خيابان بكشد. چطور دين اينقدر بي‌صاحب شود كه هر كسي دستور تهذيب بدهد؟ متأسفانه خود بنده هم يكبار رفتم نزد يك بزرگواري، نسخه به من داد. گفت: چنين مي‌كني، چنين مي‌كني، چنين مي‌كني ... يك كسي گفت چون تو طلبه‌اي هستي كه من تو را طلبه‌ي خوبي مي‌پندارم، بلند شو و يك ذكري در گوش تو بگويم كه تو گرفتار خطر نشوي! گفتم: خدا حفظت كند، چشم! گفت: نه بايد بلند شوي و بايستي! ما هم بلند شديم و ايستاديم. دستش را بر سرم گذاشت و چنين كرد پچ ... پوچ ... گفتم آقاجان من مي‌خواهم سگ مرا بخورد، زير بار اين ذكرها نمي‌روم. قايم موشكي نداريم. اين قرآن من است. قرآن مي‌فرمايد: «قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَي‏» (بقره/256) يعني راه رشد شفاف است، راه گمراهي هم شفاف است. اين چه ذكري است كه تو مي‌خواهي بگويي؟ بابا ولم كن تو را به حضرت عباس! جالب اين است كه من تحصيل كرده‌ها را هم مي‌بينم كه كلاه سرشان مي‌رود. بابا تو كه تحصيل كرده‌اي ... تو كه ليسانسي ... تو فوق ليسانسي ... ما داريم كه آخوند هم گول مي‌خورد. ديگر تو چرا؟ بابا «كِتَابَ اللَّهِ وَ اهل بيتي» امام رضا فرمود: چيزي كه از لب من بيرون مي‌آيد بگو مدرك قرآني‌ات چيست تا من ثابت كنم تمام كلمات من بند به يكي از آيات قرآن است. امام رضا(ع) مي‌گويد: حرف من بايد سند داشته باشد. هر كسي پيش خودش يك دكاني درست مي‌كند، «إِلاَّ الْمَوَدَّةَ»، «إِلاَّ مَنْ شاء» دو تا الا داريم. فقط راه خدا راه اهل بيت است. كسي اگر در اين خدشه كرد، بنده حاضر هستم بعد از 28، 29 سال بودن در تلويزيون، از تلويزيون استعفا بدهم. كسي اگر به اين استدلال خدشه وارد كرد. راه خدا فقط راه اهل بيت است. البته خوب هر كسي احترام دارد، احترام هر كسي محفوظ! ولي من خواسته باشم عمرم را ... اصلاً دست بشر را در دست غير معصوم بگذاري ظلم به بشر است. چون آخر دستمان را در دست چه كسي مي‌گذاري؟ اين خودش هم گناه مي‌كند. خودش هم پشيمان مي‌شود. چرا ما دستمان را در دست قوانين بين الملل مي‌گذاريم كه هر روز يك چيزي مي‌گويند؟ دست بشر بايد در دست ولي‌ خدا باشد. در دست معصوم باشد. اگر هم دسترسي به معصوم نيست، مرجع بي هوا و هوس، مرجع عادل، عادل بي‌هوا و هوس. وگرنه دست بشر را اگر در دست هر كس بگذاريم، ظلم به بشر است. چون همه‌ي ابر و باد و مه و خورشيد براي بشر است. «خلق لكم» «سخر لكم» «متاعاً لكم» هستي براي بشر است. بشر هم براي عبادت است. هستي را خدا به خاطر ما آفريده است، آن وقت بشر دستش را در دست غير معصوم بگذارد. بنابراين غير از معصوم، اخلاق اگر كسي گفت، عرفان اگر كسي گفت، هر طرحي داد، قرائات مختلف اگر كسي گفت، كسي گفت من فقهم را از اين مي‌گويم ... آخر بعضي‌ها مي‌گويند ما اهل بيت را دوست داريم. اما دينمان را از فلاني مي‌گيريم. مي‌گوييم راه خدا نيست. «اتَّخَذَ إِلى‏ رَبِّهِ سَبيلاً» (مزمل/19) راه خدا فقط راه اهل بيت است. و محور اهل بيت فاطمه زهرا است. الله اكبر! مريم مادر يك عيسي بود. فاطمه مادر يازده عيسي است. تنها زن معصوم فاطمه بود. فاطمه خيلي مقام دارد. روايت داريم، امامان گفتند: ما حجت خدا بر مردم هستيم. بعد فرمودند: فاطمه حجت خداست بر ما.
خدايا! به فاطمه ... گفت مي‌روم حرم امام رضا چه دعايي كنم؟ گفتم به امام رضا بگو «بفاطمة»، «بفاطمة»، «بفاطمة» امامان ما فاطمه را خيلي دوست داشتند. خدايا «بفاطمة»، «بفاطمة»، «بفاطمة» قسمت مي‌دهم، دخترهاي ما را عفت و دينشان را حفظ كن. «بفاطمة»، «بفاطمة»، «بفاطمة» قسمت مي‌دهم، كشور ما، رهبر ما، دولت ما، ملت ما، مرز ما، انقلاب ما، آبروي ما، ناموس ما، نسل ما، دين ما، دنياي ما، آخرت ما، هر چيزي كه به ما داده‌اي، به آبروي فاطمه در پناه فرزندش حضرت مهدي، حفظ بفرما! فرزند فاطمه حضرت مهدي، قلبش را از الان تا ابد از ما رضاي كن. ما را از ياران مخلص اسلام و قرآن و اهل بيت قرار بده. كساني كه راه خدا را از فقهاي ديگر، فقهاي غير اهل بيت، از نمي‌دانم، آهنگ‌هاي ديگر، از عرفان‌هاي ديگر، از سير و سلوك‌هاي ديگر، كساني كه راهشان از راه اهل بيت نيست، خدايا به آن‌ها هوشياري و توفيق توبه مرحمت بفرما! آن‌هايي كه دنبال اهل بيت مي‌روند، آني از قرآن و اهل بيت جدايشان نكن. آخر جلسه يك بار ديگر به حضرت زهرا سلام كنيم.

«السلام عليك يا فاطمة، سيدة نساء العالمين، السلام عليك و رحمة الله و بركاته»

فاطمه س، فاطميه - (جلسه 4)



تهديد به آتش زدن خانه وحي، فضيلت خليفه دوم

در جلسه گذشته عرض کردم که سقيفه تشکيل شد و سقيفه سازان در اولين اقدام، حکومت را غصب کرده و مسير اسلام را تغيير دادند. سپس در مسجد براي ابوبکر بيعت عمومي گرفتند. سومين کاري که انجام دادند، اين بود که از علي ابن ابيطالب بيعت بگيرند، زيرا 12 نفر از اصحاب در خانه حضرت متحصن بودند و اين مسأله خطر بزرگي بود. لذا اولين هجوم به خانه حضرت زهرا صورت گرفت تا تحصن شکسته شود. در اين مقطع، عمر اهالي خانه را تهديد مي کند که خانه را آتش مي زند. عمر به اهالي خانه گفت: اگر بيرون نياييد، خانه را آتش مي زنم. به او گفتند که فاطمه در اين خانه است. گفت: حتي اگر فاطمه در خانه باشد.

اهل سنّت اين حرکت عمر را از فضائل خليفه خود مي دانند. محمدحافظ ابن ابراهيم، شاعر مصري معروف به شاعر نيل، جريان هجمه به خانه حضرت زهرا و اميرالمؤمنين را به نظم در آورده و آن را فضيلت عمر برشمرده است. او مي گويد:

"و قولة لِعَليّ قالها عُمَر / اَکرِم بسامِعَها اَعظِم بِمُلقيها / حَرَّقتُ دارَک لا اُبقي علَيک بها / اِن لَم تُبايِع و بِنتُ المُصطَفي فيها / ما کان غيرُ اَبي حَفص يَفوهُ بها / اَمامَ فارِسِ عَدنانَ و حاميها / چه کلام خوبي گفت عمر به علي (ع)، شنونده اين کلام را گرامي دار و گوينده اش را بزرگ بشمار، شک نکن تا بيعت نکني خانه ات را آتش مي زنم و نمي گذارم در خانه باقي بماني، اگر چه دختر پيامبر در آن خانه باشد، چه کسي غير از اباحفص (کنيه عمر) جرأت مي کند به علي ابن ابيطالب که پيشواي عدنان و حامي آنهاست چنين حرفي بزند"

يعني کسيکه اين حرف را به علي (ع) زده، آدم شجاعي است. اين مطلب را از فضائل عمر مي دانند و البته از اين حرفها زياد دارند.

سرگذشت فدک

حرکت بعدي که سقيفه سازان انجام دادند مسدود کردن منابع مالي بود که در اختيار حضرت زهرا قرار داشت. اين منابع به سه بخش تقسيم مي شد. يک بخش خمس بود، يک بخش فدک بود، بخش ديگر هم ارثيه حضرت زهرا (س) از پيامبر بود. پيامبر اکرم منابع مالي متعددي داشتند که برخي به حضرت زهرا به ارث رسيده است. مخافان و دشمنان تمامي ارثيه را گرفتند که در اين ميان، مهمترين منبع مالي حضرت، فدک بود. ابتدا درباره فدک توضيحاتي بدهم.

فدک سرزميني بود در شرق خيبر و خيبر نيز منطقه اي در شمال مدينه. ساکنان اين مناطق يهودي نشين بودند. فاصله فدک تا خيبر هشت فرسخ و فاصله خيبر تا مدينه سي و دو فرسخ بود. فدک بين مدينه و شام قرار داشت. در آن عصر، شام مهمترين بازار تجاري بحساب مي آمد. از آنجا که فدک منزلي بين مدينه و شام بود، از رونق اقتصادي خوبي نيز برخوردار بود.

وقتي پيامبر به خيبر حمله کرده و خيبر را فتح کردند، خبر فتح به يهوديان فدک مي رسد. آنها براي اينکه مسلمان نشوند، عده اي را به نمايندگي به محضر رسول خدا فرستادند و سرزمين فدک را تقديم ايشان کردند. طبق احکام اسلامي هر مالي که بدون جنگ تقديم پيامبر شود از اموال اختصاصي پيامبر محسوب مي شود و مسلمانان در آن سهمي ندارند. به اين مال فيئ مي گويند. آيات مربوط به فيئ در سوره مبارکه حشر آيه 3 و 4 آمده است. پس فدک از اموال شخصي رسول خدا بحساب مي آيد.

در سال 7 هجري بر پيامبر وحي نازل مي شود و آيه شريف را ابلاغ مي کند که « وَ آتِ ذا القُربي حَقَّه، اي پيامبر! حقوق ذوي القربي خود را به ايشان بده » يکي از مهمتريم مواردي که پيامبر در سال ? هجري بعنوان حق و حقوقي ذوي القربي خود به حضرت فاطمه زهرا اعطاء کردند، سرزمين فدک بود. « فدعي رسول الله فاطمة، فاعطاها فدک؛ پيامبر، فاطمه زهرا را فرا خواندند و فدک را به ايشان اعطا کردند » فدک، اين سرزمين اقتصادي از سال 7 تا سال 11 هجري بمدت 4 سال در تصرف حضرت زهرا (س) بوده است. حضرت عمّال خود را در آنجا منصوب کردند و آنها نيز بابت آن سرزمين به حضرت اجاره بها مي دادند. کمترين سود در سال 25000 دينار و  بيشترين سود در سال 120000 دينار بود که به حضرت زهرا پرداخت مي کردند. هر دينار معادل يک مثقال طلاست. حالا شما حساب کنيد که 1400 سال قبل 25000 مثقال طلا که معادل کمترين ميزان سود بوده چقدر بوده است.

غصب فدک

غاصبان خلافت، اين سرزمين را از اهل بيت گرفتند تا اولاً دست علي ابن ابيطالب را از درآمد آن کوتاه کنند. مردم اهل دنيا هستند و طبيعتا سراغ کسي مي روند که مال دارد. از اين طريق مردم فقير و بي بضاعتي که بر سر سفره علي (ع) مي نشستند هم از او دوري مي کنند. چرا که علي بسيار با سخاوت و اهل جود و کرم است.

در سخاوت، کرامت و بخشش علي (ع) ترديدي نيست و در اين باره سخن بسيار است. شخصي بنام محفن ابن محفن از کوفه به شام آمد و نزد معاويه رفت. معاويه به او گفت: از کجا مي آيي؟ گفت: از نزد مردي مي آيم که سه خصوصيت دارد: يک، بسيار ترسو است. دو، بسيار بخيل است. سه، اصلاً سخندان نيست. معاويه تعجب کرد و گفت: در کوفه چنين کسي را نمي شناسم. از نزد چه کسي مي آيي؟ مرد گفت: از نزد علي ابن ابيطالب مي آيم. معاويه با تعجب گفت: علي بخيل است؟ او اگر يک خانه از طلا و يک خانه از کاه داشته باشد، اول طلا را در راه خدا انفاق مي کند. علي ترسو است؟ شجاعان عرب در مقابله با او آرزوي پيروزي را به گور بردند. علي سخندان نيست؟ اگر خطبه هاي علي ابن ابيطالب نبود، سخنداني در عرب مرده بود. محفن گفت: اگر علي اينقدر شايسته است، چرا حکومت را به او نمي دهي؟ معاويه گفت: اختلاف من با علي بر سر شايستگي نيست. ما مي دانيم علي از شايسته ترين فرد براي حکومت است. اما من حکومت را به علي نمي دهم چون اگر او بيايد، از نمد حکومت يک کلاه هم به ما نمي دهد. فضليت آنست که دشمن هم بدان اعتراف کند، الفضل ما شَهِدَ به الاَعداء.

کودتاگران سقيفه مي دانستند که اگر 120000 دينار در اختيار علي ابن ابيطالب باشد، ديگر آنها حاکم مردم مدينه نيستند. چون مردم بر سر سفره علي هستند. اين دليل اول.

دليل دوم غصب فدک اين بود که کودتاگران براي اينکه رهبران مدينه را براي بيعت با خود بياورند، عده اي را تهديد کردند. اما بايد عده اي را تطميع مي کردند و به آنها پول مي دادند. در حاليکه مالي نداشتند. بهترين منبع مالي براي تطميع، فدک بود.

به اين دو دليل و دلايل ديگر، هم فدک را غصب کردند و هم خمس را گرفتند.

خطبه فدک

اين را ابن ابي الحديد معتزلي نقل مي کند:

وقتي خبر غصب فدک را به حضرت زهرا دادند، ايشان در پوششي که کاملا مستور بودند در حاليكه دنباله هاي لباسشان بر زمين كشيده مي شد و جمعي از زنان بني هاشم ايشان را همراهي مي كردند، بهمراه حسنين بطرف مسجد به راه افتادند.

در صدر اسلام مسجد تنها مركز دادخواهي بود. هركس حقي را از دست داده بود و يا از حاكم و زمامدار رفتاري به دور از سنّت رسول خدا ديده بود، شكايت خود را در مسجد بر مسلمانان عرضه مي كرد. اين بود كه حضرت زهرا (س) براي طرح شكايت در اين مجمع عمومي خود را آماده ساختند. وقتي به مسجد رسيدند، ابوبكر با عده اي از انصار و مهاجرين در مسجد نشسته بودند. پرده اي بين حضرت زهرا (س) با آنان كشيده شد و حضرت شروع به ايراد خطبه اي بنام خطبه فدك نمودند كه شيعه و سنّي آن را نقل کرده اند. اين خطبه در ميان خطبه ها، تقريباً طولاني است. داراي 18 بند و 131 خط و مبتني بر 22 محور و موضوع است. مخاطبين اين خطبه 4 گروه مي باشند:

الف) عالمان بي تفاوت جامعه اسلامي

ب) بزرگان و شخصيتهاي تطميع شده مدينه

ج) اصحاب و ياران رفاه زده و قدرت طلب رسول خدا (ص)

د) حافظان قرآن و حاملان وحي كه در اثر انحراف و غفلت، دست از ارزشهاي الهي كشيده و مرعوب ظلم ظالم شده و سكوت اختيار كرده اند.

در اين خطبه به وقايع بعد از رحلت رسول خدا اشاره شده است. حضرت، اصحاب را به عهد شكني و امّت را به سكوت و خيانت متهم مي سازند و غاصبين فدك را معرفي مي نمايند. معلوم مي شود كه حضرت در حال اعتراض به اين ظلم و جور، در مقام تقيّه نبوده اند و آنچه را كه واقع شده بيان کرده اند. لذا تا زمان ايراد خطبه، حضرت زهرا از سلامتي جسماني برخوردار بودند و اين بدان معناست كه در زمان ايراد خطبه هنوز بي شرمانه ترين ظلمها و ستمها - كه شرح آن در ادامه خواهد آمد- واقع نشده است.

حضرت خطاب به غاصبين فرمودند که فدک فيئ است و مال ماست. اگر بعنوان اموال ما نمي پذيريد، بدانيد که فدک مال پدري من است و ارث است. اگر اين را هم نمي پذيريد که ارث فقط به من مي رسد، بدانيد که من هم از فدک ارث مي برم. اگر ساير مسلمانان در آن شريک اند، من هم شريک هستم.

پس حضرت زهرا در سه مرحله نسبت به فدک ادعا کرده و فرمودند: اولاً، تماماً مال خودم است، ثانياً ارث شخصي من است، ثالثاً من هم لااقل از آن ارث مي برم.

اين واقعه 10 روز بعد از رحلت پيامبر اتفاق افتاده که حضرت زهرا شکوائيه خود را به مسجد مي برند و با ابوبکر احتجاج مي کنند. يعني دليل مي آورند. من به چند مورد از احتجاجات ايشان اشاره مي کنم. دقت بفرماييد.

دليل اول. حضرت زهرا فرمودند از سال هفتم هجري اين زمين مال ما بوده است و طبق "قاعده يد" ما مالک آن هستيم. قاعده يد مي گويد هرکس هر آنچه را در اختيار دارد مالک است، مگر اينکه خلافش ثابت شود. پس فدک مال من است. اگر دليلي داريد بياوريد. هيچ دليلي نداشتند.

دليل دوم. روش حقوقي در پيش گرفتند. اگر شما ادعايي مي کنيد، بايد براي آن دليل بياوريد. اگر دليل نياوريد، منکر بايد قسم بخورد تا مشکل حل شود. در قضيه فدک دستگاه سقيفه مدعي بود که فدک مال مسلمانان است. حضرت زهرا (س) فرمودند که دليل بياوريد. آنها دليل نمي آوردند و مي گفتند تو برو و دليل بياور. حضرت فرمودند من که مدعي نيستم، شما مدعي هستيد. من متصرف هستم. شما که ادعا مي کنيد اين زمين براي مسلمانان است، دليل بياوريد که چرا مال مسلمانان است؟

غاصبين راضي نشدند. حضرت زهرا به آنان فرمودند که اگر شاهد بياورم کافي است؟ گفتند که آري، کفايت مي کند. حضرت فرمودند: من، شوهرم علي (ع) و امّ ايمن و اسماء بنت عميس را مي آورم.

حضرت امير (ع) لب به سخن گشودند تا از حضرت زهرا دفاع کنند. در واقع ابوبکر با اين رفتار خود نشان داده بود که به سخنان دختر پيامبر اعتماد ندارد لذا از ايشان خواست تا شاهد بياورد و صحت ادعايش را ثابت کند. علي (ع) فرمودند: ابوبکر! اگر کسي بيايد و بگويد فاطمه گناهي مرتکب شده و شاهد بياورد، تو چه مي کني؟ گفت: شک نکن که حدّ را بر فاطمه جاري مي کنم. حضرت فرمودند: اگر حدّ را بر فاطمه جاري کني، مهدور الدّم هستي و بايد تو را بکشند. ابوبکر گفت: چرا؟ حضرت فرمودند: بخاطر اينکه تو منکر آيه تطهير در قرآن شده اي که مي فرمايد: « انّما يُريدُ الله لِيُذهِبَ عَنکُم الرِّجسَ اَهلَ البَيتِ وَ يُطَهِّرَکُم تَطهيرا » فاطمه زهرا مصداق آيه تطهير است- اجماع مسلمين حضرت زهرا، اميرالمؤمنين، حسنين و معصومين را مشمول آيه تطهير مي دانند-

ابوبکر مبهوت شد. سپس گفت: چون علي و امّ ايمن صاحب منفعت هستند، شهادتشان را نمي پذيريم و به همين راحتي شهادت آن دو را نپذيرفت.

علي ابن ابيطالب فرمودند: فاطمه در ادعاي فدک، يا راست مي گويد و يا دروغ. اگر قبول داري که فاطمه راست مي گويد، بايد فدک را به او بدهي. اما اگر مي گويي فاطمه دروغ مي گويد، لازم است که خدا دروغ گفته باشد. ابوبکر گفت: اين مسأله به خدا چه ربطي دارد؟ حضرت فرمودند: بواسطه آيه تطهير خداوند هر پليدي را از ايشان دور کرده است. يعني فاطمه معصوم است و معصوم دروغ نمي گويد.

ابوبکر گفت: اين حرفها زنانه است. من فدک را نمي دهم. بحث را رها کنيد.

حضرت زهرا فرمودند: اگر قبول نمي کنيد که اين فيئ است و مال من است، ارث که هست. ارث من را بدهيد. فدک مال پدري من است. او از دنيا رفته است. از اموال پدرم يک هشتم آن را براي زنان پيامبر برداريد که نه نفر هستند و بقيه را به من بدهيد که تنها وارث پدرم هستم. در اينجا ابوبکر دومين اشتباه خود را مرتکب شد و گفت: من از رسول خدا شنيدم که فرمودند: « نحن معاشر الانبياء لا نورث و ما ترکنا صدقة، ما گروه انبياء ارث باقي نمي گذاريم و آنجه از ما مي ماند صدقه است » پس اين مال صدقه است و صدقه از اموال مسلمين است. علي (ع) فرمودند: اين حديث دروغ است و جعلي است. حديثي درست است که قرآن را تأييد کند نه حديثي که در مقابل قرآن باشد. ابوبکر گفت: کجاي اين حديث در مقابل قرآن است؟ اميرالمؤمنين به دو آيه از قرآن اشاره کردند. سوره مبارکه نمل آيه 16 « و ورث سليمان داوودَ، سليمان از داوود ارث برده است. در حاليکه هم داوود پيامبر است و هم سليمان. دومين آيه در سوره مريم آيات 5 و 6 « اني خفت الموالي من ورائي و کانت امرأتي عاقراً فهب لي من لدنک وليا ً يرثني و يرث من ال يعقوب، حضرت زکريا به خداوند عرضه داشت: من از ورثه ام و از اين عموهايم مي ترسم که اموال مرا در راهي غير از رضاي تو مصرف کنند، زن من هم که نازا و پير است، پس خودت فرزندي به من بده تا از من ارث ببرد، من اين را از آل يعقوب ارث برده ام » هم جناب زکريا پيامبر است و هم يعقوب و آل يعقوب پيامبر هستند. چه کسي گفته که انبياء ارث نمي گذارند؟

ارث نبردن حضرت زهرا از پيامبر اولين بار در اين مقطع مطرح شد. اما پيروان سقيفه به استدلال دروغين خود نيز پايبند نبودند. عايشه هنگام تشييع پيکر امام مجتبي اجازه نداد تا پيکر ايشان را در کنار مزار پيامبر دفن کنند و در بيان دليل خود، گفت: آنجا ارثيه من است. امام به او فرمودند: مگر پدرت نگفته است که "نحن معاشر الانبياء لا نورث" چگونه تو ارث مي بري ولي مادر ما حضرت زهرا ارث نبردند؟ سپس عايشه دستور داد تا پيکر امام مجتبي را تير باران کنند.

خطبه فدکيه، خطبه مفصلي است. يکي از شرحهايي که من ديدم کتابي است بنام فدک اثر سيد احمد فالي که کتاب خوبي است و نکات تاريخي بسيار عالي دارد. کتاب ديگري بنام سوگنامه فدک اثر حضرت آيت الله نقوي است که آن هم کتاب بسيار خوبي است. اين دو کتاب در مسئله فدک خيلي کمک مي کند.

فدک بازگردانده مي شود

به هر حال نپذيرفتند که فدک از اموال حضرت زهراست، اما در پي دلايل و استدلالات ايشان، ابوبکر نامه بازگرداندن فدک را نوشت و به حضرت داد. او اين اقدام را ظاهرا از باب دلسوزي انجام داد اما حقيقت امر اينست که در برابر استدلال حضرت، چيزي براي گفتن نداشت و از اينکه مردم نسبت به عدالت او ترديد کنند، مي ترسيد.

پس از اتمام اين بحث در مسجد، عده اي به عمر خبر دادند که رفيق تو فدک را به فاطمه بازگرداند. ابوبکر در پاسخ به عمر در خصوص اينکه چرا فدک را بازگردانده گفت: علي و فاطمه آمدند. فاطمه استدلال محکمي آورد، من نيز فدک را برگرداندم. عمر ناراضي از اين ماجرا به دنبال حضرت زهرا به راه افتاد. در محله ي بني هاشم به ايشان رسيد. گفت: چه چيزي در اختيار داري؟ حضرت فرمودند: نزد رفيق تو بودم، نامه ردّ فدک را به من داد. عمر گفت: نامه را به من بده. حضرت از بازگرداندن نامه اجتناب کردند. اينجا بود که آنچه شرم تاريخ است، اتفاق افتاد. عمر سيلي محکمي به صورت حضرت زهرا زد بنحوي که صورت ايشان کبود شد. سپس نامه فدک را گرفت و پاره کرد. سيلي زدن 10 روز بعد از رحلت پيامبر اتفاق افتاده است.

عمر نزد ابوبکر بازگشت و گفت: تو نمي فهمي که آنها امروز استدلال کردند و فدک را گرفتند، فردا استدلال مي کند و حکومت را مي گيرند. آنها چشم به فدک ندارند، مي خواهند حکومت را بگيرند. ضمن آنکه ما مي خواهيم جنگ کنيم، براي جنگ به پول نياز داريم. چرا فدک را به آنها برگرداندي؟

به اين ترتيب تاريخچه فدک تمام شد و تمام فدک از اموال شخصي ابوبکر شد. در آخرين روزهاي عمرش، آن را به عمر بخشيد. او نيز در آخرين روزهاي عمر به عثمان بخشيد. او نيز در آخرين روزهاي عمر به مروان حکم بخشيد. او نيز به معاويه و از معاويه به فرزندش رسيد. تا اينکه به عبدالعزيز رسيد و او نيز  به عمر ابن عبدالعزيز بخشيد. او خليفه پنجم بني اميه از شاخه مرواني ها بود. يکي از کارهايي که عمر ابن عبدالعزيز کرد انجام داد اين بود که فدک را تماماً به فرزندان حضرت زهرا بازگرداند. اما بني عباس دوباره آن را پس گرفتند. امروز در مدينه منطقه اي است بنام "الحائط" که همان منطقه فدک است. اين زمين مالک شخصي دارد. يعني مورد خريد و فروش و مزايده عمومي قرار گرفته است.

چرا علي (ع) فدک را پس نگرفت؟

ممکن است سوال کنيد که آيا اميرالمؤمنين در زمان حکومت خود، فدک را پس گرفت يا نه؟

دلايل متعددي وجود دارد که مهمترين دليل اين است: اميرالمؤمنين در دوران حکومت خودش نيز مبسوط اليد نبود. يعني دستش باز نبود تا که هر کاري که مي خواهد انجام دهد. يک نمونه تاريخي عرض کنم تا مشخص شود. اميرالمؤمنين وقتي حاکم شدند، استاندار کوفه که شريح قاضي بود را از کار برکنار کردند. مردم کوفه تحصن کردند و اعتصاب کردند و حضرت را تحت فشار قرار دادند تا دوباره شريح به کار بازگردد. حضرت نيز تحت فشار و اجبار و به اکراه او را بازگرداندند. يعني امام مبسوط اليد نبودند. حالا با اين اوصاف اگر بخواهند به زخمهاي کهنه و قديمي دست بزنند، شايد بهانه هاي بيشتري به دشمن داده شود. علاوه بر اينکه حضرت فرمودند: هم ظالم به درک واصل شده و هم مظلوم از دار دنيا رفته است. فدک براي زهرا بود و زهرا نيز از دنيا رفته است. پرداختن به اين مطلب چيزي را عوض نمي کند. لذا اميرالمؤمنين علي (ع) کاري براي بازگرداندن فدک انجام ندادند.

پس از ماجراي فدک، حضرت زهرا اقدام به روشنگري کردند تا حقّ مسلّم حضرت علي (ع) که همان حکومت بود را باز پس گيرند. در اقدامي بنام استنصار معروف است انصار و مهاجرين را نسبت به بيعت روز عيد غدير آگاه مي کردند. در جلسه بعد قضاياي مربوط به استنصار را بررسي خواهيم کرد.

استنصار 40 شب بطول انجاميد. مجموعا 50 روز از رحلت رسول خدا مي گذرد و حضرت زهرا از سلامت کامل برخوردار هستند.

فاطمه س، فاطميه - (جلسه 3)


در جلسه گذشته عرض کرديم که عده اي از دوران حيات رسول خدا مترصد بودند که حاکميت اسلام را به نفع خود تغيير دهند. در زمان رسول خدا نتوانستند، اما مصمم شدند تا اين کار را بعد از حيات ايشان انجام دهند.

پيامبر اکرم (ص) در بستر

پيامبر در روز دوشنبه  28 صفر سال 11 هجري قمري چشم از جهان فرو بستند. اميرالمؤمنين علي (ع) اين واقعه تاريخي را در خطبه 192 نهج البلاغه بيان مي کنند که من ترجمه اين قطعه از خطبه را بيان مي کنم.

" زمانيکه پيامبر از دار دنيا رفتند، من تنها بودم و هيچيک از اصحاب در کنار من نبودند. ياران پيامبر که حافظان تاريخ زندگي او هستند بخاطر دارند که من هرگز لحظه اي از فرمان خدا و پيامبر سرپيچي نکردم، در جهاد با دشمنان که قهرمانان فرار مي کردند و گام به عقب مي گذاشتند از جان خويش براي پيامبر مايه مي گذاشتم و دريغ نمي کردم. رسول خدا جان سپرد در حاليکه سرش بر سينه من بود و روي دستان من جان از بدن او جدا شد و من براي تبرّک دست بر چهره ام کشيدم، آنگاه بدن را غسل دادم و ملائکه مرا ياري مي دادند، گروهي از آنها پايين آمده و گروهي از آنها بالا مي رفتند، همهمه آنها که بر پيامبر نماز مي خواندند به گوش مي رسيد تا اينکه او را در آرامگاه خود نهاديم، هيچکس در حال حيات و ممات پيامبر از من به او شايسته تر نيست. در زمان حيات سرپيچي نکردم و در زمان ممات کنار بالين او بودم، او را تجهيز کردم، کفن کردم، دفن کردم و نماز خواندم و اين در حالي بود که هيچيک از اصحاب حضور نداشتند. "

حضرت تمامي اصحاب پيامبر را به شهادت گرفته و هيچکدام از آنها اين مطلب را تکذيب نکرده و به اين نکته اعتراف دارند. هيچيک از اصحاب در طول تاريخ اين قول را تکذيب نکردند. در ايامي که اميرالمؤمنين مشغول کفن و دفن پيامبر است، ديگران مشغول کار خود هستند.

توهين به رسول خدا (ص)

ابتدا به نکته اي اشاره کنم. شما در منابر زياد شنيده ايد که مي گويند "آن روز دوشنبه" مراد از آن روز چيست؟ آن روز چه اتفاقي افتاد؟

ابن عباس عموزاده پيامبر مي گويد که اگر عالميان براي آن اتفاقي که در آن روز دوشنبه افتاد جان دهند، جا دارد.

آن روز دوشنبه، همان روز 28 صفر بود. همان مقطعي بود که پيامبر در بستر فرمودند که قلم و کاغذ بياوريد تا چيزي براي شما بنويسم که اگر به آن تمسّک کنيد، هرگز گمراه نمي شويد. عمر گفت: "دَع هذا الرَّجُل، اِنَّه لَيَهجُر" رها کنيد اين مرد را که هذيان مي گويد.

عمر در آخرين لحظات حيات پيامبر اکرم نيز مخالفت خود را با قرآن ابراز کرد. بر خلاف آيه قرآن که فرمود: « ما يَنطِقُ عَن الهَوي، اِن هُو اِلّا وَحيٌ يُوحي" از روي هوي و هوس سخن نمي گويد و هر آنچه که مي گويد وحي است » پيامبر را به هذيان گويي متهم کرد.

مخالفت بعدي او با قرآن بلافاصله بعد از رحلت پيامبر اتفاق افتاد. پيامبر که از دنيا رفتند، او در جو هياهو و غوغاي خودساخته گفت: نه، او نمرده است، پيامبر که نمي ميرد. ديگران که حضور داشتند، به او گفتند، قرآن فرموده: « کُلُّ مَن عَليها فان، هرکس روزي مي ميرد »، « کُلُّ نَفسٍ ذائقةُ المَوت، هر موجود زنده اي خواهد مرد » اما او قبول نمي کرد تا اينکه ابوبکر که رفيق شفيق او بود، گفت: قرآن فرموده: « اِنَّکَ مَيّتٌ وَ اِنَّه مَيّتُون، پيامبر! تو مي ميري و مردم هم مي ميرند » شايد تمام اين جريانات در 3 يا 4 ساعت اتفاق افتاده باشد. در هر حال او با گفتن اين جمله، خود را ملعون ازل و ابد کرد.

نکته قابل تأمل و عجيب اينست که کسيکه نسبت به قرآن اينقدر جاهل است در مقابل آيين پيامبر قرار مي گيرد و شعار "حسبنا کتاب الله" سر مي دهد.

امام صادق (ع) در حديثي فرمودند: اگر سقيفه تشکيل نمي شد، هيچ دو نفري با هم در توحيد اختلاف نمي کردند. بعنوان مثال، اهل عرفان، فقها را متهم مي کنند که برداشت نادرستي از توحيد دارند. در مقابل فقها نيز اعتقاد اهل عرفان به وحدت وجود را نادرست مي دانند. اين نمونه اي از اختلافات درون گروهي است که در مسأله توحيد وجود دارد. امام صادق منشأ اين اختلاف را سقيفه مي دانند.

بگذريم ...

اقدام اول: غصب خلافت

پيامبر که از دنيا رفتند، اميرالمؤمنين تا 3 روز مشغول تجهيز پيامبر بودند. مهاجرين و انصار گروه گروه مي آمدند و بر بدن مطهر پيامبر اسلام نماز مي خوانند. انصار نيز فرصت را مغتنم شمردند و در محلي به نام سقيفه بني ساعده جمع شدند و خواستند تا رئيس گروه خزرج، سعد ابن عباده را خليفه قرار دهند و با او بيعت کنند. به آن دو نفر- اولي و دومي- خبر رسيد که انصار در سقيفه بني ساعده جمع شدند و قصد دارند خلافت را به نفع خود مصادره کنند. ابوبکر، عمر، عثمان و ابو عبيده جرّاح که از مهاجرين بودند، خود را به سقيفه رساندند. بين دو گروه مهاجرين و انصار بحث بر سر خلافت بالا گرفت. صحبت کردند، دليل آوردند، يکديگر را تهديد کردند، همديگر را مسخره کردند تا اينکه در نهايت مهاجرين نظر خود را تحميل کردند و گفتند که چون پيامبر از قريش بوده، خليفه پيامبر نيز بايد از قريش باشد. انصار در مقابل اين- به اصطلاح- استدلال کم آوردند و قبول کردند.

حالا نوبت به انتخاب شخص خليفه رسيد. فردي از انتهاي مجلس گفت که علي (ع) بهترين است. عمر ديد اگر صبر کند تا مردم نظر بدهند کار از دست خارج مي شود. لذا بلند شد و بصورت يک جانبه با ابوبکر بيعت کرد و گفت تو شيخ قوم ما هستي، بزرگ قوم ما هستي. دست دراز کن تا با تو بيعت کنم. از شش نفري که آنجا بودند، پنج نفر بيعت کردند و اولين بيعت انجام شد. تنها کسي از آن جمع که بيعت نکرد، سعد ابن عباده رئيس خزرج بود که بعداً او را ترور کردند.

کساني که مايل هستند اطلاعات بيشتري در اين زمينه کسب کنند به کتاب "پيشواي اسلام و رهبري امت" اثر حضرت آيت الله سبحاني مراجعه کنند. ايشان وقايع سقيفه و مذاکرات انجام شده را بطور کامل بيان کردند.

اقدام دوم: بيعت عمومي

پس اولين کاري که انجام شد، غصب خلافت بود که در همين راستا، در همان روز رحلت پيامبر با ابوبکر بيعت کردند. حرکت بعدي اين بود که مردم را در سطح شهر خبر کردند و در روز پنجشنبه از عموم مردم بيعت گرفتند. يعني عموم مردم سه روز بعد از رحلت پيامبر با ابوبکر بيعت کردند. وقايعي ظريفي در اين مدت اتفاق افتاده که از حوصله جلسه خارج است. مي توانيد به همان کتاب مراجعه کنيد.

جناب سلمان بعنوان يار اميرالمؤمنين (ع) از طرف حضرت مأمور شد تا در جلسه بيعت عمومي شرکت کند و اخبار آن جلسه را براي ايشان بياورد. بيعت انجام شد. سلمان خدمت حضرت رسيد و از وقايع گزارش داد و گفت که ابوبکر بر منبر پيامبر نشست و مردم با او بيعت کردند.

چرا عموم مردم بيعت کردند؟ مگر غدير را از ياد برده بودند؟ دليلش اين بود که کودتاگران سقيفه، عده اي از رؤسا را را تهديد کردند، عده اي را تطميع کردند يعني وعده پول و رياست دادند. عده اي هم که از علي (ع) کينه داشتند و نمي خواستند او را در جاي رسول خدا ببينند. عده اي ديگر نيز از روش و منش علي (ع) که همان روش . منش پيامبر خدا بود بيزار بودند و مي خواستند به نام دين کار خود را انجام دهند. برآيند اين ديدگاهها در کنار هم، خلافت ابوبکر را باعث شد. فقط عده اي قليل از اهل ايمان باقي ماندند که طرفدار علي (ع) بودند که از دست آنان نيز به تنهايي کاري ساخته نبود. به اينصورت بود که حکومت اسلامي از مسير صحيح خود منحرف شد.

يک قطعه تاريخي از کتاب سليم ابن قيس مورخ سال 90 هجري قمري نقل مي کنم. اين کتاب يکي از معتبرترين کتب تاريخي است که اهل تسنن با اين کتاب ميانه ندارند. جناب سليم همجوار جناب سلمان است و تمام وقايع را از زبان سلمان شنيده و نوشته است. سلمان شخصيتي است که پيامبر در شأن او فرمودند: "سَلمانُ مِنّا اَهلَ البَيت" يعني انساني است که دروغ نمي گويد.

سلمان به محضر اميرالمؤمنين رسيد تا گزارش جلسه بيعت عمومي روز پنج شنبه را ارائه کند. حضرت از او سؤال کردند: اولين نفري که با ابوبکر بيعت کرد را شناختي؟ سلمان نام چند نفر را برد. حضرت فرمودند: مرادم اينها نبودند، يک فرد خاصي مورد نظرم است. سلمان گفت: بله يا اباالحسن! پيرمردي بود عصا در دست، که وقتي در سقيفه دعوا بود، او خيلي اصرار داشت تا خلافت از انصار به مهاجرين انتقال يابد- يعني طرفدار عمر و ابوبکر بود- و وقتيکه ابوبکر انتخاب شد، اولين نفري بود که با او بيعت کرد. من خيلي از او بدم آمد. چون در ايام عزاي پيامبر خندان بود و دائماً جمله اي را لقلقه زبان داشت که من نمي شنيدم چه مي گويد. حضرت فرمودند: او همانا ابليس بود و آن جمله اي که مي گفت، اين بود: « يومٌ بِيومِ آدَم، امروز در مقابل روز آدم » سلمان پرسيد: يا اباالحسن! اين جمله يعني چه؟ حضرت فرمودند: روزي رسول خدا به من فرمودند: يا علي! بعد از مرگ من، مردم درباره حکومت به مشاجره مي پردازند، عده اي از ما دفاع مي کنند ولي در آخر حکومت به ابوبکر برمي گردد، اولين کسيکه با او بيعت مي کند، همانا ابليس است. سپس پيامبر آيه 20 سوره سبأ را تلاوت کردند: « وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلَّا فَرِيقاً مِّنَ الْمُؤْمِنِينَ، و همانا ابليس، پندارش را [كه گفته بود: نسل آدم را گمراه مى‏كنم] درباره آنان محقَق يافت كه همه جز گروهى از مؤمنان از او پيروى كردند »

اميرالمؤمنين (ع) در ادامه فرمودند: چون شيطان بر آدم سجده نکرد، خداوند او را ملعون قرار داد و از بارگاه قرب او را تنزل داد و او را رجيم  - رانده شده- خطاب کرد. شيطان همواره مترصد بود تا اولاد آدم را از مسير طاعت و بندگي خدا خارج کند. زمانيکه در غدير پيامبر به امر خدا مرا به ولايت و امامت و خلافت معرفي کرد، شيطان و تمامي اعوان و انصارش حضور داشتند. او گفت که اين امت مورد رحمت هستند و از من کاري برنمي آيد. همواره محزون و مغموم بود و در صدد انتقام. امروز در سقيفه اين فرصت به او داده شد. خوشحالي او بخاطر رحلت رسول خدا نبود بلکه بخاطر انتقامي بود که از اولاد آدم گرفته است.

اقدام سوم: شکستن تحصن مخالفان

در اين ميان، گروهي از اصحاب خاص اميرالمؤمنين در خانه حضرت تحصن کرده بودند. از جمله سلمان، مقداد، ابوذر، عمار ياسر، حذيفة بن يمان، ابن عباس، طلحة، زبير و ابوسفيان. ابوسفيان همان تفکر سقيفه را داشت اما چون در سقيفه چيزي به او نرسيد در صدد مخالفت برآمد و در خانه علي (ع) متحصن شد. خيلي هم به حضرت اصرار کرد تا براي بازپس گرفتن حکومت اقدام کنند ولي حضرت مکلف به انجام دستور الهي بود و وظيفه داشت تا صبر کند. ابوسفيان به حضرت پيشنهاد داد تا قبل از اينکه آنها بيعت بگيرند، شما از مردم بيعت بگيريد. اين حرکت از سه جهت باطل بود که بررسي دليل بطلان آن مجال ديگري مي طلبد.

در سومين اقدام، سقيفه سازان به اين نتيجه رسيدند که اگر علي ابن ابيطالب بيعت نکند، هرگز اين حکومت رسميت پيدا نمي کند. يعني اگر علي ابن ابيطالب بيعت کند حکومت ريشه دار مي شود و قدرت پيدا مي کند و اگر بيعت نکند، حکومت ضعيف و ناتوان است. بهمين جهت ابوبکر، خالد بن وليد را خواست و گفت: عده اي را جمع کن تا زير نظر عمر به خانه علي برويد و آنها را براي بيعت بياوريد.

اين قطعه را از کتاب "الامامة و السياسة" ابن قتيبة دينوري نقل مي کنم. ابن قتيبة فردي متعصب و مخالف اهل بيت است. او اين قسمت از تاريخ را با شجاعت نقل کرده چون از فضائل عمر مي داند.

ابن قتيبه مي نويسد: "ابوبکر متوجه شد که عده اي در بيعت از او تخلف ورزيده اند، پس عمر را فرستاد و عمر آنان را که در خانه علي ابن ابيطالب متحصن بودند صدا زد. آن چند نفر از بيرون آمدن از خانه امتناع کردند. عمر گفت: براي من هيزم بياوريد. يارانش هيزم آوردند. آنگاه گفت: قسم به کسيکه جان عمر در اختيار اوست، از خانه بيرون بياييد وگرنه خانه را با اهلش آتش مي زنم."

در اينجا تهديد به آتش زدن مي کند.

"عده اي به او گفتند که فاطمه در اين خانه فاطمه است. عمر گفت: حتي اگر فاطمه در خانه باشد."

بعد از تهديد عمر، عده اي از کسانيکه در خانه بودند ترسيدند و از خانه بيرون آمدند. چون عمر عصبي و تندخو بود. يکي از کسانيکه بيرون آمد زبير بود. به او حمله کردند و شمشيرش را گرفتند و به عمر دادند و او شمشير را شکست. تحصن در اين مقطع شکسته شد.

اين اولين هجمه عمر به خانه حضرت زهرا بود که براي شکستن تحصن صورت گرفت و در اين کار موفق شد. پس در حرکت سوم، تحصن مخالفان خود را شکستند.

آتش به خانه وحي، افسانه نيست

يکي از شبهات فاطميه همين مسأله است. مخالفان اهل بيت به مستنداتي از اهل سنت اشاره مي کنند که در آن نقل شده طرفداران خليفه اول به خانه حضرت زهرا هجوم آوردند و فقط تهديد به آتش زدن کردند، اما آتش نزدند. همانند چيزي که ابن قتيبه در کتاب خود آورده است. اما آنچه در تاريخ آمده اينست که عمر دو بار به خانه فاطمه زهرا هجوم آورد. در اولين هجمه که هدف آن شکستن تحصن اهالي خانه از جمله آن 12 نفر بود، تهديد به آتش زدن کرد. اما در هجمه دوم درب خانه را آتش زد که جريان آن را در جاي خود بيان خواهم کرد.

اگرچه عده اي از اهل تسنن آن هجمه را نقل نمي کنند. نقل نکردن اين واقعه توسط آنان کاملا واضح است. چرا که اگر نقل کنند تلويحاً پذيرفته اند که رهبر آنان قاتل حضرت زهرا بوده است. بنابرابن ادعا مي کنند که اصلاً خبري نبوده است. اخيراً مفتي اهل تسنن در ايران گفته است آتش زدن درب خانه حضرت زهرا افسانه است و آن را تحت عنوان "افسانه احراق باب" مطرح کرده است. در توجيه ادعاي خود براي اينکه بگويند عمر درب خانه را آتش نزده، گفته است که در صدر اسلام خانه ها، درب نداشته و مردم پرده آويزان مي کردند.

در حاليکه در آيه 189 سوره بقره آمده است که خداوند به پيامبر فرمود: « وَلَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوْاْ الْبُيُوتَ مِن ظُهُورِهَا وَلَـكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقَى وَأْتُواْ الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا، و نيكى آن نيست كه به خانه‏ها از پشت آنها وارد شويد، [چنانكه اعراب جاهلى در حال احرام حج از پشت ديوار خانه خود وارد مى‏شدند] بلكه نيكى [روش] كسى است كه [از هر گناهى] مى‏پرهيزد. و به خانه‏ها از درهاى آنها وارد شويد، و از خدا پروا كنيد تا رستگار شويد »

 پس خانه هاي عصر جاهليت درب داشته که اينگونه آيه نازل مي شود تا آداب اسلامي و فرهنگ و تمدن اصيل را به آنان بياموزد.

ضمن آنکه به استناد شواهد و قصص قرآن در چند هزار سال قبل از اسلام خانه ها درب داشته، چگونه در صدر اسلام و در بين مردم عرب چنين نبوده است؟ در قرآن کريم در ماجراي حضرت يوسف آمده است: «... وَغَلَّقَتِ الْأَبْوَابَ ... همه درها را بست. يوسف / 23 »

هيچگاه انتظار نداريم که مخالفان اهل بيت از موضع کينه و دشمني خود کوتاه بيايند و حقيقت را بگويند.

به هر حال ...

چهارمين حرکت غصب فدک بود که جريان فدک به اميد خدا بماند براي جلسه بعد.

فاطمه س، فاطميه - (جلسه 2)



بحث جلسه گذشته پيرامون شناخت حقيقت شخصيت حضرت زهرا بود که گذشت.

اما بحثي را که لازم مي دانم مطرح کنم و در اين چند روز باقيمانده پيرامون آن صحبت کنم، وقايع بعد از رحلت رسول اکرم است که به آن فاطميه مي گويند. معناي فاطميه شهادت حضرت زهرا نيست. فاطميه به مقطعي از تاريخ اسلام مي گويند که محورش حضرت زهرا سلام الله عليها بوده است. اين ايام از بعد از رحلت حضرت رسول خدا شروع و به شهادت حضرت زهرا ختم مي شود.

در تاريخ شهادت حضرت زهرا اقوال مختلفي وجود دارد که در اين بين، دو قول 13 جمادي الاول و سوم جمادي الثاني سال يازدهم هجري معتبر و مشهور است. اين دو قول در کتب معتبر نقل شده و ناقلان بيشتري دارد. شواهد و اسناد تاريخي ناظر به اين دو تاريخ شهادت است، بنابراين اين دو برجسته شده است. علت اختلاف بين اين دو تاريخ شنيدني است. در تاريخ نقل شده است که حضرت زهرا (س) هفتاد و پنج روز (سبعين و خمس) يا نود و پنج روز (تسعين و خمس) بعد از رحلت پيامبر، به شهادت رسيدند. اين دو تاريخ در رسم الخط کوفي که بدون نقطه نوشته مي شد، تفاوتي نداشتند و کاملا شبيه هم بودند. بهمين جهت به دو نقل به ما رسيده است.

حالا چرا من مي خواهم اين بحث را تبيين کنم؟ بدليل اينکه در بسياري از منابر، بخاطر محدوديت وقت يا بخاطر نوع سليقه اي که برخي اعمال مي کنند، شايد وقايع اين ايام بصورت گسسته نقل شده و تقدم و تأخر وقايع براي مردم تبيين نشده و همين امر باعث ايجاد شبهات شده است. قصد من طرح پيوسته وقايع آن ايام است.

مثلا شنيده ايد که حضرت زهرا مورد ضرب و شتم قرار گرفته اند که شکي هم در آن نيست. همينطور شنيده ايد که حضرت زهرا خطبه ي فدکيه را خوانده اند که در اين هم شکي نيست. با در نظر گرفتن اين دو قول، ممکن است سؤال مطرح شود که اگر ايشان پهلوي شان شکسته و جنين ايشان سقط شده، چرا هيچکدام از اين موارد را در خطبه ي فدکيه ذکر نکرده اند؟ يا چطور بانوي پهلوي شکسته، سوار استر شده و براي ياري اميرالمؤمنين علي عليه السلام بمدت چهل شب درب خانه ي انصار و مهاجر مدينه را دقّ الباب کرده است؟

اينگونه مسائل است که باعث مي شود تا اولا ايجاد شبهه شود و ثانيا هدف حضرت زهرا از اقداماتش کمرنگ و بي اثر گردد.

اما اصل ماجرا ...

در روز يکشنبه بيست و هشتم صفر سال يازدهم هجري قمري، پيامبر عظيم الشأن اسلام، به شهادت از دار دنيا مي روند. اين موضوع شهادت بحث دارد، من متوجه هستم که چه مي گويم. در روز دوشنبه بيست و نهم صفر که يوم الاثنين مي گويند، سقيفه تشکيل مي شود که در پي تشکيل سقيفه، اسلام را از مسير اصلي خود منحرف مي کنند.

در واقع سقيفه سازان کودتا مي کنند. اما هرگز تصور نکنيد که مسئله ي سقيفه و تشکيل آن در عرض يک شب اتفاق افتاد. اين يک کانون بحران در دل نظام اسلامي وجود داشت که آغاز آن را خواهم گفت. ابتدا به نکته اي اشاره مي کنم و از مقطع غدير بحث را شروع مي کنم.

مستحضر هستيد که پيامبر اسلام سيزده سال در مکه بودند و ده سال در مدينه. مواجهه ي پيامبر در مکه با مشرکين و بت پرستان بود و در مدينه با يهود و نصاري. چرا يهود و نصاري که مرکز اصلي شان شام و حوالي آن است، در مدينه ساکن هستند؟

آنها به دليل بشارتهايي که در عهدين- در کتاب انجيل و تورات- وجود داشته، مي دانستند که محل استقرار حکومت پيامبر آخر الزمان در مدينه است، لذا از سالهاي قبل، به سمت مدينه حرکت مي کنند. آنان هرگز نگاهي به مکه نداشتند. چون مي دانستند پيامبر هرگز در مکه به قدرت نمي رسد. اگر هم بخواهد به قدرت برسد، بزرگترين مشکل او بت پرستان و مشرکان هستند. به هر حال به مدينه مي آيند و از همان موقع مهره چيني مي کنند و منتظر پيامبر مي شوند تا حکومت اسلامي مستقر شود. در خصوص مهره چيني آنان در انتهاي جلسه به روايتي اشاره خواهم کرد.

جريان را از غدير شروع مي کنم.

پيامبر اسلام فرمودند: "وقتي حجة الوداع را انجام داديم و از سرزمين مکه خارج شديم، سه بار جبرئيل بر من نازل شد. يکبار در مسجد خيف. به من ابلاغيه ي خداوند را عرضه داشت و گفت که مأموريت داري تا علي بن ابيطالب را بعنوان وصي بلافصل خود و امام بر حق معرفي کني." پيامبر فرمودند: "من تضمين جاني ندارم. دستور العمل الهي را زماني انجام مي دهم که خطري متوجه نباشد."

يعني بايد شرايط را بسنجند. مسير مسجد الخيف طي مي شود. پيامبر به منطقه اي به نام کراء الغمين مي رسند. بار دوم جبرئيل نازل مي شود و مي گويد: "رسول ما! ابلاغيه ي را به اين مردم برسان و علي را به عنوان جانشين بلافصل خود معرفي کن." باز چون تضمين جاني وجود ندارد، پيامبر به جبرئيل فرمودند که من اين دستور را زماني شرايط مقتضي باشد، انجام مي دهم.

اين فرمايش پيامبر به معناي تخلف از دستور نيست. امر به ابلاغ است که زمان آن قطعي نيست. شرايط مقتضي اين امر نبود. لذا پيامبر تأمل کردند. منطقه کراء الغمين را بطرف منطقه ي جحفه ترک کردند. در سرزمين جحفه و در کنار غدير خم، سوره ي مبارکه ي مائده آيه ي 67 نازل شد و اين بار خداوند همراه با تضمين جاني امر به ابلاغ وحي فرمودند. « يا ايها الرسول، بلغ ما انزل اليک من ربک، فان لم تفعل، فما بلغت رسالته، و الله يعصمک من الناس، ان الله لا يهدي القوم الکافرين، پيامبر ما! آنچه را که ماموريت يافته اي به مردم ابلاغ کن- معرفي علي بعنوان جانشين بلافصل و امام بعد از خود- اگر اين کار را نکني اداي رسالت نکرده اي، خداوند تو را از شر مردم در امان خواهد داشت، خداوند آنانکه حق را پنهان مي کند، هدايت نخواهد کرد »

اولا آيه ي ابلاغ تضمين جاني براي پيامبر دارد. ثانيا در اين آيه کافر به معناي منکر خدا نبوده بلکه کسي است که حق را پوشانده است.

بعد از اين آيه و به همين مناسبت، بلافاصله پيامبر دستور دادند که جهازي از شتر براي ايشان مهيا شود. سه روز مردم را نگه داشتند. از پانزدهم ذي الحجه تا روز هجدهم. آنهايي که جلوتر رفته بودند بازگشتند. آنهايي که عقب مانده بودند رسيدند. سپس پيامبر خطبه ي غديريه را خواندند و طي آن حضرت اميرالمؤمنين علي عليه السلام را بعنوان امام بعد از خود معرفي کردند. اين خطبه از يکصد و پنجاه و يک طريق نقل شده و اهل تسنن هم آن را نقل کرده اند.

آنانکه به دنبال منافع خود بودند، اولين سوء قصد را طراحي مي کنند. در همان روز هجدهم، چهارده نفر از منافقين دور هم جمع مي شوند. اين قطعه ي تاريخي را که نقل مي کنم در حديثي در کتاب شريف بحار الانوار، جلد 28، اثر گرانسنگ علامه ي بزرگوار مرحوم علامه ي مجلسي آمده است. مجلسي خدمات ارزنده اي به تشيع کرده است که ارزش او براي مسلملنان ناشناخته مانده است.

راوي اين حديث، صحابي بزرگوار پيامبر حذيفة بن يمان است. حذيفة مي گويد: پيامبر به من و عمار ياسر دستور دادند هنگاميکه خواستيم از سرزمين جحفه در غدير خم به طرف مدينه خارج شويم، تو مهار ناقه ي من را در اختيار داشته باش و عمار ياسر مسير را هدايت کند. جبرئيل به من خبر داده که عده اي از منافقين در عقبه منتظر شما هستند- عقبه مکاني سراشيبي است- آنان منتظرند تا در آنجا شتر را رم دهند تا شما سقوط کنيد و در اثر يک حادثه ي طبيعي از دنيا برويد.

حذيفة و عمار اين کار را انجام مي دهند. به عقبه مي رسند. نه نفر از قريش و پنج نفر از غير قريش در کمين هستند. پيامبر شبانه به عقبه مي رسند. منافقان اشيائي را که از قبل جمع آوري کرده بودند پرتاب مي کنند تا شتر رم کند. مهار ناقه توسط حذيفه کنترل مي شود و در اين قضيه ناکام مي شوند. پيامبر مسير را ادامه مي دهند، اما چون آنها نتوانستند شتر را رم بدهند، با شمشير حمله مي کنند. با مقابله ي عمار ياسر و جناب حذيفة روبرو مي شوند و فرار را بر قرار ترجيح مي دهند. حذيفة از پيامبر سؤال مي کند که اينان چه کساني بودند؟ پيامبر همه را معرفي کرده و فرمودند: اينها 14 نفرند. ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، معاويه، عمروعاص، عبدالرحمن بن عوف, ابوعبيده جراح، سعد وقاص از قريش و ابوهريره، ابوموسي اشعري، مغيرة، ابو طلحه انصاري، عوث حدثان بصري از غير قريش.

سر دسته گروه غير قريش، ابوهريره يهودي است. اينها بي حساب و کتاب مسلمان نشدند. يهود مهره چيني دقيق کرده بود.

اين چهارده نفر شاکله ي سقيفه را تشکيل مي دهند که از همان غدير خم تصميم داشتند تا کودتا کنند، اما فرصت بدست نياوردند.

در وهله ي اول قصد ترور شخص پيامبر را داشتند که موفق نشدند. بار ديگر در سال يازدهم و ايام بيماري پيامبر عظيم الشأن اسلام، پيامبر براي نجات دين و مسلمين از سوء قصد، دستور دادند تا لشکري به فرماندهي جناب اسامة بن زيد بن حارث- فرزند زيد بن حارث که پسر خوانده ي پيامبر بود- که جواني بيست ساله بود در بيرون از منطقه ي مدينه تجهيز و آماده شود. سپس امر کردند: جَهّزوا جَيشَ اُسامة، لَعَنَ الله مَن تَخَلّفَ عَن جَيشِ اُسامَة. تجهيز کنيد لشکر اسامه را. خدا لعنت کند کسي را که از لشکر اسامه تخلف کند! وقتي لعن و نفرين پيامبر خدا، مشمول حال کسي شد، آن شخص ملعون ازل و ابد خواهد بود.

پيامبر "ما ينطق عن الهوي" است. از روي حساب و کتاب حرف مي زند. اهل تسنن، اين حرف را قبول ندارند. ببينيد پيامبر ده بار معاويه را لعن کردند. اما اهل تسنن حديث جعل کردند که پيامبر فرمود: خدايا! اين لعن و نفرين من در حق معاويه را منشأ خير و برکت قرار بده، چون لعن و نفرين من از روي غضب و عصبانيت بوده است!!! بي انصافي تا چه حد است که براي دفاع از معاويه، پيامبر را تخريب مي کنند. بي انصافي تا چه اندازه که اهل تسنن معاويه را خال المؤمنين مي نامند. در مُسند احمد بن حنبل آمده که نوشته است: "من فضيلتي براي معاويه پيدا نکردم الا اينکه هرچه مي خورد سير نمي شد." شخصيت پيامبر را فداي چنين کسي مي کنند. مصداق بغض همين است و کاري نمي توان کرد.

بگذريم...

پيامبر با اين دستور زمينه اي فراهم کردند تا کودتاگران در مدينه نباشند که به اسلام ضربه بزنند! اما در بستر بيماري چشمان خود را باز کردند و ديدند اولي و دومي بالاي سر ايشان هستند. فرمودند مگر نگفتم که برويد؟ اولي گفت: من رفته بودم، اما با خود گفتم که برگردم و حالتان را بپرسم! دومي گفت: من اصلا نرفتم. چون دوست نداشتم حال شما را از مسافر بپرسم. ببينيد چقدر وقيح هستند اين دو نفر.

اين حرکت ايستادن در مقابل امر پيامبر است! دين خدا بر اساس حکمت الهي است! مگر دل بخواهي است؟

سپس پيامبر سه بار فرمودند: نَفَّدُوا جِيشَ اسامة، نَفَّدُوا جِيشَ اسامة، نَفَّدُوا جِيشَ اسامة! برويد ملحق شويد به لشکر اسامة.

به هر ترتيب اين دو نفر نرفتند. اينها مترصد بودند که پيامبر از دار دنيا برود تا کار خودشان را بکنند. اينطور نبود که ناگهاني تصميم گرفته باشند تا کوتا کنند.

شخصي است به نام سعد بن عبدالله اشعري که از اهالي قم و از روات حديث در عصر غيبت صغري امام زمان است. او حديثي نقل مي کند که مأخذ آن کتاب شريف احتجاج طبرسي جلد دوم است. او از امام سوال مي کند: يابن رسول الله! آن دو نفر- اولي و دومي- از روي رغبت اسلام آوردند يا از روي اجبار؟ امام فرمودند: « لا، انَّهُما اَسلَما طَمَعا و ذلک انّهُما يُخالِطان مَع اليَهود. نه، آنها از باب طمع اسلام آوردند، زيرا با يهود رفت و آمد داشتند » سرزمين حجاز دو شهر مهم بيشتر نداشت. يکي يثرب بود که بعد از اسلام مدينة الرسول ناميدند و الان به مدينه مشهور است و ديگري مکه که از ابتدا مکه نام داشت. عربستان، اين کشور قحطي زده ي فرهنگي، در شهر مکه هفده نفر با سواد داشت و در شهر مدينه ده نفر. منظورم از سواد، خواندن و نوشتن است. دانشمند فيزيک هسته اي و نانو و ساير علوم نبودند. فقط مي توانستند خط بنويسند و بخوانند. از قضا اين دو نفر جزء افراد با سواد مکه بودند که مي توانستند بنويسند. لذا با يهودي ها اختلاط داشتند.

امام فرمودند که اينها به طمع حکومت اسلام آوردند. چون همنشين با يهود شدند. در تورات پيش بيني شده بود که استقرار حکومت اسلامي در مدينه است. اينها به طمع حکومت و اينکه حاکميت بدست آورند، مسلمان شدند.

لکن زماني که فهميدند کار بدست علي بن ابيطالب است، نقشه کشيدند تا سقيفه تشکيل دهند.

سقيفه علي الظاهر تشکيل شد تا حکومت را از علي بن ابيطالب بگيرد. اما ظاهر مطلب اينست. باطن امر اينست که اينها با پيامبر مخالف بودند.

اگر شما با حکومت علي ابن ابيطالب مخالف بوديد، چرا عقائد و احکام دين را تغيير داديد؟ نص قرآن در مورد سوره ي مبارکه ي حمد، سبع المثاني است يعني سوره ي هفت آيه اي که بسم الله را هم شامل مي شود. چرا شما بسم الله را حذف کرديد و شش آيه مي خوانيد؟ اين مخالفت با علي است؟ يا مخالفت با دين پيامبر است؟ اين مخالفت با پيامبر و دين پيامبر است!

آنها در اذان نمي گويند اَشهد انّ عليّا وليّ الله! هيچ ايرادي ندارد؟ اما چرا بجاي حيّ علي خَير العَمل، الصّلاة خير مِن النّوم را مي گويند؟ اينکه ربطي به علي ندارد!

موارد از اين دست زياد است. همينطور موارد متعددي از مخالفت صريح سقيفه سازان با پيامبر در زمان حيات ايشان که در کتب اهل سنت نقل شده است.

بهمين جهت است که خداوند در آيه شريفه ابلاغ خطاب به پيامبر فرمود: «و الله يعصمک من الناس، خداوند تو را از شر مردم در امان مي دارد» چون آنها با پيامبر مشکل داشتند. شرّ مردم متوجه ايشان بود اگرچه در لباس مخالفت با علي بروز کرده است! اختلاف طرفداران سقيفه با ما فقط در مورد ولايت و امامت و خلافت علي ابن ابيطالب نيست! هرگز همچنين تصوري نکنيد. آنها در توحيد هم با ما مشکل دارند. آنها در نبوت هم با ما مشکل دارند. آنها در عدل خدا هم با ما مشکل دارند. آنها در مباحث معاد هم با ما مشکل دارند.

موارد متعددي وجود دارد که در گذشته گفته ام و در مجال ديگري نيز عرض خواهم کرد.

شيعه فرقه ي اقليتي نيست که دو اصل به اصول دين اضافه کرده و از اکثريت جدا شده باشد. بلکه اهل تسنن اکثريتي هستند که دو اصل از پنج اصل را کم کردند و از مسير اصلي منحرف شدند. سابقه شيعه در غدير است، اما سابقه اهل سنت به سقيفه باز مي گردد که بعد از پيامبر شکل گرفت. اسلام ما اسلام غدير است. در مقابل، اسلام سقيفه است که منحرفان و دشمنان پيامبر تأسيس کردند.

نجات جان رسول خدا که در آيه ابلاغ اشاره شده بواسطه ي علي (ع) بوده است. البته حضرت علي (ع) بيست و سه سال در رکاب پيامبر، جان خود را فداي ايشان کردند که نمي خواهم وارد اين بحث بشوم.

در جلسه بعد پيرامون ادامه بحث سقيفه صحبت خواهيم کرد.

فاطمه س، فاطميه - (جلسه 1)


مقدمه- تقسيم بندي مناسبتها و بزرگداشتها

بزرگداشت ها و مناسبتهاي مذهبي شامل ايام عيد و عزا، از جهت علت برگزاري به دو دسته تقسيم مي شوند:

دسته اول، مناسبتهايي هستند که برگزاري آن جلوه اي از اعتقادات است و از اصول اعتقادي بشمار مي آيد.

دسته دوم، مناسبتهايي هستند که يا برگزاري آن نشان از عرض محبت و ارادت به اهل بيت است و يا نماد يک فريضه ديني است.

مثلا عيد فطر بعنوان يک مناسبت مذهبي، نشان از پايان يک ماه روزه داري است و نماز عيد فطر عملي عبادي بحساب مي آيد. عيد قربان نيز نشاني از عمل عبادي حج است. پايان بخشي از اعمال عبادي حج مقارن عيد قربان است. همينطور ايام ولادت ائمه معصومين از جمله جشنهاي مذهبي هستند که برگزاري آن بدليل ارادت و محبت ما به ايشان است. اين مناسبتها بغير از يک مورد از دسته دوم بحساب مي آيند. ايام شهادت امامان بزرگوار نيز از زمره ايام حزن و اندوه و عزاي شيعيان است که از سر ارادت و محبت مجالس مرثيه و بکاء براي اهل بيت تشکيل مي شود. اين مناسبتها نيز بجز دو مورد، از دسته دوم بحساب مي آيند.

اما در دسته اول، 4 مناسبت مذهبي وجود دارد که اهتمام به پاسداشت آن و برگزاري مجالس در سالروز آن، جلوه بروز و ظهور اعتقادات تشيع است.

مناسبت اول، عيد سعيد غدير خم است. روزي که پيامبر اکرم، ولايت، امامت، خلافت و سرپرستي مسلمين را به اميرالمومنين علي عليه السلام سپردند. بزرگداشت اين روز يعني يادآوري اصل اعتقادي امامت و جانشيني بلافصل رسول الله.

مناسبت دوم، ولادت با سعادت حضرت امام زمان در روز نيمه شعبان است. پاسداشت اين روز نيز ريشه در اعتقادات ما دارد و تجلي بحث مهدويت است. يعني حيات امامت و تداوم رهبري امت اسلام.

دو مناسبت ديگر، ايام عاشوراي حسيني و ايام شهادت حضرت زهرا سلام الله عليها است که به فاطميه معروف است و ما در اين مورد و پيرامون وقايع اين ايام صحبت خواهيم کرد.

به همين دليل است که مي بينيم بيشترين هجمه ي دشمنان تشيع عليه اين چهار مناسبت است. فاطميه، عاشورا، غدير و نيمه ي شعبان. دشمنان با ولادت امام حسين کاري ندارند. با شهادت موسي بن جعفر کاري ندارد. اما مي بينيد که شبهات بسياري پيرامون فاطميه مطرح مي کنند که به يک موضوع مستقل تبديل شده است.

جلسات عزاداري فاطميه

اين مطلب را عرض کردم که به دو نکته توجه کنيد. اولا شرکت در جلسات عزاداري شهادت حضرت زهرا (س) فقط براي ثواب نيست بلکه تبيين اعتقاد و ظهور آن است. حضرت زهرا در راه حمايت از امام زمان خويش به شهادت مي رسد. اين حضور نوعي بيعت با امامت است.

نکته دوم اينست که شما توقع نداشته باشيد مخالفين ما پيرامون اين چهار مناسبت با صدق و صفا صحبت کنند. يعني ممکن است از مخالفان ما، اصطلاح شهادت را براي حضرت زهرا بکار نبرند. چون شهيد، قاتل مي خواهد و بايد دنبال قاتل گشت. قطعا سلمان فارسي که قاتل نيست. پس بحث به سمت و سويي مي رود که آنها دوست ندارند. بهمين جهت از ابتدا با لطافت بحث را عوض مي کنند.

در اين چند جلسه مي خواهم مطالبي را پيرامون اين ايام مطرح کنم. فاطمه کيست؟ فاطميه چيست؟

پاسخ به اين سوال از دو ديدگاه امکان پذير است.

تبار شناسي فاطمه زهرا

ديدگاه اول تبار شناسي ايشان است. اينکه فاطمه دختر کيست؟ پدر و مادر، آباء و امهات او چه کساني هستند؟ نسب و تبار او چيست؟

مي توان به تاريخ رجوع کرد و در مورد زمان ولادت، بررسي وقايع دوران ولادت، عمر مبارک ايشان و ... همگي از جنس تبار شناسي است. من پيرامون اين بحث صحبتي ندارم.

حقيقت شناسي فاطمه زهرا

اما ديدگاه دومي وجود دارد که خيلي اهميت دارد و آن حقيقت شناسي و هويت شناسي است.

اينگونه بنظر مي رسد که شناخت حقيقت حضرت زهرا بسيار آسان است. اما در حديثي از ساحت مقدس حضرت صادق آمده است که نشان مي دهد کاري دشوار و شايد غير ممکن است. حضرت در ذيل آيه ي شريفه ي انا انزلناه في ليلة القدر فرمودند: « مَن عَرَفَ فاطمة حَقّ مَعرِفتها، فَقَد اَدرَک لَيلة القَدر » کسيکه حقيقت فاطمه زهرا را بشناسد، حقيقت شب قدر را درک کرده است. همچنانکه حقيقت و عظمت و منزلت شب قدر مجهول است، حقيقت وجودي فاطمه زهرا نيز مجهول است.

ما در مورد اميرالمؤمنين نيز چنين حديثي داريم. پيامبر اسلام فرمودند: « خدا را نشناخت مگر من و علي. مرا نشناخت مگر خدا و علي. علي را نشناخت مگر خدا و من. »

علاوه ي بر اين جهل، متاسفانه مي بينيم که در معرفي حضرت زهرا خيلي سطحي عمل مي کنند. روز ولادت ايشان را اختصاص مي دهند به يک جنس خاص يعني زنان. اين رفتار، محدود کردن شخصيت حضرت زهرا به زنان است. يا اينکه مي گويند حجاب حضرت زهرا خيلي خوب بود. بعد داستان آن مرد نابينا را در مواجهه با حضرت نقل مي کنند. اين جريان حقيقت است اما فضيلت حضرت زهرا نيست. بسياري از نواميس ما همين خصوصيت را دارند. بسياري از زنان مسلمان جامعه همين خصوصيت را دارند. اساسا حجاب تکليف شرع است و واجب است. چيزي را فضيلت شخص گويند که فقط در او باشد. چيزي که اپيدمي شد که ديگر فضيلت شخص نيست.

مي گويند حضرت زهرا در شوهر داري فداکار بود. کاري را از شوهرش نمي خواست که در توان او نباشد. اين موارد اگر فضيلت باشد براي زنان مسلمان است. لکن فضيلت حضرت زهرا اين حرفها نيست.

 

من به چند مورد از حقيقت شناسي حضرت زهرا اشاره مي کنم که آب دريا را اگر نتوان چشيد، هم به قدر تشنگي بايد چشيد.

موقعيت حضرت زهرا در نظام خلقت- تکوين

شخصي است به نام ابو هريره که يهودي است و از روي حساب و به قصد و غرض مسلمان شده است. با تمام دشمني اش با اهل بيت نتوانسته اين حديث را از رسول خدا نقل نکند. قرآن در وصف پيامبر فرموده: « ما ينطق عن الهوي، ان هو الا وحي يوحي » حرف از روي هوي و هوس نمي زند و هر آنچه مي گويد وحي است. حضرت فرمودند: « لَما خَلَقَ الله تعالي آدم ابا البَشر و نفخ فيه مِن روحه، اِلتَفَتَ آدم يَمنَة العَرش، فاذا في النور خَمسَة اَشباح سُجَّدا و رُکَّعا ... »

زمانيکه حضرت حق، آدم ابوالبشر را خلق کرد و در او دميد- يعني روح را به او متعلَّق و ملحق کرد- آدم حيات پيدا کرد. در اين هنگام متوجه سمت راست عرش الهي شد. پنج شبح از جنس نور را در حال سجده و رکوع ديد.

قال آدم: هل خَلقتُ اَحَدا مِن طين قَبلي؟ آدم پرسيد: خدايا! قبل از من کسي را از گل خلق کردي؟

قال الله: لا يا آدم. خداوند فرمود: نه، من قبل از تو کسي را از گل خلق نکردم.

قال آدم: فمَن هولاء خَمسَة الاشباح الذين اَراهُم في هيئتي و صورتي؟ آدم پرسيد: اين پنج شبح که به شکل و صورت من هستند- يعني شبيه هيکل خارجي من هستند- چه کساني هستند؟

قال الله: هولاء خَمسَة مِن وُلدِک، لولاهم ما خَلقتُک ... خداوند فرمود: اينان پنج نفر از فرزندان تو هستند که اگر نبودند، تو را هم خلق نمي کردم.

نکته اولي که بايد توجه کرد اينست که ماده ي خلقت حضرت آدم گل است اما ماده ي خلقت پنج تن نور است. اينها در ماده هم شبيه هم نيستند. نکته دوم علت آفرينش پنج تن هستند. حقيقت فاطمه ي زهرا اينست که در سبب و علت آفرينش بودن، عِدل رسول خدا است. در رسالت و نبوت اينگونه نيست. عِدل اميرالمومنين در علت آفرينش بودن است. در مسئله ي امامت اينگونه نيست.

سپس خداوند ادامه مي دهند: هولاء خَمسَة شَققتُ لَهم خمسة اَسماء مِن اسمائي ... اينان مظهر 5 اسم از اسماء من هستند که از اسم منشق کردم.

نکته سوم اينست که در عرفان بحثي داريم که عالم خلقت، عالم مظهريت اسماء و صفات خداوند است. يعني هرکدام از موجودات بنابر ظرفيت وجود خود، مظهر يک يا چند اسم از اسماء الهي هستند. اهل بيت، مظهر پنج اسم از اسماء خاص خداوند هستنند.

اينان انسان کامل اند.

سپس فرمود: لولاهم ما خلقت الجنة و النار، و لا العرش و لا الکرسي و لا السماء و لا الارض، و لا الملائکه و لا الانس و لا الجن ... اگر اينان نبودند نه بهشت را خلق مي کردم و نه جهنم را، نه عرش و نه کرسي را، نه آسمان و نه زمين را، نه ملائکه نه انسانها و نه اجنه را.

اهل بيت علت آفرينش ما سوي الله هستند. خداوند آفريدگار است و آفرينش ندارد. ماسواي خودش را بواسطه ي اينان خلق کرده است.

هم علت ايجادي هستند و هم علت غايي. بحث در اين موضوع مجال خود را مي طلبد.

سپس خداوند اينها را معرفي مي کند تا هرکس نگويد که ما آن پنج نفر هستيم. فرمود: « فانا المحمود و هذا محمد، من محمود هستم و از اسم خودم براي نفر اول نام محمد را نهادم؛ و انا العالي، فهذا علي. من عالي هستم و از اسم خود، علي را مشتق کردم؛ و انا الفاطر و هذه فاطمه، من فاطر هستم و از اسم خود، فاطمه را مشتق کردم؛ و انا الاحسان و هذا حسن، . من احسان هستم و نام حسن را مشتق کردم؛ و انا المحسن و هذا الحسين، ، من محسن هستم و از اين نام، حسين را مشتق کردم. »

خداوند ادامه مي دهند: « آليت بعزتي، ان لا يأتيني احدٌ بمثقال ذرة من خردل من بغض احدهم، الا ادخلهم ناري، و لا ابالي، قسم به عزتم که اگر کسي به ميزان خردل - غباري پراکنده اي که در روزنه اي از نور مشاهده مي شود- از اين خانواده بغضي داشته باشد، او را وارد جهنم مي کنم.

سپس خداوند مي فرمايند: هولاء صَفوَتي، بِهِم اُنَجّيهِم و بِهِم اهلکهم. فاذا کان لک اليَّ حاجة فبهولاء تَوَسَّل. اينها برگزيدگان من هستند. به سبب محبت اينها سعادتمند و به سبب بغض اينها اهل شقاوت مي شويد. پس اگر حاجتي داشتي، بواسطه ي اين پنج نفر به من متوسل شو.

در ادامه حديث پيامبر اکرم فرمودند: « نحن سفينة النجاة، مَن تَعَلّقَ بها نَجي و مَن عاد عنها هلکَ، فمن کان له الي الله حاجة فليسئل بنا اهل البيت؛ ما کشتي نجات و سعادت مردم هستيم. کسيکه با ما باشد نجات پيدا مي کند و کسيکه از ما روي گردان شود، هلاک مي شود. اگر کسي حاجتي از خداوند داشتي، از ما اهل بيت بخواه. »

فضيلت حضرت زهرا اينست که در کنار رسول خدا علت آفرينش است. حب و بغض او معيار و ملاک سعادت و شقاوت است. اگر آدم و ابناء او حاجتي از خدا بخواهند بايد بواسطه او بخواهند.

من اهل غلو نيستم. مي خواهم بگويم که جايگاه فاطمه ي زهرا کجاست. جايگاه او از رسول خدا پايين تر است و کفو و همتاي اميرالمؤمنين است. اين اعتقاد شيعه ي دوازده امامي است. ولي محوريت اصحاب کساء که اين پنج نفر هستند، فاطمه زهرا است. « هم فاطمة و ابوها و بعلها و بنوها، او فاطمه است و پدرش، او فاطمه است و شوهرش، او فاطمه است و فرزندانش.

موقعيت فاطمه زهرا در نظام خلقت- تشريع

امام صادق عليه السلام فرمودند: « و ما تکاملت النبوة لِکل نَبيّ حتي اَقَروا بفَضلِها و مَعرِفتها، نبوت براي هيچ پيامبري شکل نگرفت، مگر اينکه ابتدا به معرفت و شناخت فاطمه زهرا و فضيلت و برتري ايشان اعتراف کرد. » البته حضرت رسول اکرم از اين قاعده مستثني است.

دعاي عديله يک سلسله مباحث اعتقادي دارد که متاسفانه فقط و فقط بر بالين محتضر مي خوانند تا راحت تر جان بدهد. در حاليکه اين دعاي بعنوان يک دوره ي اعتقادات بايد همواره خوانده شود.

در فقراتي از اين دعا در وصف امام زمان آمده است که: بِيُمنه رُزِقَ الوَري، و به ثَبَتَتِ الارضُ و السّماء؛ به يمن قدوم امام زمان همه روزي مي خورند و بواسطه ي او آسمانها و زمين در جاي خود قرار مي گيرند.

اين نشان از مقام ولايت امام زمان است. حضرت زهرا هم اين مقام ولايت را دارند. همه بر سر سفره ي ايشان هستند.

اين موقعيت فاطمه ي زهراست. روايات از اين باب زياد است اما وقت اقتضاء نمي کند.

موضوع: حیاء از دیدگاه حضرت زهرا


موضوع: حیاء از دیدگاه حضرت زهرا


حياي فاطمي ( س ) :
معناي تحت اللفظي كلمة حيا ، شرم است . شرم كلمه اي است كه بسيار فراتر از حيا مي باشد . مثل اينكه پسر و دختر در برخورد با نامحرم و يا غريبه ، خودشان را حفظ كنند . اگر بخواهيد كمي وسيعتر به حيا نگاه كرده و معناي آنرا از زبان حضرت فاطمه زهرا (س) ، ( در كلام امام صادق (ع) ) بدانيد ، ايشان مي فرمايند : “ حيا نوريست كه از آن نور ، ايمان در سينه ايجاد مي شود . ” و اين بدين معناست كه در برابر هرآنچه كه با توحيد و معرفت ناسازگاري دارد ، خويشتن دار باشيد . در اين تعريف معناي كلمة‌حيا بسيار باز مي شود ؛ هرگونه لكه و سياهي كه بين ما و خداي ما قرار گرفته و باعث شده كه نتوانيم خدا را ببينيم ، منافي حيا دانسته مي شود . يعني : نورانيت كامل بين خود و خدا .

حيا به اين معناست كه انسان تمام حقايق جهان خلقت را درك كند و بر اين حقايق صحه گذارد و با اين حقايق همراه شود و خلاف اين حقايق هيچ عملي انجام ندهد . چرا ؟ به دليل حيا ! گاهي انسان كاري را به دليل عقل انجام مي دهد ، چرا كه عقل مي گويد ، اما در اينجا دليل حيا است . بعضي وقتها عقل انسان مي گويد : فلان كار را انجام بده ، اما حيا اجازه نمي دهد . بطور مثال : فرض كنيد كه شخصي مقداري پول از شخص ديگري طلبكار است و به شدت به آن مقدار پول محتاج مي باشد و مي داند كه شخص بدهكار ، از نظر مالي استطاعت كافي را دارد كه طلب وي را بپردازد وليكن فراموش كرده است . عقل به او مي گويد : براي مطالبة پول خود به شخص بدهكار مراجعه كند . اما وقتي براي مطالبة مال خود مي رود مي بيند كه شخص بدهكار لباس مشكي پوشيده و عزادار است . اينجاست كه حيا به او دستور مي دهد كه به حرمت اين مصيبتي كه بر آن شخص وارد شده ، او تقاضاي كاملاً عقلاني و مشروع خود را مطرح نكند . حالا همين حيا را در دين بايد ملاحظه كرد . حيا در دين ، عقل حسابگر را كنار مي گذارد . عقلي كه گاهي انسان را فريب مي دهد . بطور مثال عقل به ما مي گويد : “ خدا كريم است ، جوان هستي و يك گناهي انجام بدهي اشكالي ندارد ! ” يعني : عقل به ما اجازه مي دهد كه گناه كنيم اما حيا جلوي ما را مي گيرد . بسيار پيش آمده كه شخص گرسنه بوده ، اما حيا اجازه نداده كه غذا بخورد .

لذا اين حيا را اگر انسان بتواند در دين خود و در ارتباط با خداي خود داشته باشد ، بسيار به او كمك خواهد كرد . امام صادق (ع) مي فرمايد : “ هرچيزي كه جلوگيري از معرفت شما بكند ، در مقابلش خويشتن داري كنيد . حتي اگر حق با شماست كوتاه بياييد . ” البته انسان مخلوق است و غرايزي نيز دارد كه بايد ارضاء شود . مثلاً كسي كه يك روز تمام را بندگي كرده و روزه گرفته ، حق دارد كه موقع افطار غذا بخورد . اما حيا به او مي گويد كه همسايه اش گرسنه است و آن شب را افطار نكند . بدين جهت است كه هنگامي كه سه روز در خانة حضرت فاطمه (س) را زدند و طلب غذا كردند ، حيا به ايشان كه روزه بوده اند اجازه نمي دهد كه حاجت مشروع خود را برآورده كنند و يا مثلاً شخصي كه زحمت كشيده ، كار كرده و پول حلال بدست آورده است . عقل و دين هر دو به او اين اجازه را مي دهند كه آن پول را صرف تجملات زندگي و يا صرف مخارف عروسي كند . اما حياي حضرت فاطمه (س) به او اين اجازه را نداد كه حتي شب عروسي لباس نو به تن كند و ايشان لباس شب عروسي خود را درآورده و به سائلي مي دهد و لباس كهنه به تن مي كند . اين حياي فاطمي (س) است . ما بايد بتوانيم فاطمي باشيم و فاطمي شدن ، به اين نيست كه فقط بگوئيم الگوي ما حضرت فاطمه (س)‌ است . بايد ديد كه ايشان چگونه زندگي مي كرده است . اشك ريختن براي حضرت فاطمه (س) نيز به تنهايي سودي ندارد . اشكي كه در پشت آن معرفت ، تبعيت و اطاعت نباشد ، به قول شهيد مطهري (ره) به مشالكت نينجامد .

فاطمه (س) خط علي (ع) با خون نگاشت
فاطمه (س) در زنـدگي ويلا نداشت
فاطمه (س) يك دشت داغ و درد و سوز
فاطمه (س)‌ نان را نخورده نرخ روز
فاطمه (س) يك دشت احساس علي (س)
فـاطمه (س) عـطر گل ياس علي (ع)

اميرالمؤمنين (ع) خطاب به جوانها و كساني كه دنبال زيبايي هستند ( چرا كه جوانها بيش از ميانسال ها به دنبال زيبايي مي باشند ) فرمودند : “ اگر مي خواهيد زيبايي هاي دنيا را ببينيد ، حيا داشته باشيد و اگر حيا نداشته باشيد زيبايي هاي دنيا را نمي بينيد . ”
اصولاً بي حيايي انسان را به طرف لجن پرستي مي كشاند . به اين معنا كه در اثر بي حيايي ، ديدگاه انسان نسبت به زيبايي عوض مي شود . سليقة آنهايي كه به طرف بي حيايي مي روند با سليقة انسانهاي باحيا بسيار فرق دارد . به رفتارهاي عجيبي چون لجن پرستي ، خوك پرستي ، و مردار پرستي روي مي آورد . انساني كه حيا دارد زيبايي هاي خلقت را در اطراف خود درك مي كند و ليكن انسان بي حيا اينها را نمي بيند .

اميرالمؤمنين (ع) مي فرمايند : “ كسي كه خارج از حدود واجبات و محرمات ، حيا را در دين خود منظور كند ، اين شخص زيبايي هاي دنيا را مي بيند و تازه خواهد فهميد كه بسياري از چيزهايي كه مردم تحت عنوان زيبايي به دنبالش بوده اند اصلاً زيبا نيستند . ”

ريشه و مبدأ حيا :
حيا يك ريشه و يك مقصد دارد و به عبارتي در وسط قرار مي گيرد . اميرالمؤمنين (ع) مي فرمايند : ” اگر مي خواهيد حيا در زندگي داشته باشيد ، ريشة حيا ، جوانمردي و بامرام بودن است . ”
ريشة حيا لوتي گري و لوتي منشي است . ريشه حيا مردانگي است . انساني كه نسبت به جامعه اش حساس است را جوانمرد مي گويند . پس حيا را ابداً نمي توان در خلوت ها و غارها و عزلت ها پيدا كرد . چرا كه جوانمردي ريشة حياست و اين صفتي است كه فقط و فقط در جامعه مي توان آن را يافت . البته در نزاع هاي خويشاوندي و قوميت بازي ها ، قوم ترك و لر و عجم و عرب ، سر سوزني از آثار جوانمردي وجود ندارد ، چرا كه هيچ كدام حاضر نمي شوند جوانمردي كرده و كوتاه بيايند و لذا فرزندانشان نيز انسانهاي بامرامي بار نمي آيند . پس وقتي انسان جوانمردي نشان مي دهد به حيا مي رسد .

مقصد حيا :
اما مقصد حيا : به قول عرفا ، تغيير مبدأ ميل انساني است . يعني در انسان حالتي پيدا مي شود كه ميلش به خوبي ها بيشتر مي گردد و انسان به پاكدامني مي رسد . انساني كه ديروز از گناه خوشش مي آمده ، امروز از گناه بدش مي آيد و يا انساني كه ديروز به زحمت عبادت مي كرده ، امروز عشق به عبادت پيدا مي كند . انساني كه حيا دارد ، يك سري رفتارها در خلق و خوي او كليشه شده است كه از آن به عنوان محصولات حيا نامبرده مي شود .

محصولات حيا را از نگاه پيامبر اكرم (ص) مي توان به چند دسته تقسيم كرد :
1 ـ‌ نرمش . انسان با حيا بسيار نرم و ملايم است و زود عصبي نمي شود . يكي از بزرگترين مشكلات واحدهاي اجتماعي ما ، خانواده هاي ما ، محلات ما و واحدهاي بزرگ ، مثل شهرهاي ما ، اين است كه ما در مقابل هم اهل نرمش نيستيم . ملاحظه كنيد كه در قرآن كريم ، بدترين انسان ، فرعون است . چرا كه بالاترين گناه شرك است و فرعون نتنها مشرك است بلكه خودش را خدا نيز مي داند . وليكن خداوند تبارك و تعالي در قرآن وقتي به موسي (ع) فرمان مقابله با او را مي دهد مي فرمايد : “ فَقُولا لَهُ قَوْلَاً لَيِّنا ” يعني با او ( فرعون ) آرام صحبت كن . حتي با فرعون هم مي فرمايد با نرمش صحبت كن .

لذا در اين مرام اولين قدم ، نرمش و مهرباني و دوست داشتن خلايق است . بر طبق روايتي از امام حسين (ع) ، “ در آن لحظه اي كه پهلوي حضرت فاطمه (س‌) را پشت در شكستند ، اگر حضرت (س) توان داشتند بلند مي شدند و با آنها به ملايمت و نصيحت صحبت مي كردند . ”

2 ـ سلامت روح . انساني كه حيا دارد ، بسيار انسان سالمي است و به هر كجاي دنيا كه برود خدا را مي بيند و مي داند كه در هر نقطه از دنيا باشد خدا با اوست .

3 ـ خوشرويي . انسان با حيا با خلايق خوشرو است چرا كه هميشه احساس شرم و حيا مي كند . در احوالات يكي از عرفاي بزرگ تاريخ مي نويسند : در تمام طول زندگيش هرگز پاهايش را دراز نكرد . براي اينكه هميشه خودش را در محضر خدا مي ديد و شرم مي كرد .

4 ـ گذشت و بخشندگي . خدا در قرآن مي فرمايد : “ فعفوا واصفحوا ألا تحبوا ان يغفرالله لكم ” اگر مي خواهيد خدا شما را ببخشد ، يكديگر را ببخشيد ، با هم مصافحه كنيد ، شاد باشيد و با هم خوب باشيد . حضرت فاطمه (س) فقط دو نفر را در زندگي نبخشيدند كه آن دو را هم خداوند اجازه نداد . چرا كه پيامبر (ص) فرمودند : “ غضب فاطمه (س) ، غضب من و غضب من ، غضب خداست . ” يعني اين فاطمه (س) نبود كه نبخشيد ، بلكه خدا بود .

گاهي در جامعه ما ، حيا بد تعبير مي شود . يعني انسان با حيا را كسي مي دانند كه كم رو و بي عرضه باشد . اگر كسي آنقدر كم رو باشد كه حتي حقش را هم نتواند بگيرد ، اين به معناي حيا نيست . كمرويي و نگرفتن حق و كوتاه آمدن در جايي كه نبايد كوتاه آمد و نشان ندادن خشم و غضب در جايي كه لازم است ، حيا نيست . بلكه بي عرضگي است . پس انسان اگر مي خواهد حيا داشته باشد ، اين حيا بايد كاملاً عقلاني باشد و حيايي باشد كه دين ، خدا و خصائل و فطرت انساني بر آن صحه گذاشته باشد . “ لاحَياءَ فِي الدِّين ” را اغلب به اين معنا تفسير مي كنند كه “ لاحياء في الاحكام ” ؛ به اين معني كه در پرسش سؤالهاي احكام راجع به زنان و مردان نبايد حيا كرد و اين مسائل بايد صريحاً گفته شود . در صورتي كه اين تفسير اشتباه است و اتفاقاً بايد در اين مسائل حيا داشت . اصولاً مسائل مربوط به زنان و مردان را نبايد روي منبر گفت و بايد بصورت خصوصي صحبت شود . “ لاحَياءَ فِي الدِّين” يعني اينكه انسان متدين در مقابل حق كوتاه نمي آيد و شرم و حيا نمي كند . بطور مثال : اگر كسي مسؤول و رئيس اداره و يا شخصي مسن است ، نمي توان گفت به خاطر مقام و سن و سالش نبايد اشتباهش را متذكر شد . بلكه به شرط ادب و احترام بايد او را امر به معروف و نهي از منكر نمود . پس نمي توان كم رويي و بي عرضگي برخي افراد را به پاي حياي ايشان گذاشت .
امام علي (ع) مي فرمايند : “ كسي كه از گفتن حق به بهانة حيا ، اِبا كند ، اين شخص نادان و كم شعور است ” و اين نكته جاي بحث دارد ؛

گناه آشكار نشانة بي حيايي است . گناه اگر آشكارا و در حضور مردم صورت بگيرد ، بسيار بدتر از آنست كه در خفا انجام شود . انسان ، بايد همانقدر كه از انجام گناه در محضر خداوند و امام زمان (عج) شرم دارد ، در محضر مردم هم شرم داشته باشد و مبادرت به انجام گناه نكند . لذا خداوند اعتراف به گناه را نيز گناه دانسته ، چرا كه اعتراف به گناه به حياي انسان لطمه مي زند . حيا يعني : پوشيده داشتن . البته اين به معناي تظاهر و ريا نيست . ريا يعني انسان عملي را براي خوشآمد مردم انجام بدهد ، ولي حيا يعني اينكه انسان گناهي را براي خوشآمد خدا پوشيده بدارد . چرا كه خداوند فرموده : “ گناه را آشكار نكن ! ”

از قول امام صادق (ع) ، نقطة مثبت و دوران آزمايش حيا در دوران جواني است . چرا كه جوان غرور دارد و اگر حيا كند ارزش آن بسيار بيشتر از حيا در دوران كهولت است . همچنين انساني كه در جواني حيا دارد ، مي تواند در كهولت نيز نوراني باشد . حيا آنست كه انسان در قدرتمندي خود را ذليل خدا احساس كند ، نه آنكه در ذليلي !

درجات حيا :
امام صادق (ع) مي فرمايند : حيا درجاتي دارد :
1 ـ شرم در برابر خدا : يكي از پائين ترين درجات حيا ، شرم در برابر خداست . انساني كه در مقابل خدا شرم نمي كند ، اصولاً با حيا بيگانه است . پائين ترين درجة حيا آنست كه انسان خدا را حاضر بداند و از اينكه نمي تواند در درگاه او خوب بندگي كند ، حيا داشته باشد . اگر اميرالمؤمنين علي (ع) شب و روز به خاك افتاده و اشك مي ريزد و مي فرمايد :
“ اَنَا عَبْدُكَ الذَّلِيل الحَقِيرٌ الضَّعيفٌ المِّسْكِينٌ المُسْتَكِينٌ المُسْتَجِيرٌ ” اين درجة حياي علي (ع) را نشان مي دهد .

2 ـ شرم در مقابل ملائكه : بخصوص در مقابل رقيب و عتيد ، يك درجة بالاتر است . در سورة قاف مي فرمايد :
“ و ما يلفظ من قولٍ الّا لَدَيهِ رَقِيبٌ عَتِيد ” يعني : هر كاري كه انجام دهيد رقيب و عتيد مي نويسند . ( انسان فقط در لحظه مرگ مي تواند اين دو فرشته را ببيند . )

3 ـ شرم از خود : بالاترين درجة حيا ، شرم از خود است . يعني از وجودمان ، از وجود سالممان كه خدا به ما داده ، بايد شرم كنيم . نسبت به نعماتي كه خدا به ما داده ، مانند : چشم ، گوش و . . . كه هر لحظه هم مي تواند آنها را از ما بگيرد ، بايد حيا كنيم . زبان بايد حيا داشته باشد . زبان بسيار مهم است . در روايت بسيار عجيبي از پيامبر اكرم (ص) آورده اند : در آخر الزمان اگر گناهان صد قسمت باشند ، 99 درصد آن مربوط به زبان است . يعني اگر انسان بتواند زبان را كنترل كند و شرم و حيا به خرج دهد ، 99 قسمت از گناهان را كنترل كرده است . پس بايد نسبت به تمام توانايي هايي كه خدا داده است مثل زبان ، عقل ، خانواده ، محيط خوب ، خانه ، پوشاك و غيره ، حيا داشته باشيم . چرا كه مي دانيم برخي از افراد اين نعمتها را ندارند .

زن و حيا :
پيامبر (ص) مي فرمايند : “ اگر حيا ده جزء داشته باشد ، 9 جزء آن در دست زنان است . ” يعني اگر زن بتواند در جامعه خود را حفظ كند ، با حيا باشد ، پوشش اسلامي را رعايت كند و باعفاف صحبت كند ، آن جامعه مشكلي ندارد . ولي اگر تمام مردان جامعه با حيا باشند ، از آنجا كه يك دهم حيا دست مردان است ، باز هم آنچنان فرقي ندارد . زن زمينه ساز و بستر ساز تاريخ است . از نظر جامعه شناسي اين زن است كه مي تواند جامعه اي را به سوي باحيايي يا بي حيايي سوق بدهد .

دکترین فاطمیه س

بسم الله الرحمن الرحیم

یکی دانشمند مسیحی که اذعان می داشت که تمام عمرش را درباره ی ادیان و شخصیت های بزرگ جهان تحقیق کرده است، اعتراف می کند که هیچ شخصیتی چه مذهبی و چه غیر مذهبی به عظمت حضرت رسول(ص) نیافتم؛ زیرا ایشان سه ویژگی داشتند که هیچ کدام از پیامبران قبلی نداشتند :

۱٫بزرگی چشم انداز و هدف: مثلا وقتی در شعب ابی طالب بودند در شرایطی که یک خرما رزق سه نفر از یک صبح تا شب بود، پیامبر به بزرگترین امپراطوری های جهان نامه می نویسد و آنان را به اسلام و پرستش الله و پیامبری خودش دعوت می کند.
۲٫کمبود امکانات
۳٫سرعت رسیدن به هدف
در این زمان بود که یهودیان کارشکنی های بسیار می کردند و می دانستند که اصل اسلام را نمی شود عوضش کرد چون در کتب آسمانی شان آمده بود. پس برنامه ریختند که یک اسلام جعلی را درست کنند و آن را به جای اسلام حقیقی معرفی کنند و نیز جریانی تعریف کنند که مدعی آن اسلام شوند.
علامه طباطبایی در المیزان می نویسد: تاریخ به ما نشان می دهد که در حیات پیامبر(ص)  یک عده دائم کارشکنی می کردند. حال انان بعد از شهادت پیامبر کجا رفتند؟ خوب سه احتمال وجود دارد:
۱٫همگی یکجا مردند (خوب چنین چیزی به هیچ وجه امکان پذیر نیست)
۲٫همگی اصلاح شده باشند (خوب ایشان در زمان پیامبر اصلاح نشدند حال چگونه بعد از ایشان اصلاح شوند؟)
۳٫آنان به دنبال مساله ای بودند که بعد از رحلت پیامبر بدان رسیدند؛ یعنی جریان به دست خودشان افتاد. پس دیگر کارشکنی نکردند. حال تکلیف چیست؟
دو کار می توان کرد:۱٫همه ی زحمات پیامبر را نادیده گرفت و آنان را آزاد بگذاریم. ۲٫عده ای قد علم کنند و آلوده و کثیف بودن این جریان را برای مردم آشکار کنند.
آیا فاطمیه صرف یک قضیه ی قتل است یا شفاف سازی یک جریان است؟ ما اعتقاد داریم فاطمیه یک نهضت است . یک دکترین است.
در روایت است که پیامبر(ص) روزی به حضرت علی(ع) فرمودند: یا علی بعد از من کار برای تو خیلی سخت می شود، زیرا جنگ من جنگ تنزیل است و جنگ تو جنگ تاویل است؛ یعنی در عهد رسول جبهه ی باطل کفارند، ولی در عهد امام علی جبهه ی باطل اهل نفاق اند که البته چهره ی مسلمانی هم دارند.
پیامبر(ص) به امام علی(ع)  فرمود: مبادا بعد از من دست به شمشیر ببری که در آن صورت اسلام ذبح می شود .
خوب در این موقعیت که عده ای سلب خلافت از علی(ع) کرده اند و خوب دست علی هم بسته است زیرا ذوالفقار به درد میدان نفاق نمی خورد.
منافقان با خود گفته اند که ما غصب خلافت می کنیم . مخالف ما علی است.علی یا سکوت می کند یا فریاد برمی آورد. اگر مخالفت کرد اورا می کشیم و در این صورت ما پیروزیم. و اگر سکوت کرد ما نزد او می رویم حال دو حالت دارد:
۱٫یا به زور از او بیعت می گیریم.  ۲٫اگر مخالفت کرد اورا می کشیم. که در این صورت باز هم ما پیروزیم.
اما چیزی که مهم است آنان حتی یک درصد هم احتمال نمی دادند که حضرت زهرا(س) پا در میدان بگذارد، چون حضرت از قبل کدهایی داده بودند که آنان را به این نتیجه گیری سوق داده بود. مثلا در تاریخ داریم که روزی نابینایی وارد خانه حضرت زهرا(س) شد و چون نامحرم بود حضرت رفتند و پشت پرده ای قرار گرفتند و این خبر همه جا پخش شد که زهرای مرضیه(س)  خودش را از نابینا دور نگه می دارد . و یا در جریانی دیگر پیامبر در مسجد سوالی پرسیدندو از روی قصد پرسیدند که منافقین حتی یک درصد هم احتمال حضور حضرت(س) در صحنه را ندهند. ایشان پرسیدند: فکر می کنید بهترین چیز برای زنان چیست؟ بهترین خصلت برای یک زن چیست؟ کسی نتوانست جواب بدهد. حضرت فرمود بروید و از زهرایم بپرسید و بیایید. همگی رفتند از زهرای مرضیه(س) سوال کردند:بهترین خصلت برای یک زن چیست؟ حضرت(س) فرمودند:بهترین خصلت این است که آن جایی که نیاز نیست، نامحرم او را نبیند. منافقین با چنین خصوصیاتی که از حضرت(س) سراغ داشتند حتی یک درصد هم احتمال نمی دادند حضرت بیایند و خطبه بخوانند و مرد اول میدان نبرد شوند. دسیسه شان را فقط بر اساس حضرت علی(ع) طراحی کرده بودند. وقتی اعراب جاهل، دختر زنده به گور می کردند، پیامبر(ص) دست حضرت زهرا(س) را می بوسیدند و این خبر مثل بمب صدا می کرد و حضرت از این ماجراها برای زمینه سازی استفاده می کردند و وقتی خوب زمینه سازی شدو همه ی ذهن ها آماده شد فرمود:«فاطمه بضعه منی…»فاطمه پاره ی تن من است خشنودی فاطمه خشنودی من است و غضب فاطمه غضب من است. کسی که فاطمه را غضبناک کند مرا غضبناک کرده است و کسی که مرا غضبناک کند خدا را غضبناک کرده است. بعد فرمودند: هرکس فاطمه را غضبناک کرد به تحقیق کافر شده است. این فضاسازی را حضرت رسول بوجود آوردند. جایگاه اجتماعی علی(ع) را خرد کرده بودند ولی حضرت زهرای مرضیه(س) جایگاه اجتماعی بالایی داشت.
حالا آمدند پشت در چوب ریختند و در خانه امیرالمومنین را اتش زدند و همین که صدای حضرت زهرا را شنیدند آمدند و به فرمانده گفتند:ان فیها لفاطمه یعنی در خانه فاطمه است و فرمانده در جواب ایشان تاملی کرد و گفت:«و ان»اگر چه فاطمه باشد. در واقع فرمانده با خود این چنین فکر کرد:اگر در را نشکنیم و برگردیم ما بازنده ایم و علی پیروز و اگر بشکانیم و داخل شویم چون زهرا در صحنه است اورا غضبناک کرده ایم و غضب فاطمه برابر است با کفر، پس در این حالت هم علی پیروز است. پس فقط یک راه دارد: در را می شکانیم وداخل می شویم و علی را به زور به مسجد می بریم و به زور از او بیعت می گیریم و از علی که بیعت گرفتیم حکومتمان مستقر می شود ولی چون فاطمه را غضبناک کرده ایم کافر شده ایم پس باید بعد برویم ملاقات حضرت زهرا و از او عذرخواهی کنیم و به ظاهر توبه میکنیم و این کفر را از خود پاک می کنیم و این چنین شد که فرمانده چنین دستوری داد. داخل خانه شدند و دست مولاعلی را بستندو به زور به مسجد می بردند. دربین راه دیدند یک یهودی باصدای بلند شهادتین را می خواند.از او پرسیدند چرا شهادتین را جاری ساختی؟ گفت من در جنگ خیبر بودم، دیدم که در خیبر را که ۴۰ پهلوان فقط آن را باز وبسته می کردند علی از جا کند و امروز را می بینم که چند حیوان پست شغال صفت در مقابل شیری حیدرنام قد علم کرده اند و علی با آن شجاعتش اجازه داده که دست اورا ببندند پس معلوم می شود که این علی دنبال یک حقی است و من به اسلام علی ایمان آوردم.
وارد مسجد که شدند در روایات آمده است که دست آقا را گرفته بودند و میخواستند به عنوان بیعت پشت دست علی(ع) را به کف دست ابوبکر برسانند.
بیعت به زور به چه درد آن ها میخورد؟
این ها طوری تبلیغات کرده بودند که اگر جایی حق یک طرف باشد و باطل طرف دیگر و علی را بخواهی با باطل همراهش کنی همراه نمی شود و حتی می ایستد و کشته می شود اما اگر یک طرف منافعش باشد و یک عده در نقطه ی مقابل منافعش  بایستد علی به خاطر منافعش پافشاری می کند ولی وقتی پای جانش به میان می آید جانش را به خاطر منافعش به خطر نمی اندازد، این یعنی اگر ما بتوانیم به زورهم از او بیعت بگیریم نشان می دهد که علی به خاطر منافعش با ما مخالفت می کرده چون اگر به خاطر منافعش نباشد به زور نمی شود از او بیعت گرفت چون می ایستد و کشته می شود.
همین که خواستند دست مولاعلی را در دست خلیفه ی اول بگذارند یک مرتبه دیدند صدای زهرای مرضیه(س) آمد که «رهایش کنید اگر دست از این حرکت شومتان برندارید، خدا را شاهد می گیرم که نفرینتان می کنم.» سلمان می گفت آن لحظه که حضرت این را می فرمودند ستون های مسجد شروع به لرزیدن کرد. منافقین که دیدند اگر کمی دیگر اصرار کنند دودمانشان به باد رفته است، چون این زهرا همان زهرایی است که وقتی پیامبر اورا برای مباهله آورد علمای مسیحی چون هیبت زهرا(س) را دیدند گفتند این زن نیاز نیست ما را نفرین کند که اگر کوچکترین آهی بکشد بساط عالم را به هم می ریزد چه رسد به ما. و این شد که کوتاه آمدند و این شد که با حضور زهرا(س)  دست علی(ع) را رها کردند.
ماجرا در همینجا تمام نشد و حضرت(س) با دو ابزار یعنی ۱٫زبان اشک و ۲٫سلاح فدک؛
مرحله به مرحله کاری نمودند که این جریان به تمامی رسوا شد.
حضرت علی(ع)  به خانه آمدند و حضرت زهرا(س) فاز جدیدی از کارش شروع شد؛ یعنی اتمام حجت با همه و اگر بتوانند جذب مخاطب و یاور کنند و حرکتی را در دفاع از حضرت علی(ع)  شروع کنند. حضرت زهرا(س) زبانی اختراع کردند به نام زبان اشک. در حدی که در روایات داریم که همسایه های زهرا می آمدند و می گفتند: یا شب گریه کنید یا روز! شب و روز گریه می کردند که همه بفهمند زهرای مرضیه(س) از دست بعضی مسلمانان غضبناک اند واین اشک یک دختری که داغ پدر دیده نیست؛ این اشک یک اشک سیاسی بود، گریه ای که پرده از چهره ی منافقین می انداخت. زنان مدینه به خانه ی حضرت(س) می آمدند و حضرت را برای از دست دادن پدر دلداری می دادند ولی حضرت می فرمودند: من به خاطر اینکه پدرم را از دست داده ام گریه نمی کنم. من از شوهران شما ناراضی ام به جهت غصب حق مسلم ما و بالاتر از آن، غصب خلافت امیرالمومنین(ع) و عدم حمایت شوهران شما از این ظلم وارد شده برمقام ولایت…
با این حرکت هم چهره واقعی خلفای غاصب را رسوا نمودند و هم کوتاهی مردم مدینه را نشان دادند.
در این موقع منافقین هم قیافه ی حق به جانب به خود گرفتند و گروه گروه به خانه ی حضرت می آمدند و می گفتند: شما گریه می کنید اشکالی ندارد ولی همسایه ها ناراضی اند و نزد ما شکایت کرده اند که یا شب گریه کنید یا روز .
حضرت زهرای مرضیه(س) با این حرکت منافقین حرکت جدیدی را طراحی کردند. چه حرکتی؟ رفتند و در خارج از شهر، بیت الاحزان درست کردند. بیت الاحزان را جایی بناگذاری نمودند که در شاهراه حرکتی همه ی کاروان های زیارتی_بازرگانی مدینه بود و وقتی کاروان ها رد می شدند سوال می کردند که این خانم کیست که با این حال زار در حال گریه و زاری است؟ پاسخ می گرفتند:این خانم دخت نبی است. می پرسیدند:چرا اینجا در حال گریه است؟ می دیدند که حضرت خانه و زندگی دارند ولی درجایی بیرون از شهر بیت الاحزان درست کرده اند و می گریند. این خبر به تدریج در شهرهای بلاد اسلامی منتشر شد و به نوعی پیام حضرت زهرا(س) به گوشها رسید، همچنین می گفتند: این اوضاع شهر کسانی است که ما آنان را خلیفه می دانیم.
دو مرتبه منافقین آمدند و از حضرت خواهش کردند که به شهر برگردند و دیگر ادامه ندهند.
بعد از بازگشت به درون شهر و ترک بیت الاحزان، حضرت(س) فاز جدید حرکت خود را با ابزاری به نام سلاح فدک شروع کردند. وقتی فدک را از حضرت به زور گرفتند حضرت در صدد باز پس گیری فدک برآمدند و حال آنکه مطالبه فدک توسط حضرت فقط برای جنبه ی مالی فدک نبود که حضرت درآمد ناشی از فدک را وقف فقرا نموده بودند. هدف اصلی حضرت (س) مطرح کردن یک بحث علمی و قرآنی با خلیفه وقت و اثبات بی سوادی و عدم کفایت علمی نسبت به قرآن خلیفه برای تصدی مقام خلافت بود، تا حدی که حضار ازاینکه خلیفه وقت الفبای بحث قرآنی را هم نمی دانست به خنده افتادند.
حال که همه مردم آنان را کافر می دانستند، چاره را در این دیدند که اعلام عمومی بکنند که توبه کردیم و به دیدار حضرت زهرا(س) می رویم. آمدند و با تهدید و ارعاب حضرت علی(ع) ترتیب یک ملاقات اجباری را دادند. وقتی به ملاقات حضرت زهرا(س) آمدند، حضرت به آن ها پشت کردند. تا دوسه مرتبه همین اتفاق افتاد و حضرت رو بر می گرداندند. یک سری افرادی هم آورده بودند که وقتی ملاقات تمام شد در بین مردم تبلیغ کنند که خلیفه نزد حضرت زهرا رفت  و عذرخواهی کرد و توبه کرد و دیگر کافر نیست. حضرت(س) فرمود یک سوال می پرسم، اگر راست گفتید یک جمله به شما می گویم . گفتند بفرمایید. حضرت فرمودند :شما را به خدا قسم میدهم که آیا این جمله را از پیامبر نشنیدید که: «غضب فاطمه غضب من است و غضب من غضب خداست و کسی که فاطمه را غضبناک کند، خدا را غضبناک کرده و کافر است» گفتند : بله. حضرت فرمود پس یک جمله به شما می گویم، خدا را شاهد می گیرم که شما دو نفر مرا ناراحت کردید و من از شما غضبناکم و هیچ وقت از شما راضی نمی شوم و من در ملاقاتم با رسول الله، شکایت شما را خواهم کرد.
این شد که منافقین بی نتیجه بازگشتند.
دوباره به فکر نشستند و به این نتیجه رسیدند که: صبر می کنیم تا زهرا از دنیا برود، سپس در تشییع جنازه اش شرکت می کنیم. چرا که این حدیث را از پیامبر(ص) شنیده بودند که: کسی که در تشییع جنازه ی زهرا(س) شرکت کند، خدا گناهان ماتقدم و ماتاخرش را می بخشد، و اینگونه ننگ کفر را از پیشانی مان پاک می کنیم.
آن زمان رسم بود که اگر کسی طوری برنامه ریزی کند که خلیفه نتواند در تشییع جنازه ی او شرکت کند یعنی با این خلیفه بیعت نکرده و او را هم به خلافت قبول ندارد. حضرت زهرا(س) وصیت می کند:  ” علی جان وقتی مرا دفن کردی زود قبرم را تنها نگذار و بر سر قبر من قرآن بخوان “
و یکی از فرازهای وصیت نامه این بود:
“علی جان  تحت هیچ شرایطی مگذار که اینان بر سر جنازه من نماز بخوانند (تا همه بفهمند که حضرت آنان را قبول نداشته است و آنان نخواهند بدینوسیله ننگی که دارند را پاک کنند).” امیرالمومنین(ع)، حضرت زهرا(س)  را شبانه غسل دادند، کفن کردند و در قبرستان مدینه دفن کردند. چند صورت قبر(به روایتی هفت و به روایت دیگر چهل صورت) هم ساختند تا مردم نتوانند قبر زهرای مرضیه(س) را تشخیص دهند. منافقین فردای آن روز آمدند و گفتند: جنازه را بیاورید میخواهیم تشییع کنیم. آقا امیرالمومنین(ع) فرمودند دیشب تشییع کردیم. منافقین با خود گفتند که نبش قبر می کنیم و تیمی را جمع کردند که بیایند همه صورتهای قبر را نبش قبر کنند و ببیننند حضرت زهرا(س) در کدام است…
یک مرتبه تا وارد قبرستان شدند علی(ع) را دیدند که ذوالفقار به دست و دستمال زردشان که در جنگهای سخت به سر می بستند را نیز به پیشانی بسته اند. منافقین دیدند که هیبت، هیبت حیدری است. حالت، حالت رزم و جنگاوری است. دیدند این، آن علی ای نیست که دستش را بستند و به خاطر اسلام سکوت کرد.
خلیفه ی دوم جلو آمد و گفت : ما تحت هر شرایطی می خواهیم بر جنازه ی زهرا نماز بخوانیم. آقا امیرالمومنین(ع) با یک انگشت اورا بلند کرد و برخاکش گذاشت، و جمله ای فرمودند: “خدا را شاهد می گیرم اگر نوک کلنگی به این زمین برسد چنان زمین را از خون شما سیراب می کنم که تا قیامت نیاز به آبیاری نداشته باشد.” به محض اینکه حضرت دست به ذوالفقار بردند هنوز ذوالفقار نیمه برهنه نشده بود که همه ی یاران منافقین فرار کردند و چون دیدند یکه و تنها هستند گذاشتند و رفتند و این شد که این حج ناتمام یعنی نهضت فاطمی تمام شد و به همه ی اهدافش رسید؛ چون این آخرین راه برای رهایی از ننگ کافر شدن بود که با درایت حضرت زهرا(س) این ننگ تا آخر به جانشان ماند.
و هنوز این معما باقی است که قبر یگانه دختر و تنها یادگار پیامبر اسلام(ص) کجاست؟ و چرا مخفی می باشد؟

داستان فدک

داستان فدک


بحار الانوار: ج 21 ص 22 ج 29 ص 110، 114، 348. تهذيب الاحکام: ج 1 ص 424. الخرائج: ج 1 ص 113.

پس از فتح خيبر در سال هفتم هجرت و حدود چهار سال قبل از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله جبرئيل نازل شد و از جانب خداوند دستور فتح فدک را آورد. در اين فرمان تصريح شده بود که اين اقدام مي‏بايست توسط شخص پيامبر صلي الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه‏السلام انجام شود، و مسلمانان در آن شرکت نکنند.

آن دو بزرگوار، اسلحه‏ي لازم را برداشتند و اسبهاي خود را آماده کردند و در تاريکي شب از لشکر جدا شدند و از خيبر حرکت کردند تا به سرزمين فدک رسيدند و کنار قلعه‏ي آن آمدند.

فتح يک قلعه توسط دو نفر کاري بود استثنايي و مي‏بايست حساب شده انجام شود، و پشتيباني خداوند که هميشه بدرقه‏ي راه پيامبر صلي الله عليه و آله بود مسير ماجرا را به سوي پيروزي پيش مي‏برد.

مردم فدک که پيگير اخبار فتح خيبر بودند و روز قبل خبر فتح آن قلعه‏ي عظيم را دريافته بودند، از وحشت به قلعه پناه برده و درهاي آن را محکم بسته بودند و شبي سراسر اضطراب را مي‏گذراندند.

در چنين شرايطي که بر داخل قلعه حکمفرما بود، پيامبر صلي الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه‏السلام به پاي قلعه رسيدند و بصورت عادي هيچ راهي براي نفوذ به قلعه وجود نداشت. از سوي ديگر نبايد افراد داخل قلعه وجود کسي را بيرون قلعه احساس مي‏کردند. تصميم بر آن شد که مخفيانه از ديوار قلعه بالا روند و بر فراز آن با صداي بلند اذان بگويند. در اين صورت اهل قلعه خود را در محاصره ديده و قلعه را فتح شده خواهند پنداشت. آنگاه است که تصميم بر فرار مي‏گيرند و براحتي مي‏توان اقدامي بزرگ را به انجام رساند.

اميرالمؤمنين عليه‏السلام بر کتف پيامبر صلي الله عليه و آله قرار گرفت و سپس حضرت برخاست و او را با خود بلند کرد، و با معجزه‏ي الهي اميرالمؤمنين عليه‏السلام از ديوار قلعه‏ي فدک بالا رفت. آنگاه که بر فراز ديوار قرار گرفت، رو به اهل قلعه اذان گفت و صداي تکبير بلند نمود.

مردم قلعه‏ي فدک که گمان مي‏کردند سربازان مسلمان بر فراز قلعه هستند، فرار کنان رو بسوي درب قلعه نهادند و آنرا باز کردند و از آن خارج شدند تا در زمينهاي بيرون قلعه پراکنده شوند.

اميرالمؤمنين عليه‏السلام از ديوار قلعه پايين آمد و با پيامبر صلي الله عليه و آله که بيرون قلعه منتظر بود در مقابل آنان قرار گرفتند و با آنان درگير شدند و هيجده نفر از بزرگان آنان بدست اميرالمؤمنين عليه‏السلام به قتل رسيدند و در نتيجه بقيه تسليم شدند.

پيامبر صلي الله عليه و آله خود و فرزندان آنان را اسير نمود و غنائم را همراه آنان به مدينه آورد . فدک، ملک شخصي پيامبر

يهوديان فدک از پيامبر صلي الله عليه و آله درخواست کردند خودشان را آزاد کند و اموال را به تناسب نصف با آنان مصالحه کند. حضرت اين پيشنهاد را قبول کرد و اميرالمؤمنين عليه‏السلام را فرستاد و با ضمانت حفظ خونشان با آنان مصالحه کرد و قرار بر اين شد که «هر کس از اهل فدک مسلمان شود خمس اموال او را بگيرند و هر کس بر دين خود باقي بماند همه‏ي اموالش را بگيرند».

اين قرارداد بين پيامبر صلي الله عليه و آله و يهود فدک به امضاء درآمد و به دست آنان داده شد تا بعنوان هميشه‏ي تاريخ بدان عمل شود.

اين درباره‏ي جان و اموال شخصي آنان بود، و سرزمين فدک بعنوان ملک شخصي پيامبر صلي الله عليه و آله درآمد و قرار شد ساليانه يکصد و بيست هزار دينار (سکه‏ي) طلا بعنوان درآمد فدک ارسال نمايند.

ملک شخصي پيامبر صلي الله عليه و آله شدن فدک بر اساس حکم صريح قرآن است، زيرا اين سرزمين بدون لشکرکشي مسلمانان و بدون کوچکترين دخالت آنان فتح شد. خداوند در قرآن مي‏فرمايد: «ما أَفاءَ اللَّهُ عَلي رَسُولِهِ مِنْ اَهْلِ الْقُري فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبي... فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَ لا رِکابٍ، وَلکِنَّ اللَّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلي مَنْ يَشاءُ...» [1] سوره‏ي حشر: آيات- 1. طبق اين آيه‏ي صريح قرآن سرزمينهايي که بدون لشکرکشي مسلمانان فتح شود، حتي اگر اهل آنجا خودشان بعنوان تسليم نزد پيامبر صلي الله عليه و آله بيايند، اين مناطق و غنائم و اسراي آن ملک

خاص حضرت است، و مسلمانان هيچ حقي در آن نخواهند داشت و حضرت بعنوان اموال شخصي خود هر تصميمي بخواهد مي‏تواند درباره‏ي آنها بگيرد. لذا سرزمين فدک بصورت يکپارچه از آن پيامبر صلي الله عليه و آله شد که مي‏بايست مردم فدک در آن کار مي‏کردند و درآمد آن را به حضرت تسليم مي‏نمودند و فقط اجرت دريافت مي‏کردند. سند و شاهد بر ملکيت فدک

پيامبر صلي الله عليه و آله ورقه‏اي خواست و اميرالمؤمنين عليه‏السلام را فراخواند و فرمود: «سند فدک را بعنوان بخشوده و اعطايي پيامبر بنويس و ثبت کن». اميرالمؤمنين عليه‏السلام آنرا نوشت، و خود حضرت با ام‏ايمن بر آن شهادت دادند. پيامبر صلي الله عليه و آله در آنجا فرمود: «ام‏ايمن زني از اهل بهشت است». حضرت زهرا عليهاالسلام اين نوشته را تحويل گرفت، و هنگام غصب فدک آنرا عيناً نزد ابوبکر آورد و بعنوان مدرک ارائه فرمود. [1] . بحار الانوار: ج 21 ص 23.

سپس پيامبر صلي الله عليه و آله مردم را در منزل حضرت زهرا عليهاالسلام جمع نمودند و به آنان خبر دادند که فدک از آن فاطمه عليهاالسلام است، و در همانجا از درآمد آن بعنوان اعطايي فاطمه عليهاالسلام بين مردم تقسيم کردند، و بدين صورت تصرف مالکانه‏ي فاطمه عليهاالسلام در فدک را به آنان نشان دادند

بحار الانوار: ج 21 ص 22، 25، ج 19 ص 105، 110، 115، 118، 121، 195.پس از فتح فدک، آيه‏ي «وَآتِ ذَا الْقُرْبي حَقَّهُ» نازل شد، يعني «حق خويشان را به آنان بده». پيامبر صلي الله عليه و آله از جبرئيل پرسيد: منظور چه کساني هستند و اين حق کدام است؟ جبرئيل از طرف خداوند عرضه داشت: «فدک را به فاطمه عطا کن».

پيامبر صلي الله عليه و آله حضرت زهرا عليهاالسلام را فراخواند و فرمود: خداوند فدک را براي پدرت فتح کرد، و چون لشکر اسلام آنجا را فتح نکرده‏اند مخصوص من است و تعلقي به مسلمانان ندارد و هر تصميمي بخواهم درباره‏ي آن مي‏گيرم. دستور خداوند نيز بر عطاي آن به تو نازل شده است. از سوي ديگر مهريه مادرت خديجه بر عهده‏ي پدرت مانده است، و پدرت در قبال مهريه مادرت و به دستور خداوند فدک را به تو عطا مي‏کند. آنرا براي خود و فرزندانت بردار و مالک آن باش.

حضرت زهرا عليهاالسلام عرض کرد: تا شما زنده هستيد من نمي‏خواهم تصرفي در آن داشته باشم. شما بر جان و مال من صاحب اختيار هستيد. پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: ترس آن دارم که نااهلان، تصرف نکردن تو در زمان حياتم را بهانه‏اي قرار دهند و بعد از من آنرا از تو منع کنند. عرض کرد: آنگونه که صلاح مي‏دانيد عمل کنيد. حضرت زهرا عليهاالسلام در سرزمين فدک نماينده‏اي قرار داد و کارمنداني را تحت فرمانش سپرد، که پس از محاسبات لازم و پرداخت مخارج، خالص سود ساليانه را خدمت حضرت زهرا عليهاالسلام تقديم مي‏نمود.

درآمد فدک را ساليانه از هفتاد هزار سکه‏ي طلا تا صد و بيست هزار سکه نوشته‏اند. [1] هر ساله حضرت به اندازه‏ي قوت خود برمي‏داشت و بقيه را بين فقرا تقسيم مي‏کرد و تا هنگام رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله اين شيوه ادامه داشت [2] ، و چشمان بسياري از نيازمندان منتظر سر رسيدن درآمد فدک بود تا از بخشش فاطمه عليهاالسلام زندگي خود را ساماني بخشند.

ده روز پس از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله [3] مأموران ابوبکر به دستور خاص او به فدک رفتند و نماينده‏ي حضرت زهرا عليهاالسلام را از آنجا اخراج کردند و ملک آن را غصب نمودند و درآمد آن را بطور کامل براي مخارج حکومت غاصبانه‏ي خود صرف کردند، و کوچکترين توجهي به سابقه‏ي مفصل امر الهي و عمل پيامبر صلي الله عليه و آله در مورد فدک و سندي که تنظيم شده بود و شاهداني که گواهي دادند و آنچه پيامبر صلي الله عليه و آله در حضور مردم فرموده بود نکردند.

اين تصويري بود از مراحل فتح فدک و اخراج آن از دست يهوديان، و انتقال آن به پيامبر صلي الله عليه و آله و اعطاي فدک توسط آنحضرت به فاطمه عليهاالسلام و آنچه طي چهار سال مالکيت و تصرف حضرت زهرا عليهاالسلام بعنوان دوران شيرين فدک طي شد تا آنگاه که دوران غصب آن فرا رسيد و شيريني گذشته را به کام فاطمه عليهاالسلام و شيعيانش تلخ کردند.

مجمع الزوائد: ج 9 ص 39.

پس از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله ابوبکر و عمر نزد اميرالمؤمنين عليه‏السلام آمدند و گفتند: درباره‏ي آنچه از پيامبر باقي مانده چه مي‏گوئي؟ فرمود: ما از همه‏ي مردم به پيامبر صلي الله عليه و آله سزاوارتريم. عمر گفت: حتي نسبت به اموالي که در خيبر است؟ فرمود: حتي اموالي که در خيبر است. عمر پرسيد: حتي نسبت به اموالي که در فدک است؟ فرمود: حتي اموالي که در فدک است.

عمر گفت: مگر به قيمت جدا کردن گردنهاي ما با ارّه باشد، که هرگز چنين چيزي نخواهد شد!!!

بحار الانوار: ج 21 ص 23. نوائب الدهور: ج 3 ص 148. عوالم العلوم: ج 11 ص 574.مجمع النورين: ص 137.از اولين برخورد غاصبين درباره‏ي فدک مشخص شد که نقشه‏هاي شومي در سر دارند. به همين جهت، عمر به حضرت زهرا عليهاالسلام گفت: آن نوشته‏اي که مي‏گفتي پدرت پيامبر درباره‏ي فدک برايت نوشته بياور!پس از غصب فدک، اين اولين اقدامي بود که حضرت زهرا عليهاالسلام انجام داد و سند فدک را آورد و به ابوبکر نشان داد و فرمود: اين نوشته‏ي پيامبر صلي الله عليه و آله براي من و فرزندانم است.

اين سند هنگام بخشيدن آن از سوي پيامبر صلي الله عليه و آله به فاطمه عليهاالسلام به امر آنحضرت و به دستخط اميرالمؤمنين عليه‏السلام و به شهادت آنحضرت و ام‏ايمن تنظيم شده بود و متن آن بعنوان «اعطائي پيامبر صلي الله عليه و آله به دخترش فاطمه عليهاالسلام» بود. از آنجا که سند و مدرک را در تمام جهان براي روز اختلاف مي‏نويسند، جا داشت ارائه‏ي اين سند مسئله را فيصله دهد و معلوم کند که اصلاً مسئله‏ي ارث در کار نيست تا نوبت به حديث جعلي «النبي لايورِّث» برسد. اين بخشوده‏ي پدري به دخترش در زمان حيات اوست و چندين سال تصرفات مالکانه بر آن انجام گرفته است. ولي چون بنابر زور بود کوچکترين اعتنايي به سند تنظيم شده به امر پيامبر صلي الله عليه و آله نکردند.

ابوبکر و عمر که بعنوان قدرت حاکم عمل مي‏کردند نه تنها اعتنايي به سند نکردند و سخن باطل خود مبني بر ارث بودن فدک به ضميمه‏ي «النبي لا يورث» را بار ديگر مطرح کردند، بلکه اهانتي عظيم به ساحت قدس پيامبر صلي الله عليه و آله روا داشتند. عمر نوشته‏ي پيامبر صلي الله عليه و آله را از حضرت زهرا عليهاالسلام گرفت و پيش چشم عموم مردم آب دهان بر آن انداخت و آنرا پاره پاره کرد، علناً مخالفت خود را با امر پيامبر صلي الله عليه و آله اعلام نمود.

اکنون که معلوم شد بنابر پذيرفتن سخن حق نيست و آنچه انجام شده و مي‏شود پشتوانه‏اي جز قهر و غلبه و زورگوئي ندارد، نوبت آن بود که حضرت زهرا عليهاالسلام مراحل احتجاج خود را طي کند تا قدرت حاکم کار خود را حق جلوه ندهد. چرا که اگر چنين مي‏شد بايد مي‏گفتيم: «فاطمه عليهاالسلام فدک را بنا حق در تصرف داشت» و اين را دشمن غاصب خوب مي‏فهميد. لذا مبارزه‏ي اصلي بر سر عصمت و پاکي ساحت مقدس فاطمه عليهاالسلام و اثبات لکه‏ي غصب بر پيشاني به چنگ آورندگان فدک آغاز شد و نتايج پر ثمر خود را داد. فدک ارث نيست

حضرت خطاب به ابوبکر فرمود: چرا نماينده‏ي مرا از فدک اخراج نمودي در حاليکه پيامبر صلي الله عليه و آله به امر خداوند آنرا براي من قرار داد. آيا مي‏خواهي زميني را از من بگيري که پيامبر صلي الله عليه و آله از بين غنائمي که مسلمانان در راه آن جنگ نکرده‏اند به من بخشيد؟ آيا پيامبر صلي الله عليه و آله نفرموده است: «فرزندان هرکس بايد بعد رحلت او مورد توجه باشند»؟ تو خوب مي‏داني که تنها يادگار پيامبر صلي الله عليه و آله براي فرزندانش همين است؟ ابوبکر گفت: عايشه و عمر شهادت مي‏دهند که پيامبر صلي الله عليه و آله فرموده است: «النبي لايورث» يعني «پيامبر ارث نمي‏گذارد».

حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود: اين اولين شهادت ناحقي است که به آن شهادت مي‏دهند. من درباره‏ي فدک در اسلام شاهداني دارم. فدک را پيامبر صلي الله عليه و آله به من بخشيده است و من شاهد مي‏آورم. ابوبکر گفت: دليل خود را بياور. حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود: آيا در زمان حيات پيامبر صلي الله عليه و آله فدک تحت تصرف من نبود و من محصول آنرا مصرف نمي‏کردم؟ گفت: آري. فرمود: پس چرا درباره‏ي چيزي که در دست من است از من شاهد مي‏خواهي؟ ابوبکر گفت: چون غنيمت مسلمانان است، اگر دليل نياوري امضا نخواهم کرد!

حضرت در حاليکه مردم هم مي‏شنيدند فرمود: آيا مي‏خواهيد دستور و کار پيامبر صلي الله عليه و آله را رد کنيد و درباره‏ي ما حکمي کنيد که درباره‏ي ساير مسلمانان نمي‏کنيد؟ اي حاضرين بشنويد که مرتکب چه عملي مي‏شوند؟ اي ابوبکر و عمر، اگر من اموال مسلمانان را که در دستشان و تحت تصرفشان است ادعا کنم از من دليل مي‏خواهيد يا از مسلمانان؟

عمر با حال غضب گفت: اين غنيمت مسلمانان و زمين آنان است که در دست فاطمه است و محصول آنرا مصرف مي‏کند. اگر بر ادعاي خود دليل آورد که پيامبر از بين مسلمانان فدک را فقط به او بخشيده است- در حاليکه غنيمت و حق مسلمانان بوده!!- در اين باره نظر خواهيم داد. عصمت فاطمه دليل کامل

حضرت فرمود: همين مرا بس است! اي مردم شما را قسم مي‏دهم که آيا از پيامبر صلي الله عليه و آله شنيديد که فرمود: «دخترم سيده‏ي زنان اهل بهشت است»؟ گفتند: آري بخدا قسم، اين را از پيامبر صلي الله عليه و آله شنيديم. فرمود: آيا سيده‏ي زنان اهل بهشت ادعاي باطل مي‏نمايد و آنچه مالکش نيست تصرف مي‏کند؟ چه مي‏گوئيد اگر چهار نفر بر عليه من به کار زشتي شهادت دهند يا دو نفر نسبت سرقت به من دهند؟ آيا سخن آنان را تصديق مي‏کنيد؟ ابوبکر در اينجا سکوت کرد ولي عمر گفت: آري وحد بر تو جاري مي‏کنيم!

حضرت فرمود: دروغ گفتي و پستي خود را ثابت کردي مگر آنکه اقرار کني بر دين محمد صلي الله عليه و آله نيستي. کسي که بر عليه سيده‏ي زنان اهل بهشت شهادتي را بپذيرد يا حدي بر او جاري کند ملعون است و به آنچه خداوند بر محمد صلي الله عليه و آله نازل کرده کافر شده است، زيرا آنانکه «خداوند پليدي‏ها را از آنان برده و آنان را پاکيزه گردانيده» شهادتي بر عليه شان جايز نيست، چرا که معصومند و از هر زشتي و بدي پاکند. اي عمر، درباره‏ي اهل اين آيه (تطهير) به من خبر بده که اگر عده‏اي بر عليه آنان يا يکي از آنان به شرک يا کفر يا کار زشتي شهادت دهند آيا مسلمانان بايد از آنان بيزاري بجويند و آنان را حد بزنند؟ عمر گفت: آري، آنان با ساير مردم يکسانند!!

حضرت فرمود: دروغ گفتي و کافر شدي! آنان با ساير مردم مساوي نيستند چرا که خداوند آنان را معصوم قرار داده و آيه‏اي درباره‏ي عصمت و طهارت آنان نازل کرده و پليدي‏ها را از آنان دور نموده است. هرکس بر عليه آنان سخني را بپذيرد در واقع خدا و رسول را تکذيب کرده است.ابوبکر گفت: اي عمر ترا قسم مي‏دهم که ساکت باشي! فدک بخشوده‏ي پيامبر به استناد قرآن

سپس ابوبکر گفت: (درباره‏ي فدک) دليل بياور.حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود: اما فدک، خداوند عزوجل آيه‏اي از قرآن نازل کرد که در آن به پيامبر صلي الله عليه و آله دستور داده بود حق من و فرزندانم را بدهد، آنجا که مي‏فرمايد: «فَآتِ ذَا الْقُرْبي حَقَّهُ»، و من و فرزندانم نزديکترين خلايق به پيامبر صلي الله عليه و آله بوديم و آنحضرت فدک را به من بخشيد. وقتي جبرئيل دنباله‏ي آيه را خواند: «وَ الْمِسْکينَ وَ ابْنَ السَّبيلِ» [1] سوره روم: آيه 38. ، پيامبر صلي الله عليه و آله سؤال کرد: حق مسکين و ابن سبيل چيست؟ خداوند اين آيه را نازل کرد: «وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْئٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبي وَ الْيَتامي وَ الْمَساکينِ وَ ابْنِ السَّبيلِ» [2] سوره‏ي انفال: آيه‏ي 41. و خمس را به پنج قسمت تقسيم کرد و فرمود: «ما أَفاءَ اللَّهُ عَلي رَسولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُري فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسولِ وَ لِذِي الْقُرْبي وَ الْيَتامي وَ الْمَساکينِ وَ ابْنِ السَّبيلِ کَيْ لا يَکُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِياءِ مِنْکُمْ» [3] سوره‏ي حشر: آيه‏ي 7.. مصرف حق ذوي القربي

سپس حضرت زهرا عليهاالسلام فرمودند: آنچه براي خدا است براي پيامبر صلي الله عليه و آله مي‏شود و آنچه براي پيامبر صلي الله عليه و آله است براي ذوي‏القربي مي‏شود و ذوي القربي ما هستيم. خداوند مي‏فرمايد: «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي» [1] سوره‏ي شوري: آيه‏ي 23. .ابوبکر نگاهي به عمر کرد و گفت: تو چه مي‏گوئي؟! عمر گفت: پس يتيمان و مساکين و ابناء السبيل کيانند؟ حضرت فرمود: يتيمان بايد از کساني باشند که به خدا و پيامبر و ذوي‏القربي ايمان داشته باشند. مساکين هم کساني باشند که در دنيا و آخرت با آنان باشند. ابن السبيل هم بايد راه آنان را بپيمايد.عمر گفت: بنابراين خمس و غنيمت همگي براي شما و دوستان و شيعيان شما است؟ حضرت فرمود: فدک را خداوند براي من و فرزندانم قرار داده و براي دوستان و شيعيان ما قرار نداده است، ولي خمس را براي ما و دوستان و شيعيانمان قسمت نموده همانطور که در کتاب خداوند آورده است.

عمر گفت: پس براي مهاجرين و انصار و تابعين چه مي‏ماند؟ فرمود: اگر آنان هم از دوستان و شيعيان ما بودند زکات و صدقاتي که خداوند در قرآن واجب نموده و تقسيم آنرا بيان فرموده به آنان تعلق مي‏گيرد. خداوند عزوجل مي‏فرمايد: «إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساکينِ وَ الْعامِلينَ عَلَيْها وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِي الرِّقابِ...» [2] سوره توبه: آيه 60 خدا راضي است اگر چه مردم راضي نباشند

عمر گفت: فدک مخصوص تو باشد و غنيمت براي شما و دوستانتان؟ گمان نمي‏کنم اصحاب محمد به اين راضي باشند!! حضرت فرمود: ولي خداوند عزوجل و پيامبرش بدان راضي هستند. اين اموال را خدا به شرط دوستي و پيروي از او قرار داده نه به شرط دشمني و مخالفت! و هرکس با ما دشمني کند با خدا دشمني کرده، و هرکس با ما مخالفت کند با خداوند مخالفت کرده است، و هرکس با خدا مخالفت کند از جانب حق تعالي مستوجب عذاب اليم و عقاب شديد در دنيا و آخرت است.

عمر گفت: اي دختر محمد! بر ادعاي خود دليل بياور! حضرت فرمود: چطور سخن جابر بن عبداللَّه و جرير بن عبداللَّه را بدون آنکه از آنان دليل بخواهيد قبول کرديد [1] اشاره به ماجراي اموالي است که از بحرين آمده بود و جابر بن عبدالله و جرير بن عبدالله درباره‏ي آنها ادعاي «صفوه» نمودند يعني منتخبي از آن مال را به وصيت پيامبر صلي الله عليه و آله متعلق بخود دانستند. ابوبکر و عمر هم بدون طلب شاهد سخن آنها را قبول کردند و اموال درخواستي را به آنان دادند. به کتاب التعجب کراجکي و بحار الانوار: ج 29 ص .

در حاليکه دليل من در کتاب خدا است؟

عمر گفت: جابر و جرير چيز کم ارزشي را مي‏خواستند ولي تو مسئله‏ي عظيمي را ادعا مي‏کني که مهاجر و انصار با آن مرتد مي‏شوند!!

حضرت فرمود: مهاجرين به کمک پيامبر صلي الله عليه و آله و اهل بيتش به دين خدا هجرت کردند و انصار هم با ايمان به خدا و رسول و ذوي‏القربي احسان کردند. بنابر اين اگر هجرتي بوده بسوي ما بوده و اگر نصرتي بوده به ما ياري کرده‏اند و تابعين هم بوسيله ما تابع شده‏اند. هرکس هم از دين مرتد مي‏شود به سوي جاهليت بازگشته است.

عمر گفت: اين سخنان باطل را کنار بگذار، شاهداني را حاضر کن که به اين سخن تو (درباره‏ي فدک) شهادت دهند!

شاهدان فاطمه بر ملکيت فدک

حضرت زهرا عليهاالسلام در همان مجلس ماند و کسي را فرستاد تا اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهم‏السلام و ام‏ايمن و اسماء بنت عميس (که همسر ابوبکر بود) آمدند و به همه‏ي آنچه حضرت زهرا عليهاالسلام فرموده بود شهادت دادند.

از جمله ام‏ايمن چنين گفت: از پيامبر شنيدم که مي‏فرمود: «فاطمه سيده‏ي زنان اهل بهشت است». آيا کسي که سيده‏ي زنان بهشت است چيزي را که مالک نباشد ادعا مي‏کند؟ من نيز زني از اهل بهشتم و من هم به آنچه از پيامبر صلي الله عليه و آله نشنيده باشم شهادت نمي‏دهم.گفت: اي ام‏ايمن، اين قصه‏ها را کنار بگذار، به چه چيزي شهادت مي‏دهي؟ ام‏ايمن گفت: اي ابوبکر شهادت نخواهم داد تا درباره‏ي آنچه پيامبر صلي الله عليه و آله فرموده از تو اقرار بگيرم. تو را بخدا قسم مي‏دهم، آيا مي‏داني که پيامبر صلي الله عليه و آله فرموده است: «ام‏ايمن زني از اهل بهشت است»؟ ابوبکر گفت: بلي. ام‏ايمن گفت: اکنون شهادت مي‏دهم که جبرئيل نزد پيامبر صلي الله عليه و آله آمد و گفت: خداوند تعالي مي‏فرمايد: «وَ آتِ ذَا الْقُرْبي حَقَّهُ»، «به کسي که با تو قرابت دارد حقش را عطا کن». پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: منظور از «ذو القربي» کيست؟ جبرئيل، از پروردگار سؤال کن که اينان کيستند؟ عرض کرد: ذوي القربي فاطمه عليهاالسلام است. پيامبر صلي الله عليه و آله فدک را به امر پروردگار به فاطمه عليهاالسلام داد، و او آنرا تحويل گرفت و قبول کرد. سپس پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: اي ام‏ايمن و اي علي، شاهد باشيد.سپس اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهم‏السلام و اسماء هم نظير سخن ام‏ايمن درباره‏ي ملکيت فدک شهادت دادند. عمر گفت: «علي همسر اوست، حسن و حسين هم پسران او هستند. ام‏ايمن هم خدمتکار اوست. اسماء بنت عميس هم قبلاً همسر جعفر بن ابي‏طالب بوده و خدمتگزار فاطمه عليهاالسلام هم بوده و به نفع بني‏هاشم شهادت خواهد داد. همه‏ي اين شاهدان براي منفعت خود شهادت مي‏دهند»!! و درباره‏ي ام‏ايمن اضافه کرد که «او زني غير عرب است و با فصاحت نمي‏تواند شهادت بدهد»!! دفاع اميرالمؤمنين از شاهدان

اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود: فاطمه عليهاالسلام پاره‏ي تن پيامبر صلي الله عليه و آله است و هرکس او را اذيت کند پيامبر صلي الله عليه و آله را اذيت کرده و هرکس او را تکذيب کند پيامبر را تکذيب کرده است. حسن و حسين هم دو پسران پيامبر صلي الله عليه و آله و دو آقاي جوانان اهل بهشتند و هرکس آنان را تکذيب کند پيامبر را تکذيب کرده است، چرا که اهل بهشت راست گويند. و من آن کسي هستم که پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: «تو از مني و من از توام، و تو در دنيا و آخرت برادر مني. هر که تو را رد کند مرا رد کرده، و هرکس تو را اطاعت کند مرا اطاعت کرده، و هرکس از تو سرپيچي کند از من سرپيچي کرده است». و ام‏ايمن کسي است که پيامبر صلي الله عليه و آله براي او به بهشت شهادت داده است و براي اسماء بنت عميس و نسل او دعا کرده است. عمر گفت: شما همانگونه هستيد که توصيف نموديد ولي شهادت کسي که به نفع خود شهادت مي‏دهد قبول نمي‏شود. جهل به احکام قضاوت

حضرت فرمود: اي ابوبکر، درباره‏ي ما حکمي مي‏نمايي برخلاف آنچه درباره‏ي مسلمانان حکم مي‏نمايي؟ گفت: نه! فرمود: اگر در دست مسلمانان چيزي باشد و من درباره‏ي آن ادعايي نمايم از کدام شاهد مي‏طلبي؟ ابوبکر گفت: از تو شاهد مي‏خواهم. فرمود: اگر در دست من چيزي باشد و مسلمين درباره‏ي آن ادعايي کنند از من شاهد مي‏خواهي؟! چرا از فاطمه شاهد مي‏خواهي در حاليکه فدک در دست اوست و در زمان حيات پيامبر و بعد از آن مالک آن بوده است؟ چرا از مسلمين شاهد نمي‏خواهي؟!

ابوبکر ساکت شد، ولي عمر گفت: اين غنيمت مسلمين است و ما با کلام تو نمي‏توانيم مقابله کنيم! اگر شاهدان عادلي آوردي و گرنه اين غنيمت مسلمين است و تو و فاطمه در آن حقي نداريد!! اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود: اکنون که ما آنطور هستيم که خودتان مي‏شناسيد و منکر نيستيد و در عين حال شهادت ما بنفع خودمان پذيرفته نيست و شهادت پيامبر هم قبول نيست پس انا للَّه و انا اليه راجعون! ما وقتي براي خود ادعائي داريم از ما دليل مي‏خواهيد؟ آيا کسي نيست ما را ياري کند؟ شما بر حکومت خدا و پيامبر صلي الله عليه و آله حمله آورده‏ايد و بدون هيچ دليلي و حجتي آنرا از خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله بخاندان ديگري برده‏ايد. بزودي ظالمان خواهند دانست که به کجا باز مي‏گردند. سپس اميرالمؤمنين عليه‏السلام به حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود: بازگرد تا خداوند بين ما حکم کند و هم او بهترين حکم کنندگان است.

حضرت زهرا عليهاالسلام به حال غضب برخاست و فرمود: خدايا! اين دو به حق دختر پيامبرت ظلم کردند. خدايا به شدت اينان را مأخوذ فرما.سپس حضرت زهرا عليهاالسلام محزون و گريان از نزد آنان بيرون آمد.

اميرالمؤمنين عليه‏السلام حضرت زهرا عليهاالسلام را به همراه امام حسن و امام حسين عليهماالسلام تا چهل روز، هر روز سوار بر مرکبي مي‏نمود و به در خانه‏ي مهاجرين و انصار مي‏برد. حضرت زهرا عليهاالسلام به آنان مي‏فرمود: «اي مهاجرين و انصار، خدا را و دختر پيامبرتان را ياري کنيد. شما روزي که با پيامبر صلي الله عليه و آله بيعت کرديد بر سر اين بيعت کرديد که از او و فرزندانش حمايت کنيد و از آنها منع کنيد آنچه از خود و فرزندانتان منع مي‏کنيد. بياييد و به بيعت خود نسبت به پيامبر وفا کنيد». ولي احدي به حضرت جواب مثبت نداد. حضرت به معاذ بن جبل يکي از بنيانگذاران سقيفه رسيد و فرمود: اي معاذ بن جبل، من بعنوان کمک خواهي نزد تو آمده‏ام و تو با پيامبر صلي الله عليه و آله بيعت کردي که او و فرزندانش را ياري کني و آنچه از خود و فرزندانت دفع مي‏کني از آنان نيز دفع کني. اکنون ابوبکر فدک را غصب کرده و نماينده‏ي مرا از آن اخراج نموده است.

معاذ گفت: ديگري هم با من هست؟ فرمود: نه، هيچکس به من پاسخ مثبت نداد. معاذ گفت: کمک من به کجا مي‏رسد؟! حضرت زهرا عليهاالسلام از نزد معاذ بيرون آمد و فرمود: «ديگر با تو سخن نمي‏گويم تا نزد پيامبر صلي الله عليه و آله بروم. بخدا قسم کلمه‏اي با تو حرف نمي‏زنم تا من و تو نزد پيامبر صلي الله عليه و آله جمع شويم».

اميرالمؤمنين عليه‏السلام به حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود: نزد ابوبکر برو در حاليکه تنها باشد، چرا که از عمر زودتر منفعل مي‏شود. نزد او برو و چنين بگو: ادعاي مقام پدرم و خلافت او را کرده‏اي و جاي او نشسته‏اي؟ اگر فدک ملک تو هم بود و من از تو مي‏خواستم که آنرا به من ببخشي بر تو واجب بود آنرا به من بدهي.

حضرت زهرا عليهاالسلام نزد ابوبکر آمد و اين مطالب را به او فرمود. نوشتن سند براي ارجاع فدک

ابوبکر گفت: «راست مي‏گويي». سپس ورقه‏اي خواست و بر آن نوشته‏اي مبني بر بازگرداندن فدک نوشت.

حضرت زهرا عليهاالسلام نوشته را برداشت و از نزد ابوبکر بيرون آمد. محو و پاره کردن سند توسط عمر

عمر به آنحضرت رسيد و گفت: اي دختر محمد، اين نوشته‏اي که همراه توست چيست؟ فرمود: نوشته‏اي است که ابوبکر براي برگرداندن فدک برايم نوشته است. گفت: آنرا به من بده. ولي حضرت ابا کرد و آن را نداد.

در اينجا عمر براي گرفتن کاغذ جسارتي عظيم به حضرت زهرا عليهاالسلام نمود که قلم در اداي آن گريان و زبان از گفتن آن شرمنده است. .

به قيمت اهانت به ساحت اقدس بانوي جهان، عمر نوشته را از آنحضرت گرفت و ابتدا با آب دهان نوشته‏ي آنرا محو کرد و سپس آنرا پاره نمود. [2] بحار الانوار: ج 29 ص 192. . عصمت سند صدق فاطمه

اميرالمؤمنين عليه‏السلام به ابوبکر فرمود: اي ابوبکر، قرآن را قبول داري؟ گفت: آري. فرمود: درباره‏ي اين آيه به من خبر ده که مي‏فرمايد: «اِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَکُمْ تَطْهيراً» [1] ، آيا اين آيه درباره‏ي ما نازل شده يا درباره‏ي غير ما؟ گفت: درباره‏ي شما. فرمود: اگر دو نفر از مسلمانان بر عليه فاطمه عليهاالسلام به نسبت زشتي شهادت دهند چه مي‏کني؟ ابوبکر گفت: بر او حد جاري مي‏کنم همانطور که بر زنان مسلمين جاري مي‏کنم. کفر منکر عصمت فاطمه

فرمود: در اين صورت نزد خداوند از کافرين خواهي بود. گفت: چرا؟ فرمود: براي آنکه تو شهادت خداوند را بر طهارت او رد کرده‏اي و شهادت مردم را بر عليه او قبول کرده‏اي. خداوند عزوجل به پاکي فاطمه گواهي داده است. اگر تو شهادت خداوند را رد کني و شهادت ديگري را بپذيري نزد خداوند از کافرين هستي. همچنين حکم خدا و رسول را رد کرده‏اي که فدک را براي فاطمه قرار دادند و او در زمان حيات پيامبر صلي الله عليه و آله آن را تصرف کرد. تو سخن خدا و رسول را رد کردي و گفته‏ي يک عرب بياباني که بر پاي خود بول مي‏کرد پذيرفتي و فدک را از او گرفتي و گمان کردي که غنيمت مسلمين است. همانطور که سخنِ ديگرِ پيامبر را رد کردي که فرمود: «ادعا کننده بايد شاهد بياورد و براي مدعي عليه قسم کافي است». تو از مدعي عليه شاهد مي‏خواهي!

حصزت زهرا سلام الله علیها

احترام و توجه ویژه پیامبر اکرم نسبت به حصزت زهرا سلام الله علیها

کتاب «جامع الاصول» ابن اثیر جزری مجموع کتب صحاح سته است. در آن ابن اثیر مطلبی از خودش نیاورده، فقط مقداری از لغات را شرح کرده است. و مورد قبول همه اهل تسنن است. در جلد نهم درمورد حضرت زهرا سلام الله علیها مطلبی نقل میکند که:

"کانت کلما دخلت علی ابیها قام الیها"

"هر گاه بر پدر بزرگوارش وارد می شود،رسول خدا به سوی او می شتافت!"

دو نکته ادبی بسیار مهم در این عبارت است، یکی اینکه می گوید: "کلما" یعنی هرگاه، و این اطلاق دارد، یعنی در هر زمانی چه در کودکی چه در بزرگی بلا استثناء هرگاه حضرت صدیقه بر رسول خدا وارد می شدند، حضرت از او استقبال می کردند.

نکته دیگر اینکه می فزماید: "قام الیها"، لفظ قام گاهی با لام همراه می شود میگوییم: قام له «ایستاد برای او» (در جائی که برای احترام فرد بلند می شویم) ولی گاهی با الی همراه میشود و میگوییم قام الیه مانند حدیث، این را در ادب میگویند تضمین. (که یکی از ابواب مهم و با ارزش ادب عربی است در صرف و نحو که متاسفانه مهمل گذاشته شده است.)

قام الیها یعنی بلند شد و چند قدم هم به سوی او رفت و از او استقبال کرد. از این عبارت نهایت احترام و تجلیل رسول خدا از فاطمه زهرا فهمیده میشود همچنین فهمیده میشود که آن حضرت چه در کودکی چه در بزرگی چه یک مرتبه در روز چه چند مرتبه، هرگاه بر رسول خدا وارد می شدند، حضرت مشتاقانه بلند شده و از ایشان استقبال می کردند.

و معلوم است که این نه فقط به جهت احساسات پدری بوده است،بلکه به جهت عظمت مقام وعلو درجه آن شفیعه روز جزا حضرت صدیقه کبری بوده است، که رسول اکرم به آن علم و آگاهی داشته است.

حضرت زهرا س

صدقه سر حضرت زهرا (سلام الله علیها)


ما روایات معتبر داریم که بخشی از این عالم خلقت، واسطه فیضش نور حضرت زهراء سلام الله علیها بوده، در رابطه با واسطه فیض یک بحثی هست به نام مخلوق اول، صادر اول، حق مخلوق به، که بر طبق آن تمام موجودات عالم هستی و همه عوالم وجود، چه محسوس و چه غیر محسوس، همه اینها رنگ وجود و صبغه هستی را به واسطه نور رسول اکرم صل الله علیه و آله پیدا نموده اند و اگر آن نبود امکان وجود برای سایر موجودات نبود، و این یک مطلب برهانی و علمی است، زیرا موجودی باید باشد که اقرب الخلق به مبداء فیض بوده و واسطه رسیدن فیض به پایین تر باشد. لذا رسول اکرم (ص) فرمودند:

«اول ما خلق الله نوری، ثم جعل منه کل خیر.»

«اولین چیزی که خدا آفرید نور من بود، سپس هر خیری را از او آفرید.»

و این نور در لسان اهل معرفت حقیقت محمدیه نامیده می شود. این مسئله مسلمه، یعنی بین علماء مفروغ عنه.

حالا در کنار این بحث، یک بحثی هم داریم که کلمه ای آفریده شد و از اون کلمه، نوری درخشید و اون نور، نور حضرت زهراء سلام الله علیها بود، و با این روایات معتبر میتونیم یک جمع بندی کنیم و بگیم که:(اینو دارم با جانم میگیم ها! روایاتشو دیدم، براهینشو دیدم)، هر کس روی زمین داره راه میره، به صدقه سر حضرت زهرا سلام الله علیها است، و اینو باید بدونی که هرکجا هستی سر سفره حضرت زهراء سلام الله علیها هستی!

یک نکته هم در اینجا هست، که این یک نکته را دلم می سوزه نگم، و آن این است که اگر با برهان بدست آوردی، (برهان همون روات معتبره، دلایل دیگه هم هست.) که تو سر سفره حضرت زهراء هستی و به این دانسته عمل کردی، یعنی به نسبت این دانسته قدم برداشتی، ببین آدمی که بفهمه سر سفره حضرت زهراست، حرف زدنش با دیگران فرق میکنه، آدمی که بفهمه سر سفره حضرت زهراست، مثل بهیمه نمیخوابه! یک قدری زود بلند می شه، گفت:

نه اشک روانی نه رخ زردی   الله الله تو چه بیدردی!

وقتی بفهمه سر سفره حضرت زهراست، حرکات فرق می کنه، وقتی فرق کرد، اگه مصلحت بود دستشو می گیرن کشفاً نشونش می دن که ریزه خوار حضرت زهراست، چنان که نشون دادن به بعضی ها که نمیتونم اسمشونو ببرم، اون آقا، اون ولیه خدا فرمود که: بلائی مملکت رو تحدید میکرد دو سه سال پیش، فرمودن به دست خود خانوم برگشت!

خدا رحمتش کنه، مرحوم آیت الله، آسید محمد جمال هاشمی، درمورد وجود نازنین صدیقه کبری شعر گفته، به این مطلب هم که ما سر سفره خانوم هستیم اشاره کرده، چون ملا بوده، مجتهد بود این مسئله رو در شعرش جا داده. مثل اینکه خود حضرت دستشو گرفتن، در اولش می گه:

بنتُ الخلود لها الأجيال خاشعةٌ   اُمّ الزمان إليها تنتمي العُصُرُ

(دختر جاودانه اى که نسل ها در مقابلش فروتنى مى كنند، مادر زمانه اى كه روزگاران منسوب به او است.)

سمت عن الاُفق، لا روح ولا ملَكٌ   وفاقت الأرض، لا جنٌّ و لا iبشرُ

(از افق برتر بود در حالى كه، نه روح بود و نه فرشته و بر زمين برترى داشت در حالى كه نه جن بود و نه بشر!)

بیت سوم اشاره به این هست که ما ریزه خوار هستیم، ببینین یک مجتهد گفته، دقت کنید: میگه روح زندگی حضرت زهراء است.

روحُ الحياة ، فلو لا لطفُ عنصرها   لم تأتلف بيننا الأرواحُ و الصورُ

(روح زندگى، كه اگر لطافت عنصرش نبود ارواح و صورت ها به هم نمى پيوست.)

توجه فرمودید، یعنی اگه خانوم نبود، نمی شد اینطور بشه.

بعد در بیت القصیدش حضرت رو توصیف می کنه که بهتر از این نمی شه تو صیف کرد، می گه میخوای ببینی فاطمه زهرا کیه؟!

حَـْوتَ خِلالَ رَسِـولَ الله أجمـِـعَهآُ

تمام صفات رسول الله را دارا بود.

لَوْلآ الرَسِالَـةُ سَاوِى أصلَـهُ الِثمرُ

این دختر و این پدر فرقشون در وسط رسالته.