حضرت ابراهيم(ع) و امام حسين(ع)

 حضرت ابراهيم(ع) و امام حسين(ع)



بسم الله الرحمن الرحيم
السلام عليك يا اباعبدلله و على الارواح اللتى حلت بفنائك
در قصه امام حسين و حضرت ابراهيم مسائلى بود كه يكي مسئله آزمايش بود. در سوره صافات داريم كه حضرت ابراهيم مأمور شد كه بچه‏اش را ذبح كند. به بچه‏اش اسماعيل گفت: «إِنِّي أَرى‏ فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُك‏»(صافات/102) من مأمور شده‏ام كه گردنت را در راه خدا ذبح كنم. اسماعيل گفت: «يا أَبَتِ» پدر جان «افْعَلْ» انجام بده. «ما تُؤْمَر» هرچه كه خدا به تو مى‏گويد، معطل نكن. اگر خدا فرموده است كه من ذبح بشوم. من حاضر هستم كه ذبح بشوم. شيطان آمد وسوسه كند. اول به هاجر گفت: پسرت را مى‏كشد. گفت: حضرت ابراهيم هر كارى كه بكند درست است. او پيغمبر است. چون شيطان گاهى وقت‏ها از راه زن مى‏آيد. حريف نشد و به سراغ اسماعيل رفت. پدرت مى‏خواهد تو را بكشد. پيغمبر(ع) هر كارى بكند پيغمبر است. من ولايت او را پذيرفته‏ام. علاوه بر اينكه پدرم است، ولى من است. پيغمبر من است. به سراغ ابراهيم آمد. گفت: ابراهيم آدم بچه‏اش را نمى‏كشد. خدا صد سال به تو بچه نداده بود. چقدر گريه و زارى و آه و ناله كردى تا خدا به تو بچه داد؟ هرچه شيطان آمد كه وسوسه كند، ابراهيم سنگ برداشت و به آن پرتاب كرد. همه حاجى‏هايي كه به مكه مى‏روند، روز عيد قربان يك جايي است، سنگ برمى دارند و پرتاب مى‏كنند. هفت تاسنگ كوچك، مثل سنگ هايى كه به نان سنگك چسبيده است و اين تقليد از آن كار است. اين پايه سنگى با اين سنگ كوچك من درد نمى‏آيد. يك وقتى شاه يك جايى رفته بود. دانشجوها به ماشين ضد گلوله‏اش گوجه پرتاب مى‏كردند. خود مردم مى‏دانند. دانشجو مى‏داند. شاه هم مى‏داند كه ماشين ضد گلوله با گوجه دردش نمى‏آيد. مسئله اين نيست كه دردش بيايد، مسئله تنفر است. يك تخم مرغ كه به كسي پرتاب مى‏كنند هيچ اتفاقي نمي‌افتد. در تاريخ سر كسي با تخم مرغ نشكسته است. اما همين ماشين مى‏گفت كه من از تو بدم آمد. اين رمز برائت است و ما دينمان، دين برائت و دين ولايت است. حتى سنگ‏ها، ما در مكه دو تا سنگ مى‏بينيم. يك سنگ مى‏بينيم كه سنگ كعبه است و به آن سنگ ولايت مى‏گويند. آن را مى‏بوسيم و دورش مى‏گرديم. رو به آن نماز مى‏خوانيم. يك سنگ هم هست كه سنگ برائت است. سنگ تنفر است. يك فرسخى مكه، يعنى دو، سه كيلومترى مكه يك پايه است كه يك متر در يك متر است. ستونى است كه همه مى‏روند و به آن سنگ مى‏زنند. يك سنگ را مى‏بوسيم كه سنگ ولايت است. به يك سنگ هم سنگ مى‏زنيم كه سنگ برائت است. دين ما دين ولايت و دين برائت است. در عاشورا بايد بگوييم: سلام بر حسين! لعنت بر يزيد! در دين بايد بگوييم: «لااله الا الله» برائت و ولايت است. «لااله» قبول ندارم هيچ چيز را، مرگ بر همه خدايان «الاالله» الله را قبول دارم. نسبت به الله تسليم هستم و نسبت به خدايان ديگر تسليم نيستم. «لا اله» من ديگران را قبول ندارم. «الا الله» خدا را قبول دارم. در «لا اله الاالله» برائت است. ولايت است. در تشهد «اشهد ان لا اله» برائت است. «السلام عليك ايها النبى» ولايت است. «السلام علينا و على عبدالله الصالحين» ولايت است. «غيرالمغضوب» برائت است. «ولاضالين» مرگ بر مغضوبين، مرگ بر ضالين. من نمي‌خواهم جزء غضب شده‏ها باشم. نمى‏خواهم جزء گمراه‏ها باشم. خدايان ديگر را قبول ندارم. در عاشورا، كسى كه خون حسين در بدنش است نمى‏تواند بى تفاوت باشد. در انسان دو تا موتور است. موتور عقل و موتور عاطفه. آدم وقتى مى‏خواهد ببيند كه موتورش كار مى‏كند يا نه، همينكه حرف منطقى مى‏زند، پيداست كه عقلش كار مى‏كند.
تا مرد سخن نگفته باشد عيب و هنرش نهفته باشد
«فَلَمَّا كَلَّمَهُ قالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنا مَكينٌ أَمينٌ(يوسف/54)» وقتى حضرت عيسى حرف زد، ديدند كه عجب مغزى دارد. چون نحوه حرف زدن نشان دهنده اين است كه چقدر مغز كار مى‏كند. پس دو تا كنتور در بدن ما است. كنترل عقل و كنترل عاطفه، كنترل عقل را از كجا مى‏فهميم كه كار مى‏كند و يا از كار افتاده است؟ از زبان مي‌فهميم. همينكه خوب حرف مى‏زند، پيداست كه مغزش مى‏كشد و همينكه چرت و پرت مى‏گويد، پيداست ناميزان است. موتور عقل را از بيان مى‏فهميم. موتور عاطفه را از چشم مي‌فهميم. اگر مظلوميت را برايش گفتى، اشكش در آمد، غصه خورد و قيافه‏اش در هم رفت، پيداست كه موتور عاطفه‏اش خوب كار مى‏كند. اما اگر هرچه به آن گفتى، همينطور سيخ ايستاده و نگاه مى‏كند، اين پيداست كه موتور عاطفه‏اش از كار افتاده است. در انسان دو تا موتور است. موتور عقل و موتور عاطفه. عقربك عقل زبان است. عقربك عاطفه، چشم است. اگر زبان ناميزان بود، پيداست كه عقل ناميزان است و اگر چشم خشك بود، عاطفه كمبود دارد. عاطفه ميزانش به هم خورده است. عاشورا خيلى مهم است. حديث داريم كه امام كاظم، امام هفتم(ع) اول عاشورا ديگر نمى‏خنديد. مى‏فرمود: ماه محرم رسيد. تنها مولودى كه روز تولدش روضه خوانى شروع شد، امام حسين بود. فاطمه زهرا(س) بچه دار شد. اين حديث را از ماما مى‏گويم. مامايى كه ماماى امام حسين بود. مى‏گفت: ما بچه را از زهرا تحويل گرفتيم. قنداق كرديم و پيغمبر آمد و به او داديم. تا او را به پيغمبر داديم، پيغمبر يك مرتبه سوخت و رويش را آنطرف كرد و گريه كرد. گفتيم: چه شد؟ گفت: تا من به حسين نگاه كردم، جبرئيل خبر داد كه همين را مى‏كشند. منتها ديدند كه الان گريه كنند، زهرا خواهد فهميد و چون ايشان تازه از وضع حمل آزاد شده است، نخواستند كه دلش بسوزد. براي هيچ مولودى از روز اول تولدش، روضه خوانى شروع نشد و حتى قبل از تولد امام حسين(ع) روضه حسين را براى حضرت آدم خوانده بودند. مسئله امام حسين(ع) مسئله مهمى است. حالا من يك مقايسه بين امام حسين(ع) و ابراهيم(ع) بكنم. البته معناى مقايسه اين نيست كه امام حسين بالاتر از ابراهيم است. به من چه كه بالاتر هست و يا بالاتر نيست؟ نمى‏دانم كه چه كسى بالاتر است. در ميان انبياء اختلاف زياد است. «فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْض‏»(اسراء/21) قرآن مى‏گويد: انبياء درجه بندى دارند. بين امام و پيغمبر فرق است. يك چيزهايى را هم ما حس كرده‏ايم. ما محسوسات خودمان را كه يقين نيست مى‏گوييم. اما در عين حال ممكن است كه مقام حضرت ابراهيم از امام حسين بالاتر باشد. من از اين بحثم نمى‏خواهم بگويم كه امام حسين بالاتر است يا حضرت ابراهيم بالاتر است؟ در حق من نيست و در‌شان من نيست. نمي‌توانم بگويم. اما فقط يك مقايسه دارم مى‏كنم. حالا از اين مقايسه آدم چه مى‏فهمد؟ پسر ابراهيم گفت: «يا ابت» اين آيه قرآن است. اسماعيل گفت: «يا ابت» پدرجان(افعل) هر آنچه خدا مى‏گويد انجام بده. امام حسين به على اكبر گفت: ما در اين راه شهيد مى‏شويم. فرمود: اگر ما بر حق هستيم از مرگ چه باك است؟ پسر سيزده ساله امام حسن مجتبى(ع) كربلا بود. حضرت قاسم از عمويش امام حسين پرسيد: عموجان اگر ما را بكشند، چه مي‌شود؟ فرمود: كه مرگ از عسل شيرين‏تر است. اگر بناست كه حكومت دست يزيد باشد، مرگ از عسل شيرين‏تر است. مرگ از عسل شيرين‏تر است. وقتى حضرت ابراهيم، اسماعيل را خواباند، چاقو را به گردنش گذاشت. خطاب آمد كه چاقو را بردار. من نمى‏خواستم كه خون آن ريخته شود. مى‏خواستم كه تو دل از بچه‌ات بكنى. چون دل كندن مهم است. خون ريختن مهم نيست. آنكس كه به جبهه مى‏رود براى اينكه در عمليات شركت كند، ولو اينكه تير هم به آن نخورد و شهيد هم نشود، ثواب شهيد را دارد. چون قرآن نمى‏گويد: «وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما عمل» خدا از ما عمل نمى‏خواهد «وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعى»‏(نجم/39) سعى مى‏خواهد. سعى خودت را بكن. حالا كار شد، شد. نشد، نشد. بهتر اين است كه شما سعى خودت را بكنى. من ليوان را آب مى‏كنم تا به لب شما برسانم. منتها وقتى آوردم شما مى‏گويى: تشنه‏ام نيست. خيلى خوب شما تشنه‌ات نيست، نخور. اما من ثواب سقايي خودم را دارم. «وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعى»‏ نمى‏گويد: «وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما عمل» نمى‏گويد: «وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما عطى» همين كه ابراهيم، اسماعيل را خواباند و چاقو را گذاشت، گفت: نكش. نمى‏خواهم كه خونش ريخته شود. مى‏خواهم كه تو دل از بچه‌ات بكنى. دل كندن مهم است. من يك وقتى به يك كسى يك پولى دادم. گفت: كه چه پولى است؟ گفتم: من وضع ماليم خوب است و تو وضع ماليت خوب نيست. حالا من مى‏خواهم اين پنج هزار تومان را به شما بدهم. ايشان پول را از ما گرفت. فعلاً ايشان از نمايندگان مجلس است. پول را گرفت و پس داد. گفتم: چرا پس دادى؟ اين قصه هم براى بيست سال پيش است. يك وقت نگوييد: حكومت اسلامى شده و شما پول‏ها را بين خودتان تقسيم مى‏كنيد. قبل از حكومت اسلامى من يك پولى داشتم و آن نداشت. من پنج تومان به آن دادم. از من گرفت و به من پس داد. گفت: نمى‏گيرم. گفتم: خوب اگر نمى‏گيرى چرا گرفتى؟ خوب مى‏خواستى از اول بگويى كه نمى‏خواهم. گفت: گرفتم كه تو دل از پنج هزار تومان بكنى. به تو پس دادم چون بنا دارم كه پول از كسى قبول نكنم. گفتم: خيلى خوب! دو تا درس به تو دادم. يك كسى گز كه مى‏خورد اول پسته‏اش را با چاقو در مى‏آورد و مى‏خورد و بعد گز را مي‌خورد. گفتيم: چرا چنين مى‏كنى؟ گفت: مى‏خواهم دو بار كيف كنم. يكبار براى پسته‏اش و يك يكبار براى گز آن! گفت: گرفتم كه تو دل بكنى. پس دادم چون من مى‏خواهم پول از كسى قبول نكنم. خدا در قرآن از ابراهيم خيلي تعريف مى‏كند. مى‏گويد: ابراهيم يك نفر بود اما يك امت بود. «وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ(بقره/135)» ابراهيم مشرك نبود. شرك در ابراهيم راه ندارد. يك نفر بود اما يك امت بود. بت‏ها را شكست. حسين بت بنى اميه را شكست. ابراهيم يك بچه را در راه خدا خواباند و امام حسين همه ذريه‏اش را در راه خدا داد. باز نمى‏خواهم بگويم كه امام حسين بالاتر است يا ابراهيم بالاتر است؟ به من ربطى ندارد كه چه كسى بالاتر است؟ به همه حاجى‏ها مى‏گويد: به مكه برويد و قربانگاه ابراهيم را ببينيد. ببينيد كه چطور در راه خدا بچه‏اش را خواباند؟ امام حسين همه بچه هايش را در راه خدا خواباند. يك مقايسه كنيم. قرآن مى‏گويد: «فلما اسلما» «اسلما» يعنى اينكه هر دو تسليم شدند. ابراهيم تسليم شد. اسماعيل هم تسليم شد. يعنى پدر و پسر تسليم شدند. هر دو تسليم شدند. در كربلا امام حسين تسليم بود. تسليم خدا بود. تسليم يزيد نشد. به يزيد گفت: سر مى‏دهم. اما تن به ذلت نمي‌دهم. نمى‏خواهم بگويم كه مشكلات مملكتى كم است. ما هم خبر از نرخ گوشت و تخم مرغ داريم. اما يك چيزى هست. امام حسين روز عاشورا چه داشت؟ از ايران كه بيرون مى‏رويم اصول دين سه تا است؟ خوراك، پوشاك، مسكن. از ايران كه بيرون مى‏روى، به تمام مردم دنيا كه بگويي: اصول دين چند تا است؟ مى‏گويد: خوراك، پوشاك، مسكن. امام حسين هيچ كدام را نداشت. خوراك نداشت. حتى آب براى على اصغر نداشت. پوشاك نداشت. چون جبه‏اش را هم كندند. مسكن نداشت. چون خيمه هايش را هم آتش زدند. چه داشت؟ عزت داشت. گفت: هيچ چيز ندارم. سر به نى مى‏دهم اما تن به ذلت نمى‏دهم. «فلما اسلما» تسليم شدند. مقام ابراهيم طورى است كه خدا روضه‏اش را مى‏خواند. روضه خوان ابراهيم چه كسى است؟ خدا روضه خوان ابراهيم است. در قرآن خيلى آيه داريم كه خدا از ابراهيم تجليل مى‏كند. گفتند: روضه خوانى در قرآن است. گفتم: بله! «وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثيرٌ فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ في‏ سَبيلِ اللَّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكانُوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرينَ»(آل عمران/146) خدا دارد از انبيايى كه در راه خدا شهيد شدند و از خودشان هم ضعف و سستى نشان ندادند، تعريف مي‌كند. «قُتِلَ أَصْحابُ الْأُخْدُودِ»(بروج/4)قرآن روضه مى‏خواند. اصحاب اخدود! يك گروه آمدند و مومنون را در يك دره ريختند. سوزاندن و لب دره نشستند و نگاه كردند. «وَ هُمْ عَلى‏ ما يَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنينَ شُهُودٌ»(بروج/7)نشسته بودند و تماشا مى‏كردند و سوختن مومنين را مى‏ديدند. اول روضه خوان خود خداست. انبياء و پيشينيانى كه در راه خدا ايثار كردند، خدا دارد از آنها تجليل مى‏كند و ما بايد تجليل كنيم. فيلمى را در هندوستان ديدم. چند ماه پيش، رهبر بت پرست‏ها در روز عاشورا آمد و گفت: من مى‏خواهم سينه بزنم. بعد ديد كه همه عزادارهاى امام حسين و شيعيان پابرهنه هستند. ايشان هم كفش هايش را درآورد. حالا تقريباً بيست، سى نفر هم اسكورت داشت. پابرهنه شد. گفت: من مى‏خواهم پرچم امام حسين را هم پيش بگيرم. پرچم را گرفت. ايمان به خدا ندارد. ايمان به پيغمبر هم ندارد. ايمان به على بن ابيطالب هم ندارد. اما امام حسين را قهرمان آزادى مى‏داند. مى‏گويد: من به عنوان مرد نمونه هستى به امام حسين احترام مى‏گذارم. من خودم فيلمش را ديدم. گاندى، رهبر هند مى‏گويد: ما آزاديمان را از امام حسين داريم. اصلاً علتى كه كشورهاى اسلامى ديگر ذليل هستند و ما آزاد شديم اين بود كه ما امام خميني را داشتيم. امام، اجداد ما، نياكان ما و مكتب ما، ما را پاى روضه تربيت كرده بود كه بايد خون داد و از زير بار ذلت بيرون آمد. يعنى ما حسين داريم ولى كشورهاى ديگر حسين ندارند. ما در چهار مكان مي‌توانيم نمازمان را درست بخوانيم. مسافر نمازش شكسته است. اما در چهار مكان نمازش درست است. 1- خانه توحيد 2- مركز نبوت 3- مركز ولايت 4- مركز شهادت. يك مسئله از توضيح المسائل بگويم. قانون مسافر است كه نمازهاى چهار ركعتى را دو ركعت بخواند. اما چهار مكان است كه نماز مسافر كامل است. شما مسافر هم كه هستى مى‏توانى نمازت را چهار ركعتى بخوانى. 1- مسجد الحرام، مكه و كعبه نماز كامل است. 2- مركز نبوت؛ كنار قبر پيغمبر نماز كامل است. 3- مركز ولايت؛ در مسجد كوفه نماز كامل است. 4- مركز شهادت؛ در قبر امام حسين(ع) نماز كامل است. چرا در قبر امام حسين مى‏توانيم نمازمان را درست بخوانيم؟ چون قبر امام حسين خانه همه ما هست. مسجد خانه همه ما هست. «خضع للناس» مسجد الحرام براي كسى نيست. امام حسين كيست؟ هر كارى كه براى ابراهيم پيش آمد، بسيارى از آن و يا مشابه آن و مهمتر از آن براى امام حسين پيش آمد. ابراهيم به عمويش مى‏گفت: چرا بت پرستى مى‏كنيد؟ «يا ابته» چرا بت مى‏پرستى؟ امام حسين در روز عاشورا بارها فرمود: «يا قوم» اى مردم، اى قوم من! هر دو نهى از منكر مى‏كردند. ابراهيم زن و بچه‏اش را در بيابان آورد. امام حسين هم زن و بچه‏اش را در بيابان آورد. اما در بيابان مكه آب نبود. در بيابان كربلا آب بود و به آنها ندادند. هر دو زن و بچه خودشان را در بيابان آوردند. كعبه قبله ماست. كربلا سجده گاه ماست. در مكه يك كودك به نام اسماعيل بود. باز بايد دعا كنند. خدا انشاءالله حج را قسمت همه بكند. در مكه دو تا كار است. پنج تا كار است كه به آن عمره مي‌گويند. سيزده تا كار است كه به آن حج مي‌گويند. عمره و حج پهلوى هم است. كارهايش هم مشابه است. مثل اذان و اقامه است. اذان و اقامه هم پهلوى هم است و مثل هم است. منتها تفاوت‌هايي هم دارد. مثلاً اذان چهارتا الله اكبر دارد. قد قامت الصلوة ندارد. اقامه قد قامت الصلوة دارد. چهار تا الله اكبر دارد. يك تفاوت‌هايي هم دارد اما اذان و اقامه كنار هم و مشابه هم هستند. عمره و حج كنار هم و مشابه هم هستند. يكى از اعمال عمره و يكى از اعمال حج سعى صفا و مروه است. صفا و مروه يك خيابانى است كه تقريباً حدود چهارصد متر طول دارد. به اين بزرگى هم نيست. هر حاجى هفت بار بايد بين اين دو تا كوه بيايد و برود. يعنى هر حاجي هفت بار اين چهارصد متر را بايد برود. چرا؟ براى اينكه وقتى حضرت ابراهيم به فرمان خدا همسرش را در مكه گذاشت، گفت: خدايا اينجا يك مشت كوه است. حتي يك پرنده، يك درخت نيست. هيچ موجودى اينجا نيست. فقط چند تا كوه است. نمى‏دانم اين هم دليل چيست؟ گاهى آدم دليل چيزى را نمى‏داند. ولى اگر خدا گفت بايد كه انجام دهد. بچه را اينجا گذاشت. اسماعيل را گذاشت. ابراهيم گفت: خداحافظ و رفت. يك زن جوان و يك بچه كوچك را در بين چند كوه داغ تنها گذاشت. بچه تشنه‏ شد. اسماعيل را گذاشت و دويد روي كوه صفا رفت. هرچه نگاه كرد درخت و پرنده‏اى را نديد. آثارى از آب نديد. دويد و نزد كودكش آمد. نگاه كرد و ديد بچه دست و پا مى‏زند. دلش آرام نگرفت. باز به طرف كوه صفا رفت. هاجر هفت بار اين راه را دويد. كودك دست و پا مى‏زد. الان هم حدود چهل متر است. اين چهل متر مقابل آنجايى بود كه بچه بود. اين چهل متر را چراغ سبز روشن كرده‏اند. آنجا هاجر به خاطر كودكش امان نداشت. الآن حاجى‏ها به اينجا كه مى‏رسند امان ندارند. براى اينكه مادر آن طفل آنجا بي تاب بود. يعنى از بس كه مى‏ديد بچه‏اش دارد از عطش دست و پا مى‏زند، اين مادر هم دست و پا مى‏زد. اينجا آرام مى‏رفت، اينجا دست و پا مى‏زد. الان، چند هزار سال است كه ميليون‏ها حاجى وقتي به اينجا مى‏روند، مى‏دوند و بي تابي مي‌كنند. چرا؟ براى اينكه يك كودك تشنه‏اى اينجا دست و پا زد. حالا كربلا چه شد؟ بعد از آنكه مادر هفت مرتبه فاصله‌ي اين دو كوه صفا و مروه را طى كرد، ديد كه از زير انگشتان كودك آب مي‌جوشد. آب كه جوشيد، اسم اين آب را زمزم مى‏گذارند. آب زمزم همان آبى است كه از كنار اين بچه‌ي كوچك جوشيد و بيرون آمد. جالب اين است كه قرآن يك آيه قشنگى دارد. مى‏گويد: «إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّه‏»(بقره/185) صفا و مروه از شعائر خداست. هر حاجى كه به آنجا مى‏رود، بايد اين برنامه را هفت مرتبه اجرا كند. بعد مى‏گويد: كه خدا شاكر است. يعنى اى هاجر اگر يك زمانى سوختى ما شكر مى‏كنيم. يعنى به حاجى‏ها مى‏گوييم: كه بيايند و كارهاي تو را انجام بدهند. نام تو و حركت تو را در تاريخ زنده نگه مى‏داريم. اينكه مى‏گويد: خدا شاكر است. سعى صفا و مروه چه كار به شاكرى خدا دارد؟ يعنى اين با زنده نگه داشتن و مراسم است. حرفم تمام شد. اگر قرار باشد كه همه حاجى‏ها بروند و به خاطر يك كودك تشنه و يك مادر مضطرب، آنجا هروله كنند، هروله يعنى دست و پا بزنند. كربلا چه؟ كودك نبود؟ بود. اضطراب نبود؟ بود. مادر هيجانى نبود؟ بود. منتها آنجا هروله شد، آب جوشيد. آنجا هروله شد و خون جوشيد. ولى اگر مكه مهم باشد، كربلا از مكه مهم‏تر است. يك چيزى را هم برايتان بگويم. يك شب جلوتر از شب عيد قربان، شب عرفه است. خداوند به زوارهاى كربلا، قبل از زوارهاى مكه لطف مى‏كند. يعنى اول به زوارهاى امام حسين نگاه مى‏كند و بعد به زوارهاى مكه توجه مى‏كند. از اين هم مى‏شود يك چيز هايى را فهميد. قرآن درباره ابراهيم مى‏گويد: «وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهيمُ الْقَواعِدَ»(بقره/127) «يَرْفَعُ» يعنى بالا مى‏برد. «يَرْفَعُ إِبْراهيمُ الْقَواعِدَ» حضرت ابراهيم پايه‏ها را در مكه بالا برد. آيه قرآن است. در مكه ابراهيم سنگ را بالا برد. پايه را بالا برد. در كربلا امام حسين چه چيزى را بالا برد؟ على اصغر را بالا برد. اگر بالا بردن پايه مهم است، به روى دست گرفتن على اصغر هم مهم است. ما بايد به مكه احترام بگذاريم. بايد به كربلا هم احترام بگذاريم. آنهايى كه رابطه آنها با اهل بيت كمرنگ است، باختند. قرآن مى‏گويد: «فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرام‏»(بقره/198) شب معشرالحرام ذكر خدا را بكنيد. عصر تاسوعا كه قرار شد جنگ شود، امام حسين گفت: جنگ را فردا در عاشورا بياندازيد. براى اينكه امشب شب عاشور است و من مى‏خواهم «انى احب الصلوة» نماز بخوانم. اگر شب مشعر الحرام، شب عبادت است. شب عاشورا هم شب عبادت است. حاجى‏ها وقتى مى‏خواهند برگردند يك طواف به نام طواف نساء دارند. يا به قول اهل سنت طواف وداع دارند. يعنى طواف آخر مى‏كنند و اگر حاجى آن طواف را نكند، زنش به آن حرام است و يا شوهرش به آن حرام است. طواف نساء يا طواف وداع مى‏گويند. در مكه چيزى به نام طواف وداع داريم. طواف وداع طواف خداحافظى است. امام حسين هم يك وداع داشت. شما چه چيز در مكه مى‏بينى كه در كربلا نمى‏بينى. در مكه منا است. در كربلا هم قربانگاه است. در مكه كودك تشنه است. در كربلا هم كودك تشنه است. در مكه زن مضطرب است. در كربلا هم زنان مضطرب هستند. در مكه سنگ را بالا بردند كه كعبه را بسازند. در كربلا هم امام حسين على اصغر را بالا برد. در مكه آزمايش شد. در كربلا هم آزمايش شد. در مكه زن در بيابان زندگى كرد، در كربلا هم زن و بچه در بيابان زندگى كردند. در مكه نماز دو ركعتى، چهار ركعتى خوانده مى‏شود. در كربلا هم نماز دو ركعتى، چهارركعتى خوانده مى‏شود. در مكه شب عيد قربان، در مشعر شب عبادت است. در كربلا هم امام حسين شب عاشورا فرمود: «انى احب الصلاة» بيايم بين كربلا و مكه و بين ابراهيم و امام حسين مقايسه كنيم. در قرآن حدود صدها آيه براى ابراهيم و مكه آمده است. صدها آيه در قرآن، از ابراهيم و اسماعيل و كارهاى ابراهيم و مكه و حج آمده است. اگر آيات زيادى را راجع به تجليل ابراهيم و مكه هست، ما بايد كه حساب كربلا را هم بكنيم. منتها زمان ابراهيم قبل از نزول قرآن بوده است. اما براي امام حسين، بعد از نزول قرآن اين حركت‏ها شده است. اگر قرآن بعد از ماجراى كربلا مى‏بود، حتماً آياتى راجع به كربلا هم نازل مى‏شد. اگر از ايثار هاجر و اسماعيل و ابراهيم و وادى خشك و تشنگى و ذبح آياتي در قرآن نازل شد، اگر حوادث مكه آيات دارد. حوادث كربلا از حوادث مكه چيزى كم ندارد. باز يك بار ديگر بگويم، نمى‏خواهم بگويم كه امام حسين از ابراهيم بزرگتر است. بالاتر است. من نمى‏دانم اما آن مقدارى كه عقلم مى‏رسد. به يك كسى گفتند: معقول خواندى؟ گفت: معقول نخواندم اما عقل دارم. آن مقدارى كه مقايسه مى‏كنيم، مى‏بينيم حوادثى كه در مكه واقع شد، تندتر آن و سختر آن و دلسوزتر آن در كربلا واقع شد. به همين خاطر بايد كه كربلا را مهم دانست. به عزادارى احترام بگذاريد. رؤساى هيئت بازى در نياوردند. رييس هيئتى نزد من آمد و گفت: آقاى قرائتى تو را به خدا بيا و براى ما روضه بخوان. من مى‏خواستم كه يك تحقيقى بكنم. گفتم: چرا از ما دعوت مى‏كنى؟ مى‏گفت: ما نشسته‏ايم سوال كرده‏ايم كه اگر شل زرد بدهيم، بيست هزار تومان تمام مى‏شود و پانصد نفر مى‏آيند. اگر چلوكباب بدهيم چهل هزار نفر تمام مى‏شود. يك خورده بيشتر مى‏شود. اگر تو بيايى هم از شل زد ارزان‏تر هستى و هم حسينيه پر مى‏شود. ببينيد رئيس هيئت وقتى دعوت مى‏كند، اصلاً كارى به امام حسين ندارد. مى‏خواهد كه حسينيه‏اش پر بشود. حساب مى‏كند كه از حجت الاسلام و شل زرد و چلوكباب، كدام يك حسينيه‏اش را پر مي‌كند؟ نمى‏شود گفت: اينها براي امام حسين است. اينها بازي درآوردن است. يعنى مى‏خواهم كه حسينيه‏ام پر شود. كار ندارم كه خوب است يا بد است؟ يك سرى كارها چه دليلى دارد. من نمى‏گويم: علامت باشد يا نباشد. اما حالا اگر علامت هست، نمى‏خواهد اين مقدار به علامت توجه بكنى. بايد در عاشورا به نماز توجه شود. من خودم در يك هيئت رفتم و گفتم و گوش ندادند. به رئيس هيئت گفتم: من مى‏خواهم با عمامه در هيئت شما سينه بزنم. گفت: افتخار ماست، بفرماييد. گفتم: به يك شرط كه ظهر عاشورا به هر كجا كه رسيديم وسط خيابان بايستيم و نماز بخوانيم. گفت: آقا دسته ما به هم مى‏خورد. نماز برايش مهم نيست. دسته مهم است. گاهى هيئت بت مى‏شود. ظهر عاشورا هر كجا هستيم نماز بخوانيم. وضو بگيريم. حسين، حسين كنيم، تا اذان گفت همه با هم اذان بگوييم. وسط بازار، وسط خيابان، نماز ظهر بخوانيم و دوباره حسين، حسين كنيم. نماز عصر را هم در خانه بخوانيم. چه مانعى دارد كه ظهر عاشورا، كل ايران نماز در خيابان‏ها نماز بخوانند؟ امام حسين مى‏گويد: دست شما درد نكند. خود امام حسين ظهر عاشوا سر نماز بود. شما هم سر نماز باشيد. چه مانعى دارد كه آخوندها هم در هيئت‏ها شركت كنند؟ متأسفانه كارها تقسيم شده است. سينه زدنش براي يك عده شده است. سخنرانى آن هم براي يك عده شده است. اصلاً مثل اين است كه دوغش يك سمت و كره‏اش هم يك سمت باشد. امام جمعه هر شهر در هيئت برود و عزاداري كند. علماى شهر هم بروند و سينه بزنند. ظهر عاشورا عالم و باقى مردم با هم نماز بخوانند و بعد هم با هم سينه بزنند. نماز براي علما شده است. سينه زدن براي گروه ديگر شده است. شب عاشورا نماز را احيا كنيم. فرمود: «انى احب الصلاة» من نماز را دوست دارم. ترافيك نباشد. شعرهاى ما واقعيت داشته باشد. آهنگ غلط روى شعر نگذاريم. نگوييم: كه اگر فلان قدر بدهى من مى‏آيم و مى‏خوانم. مى‏گويند: فلانى طى مى‏كند كه براي خواندن اين مقدار را مي‌گيرد. يعنى آن مقدارى كه پول گيرت مى‏آيد از عزتت كم مى‏شود. از عزتمان كم مى‏شود و بر جيبمان اضافه مى‏شود. آنهايى كه جيبشان پر است، خيال نكنند جيبشان پر است. از عزتشان كم شد و بر جيبشان اضافه شد. شعر واقعيت دار بخوانيم. بلندگوى ما مزاحم نباشد. اسرافى كه مى‏كنيم، بريز و بپاش هايى كه مى‏كنيم. اگر ديگى براى امام حسين بار مي‌گذاريم، براى خدا بار بگذاريم. نه اينكه آقا حالا كه آنها اين غذا را پختند پس ما هم اين غذا را مى‏پزيم. حالا كه آنها دو تا شيپور زدند ما چهارتا شيپور مى‏زنيم. گاهى وقتها پوز دادن است. گاهي وقتها پز مي‌دادند كه ما فلان ساعت بقه بازار مي‌رويم. مى‏گفتند: مهمترين هيئت آن است كه اول به بازار برود و يا آخر به بازار برود. اينها مهم نيست. هرچه اخلاص بيشتر باشد، امام زمان بيشتر نظر دارد. كربلا زود عزادارى مى‏كنند و روز عاشورا به استقبال يك هيئت كه از چهارفرسخى به نام تويريك مي‌آيد، مى‏روند. اين هيئت از چهارفرسخى كربلا مى‏آيد. همه به استقبالش مى‏روند. ما گفتيم: چرا اين هيئت اينقدر مهم است كه همه هيئت‏ها مى‏روند و در اين هيئت عزادارى مى‏كنند؟ گفتند: امام زمان(ع) را در اين هيئت ديده‏اند. خدا به ما يك توفيقى داد و ما چهار عاشورا در كربلا بوديم. من در اين هيئت رفتم كه سينه بزنم و ببينم كه اين چه چيزي است كه امام زمان در آن بوده است؟ ما ديديم اين هيئت فقط چيزى كه دارد، بوق و شيپور است. يعنى خالص است. هر چه كه ساده‌تر باشد به اخلاص نزديكتر است. شعر خوب، قيمت را طى نكردن، بلندگو بيرون نبردن، مواظب حلال و حرام بودن همه شرايطي است كه يك هيئت خالص باشد. با اين شرايط امام حسين(ع) عزادارى ما را قبول مي‌كند. اگر كسى يك قطره اشك براى امام حسين بريزد، خدا مى‏داند كه چقدر اجر دارد. دل زهرا شاد مى‏شود. رضايت خدا در اين است.
خدايا به ما فهم عاشورا، فرهنگ عاشورا، عشق عاشورا، معرفت امام و كربلا و عاشورا، حركت در راه كربلا و عاشورا به همه ما مرحمت بفرما و ما را از بهترين عزاداران قرار بده. عزادارى ما را از ريا، خود نمايى، مزاحمت مردم، ايجاد ترافيك، گفتن اشعار خلاف و كلمات خلاف دور بدار. عزادارى ما را از هر آلودگى حفظ بفرما. براي ما در دنيا زيارت حسين(ع) و در قيامت شفاعتش را مرحمت بفرما.
«والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته»

امام حسين (ع)، چهل خاطره از کربلا

 امام حسين (ع)، چهل خاطره از کربلا



بسم الله الرحمن الرحيم


  در بعضي از تکايا عکس شهدا را با چراغهاي رنگي روي ديوار نصب مي‌کنند، يا عکس شهدا را در حياط مسجد نصب مي‌کنند. (داخل مسجد عکس زدن مکروه است.) ما اگر اين کارها را نکنيم شهداء فراموش مي‌شوند. اميرالمؤمنين علي عليه السلام در نهج البلاغه ياد بزرگان را گرامي مي‌داشت. پيغمبر ما(صلي الله عليه و آله و سلم) گاهي اوقات يک گوسفند ذبح مي‌کردند و گوشتش را مي‌فرستاند به خانه دوستان حضرت خديجه سلام الله عليها. اين زنده کردن ياد خيلي مهم است. اعمال حج يادگار حضرت ابراهيم عليه السلام است. همانجايي که حضرت ابراهيم(عليه السلام) حضرت اسماعيل را مي‌خواست ذبح کند، خداوند به حاجي‌ها ميفرمايد: همانجا بايد گوسفند ذبح کنيد، تا آن خواباندن حضرت اسماعيل(عليه السلام) فراموش نشود. ما نبايد بگذاريم ياد بزرگان از اذهان پاک شود. برخي اسمها بايد باقي بماند. مثلا وقتي شخصي يک مرکز خيريه تأسيس مي‌کند و اسمش را روي آن مي‌گذارد، نبايد آنرا پاک مي‌کرد. اصلا نام نيک خيلي مهم است. حضرت ابراهيم به خداوند مي‌فرمايد: «وَ اجْعَلْ لي‏ لِسانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرينَ» شعراء/84 خدايا مي‌خواهم درتاريخ نامم را به نيکي ياد کنند. سعديا مرده آن است که نامش به نکويي نبرند. حسين فهميده نبايد فراموش شود. شهداي ما نبايد فراموش شوند. ما در اين بحث مي‌خواهيم يادي از 72 شهيد کربلا ببريم. اسم اين 72 شهيد را من در کتاب حج نوشته‌ام. برخي از شهداي کربلا در خود کربلا و برخي در راه کربلا و. . . شهيد شدند.
1- مسلم بن عقيل و طفلانش: ايشان در کوفه شهيد شد. ايشان سفير و نماينده امام حسين(عليه السلام) بودند. وقتي مردم کوفه 12000 هزار نامه به امام فرستادند، امام حسين(عليه السلام) ايشان را فرستادند. رفت به کوفه تا زمينه را براي ورود امام حسين(عليه السلام) آماده کند. که اول 18000 نفر به او بيعت کردند و غروب کسي با او نبود. مردم گاهي خيلي بي وفايي مي‌کنند. صبح 18000 نفر بيعت مي‌کنند و غروب کسي او را تحويل نمي‌گيرد! تحليلي که مقام معظم رهبري در اين زمنه فرمودند، اين بود که: اين مسايل به خاطر سکوت خواص است. افرادي هستند که به خاطر زندگي خودشان کنار مي‌کشند. وقتي خواص اينکار را کردند، يک مرتبه مي‌بينم که علي بن ابيطالب(عليه السلام) در صفين دست تنها است.
وقتي مسلم بن عقيل را مي‌خواستند دستگير کنند، ايشان به قدري شجاع بود که يک تنه با 70 نفر جنگيد. و در آنجا لب مقدسش پاره شد، هر چه مي‌خواست آب بخورد خون در ظرف مي‌ريخت. فرمود: معلوم مي‌شود که خدا مي‌خواهد من تشنه شهيد شوم. او را بردند و از بلندي دارالعماره پرتش کردند.
2- شهيد ابالفضل عليه السلام: که داستانش را شنيده‌ايد. درسي که از اين شهيد عزيز مي‌توان گرفت اين است: افرادي در تاريخ دوتا از دستهايشان را در جبهه از دست دادند. يکي جعفر طيار است، جعفر طيار برادر حضرت علي(عليه السلام) است که در جنگ موته دوتا از دستهايش قطع شد. پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: خداوند دو بال به او داد تا در بهشت پرواز کند. جعفر طيار بنيانگذار اسلام در افريقا بود. هديه‌اي که پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) به جعفرطيار داد، نماز جعفرطيار است. (4 رکعتي) اين نماز براي توسل و رسيدن به حاجات خيلي مهم است. خدا به من توفيق داده و بالاي صدبار اين نماز را خوانده‌ام. و هر دفعه خوانده‌ام حاجتم را گرفته‌ام. در اعمال روز جمعه است و حدود نيم ساعت طول مي‌کشد. امام خميني(ره) در رساله توضيح المسايل مي‌فرمايند: اين نماز کبريت احمر است. يعني کسي قدرش را نمي‌داند. و امام رضا(عليه السلام) به جاي نماز شب، اين نماز را مي‌خواندند. و ديگري ابالفضل بود. ابالفضل فقيه اهل بيت بود. يعني فقط رزمنده نبود. بسيار اهل نماز و عبادت بود. پرچمدار بود. پاسدار خيمه‌ها بود. سقاء بود. باب الحوائج بود.
من در جلسه‌اي در خدمت آزادگان عزيز بودم. يکي از آنها گفت: روزهاي آخر اسارت که بنا بود ما را آزاد کنند ما را به کربلا بردند. پليس بعثي در حرم امام حسين(عليه السلام) با اسلحه وارد شد. اما در حرم حضرت اباالفضل اسلحه‌اش را کنار گذاشت و بدون اسلحه وارد شد. وقتي از او علت اين کارش را پرسيدم، گفت: من از اباالفضل مي‌ترسم! يعني يک حساب خاصي براي اباالفضل باز مي‌کنند. و زجر او را هم در کربلا شنيده‌ايد. که فرمود: «و الله إن قطعتم يميني إني أحامي أبدا عن ديني»(المناقب، ج‏4، ص‏108). به خدا قسم اگر دستم را قطع کنيد، من از دينم دست بر نمي‌دارم. اين پايداري اباالفضل مهم است.
3- شهيد سوم علي اکبر(عليه السلام) بود. معاويه بخشنامه کرده بود که اسم علي روي فرزندتان نگذاريد! امام حسين(عليه السلام) فرمود: به کوري چشم بني اميه من همه فرزندانم را علي مي‌گذارم. از اين مي‌فهميم که يک جاهايي ما بايد حساسيت نشان بدهيم. علي اکبر خيلي شبيه پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) بود. راه رفتن و حرف زدنش مثل پيغمبر بود. و هر وقت اهل بيت(عليهم السلام) ميخواستند به ياد پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) بيفتند به ايشان نگاه مي‌کردند. علي اکبر(عليه السلام) ديد امام حسين(عليه السلام) در يک قضيه‌اي مي‌فرمايد: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» بقره/156. پرسيد: چرا اين جمله را فرمودي؟ فرمود: من در خواب ديدم که اين کروان به کربلا مي‌رود، مرگ هم به دنبال آنها مي‌رود. پرسيد: مگر ما حق نيستيم. فرمود: بله. گفت: اگر ما حق هستيم هيچ نگراني نبايد داشته باشيم.
4- سه تا از برادران حضرت اباالفضل(عليه السلام): برادران اباالفضل(عليه السلام) معروف نيستند. حضرت اباالفضل(عليه السلام) اول آنها را به ميدان فرستاد تا او بتواند از امام حسين(عليه السلام) محافظت کند.
5- يکي ديگر از شهداء، حضرت قاسم عليه السلام است. حضرت قاسم فرزند حضرت امام حسن مجتبي(عليه السلام) است. حضرت امام حسين عليه السلام از او پرسيد: مرگ را چه طور مي‌بيني؟ گفت: از عسل شيرين‌تر! خيلي رشد سياسي مي‌خواهد که اگر لازم است رژيم بني اميه بر مردم حکومت کند، آدم اگر نباشد خيلي بهتر است. اين دنيا گيج است از درک اين مسايل. تصور اين چيزها براي آنها قابل تصور نيست. اصلا چيزي به نام مناجات، گريه، توسل، . . . براي آنها معني ندارد. اولياي خدا از عبادت لذت مي‌بردند. و لذا يکي از بزرگان وصيت کرد که نمازهاي مرا از اول بخوانيد! گفتند: مگر نمازت باطل بوده است؟ ! گفت: نه، من سر نماز کيف مي‌کردم. الان که مي‌خواهم بميرم، شک دارم که براي کيف نماز مي‌خواندم يا براي خدا! ! مي‌گويند: مگر نماز خواندن کيف دارد! بله اگر کيف نداشت، تير را از پاي امام علي(عليه السلام) در نماز نمي‌کشيدند.
6- دو تا از فرزندان حضرت زينب کبري سلام الله عليها در کربلا بودند و شهيد شدند. و يک هنر حضرت زينب(عليها السلام) داشت و آن اين بودکه: هرکسي که شهيد مي‌شد، حضرت زينب(عليها السلام) از خيمه بيرون مي‌آمد و به برادر تسليت مي‌گفت. وقتي فرزندان خودش شهيد شدند از خيمه بيرون نيامد. تا امام حسين(عليه السلام) از او خجالت نکشد.
دوتا از فرزندان امام حسن(عليه السلام) در کربلا بودند. يکي قاسم 13 ساله و ديگري عبدالله که کوچولو بود. ايشان اصلا بابا را نديده بود. يعني در شکم مادرش بود که امام حسن(عليه السلام) شهيد شد. و در دامان امام حسين(عليه السلام) پرورش يافته بود. عبدالله در يک ماجرا ديد که عمو تنها شده است. و دشمن بالاي سر عمو آمده است. از خيمه‌ها دويد بالاي سر عمو. تا ديد دشمن به عمو شمشير مي‌زند دستش را جلوي عمو گرفت و دست مبارکش قطع شد. و همانجا شهيد شد.
يکي از فرزندان جعفرطيار به نام قاسم در کربلا بود و شهيد شد.
يکي ديگر از شهدا نوه‌هاي عقيق هستند. که بعد از ظهر عاشورا که همه شهيد شده بودند ده نفر او را دنبال کردند و به طرز فجيعي او را شهيد کردند.
کم کم به شهداي گمنام مي‌رسيم. عبدالله بن يقطر يکي ديگر از شهداي کربلاست. او نامه رسان بود. پيرمردي بود از اصحاب پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) و فقيه بود. نامه‌ها را بين امام حسين(عليه السلام) و مسلم بن عقيل رد و بدل مي‌کرد. ابن زياد در يک ماجرا او را دستگير کرد و هرچه از او پرسيدند اقرار نکرد. تهديد به مرگ کردند باز هم جواب نداد. اين پيرمرد را هم از بالاي قصر دارالعماره پرتاب کردند و سرش را بريدند. ضمنا او برادر رضاعي و هم شيره امام حسين(عليه السلام) نيز بود.
يکي از شهداء قيس ابن مسحر بود. ايشان هم نامه رسان بود. جواني از کوفيان بود، بارها بين امام حسين(عليه السلام) و مردم کوفه نامه رد و بدل کرد. در يک ماجرايي دستگير شد و نامه را جويد و خورد! ابن زياد به او گفت: بايد به امام حسين(عليه السلام) نفرين کني تا من تو را آزاد کنم. گفت: قبول. جلسه تشکيل دادند و او به منبر رفت. از امام حسين(عليه السلام) تمجيد کرد و به ابن زياد لعنت فرستاد. همانجا ايشان را شهيد کردند. وقتي خبر شهادت او به امام(عليه السلام) رسيد، چشمان امام پر از اشک شد و اين آيه را تلاوت نمود: «مِنَ الْمُؤْمِنينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْديلاً» احزاب/23.
يک برده بود به نام سليمان. او هم از نامه رسان‌ها بود. بين امام(عليه السلام) و مردم بصره نامه رد و بدل ميکرد. تا مردم را به کربلا دعوت کند. ايشان هم در بصره دستگير شد و او را به حکومت تحويل دادند و به شهادت رساندند.
يکي ديگر از شهداء حر بن رياحي است. حر از خانواده بزرگ و با شخصيتي بود. در کوفه از رؤسا بود. فرمانده هزار نفر اما آدم مؤدب و متواضعي بود. وقت نماز به امام(عليه السلام) اقتدا نمود. به امام(عليه السلام) گفت: مي‌خواهم يک جمله‌اي به شما بگويم ولي چون مادرتان زهرا است ادب مي‌کنم. و بالاخره موفق به توبه شد و به شهادت رسيد. ابوالهتوف و سعد نيز از شهداي کربلا هستند. اين دو اول از خوارج بودند، سپس از طرفداران معاويه و يزيد شدند، همراه سپاه عمرسعد به کربلا آمدند تا عصر عاشورا. عصر عاشورا آنها منقلب شدند. همين که صداي: «هَلْ مِنْ نَاصِرٍ يَنْصُرُنِي» امام(عليه السلام) را شنيدند، آنها از سپاه عمرسعد به امام(عليه السلام) پيوستند و شهيد شدند.
خيلي عجيب است! حر قبل از ظهر توبه کرد ولي اين دو بعدازظهر توبه کردند. اين مي‌رساند که براي تغيير ايدئولوژي هيچ وقت دير نيست.
خدايا تو را به آبروي کساني که توبه کردند، عاقبت ما را ختم به خير بفرما.
امام صادق(عليه السلام) فرمود: هرکس خودش را بهتر از ديگران بداند مستکبر است. چون ممکن است يکي الان خوب باشد و ده دقيقه ديگر آدم بدي شود و بالعکس، يکي ديگر از شهداي کربلا ابونيزر است. مي‌گويند: او يزدي بوده است. چاه‌هاي خوبي مي‌کنده است. از ياران اميرالمؤمنين علي(عليه السلام) بوده است. کمک حضرت علي(عليه السلام) مي‌کرده است. و فرمود: اين مزرعه را به اسم همين آقاي يزدي بگذاريد. برده بود ولي در کندن چاه مهارت داشت. در زمان امام حسين(عليه السلام) پيرمرد بود. اين پيرمرد با پسرش به کربلا آمدند و شهيد شدند.
شهيد ديگر برده‌اي است به نام منجح که غلام امام حسن مجتبي عليه السلام بود. بعد از شهادت امام مجتبي(عليه السلام) در خانه امام حسين(عليه السلام) کار مي‌کرد. او هم با کمال افتخار در کربلا شهيد شد. مادرش در خانه امام سجاد(عليه السلام) کار مي‌کرد. اين مادر و پسر به همراه امام حسين(عليه السلام) به کربلا آمدند و او جزو اولين شهداء بود. نامش هم در زيارتنامه آمده است. اگر بناست خدا توفيق بدهد، به کنيز هم توفيق مي‌دهد.
يکي ديگر از شهداء برده‌اي به نام سعد بود. او رسول خدا را درک کرد. جالب اينجا است که در زمان حضرت علي عليه السلام؛ امام(عليه السلام) او را فرمانده کوفه کرد. بعد از مدتي استاندار آذربايجان شد. وقتي به شهر انبار حمله شد، امام(عليه السلام) نامه‌اي به مردم نوشت و داد به دست سعد تا براي آنها بخواند. که در همان نامه عبارت خطبه: «فَإِنَّ الْجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ»(نهج‏البلاغه، خطبه‏27) است. ايشان بعد از اميرالمؤمنين(عليه السلام) از ياران امام حسن(عليه السلام) شد و بعد هم از ياران امام حسين(عليه السلام) شد. الله اکبر.
يکي ديگر از شهداي کربلا برده‌اي بود به نام جون. او در اسلحه تخصص داشت. شب عاشورا در خيمه‌اي مشغول تعمير اسلحه‌ها بود. روز عاشورا امام(عليه السلام) به او فرمود: تو برده هستي و من تو را آزاد مي‌کنم. برو. ايشان خودش را روي پاي امام(عليه السلام) انداخت. آنقدر بوسه زد تا اجازه بگيرد براي شهادت. امام به او اجازه داد و او به ميدان رفت و شهيد شد. بعد از شهادت امام او را در آغوش خود گرفت. فرمود: خداوند تو را در قيامت روسفيد کند، ان شاءالله به جاي اين بوي بد بدن، خدا بوي خوشي به تو بدهد. بعد از جريان عاشورا(سه روز بعد) وقتي جنازه‌اش را خواستند خاک کنند ديدند بوي خوش از بدن آن شهيد به مشام مي‌رسد.
يکي ديگر از شهداء شخصي به نام «قارب» است. ايشان از کساني بود که در هجرت پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) از مکه به مدينه، آن حضرت را ياري کرد و نقش راهنماي راه را داشت.
يکي ديگر از اين شهداء برده‌اي به نام شبيب بود. او نيز از اصحاب پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) بود. در تمام جنگها يار اميرالمؤمنين علي عليه السلام بود.
يکي ديگر از شهداء برده‌اي به نام اسلم بود. ايشان ترک بود. منتهي قاري قرآن بود، باسواد بود، کاتب امام بود. مسئول حفظ نوشته‌ها و اسناد بود. پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) به گفته علامه شهيد مطهري، 17 تا منشي داشت. مثلا وجوهات زکات يک منشي، قراردادهاي بين المللي يک منشي، . . . براي فتوکپي يک حديث پيدا کردم که امام رضا(عليه السلام) فرمود: هر نامه‌اي را که من مي‌نويسم، يک نسخه عين او برداريد تا در آن دخل و تصرفي نشود.
آن برده رفت به ميدان و رجزي اينگونه خواند که: «أَمِيرِي حُسَيْنٌ وَ نِعْمَ الأمِير»(المناقب، ج‏4، ص‏104) وقتي شهيد شد، اما آمد به سر جنازه او، امام دست مبارکش را به گردن ايشان انداخت و صورتش را به صورت آن برده ترک گذاشت. يکمرتبه چشمش را باز کرد و ديد: به! صورت حسين(عليه السلام) روي صورت اوست. خنديد و گفت: چه افتخاري از اين بالاتر که در آخرين نفس صورت امام حسين(عليه السلام) روي صورت من است. کيست مثل من؟ چقدر من خوشبخت شدم.
باز يکي ديگر از شهداء پيرمردي بود عابد، شجاع، از صبح عاشورا تا تنهايي امام حسين(عليه السلام) مي‌جنگيد. عبدالله بن عمير با همسرش از ديگر شهداي کربلا بودند. وي جواني قهرمان از اشراف کوفه بود. همين که به او پيشنهاد شد که به کربلا برود، همسرش نيز به همراه او رفت. زن و شوهر با هم رفتند و به سپاه امام حسين(عليه السلام) پيوستند.
عبدالله وقتي به جبهه رفت، همسرش گفت: پدر و مادرم به فدايت برو، وقتي شوهر جنگيد و شهيد شد، همسرش سر او را به بالين گرفت و گفت: بهشت گواراي تو باد، در اين حال او را نيز شهيد کردند. البته او نيز مي‌خواست بجنگد ولي امام حسين(عليه السلام) ممانعت فرمود.
هفهاف يکي ديگر از شهداي کربلاست. ايشان يکي از ياران پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) هستند. در سه جنگ صفين، جمل، نهروان از ياران اميرالمؤمنين علي عليه السلام بود. او تنها کسي بود که از بصره به ياري امام(عليه السلام) آمد.
دو تا برادر ديگر بودند که از شهداي کربلا هستند. اينها در ابتدا طرفدار اميرالمؤمنين علي عليه السلام بودند. بعد طرفدار معاويه شدند. در آخر هم طرفدار امام حسن(عليه السلام) شدند.
يکي لقمان و ديگري حلاص بود. اين قاطي لشکر عمر سعد شدند و همين که به کربلا رسيدند به امام حسين(عليه السلام) پيوستند.
از ديگر شهداء عبارتند از: زهير، مسعود حجاج با فرزندش، ابن منعم، مسلم عضدي، ابو ثمامه، حبيب ابن مظاهر، مسلم ابن عوسجه، هاني بن عروه، يک شهيد گمنام هم بود: يک کسي شنيده بود که در کربلا حادثه‌اي واقع مي‌شود، قبل از عاشورا آمده بود در کربلا. و در روز کربلا جزو لشکر امام حسين(عليه السلام) شهيد شد و کسي او را نشناخت. و از شهداي گمنام کربلا بود.
ابو سمامه يکي از شهداي کربلاست. که هنگام ظهر، وقت نماز را به امام(عليه السلام) خبر داد و امام(عليه السلام) فرمود: خداوند تو را از نمازگزاران قرار دهد. اينها شهداي کربلا بودند.
اين اربعين هم مهم است. در اين عدد 40 نمي‌دانم چه سري است. داريم: هرکه چهل حديث حفظ کند، در قيامت فقيه محشور مي‌شود. از هر طرف خانه تا چهل خانه، همسايه است. در نماز شب به چهل مؤمن دعا بکن. در غذا کلمه 40 مطرح است. بعضي اعداد رمزي دارند که هنوزکشف نشده است: عدد40، عدد 7، عدد 72. يکي از علامتهاي مؤمن، خواندن زيارت اربعين است.
و روز اربعين آن يار باوفاي پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) خودش را به قبر امام حسين(عليه السلام) رساند و بعد از غسل قبر آن حضرت را زيارت کرد. و او اولين زائر امام حسين(عليه السلام) بود. (جابر ابن عبدالله انصاري پيرمرد کور)
والسلام عليکم و رحمة الله و برکاته.


شب اربعين امام حسين(ع)...امام حسین ع و دل ارام

 امام حسين(عليه‌السلام) و دل آرام



بسم الله الرحمن الرحيم


  شب اربعين امام حسين(ع).

من مي‌خواهم يكي از مسائلي را كه راجع به امام حسين(ع) است، بگويم. در سوره‌ي فجر يك آيه داريم كه مي‌فرمايد: «يَأَيَّتهَُا النَّفْسُ الْمُطْمَئنَّةُ *ارْجِعِى إِلىَ‏ رَبِّكِ. . . » (فجر/27 و 28) يعني دل آرام، يكي از مصاديق مهم اين نفس مطمئنه، امام هم در وصيت نامه‌اش فرمود: من با دلي آرام. . . اين دل آرام خيلي مهم است. در كره‌ي زمين نيست. آن‌هايي كه دلار دارند، آرامش ندارند. آن‌هايي كه اسلحه دارند، آن‌هايي كه يار دارند، پول دارند، مال دارند، حكومت دارند و. . . هيچ كس دلش آرام نيست، به جز اولياء خدا! يكي از بارزترين و روشن‌ترين مصاديقش شخص امام حسين(ع) كه مي‌گويد دلش آرام بود. اين دل آرام را از كجا به دست مي‌آوريم؟ يك مطلبي را امروز عصري در بحار ديدم. عرض كنم كه. . . فتوكپي آن را گرفتم. بحارالانوار، جلد 45، صفحه 56. جمله‌ي بحار را مي‌خوانم.

1- آخرين گفتگوهاي امام حسين(عليه‌السلام) با دشمنان
«و جلس على صدر الحسين» شمر روي سينه‌ي امام حسين نشست. «و قبض على لحيته» ريش مبارك امام حسين را گرفت. «و همّ بقتله» همت كرد كه امام را با خنجر سرش را جدا كند. «فضحك الحسين» «ضحك» يعني خنديد. اين را مي‌گويند «نفس مطمئنه» خيلي است. دشمن روي سينه نشسته است. ريش را گرفته است. خنجر را گذاشته است. آنجا امام حسين(ع) لبخند مي‌زند. الله اكبر! «فقال له» امام حسين گفت: «أ تقتلني و لا تعلم من أنا» مي‌كشي؟ نمي‌داني من كه هستم؟ «فقال أعرفك حق المعرفة» شمر گفت: مي‌شناسمت، خوب هم مي‌شناسم. «أمك فاطمة الزهراء» مادرت فاطمه است. «و أبوك علي المرتضى» پدرت علي بن ابيطالب است. «و جدك محمد المصطفى» مي‌كشمت و باكي هم ندارم. از اين چه مي‌فهميم؟ از اين مي‌فهميم كه علم بشر را نجات نمي‌دهد. شمر امام حسين را خوب مي‌شناخت. شناخت كافي نيست. در كنار علم بايد ايمان هم باشد. اينكه ما دائم بگوييم: بچه ما ليسانس است، فوق ليسانس است، دكتر و مهندس است، علم آدم را نجات نمي‌دهد. در قرآن بسيار آيه داريم كه مي‌فرمايد: «مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ» (آل‌عمران/19) باسواد است، اما كج مي‌رود. باسواد است و كج مي‌رود. خيلي مهم است. اين خيلي مهم است. شمر گفت مي‌شناسم «اعرفك حق المعرفة» خوب مي‌شناسمت. «أقتلك و لا أبالي» مي‌كشمت و باكي هم ندارم. «فضربه بسيفه اثنتي عشرة ضربة» 12 خنجر به بدن امام حسين(ع) فرو كرد. آخرش هم «ثم جز رأسه» بعد سر امام را هم بريد. اين را براي چه گفتم؟ دو هدف داشتم. يكي اينكه علم انسان را نجات نمي‌دهد. كنار علم بايد ايمان باشد. يكي هم اينكه امام حسين(ع) دل آرام داشت. در حساس‌ترين وقت، جمله عربي‌اش چه بود؟ «ضحك» خنديد. اين خيلي مهم بود براي من. نشانه نفس مطمئنه است.
حالا جلوه‌هايي از دل آرام:
بحث را شب اربعين مي‌بينيم. «نمونه‌هاي آرامش دل»
1- اينكه امام حسين(ع) با جرأت مي‌تواند دشمنش را معرفي كند و هيچ تقيه‌اي نكند. با صراحت مي‌گفت: «فاسقٌ» يزيد فاسق است. «شارب الخمر» شراب خوار است. اين استيضاح يك! با صراحت مفاسد حكومت را مي‌گويد. اين علامت آرامش دل است. آدمي كه دلهره داشته باشد، جرأت نمي‌كند به اين روشني، بگويد فلاني چنين و چنان است. رك مي‌گويد: بله!
2- آگاهي از حوادث. از حوادث به خوبي آگاه است. اينطور نيست كه امام حسين(ع) غافلگير شد. قبل از امام حسين، اميرالمؤمنين آمد برود، پرسيد: اينجا كجاست؟ گفتند اينجا كربلاست. فرمود: پسرم را همين جا مي‌كشند. قصه‌ي كربلا را قبل از شهادت امام حسين خوب مي‌دانست.
2- اعتماد به نفس در سايه‌ي ايمان به خدا
3- اعتماد به نفس در سايه‌ي ايمان به خدا. اعتماد به نفس به تنهايي خوب نيست. چون ما در سايه‌ي ايمان به خدا بايد اعتماد به نفس داشته باشيم. امام حسين فرمود: «وَ اللَّهِ لَوْ لَمْ يَكُنْ مَلْجَأ» اگر در دنيا هيچ پناهگاهي نباشد «وَ لَا مَأْوًى» هيچ پناهگاهي نباشد. «لَمَا بَايَعْتُ يَزِيدَ بْنَ مُعَاوِيَة» (بحارالانوار/ج44/ص329) هيچ جا نباشد من با يزيد بيعت نمي‌كنم. اعتماد به نفس! اما «والله» آگاه باشيد، به خدا قسم! «وَ اللَّهِ لَا أُجِيبُهُمْ إِلَى شَيْ‏ءٍ مَمَّا يُرِيدُون» به خدا قسم اهدافي كه بني اميه دارد، يكي از آن‌ها را جواب مثبت نمي‌دهم. به همه‌ي هدف‌ها مي‌گويم: نه! تا كي؟ تا زماني كه «وَ أَنَا مُخَضَّبٌ بِدَمِي» (بحارالانوار/ج45/ص12) تا اينكه اين ريش‌هاي من با خون گردنم، خضاب شود. يعني تا اينجا پيش مي‌روم، به حكومت فاسد بله نمي‌گويم. اعتماد اين است. «يَأَيَّتهَُا النَّفْسُ الْمُطْمَئنَّةُ» دل آرام!
4- نمونه‌ي ديگر. هدفداري و توكل! فرمود: «وَ ما تَوْفيقي‏ إِلاَّ بِاللَّهِ» من توفيق ندارم، مگر توسط خدا. «عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ» فقط بر خدا توكل مي‌كنم. «وَ إِلَيْهِ أُنيب» (هود/88) و به سوي خدا كوچ مي‌كنم. بر او توكل مي‌كنم و به سوي خدا مي‌روم و از همه حوادث رد مي‌شوم. روح بزرگ! اين روح‌هاي كوچك مانند لاستيك‌هاي دوچرخه هستند و در اولين موج تاب برمي‌دارند. روح بزرگ مانند لاستيك‌هاي تراكتور است. از هر موجي رد شود، تاب برنمي‌دارد. كشتند، بردند، زدند. . . دل آرام!
5- ايمان به مقدرات: امام فرمود: «كل من قضي فهو كائن» هر چه كه خدا مقدر كرده است، شدني است. بيخود در مقابل مقدرات خدا دست و پا نزنيد. مقدرات حتمي خدا شدني است. «صبراً علي قضائك» عربي‌هايي كه مي‌خوانم براي امام حسين است. خدايا هر چه كه تو مقدر كردي، من صبر مي‌كنم. مقدر كردي اين چنين باشد، طوري نيست، راضيم. «رضاً برضاك»
3- آمادگي براي شهادت، از نشانه‌‌هاي دل آرام
6- از مرگ نترسيدن: الان به بنده اگر بگويند: آقاي قرائتي! شما چهار شب ديگر مي‌ميري، اِه. . . من. . . از حالا مي‌ميرم و بهم مي‌ريزم. راديو و تلويزيون و نهضت سواد آموزي و ستاد نماز و اين سخنراني‌ها را همه را رها مي‌كنم و فرار مي‌كنم كه خدايا چهار روز ديگر مي‌ميرم. هر كس. . . قرآن مي‌گويد اگر مي‌خواهيد ببينيد كه كارتان درست است يا نه؟ اگر خبر مرگتان را دادند مي‌ترسيد يا نه؟ حتي نمي‌گويد: نترسيد. مي‌گويد: «فَتَمَنَّوُا الْمَوْت‏» نمي‌گويد: «لا تخافون من الموت» «إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاس‏. . . » آخر يهودي‌ها مي‌گفتند ما از اولياء الله هستيم. خدا مي‌گويد با اين خط كش متر كنيد و ببينيد. اگر از اولياء خدا هستيد، بايد از مرگ كه نمي‌ترسيد، هيچ اصلاً بايد «فَتَمَنَّوُا الْمَوْت‏» (جمعه/6) تمنا يعني بايد آرزوي مرگ بكنيد. يك آيه داريم كه آيه تندي است. نمي‌دانم بگويم يا نگويم. . . بگو ديگر آيه قرآن است، از خودت كه نيست. شعر نيست كه بگويي شاعر خيال كرده است، حديث نيست كه بگويي شايد حديثش ضعيف باشد. تاريخ نيست كه بگويي شايد دروغ باشد. قرآن است. قرآن مي‌فرمايد: خيلي سخت است. سخت است. خيلي، خيلي، خيلي، خيلي سخت است. خيلي سخت است، خيلي سخت است. مي‌گويد: علامت اينكه ما دين داريم، يا دين نداريم، اگر گفتند خودت را بكش، مي‌كشي يا نه؟ آيه‌اش اين است: «وَ لَوْ أَنَّا‏» يعني اگر ما «كَتَبْنا عَلَيْهِم» بنويسيم بر اين‌ها، واجب كنيم. «أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَكُم‏» (نساء/66) اگر گفتيم برو بالاي منار و خودت را پرت كن، مردش هستي يا نه؟ مي‌گويد: بله ببينيد، نادر هستند اينها.
قصه‌اي نقل مي‌كنند كه يك كسي آمد پهلوي امام. گفت: آقا قيام كن! شما اين همه مريد داري، بلند شو و حكومت وقت را سرنگون كن! كودتا كن! فرمود تو هم. . . بله! بنده هم از آن جان نثاران شما هستم. من فدايي و پيش مرگ شما هستم. حضرت فرمود برو داخل اين تنور. گفت: آقا ما خلافي نگفتيم، آقا ما چه گناهي كرديم؟ يك نفر ديگر آمد، گفت: برو داخل تنور! رفت. گفت: چند تا مؤمن تنوري داريم؟ گفت: تنوري هيچي، خداحافظ! آيه داريم كه آد‌م‌ها سر دو فلس پول، رفوزه شده‌اند. صفر گرفتند و آن‌هم نه صفر عادي! صفر بزرگ، قد درب قوري! مي‌آمدند تنگ گوش پيغمبر كه يا رسول الله! . . . پچ پچ پچ. . . . هي تنگ گوش او، او مي‌رفت و او مي‌آمد. پيغمبر خسته شد. آن هم خلق بزرگ پيغمبر. خوب آدم ده تا، بيست تا، سي تا! آيه نازل شد كه هر كس مي‌خواهد در گوش پيغمبر صحبت كند، برود و يك درهم صدقه بدهد. تا ديدند پول است، در رفتند و گفتند: نه آقا! غرض عرض سلامي بود. آيه نازل شد كه خيلي خوب برگرديد. نمي‌خواهد صدقه بدهيد. فقط مي‌خواستم بگويم كه شما مرد نيستيد. آيه‌اش اين است: «أَ أَشْفَقْتُمْ» ترسيديد؟ «أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَي‏» عربي‌هايي كه مي‌خوانم قرآن است. «أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقات‏» (مجادله/13) ترسيديد براي در گوشي پيغمبر يك درهم به فقير بدهيد و بياييد در گوشي بگوييد؟ يعني پيغمبر را به اندازه يك درهم. . . يعني ترسيدي پول بدهي؟ خانه‌اش را چند ميليون عوض مي‌كند، براي بچه‌اش كفش مي‌خرد چند هزار تومان. اما تا يك كتاب گران است، هي سوت مي‌كشد. تو براي پاي بچه‌ات اينقدر پول دادي، براي مخ بچه‌ات چرا سوت مي‌كشي؟ يعني پاي بچه تو از مخ بچه تو. . . شما براي مبلمانت، براي تغيير ماشين‌ات، براي تغيير خانه‌ات، براي ديوار پشت خانه‌ات كه سنگ كذايي بكني، آجر چناني بكني، براي ديوار پشت خانه‌ات اينقدر خرج كردي، سوت نكشيدي! آن وقت براي فهم بچه‌ات اينقدر سوت مي‌كشي كه چه كني؟ يعني مخ بچه‌ات، به اندازه پشت ديوار خانه‌ات نمي‌ارزد؟ نه مشكل افراد دل آرام. . .
4- حضرت عبدالعظيم حسني از اولياء خدا
اميرالمؤمنين مي‌گويد: اگر مي‌خواهيد ببينيد، ولي حقيقي ما هستيد. . . ولي حقيقي مهم است، ولي حقيقي لقبي است كه امام به حضرت عبدالعظيم داد. شهر ري! همان كه زيارت حضرت عبدالعظيم، ثواب زيارت كربلا را دارد. اين مهم است.
يكي از برادرهاي عزيز روحاني، پيشنماز حرم حضرت عبدالعظيم شده بود. يكي از بزرگان به او رسيد و نمي‌دانست كه ايشان پيشنماز حرم حضرت عبدالعظيم است. گفت: آقا بخشيد، من خوابي براي شما ديدم. گفت: چه خوابي ديدي؟ گفت: من خواب ديدم كه شما پيشنماز حرم امام حسين شده‌اي. گفت: شما خبر از من نداري؟ گفت: نه! گفت: من مدتي است كه پيشنماز حرم حضرت عبدالعظيم شده‌ام. اين خواب‌ها هم آن حديث‌ها را تأييد مي‌كند. البته چون حديث داريم، خواب دنبال حديث ارزش است. نمي‌شود با خواب ايمان درست كرد. ايمان را بايد از عقل درست كرد، منتها اين خواب‌ها هم بندكشي مي‌كند. امام به حضرت عبدالعظيم فرمود: «انت. . . » «انت» مي‌دانيد يعني چه؟ تو! «أَنْتَ وَلِيُّنَا حَقّا» تو ولي ما هستي. يعني تو راست مي‌گويي. تو واقعاً و حقيقتاً ولي ما هستي. آن وقت حديث داريم هر كس مي‌خواهد ببينيد ولي اميرالمؤمنين، شيعه درجه يك هست يا نه، از ياران درجه يك حضرت مهدي هست يا نه؟ علامتش اين است كه حديث داريم، نمي‌رسيد به ولايت درجه يك مگر اينكه اگر همه مردم منطقه گفتند تو آدم بدي هستي، دلت آرام باشد. مثل اينكه مثلاً در دستت طلاست، شما يك سكه طلا در دست مي‌گيري، همه تهران بگويند: سفاله! سفاله! سفاله! سفاله! شما مي‌خنديد. بگوييد تا خسته شويد. چون خود تو مي‌داني طلاست، اگر همه كره‌ي زمين هم بگويند سفال است، آرام هستي. ولي اگر در دستت سفال است، همه‌ي مردم گفتند: طلاست! باز دلت آرام است. خودت كه مي‌داني چيست. خودت كه مي‌داني چيست! اين نفس مطمئن يعني اگر همه گفتند زنده باد! همه گفتند: مرده باد! چيزيت نشود. اين دل آرام. . .
5- امام خميني(ره) و دل آرام
يكي از بزرگان پهلوي امام رفت. گفت: طرفداران بني‌صدر به من جسارت مي‌كنند. جسارت مي‌كردند. مثلاً به بهشتي جسارت مي‌كردند. امام فرمود: چه صدايي مي‌آيد؟ مي‌گفت: گوش داديم و ديديم كه مردم در پشت ديوار مي‌گفتند: «روح مني خميني *** بت شكني خميني» امام فرمود: مردم تهران، پشت اين ديوار بگويند زنده باد خميني، يا بگويند مرگ بر خميني در من اثر ندارد. اين را دل آرام مي‌گويند. نفس مطمئنه! دل آرام. . . البته نيست. من هم كه مي‌گويم، حرفش را مي‌زنم. چون شب اربعين بيننده‌ها پاي تلويزيون هستيد، نتيجه بحث اين است كه از خدا بخواهيم. . . حالا دعا مي‌كنم، همه‌ي شما آمين بگوييد. خدايا! به امام حسيني كه دلش آرام بود، و اصحابش كه دلشان آرام بود، حالا اصحاب امام حسين را هم من اينجا نوشتم كه بعضي از اصحاب امام حسين را كه مثلاً ابالفضل فرمود: به خدا قسم اگر دستم را قطع كنيد، دست از دين برنمي‌دارم. اين دل آرام است ديگر! به زينب كبري(س) گفتند: وضع را چگونه ديدي؟ گفت: هيچ چيزي جز زيبايي نديدم. همه چيز زيباست. طوري نشده است. خيلي مهم است. حضرت قاسم مي‌گويد: از عسل شيرين‌تر است. بچه‌ي 13 ساله مي‌گويد: مرگ از عسل شيرين تر است. خيلي مهم است. خيلي مهم است. علي اكبر مي‌گويد كه: اگر ما حقيم «و لا أبالي» مهم نيست، هر چه مي‌خواهد بشود. به امام حسين مي‌گويند: كشتن است! مي‌گويد: باشد، كشتن باشد. دل آرام! دل آرام! «إِنِّي لَا أَرَى الْمَوْتَ إِلَّا سَعَادَة» من مرگ را چيزي جز سعادت نمي‌بينم. مرگ سعادت است. «وَ الْحَيَاةَ مَعَ الظَّالِمِينَ إِلَّا بَرَما» (بحارالانوار/ج44/ص193) زندگي با ظالم نكبت است. دل آرام! دل آرام اينطور نيست كه حالا مردم بگويند: خوب است! مردم بگويند: بد است! منتظر اين باشد كه تعريفش را بكنند، تعريفش را نكنند. ما دلمان آرام نيست. ما اگر چند نفر يك كتاب بنويسيم، در اينكه اسم ما كجا باشد، چانه مي‌زنيم. آقا! اسم من اول باشد. آخرش مي‌گوييم: قرعه بكشيم. يا مي‌گوييم به ترتيب حروف الفبا.
دل آرام! ما در جبهه دل آرام ديديم. يك وقت در جبهه ما ديديم كه اين رزمنده‌ها، به هم نگاه كردند، گفتند آقا يك بيست دقيقه ديگر وقت داريم تا برويم خط مقدم. اين بيست دقيقه يك گيم ديگر بازي كنيم. اصلاً من همين‌طور ماندم. اين 20 دقيقه ديگر مي‌رود خط مقدم، خط مقدم هم يعني قتلگاه! ‌اين چطور دارد توپ بازي مي‌كند؟ با اينكه مي‌داند 20 دقيقه ديگر. . . چه دل آرامي! اصلاً خودم را باختم. يعني احساس خجالت و شرمندگي كردم كه چه دل آرامي!
6- انجام تكاليف الهي، عامل آرامش دل
به يكي از علماي بزرگ گفتند اگر به شما بگويند: هفته ديگر مي‌ميري. . . به شما بگويند: يك هفته ديگر بيش‌تر عمر نداري، اين يك هفته‌اي كه از عمرت باقي مانده است را چه مي‌كني؟ ايشان گفت: هر كاري مي‌كنم، همانكاري است كه از اول تكليف كرده‌ام. يعني از اول تكليف جوري كار كرده‌ام كه بتوانم قيامت، جواب بدهم. بنابراين اگر به من بگويند: هفته‌ي ديگر مي‌ميري، الان مي‌ميري هيچ براي من فرقي نمي‌كند. اين امام كه فرمود من با دلي آرام مي‌روم، دروغ نمي‌گفت. ده دوازده سال پيش دل آرام را نشان داد. وقتي در هواپيما نشست، كه دوازده بهمن بيايد. هواپيما. . . حكومت دست شاه بود، بختيار بود، هنوز دست آمريكايي‌ها و نمايندگاني كه آمريكا هنوز اينها را دوست دارد، بود. به او گفتند چه احساسي داري؟ يادتان هست چه گفت؟ بگوييد، ‌هر كه بلد است بگويد. گفت: هيچي! يعني هواپيما سرنگون بشود، شد كه شد! رفتيم و حكومت اسلامي تشكيل داديم، شد كه شد! من وظيفه‌ام بوده در مقابل شاه قيام كنم، شاه بزرگ‌ترين منكر است. نهي از منكر كه فقط اين نيست كه آقا غيبت نكن، دروغ نگو! بي‌حجاب نباش! نمي‌دانم. . . اينها هم نهي از منكر است اما منكر بزرگ. . . وجود طاغوت منكر است. خود وجود شاه منكر است. وجود بني‌اميه منكر است. بايد اينرا برداريم. نهي از منكر كليدي! منكرات بزرگ كه برداشته شود، باقي خودش خوب مي‌شود. «اذهب الي فرعون» ‌برو به سراغ فرعون. «انه طغي»
«ارْجِعِى إِلىَ‏ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً(فجر/28) فَادْخُلىِ فىِ عِبَادِى(فجر/29) وَ ادْخُلىِ جَنَّتىِ(فجر/30)» راجع به امام حسين و اربعينش چون بينندگان عزيز شب اربعين بحث را گوش مي‌دهند:
اول اينكه در بين زيارت‌ها، زيارت اربعين علامت ايمان است. چند چيز علامت ايمان است. يكي از آن‌ها زيارت اربعين است. و لذا در كربلا اربعين امام حسين از عاشورا هم جمعيتش بيش‌تر است. علامت ايمان است.
دوم اينكه هيچ كسي به اندازه سال شهادتش برايش اربعين گرفته نشده است. امام حسين 1368 سال است كه شهيد شده است. 1368 اربعين برايش گرفته‌اند. براي هيچ پيغمبري و هيچ امامي، اينقدر اربعين نگرفته‌اند.
سوم اينكه تنها كسي كه هم براي زيارتش زيارت نامه آمده، هم براي اربعينش زيارت نامه آمده است، امام حسين است.
7- خون امام حسين(عليه‌السلام)، عامل هدايت مردم
حالا در زيارت اربعين كلماتي است. يكي اينكه مي‌گويد خون معلم است. خون هم معلم است؟ بله! معلم كه فقط استاد دانشگاه و آيت الله نيست. خون هم معلم است. بهشتي و 72 تن در حزب جمهوري، وقتي شهيد شدند، خونشان باعث شد كه مشخص شود منافقين كه هستند، بني‌صدر كيست. يعني گاهي وقت‌ها اگر مي‌خواستي با علم و با كتاب و مقاله يكي يكي بنشيني و بحث كني كه چه كسي و خوب و چه كسي بد است، شايد ده‌ها سال طول مي‌كشيد. ولي يكمرتبه يك انفجار، گاهي مرتبه يك شهادت، همه ورق‌ها بر مي‌گردد و مردم مي‌فهمند حق با چه كسي است. يعني يك كسي فرار مي‌كند و به فرانسه مي‌رود، يكي هم در رياست جمهوري قطعه قطعه مي‌شود. مردم مي‌گويند: عجب! خيلي خوب فهميديم حق با چه كسي است. در زيارت اربعين امام حسين داريم: حسين جان خون دادي و مردم فهميدند «لِيَسْتَنْقِذَ عِبَادَكَ مِنَ حَيْرَةِ الضَّلَالَة» (التهذيب/ج6/ص113) يعني مردم از گيجي درآمدند. خون مردم را از گيجي بيرون آورد. «وَ أَعْطَيْتَهُ مَوَارِيثَ الْأَنْبِيَاء‏» (بحارالانوار/ج98/ص177) در زيارت داريم كه خدايا! ميراث انبياء را به حسين دادي. چه طور؟ نوح كشتي داشت. «ان الحسين سفينة النجاة» كشتي نجات حسين است. همينطور كه نوح كشتي داشت، حسين هم كشتي دارد. در قرآن راجع به نوح مي‌گوييم: «سَلامٌ عَلى‏ نُوحٍ فِي الْعالَمينَ» (صافات/79) سلام بر نوح در طول تاريخ. در زيارت امام حسين هم مي‌گوييم: «السَّلَامُ عَلَيْكَ مِنِّي مَا بَقِيتُ وَ بَقِيَ اللَّيْلُ وَ النَّهَار» تا شب هست، تا روز هست، سلام بر تو! يعني عين سلامي كه به نوح مي‌دهيم، به او هم مي‌دهيم. درباره ابراهيم قرآن مي‌گويد: «وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهيمَ رَبُّه‏» (بقره/124) خدا ابراهيم را گرفتار بلا و امتحان كرد. امام حسين هم فرمود: «نَصْبِرُ عَلَى بَلَائِه‏» ما در هر امتحاني كه خدا بكند، صبر مي‌كنيم. ابراهيم گفت زن و بچه‌ام را آورده‌ام مكه «لِيُقيمُوا الصَّلاة» (ابراهيم/37) براي نماز! امام حسين هم در شب عاشورا فرمود: امشب را به من مهلت بدهيد. «أني أحب الصلاة» (اللهوف/89) من نماز را دوست دارم. به موسي خدا مي‌گويد: «اذْهَبْ إِلى‏ فِرْعَوْنَ»‏ (نازعات/17) برو سراغ فرعون! امام حسين هم فرمود من به سراغ يزيد مي‌روم. او ريشه‌ي ظلم است. اول جنايتكار رژيم بني‌اميه است. خدا درباره‌ي عيسي مي‌گويد: «جِئْتُكُمْ بِالْحِكْمَة» (زخرف/63) عيسي مي‌گويد: من براي تو حكمت آورده‌ام. در زيارت امام حسين هم داريم: «وَ دَعَوْتَ إِلَى سَبِيلِهِ بِالْحِكْمَة» (كافي/ج4/ص570) درباره‌ي حضرت اسماعيل، وقتي ابراهيم به اسماعيل، پدر به پسر گفت من مأمور شدم كه تو را بكشم، گفت: «قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَر» (صافات/102) هر چه خدا گفته انجام بده! نترس. خدا به تو گفته: بكش! بكش! «يا أَبَتِ افْعَلْ. . . » امام حسين هم فرمود: «رضاً برضاك» خدايا هر چه كه تو راضي هستي. در زيارت اربعين داريم: خدايا هر چه كه به همه‌ي انبياء دادي. . .
8- امام حسين(عليه‌السلام)، وارث همه‌ي پيامبران الهي
و لذا مي‌گوييم: «السلام عليك يا وارث آدم. . . السلام عليك يا وارث نوح. . . يا وارث ابراهيم. . . يا وارث موسي. . . يا وارث عيسي» يعني چه؟ يعني هر كمالي كه به انبياء داده است، خدا به امام حسين هم داده است. درباره‌ي انبياء مي‌گويد: «كُلٌّ مِنَ الصَّابِرينَ» (انبياء/85) همه‌ي انبياء صابر هستند. امام حسين هم فرمود: «شَتَمُوا عِرْضِي فَصَبَرْت‏» (بحارالانوار/ج44/ص313) آبروي من را ريختند، ولي صبر كردم. حضرت يعقوب مي‌گويد: «يا أَسَفى‏ عَلى‏ يُوسُف‏» (يوسف/84) يعقوب گريه مي‌كرد و مي‌گفت: آه. . . آه. . . از فراق يوسف. امام حسين هم فرمود: «ما اوهالني علي اسلافي اشتياق يعقوب ليوسف» همينطور كه يعقوب مشتاق ديدن يوسف بود، من هم مشتاق ديدن جدم هستم و هيچ از شهادت نمي‌ترسم. «وَ أَعْطَيْتَهُ مَوَارِيثَ الْأَنْبِيَاء‏» اينها جملاتي است كه در زيارت اربعين است.
شب اربعين بحث را گوش مي‌دهيد. بياييد و يك سلام بكنيم. سلام به امام حسين! امام حسين شهيد است و زنده است. زنده را كه سلام مي‌كني، «تحيوا باحسن» او هم جواب بهتر به تو مي‌دهد. يعني هر جور كه سلام به امام حسين كني، امام حسين مي‌شنود و جواب گرم‌تر به شما مي‌دهد. پس همه شما با من يك سلامي بكنيم.
«السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ وَ أَنَاخَتْ بِرَحْلِكَ عَلَيْكُمْ مِنِّي سَلَامُ اللَّهِ أَبَداً مَا بَقِيتُ وَ بَقِيَ اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ وَ لَا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ زِيَارَتِكُمْ السَّلَامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ أَصْحَابِ الْحُسَيْن‏»

 امام حسين (ع) و نماز


  امام حسين (ع) و نماز



بسم الله الرحمن الرحيم
. امامان ما، بمناسبت‌هاي حکومت‌هايي که بودند، وظيفه‌هاي مختلفي داشتند. يکي مجبور به صلح مي‌شد مثل امام حسن عليه السلام، يکي مجبور به جنگ مي‌شد مثل اميرالمؤمنين عليه السلام، يکي حوزه علميه تأسيس مي‌کرد، مثل امام صادق «عليه السلام» يکي افراد نفوذي به اطراف مي‌فرستاد مثل امام کاظم عليه السلام يکي از طريق دعا و مناجات پيام مي‌داد به مردم مثل امام سجاد عليه السلام. يکي از راه خطبه‌ها حرفهايش را مي‌زد، علي ايها الحال فرم کارهايشان فرق مي‌کرد. امّا در يک چيزي همه آنها شريک بودند.
خدا انشاء الله قسمت کند، همه آرزومندان بروند مدينه در برابر رسول اکرم بايستند. در زيارت رسول اکرم «صلي الله عليه و آله» اين را مي‌خوانيم، «أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ بَلَّغْتَ الرِّسَالَةَ وَ أَقَمْتَ الصَّلَاةَ وَ آتَيْتَ الزَّكَاةَ وَ أَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَرِ»(بحارالأنوار، ج‏97، ص‏160) يا رسول الله گواهي مي‌دهم، خوب رسولي بوده‌اي. رسالت خودت را خوب ابلاغ کردي «وَ أَقَمْتَ الصَّلَاةَ وَ آتَيْتَ الزَّكَاةَ وَ أَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَرِ» اين چهار جمله در زيارت پيغمبر هست. خدا انشاء الله قسمت کند، برويد نجف در زيارتهايي که در نجف هم هست، آقا اميرالمؤمنين هست، حتي حضرت مسلم، در زيارت مسلم بن عقيل، داريم که؛ «أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلَاةَ وَ آتَيْتَ الزَّكَاةَ وَ أَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَرِ»(كافي، ج‏4، ص‏570) در زيارت امام حسين، باز اين چهار جمله هست، «أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلَاةَ وَ آتَيْتَ الزَّكَاةَ وَ أَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَر»(كافي، ج‏4، ص‏574)در زيارت امام نهم، امام جواد باز همين جمله را داريم. در زيارت امام رضا «عليه السلام» اين جمله را داريم. حتي در بغداد، در زيارت سلمان فارسي، داريم «أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلَاةَ وَ آتَيْتَ الزَّكَاةَ وَ أَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَر» عجب اين چه جمله‌اي است که، همه جا هست، در زيارت حضرت امير هست، اين چي است ماجرا، جمله‌اي که تقريباً در همه زيارتها هست: «أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلَاةَ» اقامه نماز.
به اميد اينکه ما، دسته جاتمان و عزاداريهايمان، در کنار اقامه عزاداري، اقامه نماز هم باشد. چه اشکالي دارد هر هيئتي پشت يک موتور، يک پنجاه متر گوني، لوله کند، بگذارد پشت موتور عقب هيئت برود تا ظهر شد، اول ظهر، هر کجا هيئت‌ها هستند، اذان بگويند. سريع همه خانه‌ها، لوله شلنگ را باز کنند در خيابان و کوچه، عزادارها ببينند تا ظهر شد يک شلنگ آب از خانه‌ها آمد بيرون، وضو بگيرند. در همان کوچه، اگر مسجد نيست، اگر از مسجد دور هستند، اقامه نماز باشد. ما بايد برويم به اين سو که عزاداران ما ظهر عاشورا، مشغول سينه زدن نباشند. مشغول نماز باشند.
اقامه نماز، تظاهر به نماز هم هست. امام حسين «عليه السلام» مي‌توانست نمازش را در خيمه بخواند، امّا بيرون خواند. دو نفر هم جلوي آقا ظهر عاشورا، ايستادند، سي تن تير رها شد و آن دو نفر هم جلوي امام شهيد شدند، امام حسين مي‌توانست نمازش را در خيمه بخواند، امّا اگر در خيمه مي‌خواند. شايد اقامه نماز نبود، اقامه نماز اين است، که آدم جلوي گلوله بخواند، شما اگر در خانه نماز بخواني، اين اقامه نماز نيست. اقامه عزاداري اين است که مردم بريزند در خيابان و حسين حسين کنند. اگر هر کسي، شب عاشورا در خانه‌اش بنشيند، تاريخ کربلا را بخواند و گريه کند، ولو دو ليتر هم اشک بريزد امّا اين نمي‌تواند، بيايد بيرون بگويد فهميدي چه شد، من ديشب اقامه عزاداري کردم؛ چه کردي؛ تو خانه، تاريخ خواندم گريه کردم، نه اين اقامه عزاداري يعني علنّي، به اين جلسات عزاداري عنايت داشته باشيد. يکوقت کسي خيال نکند که، من مدير عامل فلان کارخانه و فلان بانکم، يا فلان سازمانم يا فلان استاد دانشگاهم. يا آيت الله هستم، کارهاي علمي، خدماتي، فني، حرفه‌اي مي‌کنيم، ديگة همه، بايد با اين قصّة گريه رفيق شويم.
آرم شيعه، غدير است و عاشورا و گريه، کفش و تجار هند، روز عاشورا، شيعه‌ها، تجار درجه يک آنها پابرهنه راه مي‌روند. رسمشان اين بود. من يک عاشورا هندوستان بودم، افرادي را نشان مي‌دادند که خيلي مهم بودند در هند، و حتي کسي ما در هند، در فيلم ديديم، که فيلم ويدئويش را براي ما گذاشتند که ايشان، صدها ميليون طرفدار دارد و بت پرست است، رهبر بت پرست‌ها بود. ظهر عاشورا آمد، کفشهايش را کند، آمد مخلوت، قاتي شد با عزادارهاي امام حسين «عليه السلام» و گفت پرچم امام حسين را هم من مي‌خواهم بگيرم. دو، سه دقيقه پرچم عاشورا را دادند به ايشان، ايشان مقداري سينه زد، برگشت، گفت: ما هرچه داريم، از امام حسين «عليه السلام» داريم.
امام حسين عليه السلام هنوز شناخته نشده است. با اينکه خيلي کتاب براي امام حسين «عليه السلام» الحمدالله نوشته شده است. حالا يکي از علماي مشهد، علماي مهمش که تا اين اواخر هم زنده بود، خدا رحمتش کند، که بسياري از علماي فعلي مشهد، شاگردش بودند، ايشان مي‌گويد: من در خواب ديدم، روز قيامت، برپا شد، جاهايي هست افراد ايستاده‌اند ولي يکجا هست، درگاه بزرگي است، مردم تند تند رد مي‌شوند. ولي جاهاي ديگه حساب و کتابش يکخورده دقيق‌تر است. مي‌گويد: من عالم، آيت الله، مشهد، رفتم. بروم اونجا، ديدم، جلوي من را گرفتند، گفتند: شما کجا، بخوان بالا را، مي‌گفت سرم را بالا گرفتم، ديدم نوشته است «باب الحسين»، گفتند: تو آيت الله بودي، امّا چون روضه نخواندي نمره نداري، شما از راه‌هاي ديگه، اهل نجات هستي، امّا از درهاي ديگه، مي‌گفت: ديدم خيلي مشکل است. عفو امام حسين، حسابش چيز ديگه‌اي هست. همان جا در معشر شروع کردم گريه کردن، که من عمري عالم بودم و آيت الله بودم، چرا يک روضه نخواندم. چرا در اين وادي، بهره و سهمي نداشته‌ام، همينطور که گريه مي‌کردم تو محشر، در قيامت، يک عالم ديگر، آمد، گفت: چرا گريه مي‌کني، گفتم: من عمري در تأليف و تدريس و تحقيق و کارهاي علمي بودم. امّا در دنياي روضه نمره نياوردم. از آن در راه ندادند من را، گفت: حالا طوري نيست من مي‌نشينم تو تنهايي براي من روضه بخوان، يک روضه يک نفري. گفت: قبول است، گفت: قبول مي‌کنند. مي‌گفت: او تنهايي نشست آن عالم، من عالمي که گريه مي‌کردم. يک روضه تنهايي، تاريخ عاشورا را گفتم. بعد رفتيم جزء، آن در، گفتند: حالا بيائيد، برويد.
يکي از تجار مهم که براي امام حسين «عليه السلام» چکي داد. گفتند: مي‌داني، چند نوشته‌اي گفت: من براي نوشتن هر چيزي عينک مي‌زنم، امّا براي امام حسين من عينک نمي‌زنم. و مردم ما، خوب وفاداري مي‌کنند. برنج هر قيمتي پيدا مي‌کند. روغن و گوشت هر چه گران مي‌شود. مردم از همه چيزي کمش مي‌گذارند، امّا از امام حسين «عليه السلام» کم نمي‌گذارند. و اين بخاطر اينکه، امام حسين «عليه السلام» هم کمش نگذاشت.
«أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلَاةَ» راجع به نماز، من تقاضايم اين است که عزاداري‌ها را مقدس کنيد، من غصه مي‌خورم، امام زمان «عج» غصه مي‌خورد. که آلات موسيقي مي‌آيد در هيئت‌ها. افراد مطربي که، اهل موسيقي و غني هستند، همان‌ها مي‌آيند آهنگ مي‌خوانند. آخه شما، حاضر هستي، با آفتابه آب بخوري. آفتابه آب در آن است، ولي آب آشاميدني بايد با ليوان باشد. يک کسي که حلقومش حرف بد مي‌زند، پيداست که دهانش دروازه ندارد، راحت هرچه مي‌خواهد، مي‌گويد، اين زبان، قداستش کم است. از افراد پاک زبان، از اشعار با محتوا، آلات موسيقي در عزاداري‌ها نيايد، يک سري کارها را جزء شعائر مي‌دانيم ولي مهم نيست نباشد و باشد. حضرت مهدي «عج» در يکي از هيئت‌ها ديده شد. هيئتي است از چهار فرسخي کربلا، چون ما ديديم همه علماي نجف سعي مي‌کنند، بيايند در اين هيئت سينه بزنند، من خودم ديدم، آيت الله مدني، شهيد محراب، پا برهنه، پيراهن پوشيده بود، امّا دکمه‌هاي پيراهنش باز بود. و پابرهنه در هيئت مي‌دويد.
آقا زکات با مالياتهايي که دولت مي‌گيرد يکي است. نه آقا، خيلي فرق مي‌کند. ماليات دولت را مي‌گويد برو بگذار بانک، فيش بياور، آن را مي‌گويد قصد قربت کن، هر دوش گرفتني غسل نيست. زکات و نماز در همه اديان بوده است. جعفر طيار را نمي‌دانم چقدر مي‌شناسيد، برادر حضرت علي است، يک، بنيانگذار اسلام در آفريقاست. دو، در جنگ موته دو تا دستهاش، مثل ابوالفضل در کربلا، دو تا دستهاي جعفر طيار قطع شد. جعفر طيار وقتي از سفر برگشت پيغمبر فرمود: من مي‌خواهم به تو هديه دهم، فرمود بهترين هديه‌اي که به تو مي‌توانم بدهم، نماز است. نماز جعفر طيار، تنها نمازي است که از دنياي توسلات، وارد دنياي فقه شده است، در توضيح المسائل هيچ نمازي، مانند نماز جعفر طيار مطرح نشده است، بقيه نمازها، در مفاتيح و دعاهاست. اين از دنياي دعا، وارد دنياي فقه شده است.
سؤال مي‌کنند، آقا براي اموات بهترين هديه، مي‌فرمايد: نماز، يعني به زنده بهترين هديه نماز است، به مرده هم. با نماز مردم گروگان مي‌کشيدند. افرادي که در جبهه شرکت نمي‌کردند، پيغمبر آيه نازل شد. بر جنازة اينها نماز نخوان، يعني با نماز خواندن تشويق مي‌کردند با نماز نخواندن گوشمالي مي‌دادند. نماز و زکات دو عدل است، دو بال اسلام است.
احساس نکنيم که کارهايمان درست مي‌شود با عزاداري. آقا پول نزول مي‌دهد، ربا مي‌گيرد حرف بد هم مي‌زند، به همسرش هم اذيت مي‌کند، مال مردم هم نمي‌دهد. غيبت هم مي‌کند، همه رقم گناهي مي‌کند. ولي بعد، مثلاً در عزاداري، ما بايد با اهرم امام حسين و با عزاداري امام حسين، بقيه کارهايمان را هم درست کنيم. که خود اين کار مقدمة اين است که اصلاح شود، زکات در همه اديان بوده است. قرآ دربارة اديان ديگر مي‌فرمايد که: «وَ كانَ يَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ» مريم/55 حضرت اسماعيل هم اهل زکات بوده است. يا مي‌فرمايد که، حضرت عيسي مي‌فرمايد: «وَ أَوْصاني‏ بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ ما دُمْتُ حَيًّا» مريم/31 يا درباره انبياء داريم، «وَ ما أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفاءَ وَ يُقيمُوا الصَّلاةَ وَ يُؤْتُوا الزَّكاةَ وَ ذلِكَ دينُ الْقَيِّمَةِ» بينه/5 زکات و نماز براي مسلمانها نيست. تمام اديان آسماني زکات داشتند.
يک مصاحبه‌اي هست بين اهل بهشت و اهل جهنم. سؤال و جواب است بهشتي‌ها از جهنميان مي‌پرسند «ما سَلَكَكُمْ في‏ سَقَرَ» مدثر/42، چطور شد، شما گرفتار جهنم شديد، مي‌گويند: چهار تا دليل داشت، يک «قالُوا لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ» مدثر/43 پا بند به نماز نبوديم. دو، «وَ لَمْ نَكُ نُطْعِمُ الْمِسْكينَ» مدثر/44 به فقرا نمي‌رسيديم. اينقدر آدم هست، درآمدهاي کلان دارد. از گندمش، از پشته‌اش، از ماشينش. از زعفرانش، از قالي، ابريشميش، از طلاش، از چي، از چي، از زمينش، از ساختمانش، ده‌ها و صدها ميليون تومان درآمد دارد و اينقدر هم آدم هست که چهار ماه، گذشته و يک کيلو گوشت، وارد خانه‌اش نشده است. چي شد که شما اهل جهنم شديد، مي‌گويند: ما پايبند به نماز نبوديم، پابند گرسنه‌ها هم نبوديم. اگر کسي زکات ندهد، مالش دود مي‌شود. اجازه بدهيد من اين را با کمال صراحت بگويم. قرآن و حديث ما مي‌گويد: مردمي که به فقرا نرسند، زکات ندهند، مالشان دود مي‌شود. حالا يا ترياک مي‌شود و دود مي‌شود. يا آفات مي‌آيد دود مي‌شود. يا عرق مي‌شود، دود مي‌شود. يا از درّه پرت مي‌شود، دود مي‌شود.
حديث داريم اگر انگشت پاي شما، رسيد به سنگي و خون شد، معلوم است، يک کاري کرده‌اي، که اين جزاش بوده است. ما چرا نمي‌خواهيم قبول کنيم، بخشي از حوادث تلخ به خاطر اين است که زکات فراموش شده است. بخواهيد قبول کنيد يا نخواهيد، قبول کنيد، خدا قبول کرده است. خدا قبول کرده، امّتي که زکات ندهند، مالشان دود مي‌شود. اصلاً کلي پول، خرج خانم مي‌کني، خانم دوستت داشته باشد، يکمرتبه مي‌بيني، هر چه پول خرجش مي‌کني، خانم دوستت ندارد. ‌اي خاک بر سر، مردم زنشان را يا حضرت عبدالعظيم مي‌برند، يک بلال مي‌خورند، کلي کيف مي‌کنند. اين خانم رفته عمره، رفته سوريه، رفته شيراز، اصفهان، مي‌گويد: برو دنبال کارت. براي اينکه زکات نمي‌دهي، مِهر خانمت هم، مهر شما در دل خانمت هم نيست.
برعکس داريم اگر سيلي آمد، اگر زلزله‌اي آمدف اگر آتش سوزي شد. سوزانديم، مي‌سوزيم. قرآن مي‌گويد: سوزاندي، مي‌سوزانيم. قصّه‌اي در سورة «ن والقلم» نقل شده است. تحت عنوان باغي که سوخت در کتابهاي مدرسه هم هست، مرد محترمي بود، هر سال ميو ه‌هاي باغش را به فقرا مي‌داد، از دنيا رفت، بچه هايش گفتند. ما نمي‌دهيم، پدرمان مي‌خواست بده، بده، ما نمي‌دهيم. شد، اينها سر شب خوابيدند، که سحر بروند ميوه‌ها را بچينند. تا آفتاب نزده، فقرا هم نفهمند، به فقرا ميوه ندهند. سر شب خوابيدند، سحر که رفتند، ديدند باغشان يک تخته خاکستر شده است. کاري که پدران ما کرده‌اند، بايد انجام دهيم. اگر پدري در دسته‌جات سينه مي‌زند، تو هم برو سينه بزن. حالا مگه ديپلم هم سواد است. ديپلم مثل شلوار است، کسي نداشته باشد، مي‌گويند شلوار هم نداري. ديگه من، شلوار دارم، ديگه شلوار داشتن که پوز نيست. آخه ديپلم سواد نيست که حالا بخاطر ديپلم نمي‌روي. ليسانسش هم نيست، فوق ليسانس و دکتراش هم نيست، آيت الهي آن هم چيزي نيست.
آقاي شيخ عبدالکريم حائري، مؤسس حوزه علميه قم، آن کسي که صدها شاگرد، تربيت کرد. يکي از شاگردهايش، امام، بنيانگذار جمهوري اسلامي بود. آقا شيخ عبدالکريم حائري، ايام عاشورا در اراک، پابرهنه مي‌رفت، اباش را مي‌گذاشت زير بغلش، با هم دوش نمي‌گرفت، مي‌گذاشت زير بغلش، پابرهنه مي‌رفت. عزاداري براي عوام نيست. براي خواص است. آيت الله عظمي خوانساري، که مرجع تقليد بود. در بازار تهران، ايشان در وصيت نامه‌اش، در سن نود و چند سالگي، نوشته است. نود و چند سال از عمرم گذشت و از دنيا رفتم. آن چيزي را که براي قيامتم فکر مي‌کنم، نجاتم دهد. گريه‌اي است که براي فاطمه زهرا «س» کردم. يکوقت رو حساب اينکه ماشينت نو است. مدرکت بالاست. . . . امام حسين «عليه السلام» را بايد نوکري کرد آستانه بوسي بايد کرد. هرچه نسبت به حق تواضع بيشتر باشيم، به آب حيات بيشتر مي‌رسيم.
مثنوي قصّه‌اي را نقل مي‌کند، که کسي روي ديوار نشسته بود، تشنه‌اش بود، جوي آب هم در پايين بود. ولي آن بالاي ديوار تشنه‌اش بود. نمي‌توانست بپرد پايين، هي شروع کرد با انگشتهايش ديوار را تراشيد، خشتي بود، هي تراشيد، آمد پائين، آمد پائين، هي با چنگ ديوار را تراشيد، تراشيد، هي ديوار خاکهايش ريخت، هي مي‌آمد پائين. وقتي آمد پائين به آب رسيد. بعد مي‌گويد اگر مي‌خواهي به آب حيات برسي، بايد بيائي پايين. خودمان را در آنها نبينيم، فاصله از مردم نگيريم، امام حسين «عليه السلام» يکي از برکاتش اين است که همه خطوط سياسي يکي مي‌شوند. نمي‌گويد: تو تاجري، من قصاب، تو فلان خط سياسي داري. يکي از عوامل وحدت ما، عزاي عاشوراست. عامل وحدت است. عامل شناسايي است، مردمي که در محلّه گاهي همديگر را نمي‌بينند، در روز عاشورا همديگر را مي‌بينند.
چه مکتبي، ما اين را نمي‌دانيم، چون در آن هستيم، نمي‌دانيم. الآن در دنيا، در تلويزيون آمريکا، بگويند که: يک گوشه‌اي از کره زمين يک مکتبي دارند، يک يا حسين مي‌گويند، پنجاه ميليون مي‌ريزند در خيابان هيچ بخشنامه و آئين نامه و تبصره و سمينار و قطع نامه و ميزگرد و کنفرانس و هيچي نمي‌خواهد. يک يا حسين، پنجاه ميليون در خيابان، اين اهرم، خيلي اهرم مهمي است. و ما همه مشکلاتمان را مي‌توانيم، حل کنيم.
روز عاشورا خيلي اهرم مهمي است. منتها بد استفاده مي‌شود. رو رقابت روضه خواني مي‌کنيم. او مي‌گويد: محلّه بالا، او مي‌گويد: محلّه پائين. چه فرقي مي‌کند، محلّة بالا و محلّه پايين. کدومش قبول مي‌شود. محلّة ما هيئتش چند تاست. گاهي وقتها وسط سينه زدن، نگاه مي‌کند ببيند سر هيئت کجاست، ته هيئت کجاست. امام حسين «عليه السلام» که متري نمي‌شمارد. که آن هيئت چون هشتاد متر است. ثوابش از هيئت هفتاد متري، بيشتر است. عزاداري متري نيست. ما سي و دو تا ديگ بار کرده‌ايم. آنها شانزده تا ديگ، مگر ديگي است. مگر متري است. علمات ما سي و دو تا پر. داشت، برو بابا، علمات ما شانزده تا، مگر اجر قيامت بر پره‌هاي علمات است، يکخورده بايد بيائيم بيرون از اين حرفها. دو بلندگو، سه بلندگو. سعي کنيم، عزاداري ما مخلوط نشود با بلندگوهاي مزاحم. بابا، شب براي خوابيدن است. نمي‌توانيم، وقت خواب مردم بلندگو در خيابان بگذاريم. گناه است. اذيت مؤمن، گناهش از عزاداري بيشتر است. بلندگوها بايد در مسجد باشد. اگر يک کسي همسايه حسينيه هست، اذيت مي‌شود، گناه نکنيد، ترافيک و راه بندان گناه است. مواظب باشيم اين عزاداريهاي مقدس، . . . عزاداري مثل سيلي است، اگر خوب بهره برداري شود. همه ايران سبز مي‌شود. و اگر خوب بهره برداري نشود. ترافيکش يک عده‌اي را اذيت مي‌کند. دودش يک عده را، بلندگويش يک عده را، رقابتش يک عده را، علي ايها الحال، اين قداستها را داشته باشيم.
«أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلَاةَ» حالا، راجع به زکات، زکات عامل چند چيز است، يک- پاکي، قرآن مي‌گويد «خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها» توبه/103 اگر از مردم زکات بگيري، مردم را پاک مي‌کني. شخصي آمده بود، خدمت امام، بنيانگذار جمهوري اسلامي، خمس داد. بعد هم يک توقعي داشت که حالا همچين، امام فرمود تو خمست را به من دادي، منّت بر من گذاشته‌اي، من منّت گذاشته‌ام چون مالت را پاک کرده‌ام. تازه تو راحت شدي، من مسئول شدم که اين خمس را کجا مصرف کنم، که خدا راضي باشد. تو آزاد شدي، خمست را دادي. من گير افتادم که اين خمس را کجا مصرف کنم. تو منّت بر من نداري، من منّت بر تو دارم. «خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها» چون مردم آلودگيش مال دوستي، آلودگي است. از مردم زکات بگير، مردم پاک شوند. يعني از بخل پاک شوند. از عشق به دنيا پاک شوند. «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها» شمس/9 يعني هرکس، تزکيه کند روح خويش را و مال خودش را، اگر شامل مال هم شود.
برکت، قرآن مي‌گويد: «وَ ما آتَيْتُمْ مِنْ زَكاةٍ تُريدُونَ وَجْهَ اللَّهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ» روم/39 اگر زکات بدهيد، چهل تا گوسفند داري، يکي از آن زکات است. اينقدر شتر داري، يکي از آن زکات است. اينقدر گندم داري، اينقدرش زکات است. البته نمي‌خواهم بگم، زکات هم فقط براي گندم و اينهاست. ممکن است، فقهاي ما فتوي دهند، که چه کسي گفته گندمي که کيلويي بيست، سي تومان است، زکات دارد، پسته‌اي که کيلويي صدها تومان است، زکات نداشته باشد، اين را، اختيارش دست فقيه است. چه کسي گفته اگر چهار تا ميش و بز داشتيم زکات دهيم، ولي پانصد تا ماشين از خارج وارد مي‌کند زکات نداشته باشد، به ضم ماشين به اندازه بزغاله نيست. اين اختيارش به دست مجتهد است. مجتهد مي‌تواند، مثل باقي مسائل اسلامي، مسائل عبادي دست مجتهد نيست، مثلاً نماز صبح دو رکعت است، هيچ مجتهدي نمي‌تواند، تکانش بدهد. امّا مسائل سياسي و مسائل نظامي و مسائل اقتصادي دست مجتهد هست. که الآن بجنگيم و يا نجنگيم. قطعنامه را قبول کنيم و يا جنگ را ادامه دهيم. امسال حج برويم و يا نرويم. زکات فلان، و لذا داريم، اميرالمؤمنين زکات را اضافه کرد، بر اسب‌ها زکات بست، اسب دارها، راهپيمايي راه انداختند، که بابا، اسب که زکات ندارد. پيغمبر فرمود: زکات بر گوسفند و شتر و اينهاست، اسب که زکات ندارد. حضرت امير فرمود: من رئيس حکومت اسلامي هستم، بودجة مملکت کم آمده است، هر کس اسب دارد، يک چيزي بدهد. گفتند: باشه.
امام کاظم يک زماني که در زندان بود. بخشنامه کرد که خمس را بخشيدم. گفتند: چرا، ديد هر کس مي‌رود، خمس بدهد به امام کاظم، ساواکي‌هاي هارون الرشيد مي‌گيرندش، براي اينکه شيعيان گير نيفتند، گير ساواکي‌هاي بني عباس نيفتند. امام کاظم «عليه السلام» فرمود: کسي براي من خمس نياورد، که گير نيفتد، بعد مردم فارسي نامه نوشتند، به امام رضا، پسر امام کاظم که پدر شما امام هفتم خمس را بخشيد، ما مردم تقاضا مي‌کنيم شما هم که امام هشتم هستي، خمس را ببخش، فرمود خمس بخشيدني نيست. آنکه بخشيد دليلي داشت، مي‌خواست شما گير نيفتيد. مثل اينکه من مريض هستم، در خانه‌‌مان هم چاه است. مي‌بينم برق رفته است اگر بيايي عيادت من، ممکن است بروي در چاه، مي‌گويم، لطفاً کسي عيادت نيايد. خمس بخشيدني نيست.
قرآن مي‌فرمايد اگر شما زکات بدهيد، براي خدا «فَأُولئِكَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ» جاش پر مي‌شود. کشاورزان عزيز، يک باران به وقت جبران زکات را مي‌کند. نترسيد، با خدا معامله کنيد. يک آفت بي وقت، آنچه کاشتي از بين مي‌برد. وقتي يک باران به وقت جبران مي‌کند، يک آفت بي وقت، آفت که وقت و بي وقت ندارد. وقتي يک آفت محصول را از بين مي‌برد و يک باران به موقع پس شما براي چه ترسيدي، قرآن مي‌فرمايد: «ما اتيت من الزکاه» اگر زکات بدهيد «فَأُولئِكَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ» خدا چند برابر جاش را پر مي‌کند. گناهان انسان بخشيده مي‌شود. قرآن مي‌فرمايد: «لئِنْ أَقَمْتُمُ الصَّلاةَ وَ آتَيْتُمُ الزَّكاةَ وَ آمَنْتُمْ بِرُسُلي‏ وَ عَزَّرْتُمُوهُمْ وَ أَقْرَضْتُمُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً لَأُكَفِّرَنَّ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ لَأُدْخِلَنَّكُمْ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ» مائده/12‌اي امت اسلامي، اگر شما نماز بخوانيد و زکات بدهيد. «لَأُكَفِّرَنَّ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ» من مي‌بخشم شما را، «وَ لَأُدْخِلَنَّكُمْ جَنَّاتٍ» به بهشت هم مي‌برم، رمز نجات از جهنم، و رفتن به بهشت، نماز و زکات است. ما همه غرق گناه هستيم و يک حسين عليه السلام داريم. اين شعر درست نيست. ما همه غرق گناهيم و يک حسين داريم، يک نماز داريم و يک زکات داريم، يک حج داريم و اينطور ما، پرنده اسلام يک بال ندارد. ما همه غرق گناهيم و يک حسين داريم. معناش اين نيست که پس باقي اسلام هيچي، خود امام حسين هم نماز خواند. بنابراين عزادار تارک الصلوه، انشاء الله ما نبايد داشته باشيم و نداريم.
حرکت خوبي سالهاي قبل شد. منتها حيفش ما فيلمبرداري نداريم. من از همين جا دعوت مي‌کنم. تمام مراکز استانها و تمام هيئت‌هايي که دوربين و فيلم دارند. همين طور که از عزاداري‌ها فيلمبرداري مي‌کنند، از نماز ظهر عاشورا هم، فيلمبرداري کنند. ما بايد اين صحنه را برويم روش که ظهر عاشورا، روز نماز باشد، کما اينکه روز گريه است. روز عاشورا، همه موجودات عزادار هستند. يکوقت نگوئيد مگر مي‌شود که همه موجودات عزادار باشند، بله مي‌شود.
يک قصّه برايتان بگويم. ما يکوقت ايام جنگ، در يکي از اين کوچه‌هاي تهران مي‌رفتيم، يک هجله‌اي ديديم در خانه شهيد. به همراهانمان گفتيم پارک کنيم، ناشناس برويم اينجا تسليت بگوئيم، پيداست خانه شهيد است. ماشين و زديم و رفتيم در خانه و پدر شهيد يکخورده نگاه، نگاه به ما کرد. گفت: شما آقاي قرائتي هستي که در تلويزيون هستي، گفتم: بله، گفت: چطور شده آمده‌اي خانة ما، گفتم: من شما را نمي‌شناسم، هجله در خانه بود، فهميدم اينجا خانه شهيد است، آمدم. بسيار خوب، گفت: پس حالا که آمده‌اي، من يک هديه به شما بدهم. به مادر شهيد گفت: بيا، قصّه را بگو، مادر شهيد آمد گفت: آقاي قرائتي من يک خاطره، گفتم: بفرما، گفت: پسر من اهل کبوتر بود. کفتر باز بود. عشق مي‌وزيد به اين کبوترهايي که داشت. يکروز دم قفس نشسته بود. گفت: چرا شماها را در قفس کردم، براي اينکه خودم کيف کنم. خدا به شما پرنده‌ها بال داده است. براي اينکه بپريد. من براي اينکه خودم کيف کنم، حق پرواز را از شما گرفته‌ام، چرا من اين گناه را کردم. حيواني که بالا دارد، مال پريدن است. چه حقي داريد شما، حق طبيعي اين را از آن مي‌گيري. هي گفت در قفس را باز کرد، آزاد کرد پرنده‌اش را، بعد گفت: خودم را هم آزاد کنم. من اسير يک کبوتر. فوتبال خوب است، ولو جام جهاني، امّا حالا مثلاً شب عاشورا، جوانهاي بني هاشم، دارند قطعه، قطعه مي‌شوند، ببينم توپ بلژيک، افتاد در دروازه اتريش. اين هم شد کار، اين را فردا ببين، دروازه و توپ که فرقي نمي‌کند. اينقدر که ما نبايد. خوشبختانه اکثر فوتباليست‌هاي ما حزب الهي هستند. يعني بچه‌هاي مذهبي، از خانواده‌هاي اصيل، حالا اين شب مي‌بيني، اون شب مي‌بيني، بالاخره قداست امام حسين «عليه السلام» که مي‌شود، يک جوان از جانش بگذرد، من از گل اتريش نگذرم، ديگه اينقدر که ديگه من مثل نيستم. بهرحال، گفت: که خودم را آزاد کنم. رفت در مسجد، پايگاه مقاومت بسيج، آموزش نظامي ديد و رفت جبهه، ما ديگر خبر نداشيتم، مدتي از بچه مان خبر نداشتيم تا چند روز پيش اين کبوترش آمد، ما کبوترش را مي‌شناختيم. آمد سر خانه، هي خواند، گفتيم: لابد ياد اين خانه و اين قفس کرده است، ما ديديم نه، مثل اينکه، خواندن اين کبوتر، طبيعي نيست. کيشش کرديم، نرفت، آمد، هي دور خانه طواف کرد. تاب خورد. ما يک چيزيمان شد. گفتيم، ببين حيوان مي‌شناسد. ديديم نه مثل اينکه بالاتر از شناخت است، آمد در اتاق، چند دور طواف کرد. هر چه خواستيم از اتاق بيرونش کنيم، نرفت. بعد رفت طاقچه نشست پهلوي عکس بچه‌مان، گردنش را هي به اين عکس ماليد. تا گردنش را به اين عکس ماليد، يکمرتبه بدن ما شل شد. که اين مثل اينکه پيام دارد. و بعد تاريخش را که ثبت کرديم. همان ساعت بچة ما در جبهه شهيد شده است. اين از نظر ما مهم نيست، ما الحمدالله مکتب ما قرآن است. قرآن مي‌گويد: هد هد در پرواز مي‌رفت، آمد پهلوي حضرت سليمان، اين متن قرآن است، به حضرت سليمان گفت: سليمان، سليمان پرسيد: کجا بودي، گفت: داشتم از يک منقطه پرواز مي‌کردم، مردمي که در آن منطقه بودند، که من از بالاش پرواز مي‌کردم، مردم اونجا خداپرست نبودند. و پادشاهشان يک خانمي بود و کاخ و تخت و تاجي داشت. يعني پرنده در هوا مي‌فهمد، که چه کسي خداپرست هست. چه کسي خداپرست نيست. و مي‌فهمد خداپرست نبودن زشت است. و زن و مرد را مي‌شناسد و شاه و گدا را مي‌شناسد. و تخت و تاج را مي‌شناسد و مي‌داند که بايد بيايد پهلوي پيغمبر اين کار غلط را گزارش بدهد، اين متن قرآن است.
يا قرآن مي‌فرمايد: مورچه، به باقي مورچه‌ها، امر به معروف کرد. آخه بعضي وقتها مي‌گويند، امر به معروف براي انسانهاست. گفتم: نه، براي حيوانها هم هست. حيوانها، امر به معروف و نهي از منکر مي‌کنند. يک مورچه وقتي ديد، سليمان با لشکرش دارند، مي‌روند، به مورچه‌ها گفت، آيه قرآن است. «يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ» نمل/18 مورچه‌ها برويد در لانه‌ها، اينهايي که دارند مي‌آيند حضرت سليمان است و آنهايي هم که دنبالش هستند، ارتش آن هستند، الآن همه شما را لگد مي‌مالند، حاليشان هم نيست. «لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ» يعني مورچه آدمها را مي‌شناسد، لشکر را مي‌شناسد. و مي‌داند که اين الآن له مي‌شوند و بايد اينجا نهي از منکر کند و يا امر به معروف کند.
ما گاهي در پرنده‌ها مي‌بينيم. که چه جوري از بچه هايشان حمايت مي‌کنند، که چه جوري، حق و باطل را مي‌شناسند، که چه جوري، مسائل، يک مسائل مرموزي، اگر در روايات و آيات، ببخشيد، قرآن داريم، «فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ وَ ما كانُوا مُنْظَرينَ» دخان/29 آسمان بر اين قوم گريه نکرد. يک قومي را خداوند هلاک مي‌کند. بعد هم مي‌گويد: آسمان بر اين قوم، بدبخت گريه نکرد. متن قرآن است. پيداست آسمان هم اهل گريه است. اگر در روايات داريم در روز عاشورا، همه موجودات در عزا هستند. باور کنيم.
رابطة ما با عاشورا خيلي عجيب است. امام حسين «عليه السلام» چند جا، قصّه را خط ويژه رفته است. ديديد، مثل آمبولانسي‌ها هست که، کار به ترافيک ندارد، خط ويژه مي‌رود. حرکت امام حسين «عليه السلام» يک خط ويژه است. و اگر نه خاک خوردن حرام است. ولي به زبان زدن به خاک کربلا، حلال است. نه خاک خوردن، يک ذره، ولي همان يک ذره از خاک غيره کربلا، حرام است. آقا مسافر نمازش شکسته است، امّا مي‌گويد در حرم امام حسين رفتي، ولو مسافر هستي، نمازت را چهار رکعتي بخوان، بابا مسافر نمازش دو رکعتي است. اينجا حرم امام حسين است چهار رکعتي بخوان، خانه خودت است. يعني چه، گفته: خانه امام حسين، خانه خودت است. يعني در خانه خودت نمازت چهار رکعتي است. اينجا هم در خانه خودت است. يعني چه، در مسجدالحرام، در مکه، نمازت را چهار رکعتي بخوان، سر قبر پيغمبر چهار رکعتي بخوان، مسجد کوفه چهار رکعتي بخوان. چرا، مي‌خواهد بگويد: مرکز ولايت، کوفه، مرکز شهادت کربلا، مرکز نبوت مدينه، مرکز توحيد، کعبه، اينها خانه خودت است. هر دفعه که آدم آب مي‌خورد، مي‌گويند: بگو، سلام بر حسين، ياد بچه‌ها بده، سلام بر حسين. يعني يادت نرود امام حسين. ما روزي سي و چهار بار بايد با امام حسين «عليه السلام» گره نخوريم، چون روزي 17 رکعت نماز مي‌خوانيم. هر نمازي دو تا سجده دارد. دو تا هفده تا، سي و چهار تا. و گفته‌اند، مستحب است، پيشانيت را بمالي به خاک کربلا و اگر يک مسلمان بفهمد چه کار مي‌کند. هر مسلماني روزي سي و چهار بار، پيشانيش را که بلندترين قسمت بدن است. بمالد به خاک شهيد، مي‌شود، اين ترسو باشد. مي‌شه، اين از آمريکا بترسد. روزي سي و چهار بار، بلندترين نقطه بدنت را بمال به خاک کربلا، هر دفعه که تشنه‌ات مي‌شود، حسين.
امام حسين نخي است، در همه دانه‌هاي اسلام، نيمه شعبان براي امام زمان عليه السلام است، مي‌گويد: بگو السلام عليک يا ابا عبدالله سلام زيارت امام حسين. شب بيست و يکم براي اميرالمؤمنين است. مي‌گويد يکي از اعمال شب بيست و يکم، سلام به کربلاست. اين کربلا، مسئله‌اش، يک حساب ديگه دارد. عزاداري‌ها، نماز و لذا، دعا تحت قبه امام حسين مستجاب مي‌شود. ما نمازهايي که مي‌خوانيم، هر مقداري که حواسمان جمع است، قبول است، هر مقداري از نماز که حواسمان پرت است قبول نيست. حديث داريم. مثل ميوه، گلابي، شما هر کجاش، پوسيده نيست، مي‌خوري. اونجايي که پوسيده است، دور مي‌اندازي.
حديث داريم، بعضي‌ها نماز مي‌خوانند، نصف نمازشان قبول است. بعضي‌ها نماز مي‌خوانند، نمازشان قبول نيست چون حواسش پرت است. هر کجا ما نماز مي‌خوانيم، اگر حواسمان جمع باشد، قبول است. امّا حديث داريم، کنار قبر امام حسين که نماز مي‌خواني، حواست هم پرت باشد، قبول است. چون يک کسي آنجا، حواسش جمع است. سي تا تير رها شد، ولي او حواسش جمع بود، يکنفر از اصحاب امام حسين گفت: آقا من مي‌آيم کربلا، امّا اگر ديگه. ديدم، واقعاً جاي کشتن است. اجازه بده من در بروم. بنام زهرا که فلان، اين آمد، بالاخره پيش از ظهر عاشورا، ديد، نه. مثل اينکه قصٍّه جدي است. يکي، يکي شهيد مي‌شوند و آن ديگه دم، نزديک ظهر، در رفت. يک جمله ايشان مي‌گويد: همان آقايي که در رفت، مي‌گويد: من مواظب امام حسين عليه السلام بودم. هر حادثة تلخي که پيش آمد، ديدي گاهي وقتها، جاي سخنراني است. يک آيت الله نشسته است. تا مي‌آيي، بروي، يک چيزي مي‌گويد، مردم نگاه مي‌کنند، ببينند تا آيت الله، برخوردش چه جور است، حالا يا مثلاً رئيس جمهور، يا مثلاً مسئولين مملکتي، وقتي يک صحنه پيش مي‌آيد، نگاه مي‌کنند، ببينند، او چه مي‌گويد. مي‌گفت: من روز عاشورا، اهل جبهه که نبودم، ولي هي نگاه مي‌کردم، ببينم، امام حسين اين حوادث. مي‌گفت: هر چه از صبح مي‌رفت، امام حسين، شادتر مي‌شد. هي مثل گلي که باز مي‌شود. هي باز مي‌شد. سرخ مي‌شد، شاد مي‌شد. يعني هر حادثه‌اي، يکخورده، امام حسين را بازتر مي‌کرد. تا خبر شهادت ابوالفضل رسيد. تا خبر ابوالفضل رسيد، ديدند امام حسين «عليه السلام». . . ، به همين خاطر امام حسين به هم افتاد.
روز عاشورا روز مهمي است و ايام عاشورا ايام مهمي است. خدايا، بني اميه را، قاتلين امام حسين را، کساني که هنوز هم بعضي از مسلمانهاي منحرف هستند که، نمي‌دانم بگم، يا نگم، هنوز بعضي از کشورها، مسلمانها هستند که روز عاشورا، عروسي مي‌کنند. خدايا کساني را که، ناآگاه هستند، آگاهشان کن و کساني را که با علم و آگاهي، به اهل بيت پيغمبر ضربه زدند، عذابشان را زياد کن. و خداوند جزاي اينها را هم داد. هرمله که تير زد به گلوي علي اصغر، مختار گرفتش. مي‌گفت: پهلوي مختار نشسته بودم. يکمرتبه ديدم، يک آدم زشت و سياهي را، چهار نفر آوردنش. گفتيم: که است اين، گفتند: هرمله، گفتند: تو بودي که تير زدي به چشم ابوالفضل «عليه السلام» تو بودي که تير زدي به گلوي علي اصغر، گفت: بله، مختار دستور داد، با ساتور، بند بند بدنش را قطعه قطعه کردند، بعد هم سوزاندن لاشه‌اش را، آب خوش از گلوي آنها فرو نرفت. اين طور نيست که اگر طرفدار باطل بوديم به حکومت برسيم. عمربن سعد به عشق حکومت ري، امام حسين «عليه السلام» را کشت و به حکومت ري هم نرسيد، خيلي‌ها مي‌روند، به هواي گناه، دزدي مي‌کنند، هم مال پس مي‌دهند، هم زندان مي‌روند و هم آبرويشان، از بين مي‌رود. اينطور نيست که انسان اگر زرنگ باشد و از راه گناه برود، به نتيجه برسد، خيلي‌ها گناه مي‌کنند و به کيف هم نمي‌رسند.
در بازار کوفه، يک کسي مي‌زد، روسرش. مي‌گفت: باختم، باختم. دورش را گرفتند، گفتند: چت است؟ گفت: ده درهم دادم، خرج خودم و شمشير و اسبم کردم، رفتم امام حسين را کشته‌ام، برگشته‌ام، شش درهم جايزه، به من داده‌اند. ده درهم، خرج کرده‌ام، شش درهم به من داده‌اند. يعني جزوء قاتلين حساب شدم، از آخرت ماندم، به دنيا هم نرسيده‌ام.
خدايا دست ما را در مقطع‌ها بگير، دين فروشي نکنيم. راه کربلا را به علاقمندان باز بگردان. روح امام و شهدا را از ما راضي بفرما.
«والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته»