فیش مرثیه ماه صفر خاتم الانبیا ، حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم
فیش مرثیه ماه صفر
خاتم الانبیا ، حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم
السلام علیک يا اَبَا الْقاسِمِ يا رَسُولَ اللهِ يا اِمامَ الرَّحْمَةِ يا سَيِّدَنا وَمَوْلانا اِنّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكَ اِلَى اللهِ وَقَدَّمْناكَ بَيْنَ يَدَىْ حاجاتِنا يا وَجيهاً عِنْدَ اللهِ اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللهِ.
آرزودارم شوم سوی مدینه رهسپار
تا بگیرم همچوجان قبرنبی رادرکنار
دست امیدم رسدچون برضریح اطهرش
سرنهم درخاک پایش بادوچشم اشکبار
باگنه برآن شفیع المذنبین واردشوم
بی گنه آیم برون بابخشش پروردگار
لحظات آخرعمرپیامبر حضرت هى بهوش ميايد و هى از هوش ميره همه نگران مظطرب دارن حال حضرت پیگیری می کنند.
آقا رسول اللّه صلى الله عليه و آله صدا زد: همه از اطاق و حجره بيرون برند، به ام سلمه فرمود: دم دراطاق بايست ، نگذار كسى وارد اطاق بشه .
صدا زد: ياعلى نزديك من بيا، مى خوام با تو خدا حافظى كنم ، آخه وقت وداعِ. بعد دست ميوه دلش ، نور ديده اش زهرا عليها السلام را گرفت به سينه اش چسباند، دست برادرش على عليه السلام را گرفت ، همينطور توى صورت على و زهرا عليهما السلام نگاه مى كرد و قطرات اشك از چشمهاى مباركش مى ريخت ، مى خواست حرف بزنه ، بعض راه گلويش را ميگرفت و نمى توانست صحبت كند.
صداى گريه اهلبيت بلند شد. على عليه السلام سر پيغمبرُ تو دامنش گذاشت ، آخه لحظه هاى آخر عمر پيغمبرِ.
بى بى فاطمه عليها السلام صدا زد؛ يا رسول اللّه با گريه ات دلم را پاره پاره كردى ، جگرم را سوزاندى ، سينه پرحسرتم را آيش زدى ، پيغمبر بى بى را به سينه اش چسباند و روى فاطمه عليها السلام را هى مى بوسيد و هى گريه مى كرد.
امام حسن و امام حسين عليهما السلام را توى بغلش گرفت و صداى الوداع الوداع ، و گريه و خروش و شيون الوداع از زمين و آسمان بلند بود...(1)-(مقتل المعصومین ج 1بخش اول ،فصل پنجم))
ای دل بیاکه موسم آه فغان رسید
یعنی عزای خاتم پیغمبران رسید
واحسرتاکه حضرت زهرایتیم شد
ازماتم پدرلبش به نیمه جان رسید
اینجا وقتی فاطمه زهرا سلام الله علیها روی بدن پدرش افتاده بود واابتاه می گفت کسی بی حرمتی نمی کرد همه بااحترام ادب بی بی روازروی بدن مبارک رسول الله برداشتندتسلیت گفتند: تسلا دادند.
يه سر بريم كربلا، من بميرم براى آن دخترى كه عصرعاشوراخواست از بدن باباش حسين خدا حافظى كنه ، خودش را انداخت روى بدن پاره پاره باباش حسين عليه السلام ... آمد صورت پدرش راببوسه ديد باباش سر در بدن ندارد اما این جانه تنهاادب نکردند بلکه با تازیانه دختر رو از روی بدن پدر برداشتند ...2
حسین جان.
الالعنه الله علی القوم الظالمین
منبع :
1.مقتل المعصومین ج 1 بخش اول فصل پنجم
2.مقتل لهوف سیدبن طاوس، ترجمه علیرضارجالی تهرانی ص
بسم الله الرحمن الرحیم