سخنرانی اساتید در عید غدیر

مراسمی که در طول زندگی همه ما بر قرار می‌شود به دو دسته‌ی خاطراتی - احساسی، ومراسم بنیادی، تقسیم می‌شه، خیلی از ما مناسبتهای عید وعزا داریم بر اساس تقویم خانوادگی خودمون، خانواده‌ای پدر عزیزش رو از دست داده، هر سال آن روز را به سوگ می‌نشیند، یا پدری به خاطر فرزندی که خدا به او عطا کرده، به بهانه طلوع آن ستاره، شمعی فوت میکنند شادی همراه به هم را دارند به دلیل متولد شدنشان، سالگرد ازدواج، سالگرد تولد، سالگرد فارغ التحصیلی.

زندگی ما پر از سالگردهای عزا ومصیبت وشادی وخوش باشی است. اسم این سالگردها خاطراتی، احساسی است دلیل دور هم جمع شدن ققط یک تجدید خاطره است، که بگویند 50 سال قبل این اتفاق زیبا یا ناراحتی آور افتاده، اتفاقات معدود محدودی در این عالم وجود دارند که درسته برای یادآوری آن جمع شده‌ایم اما جنبه‌ی دیگری دارند. کسانی که در ذی حجه به حج مشرف می‌شوند به این دلیل نیست که چندین سال قبل ابراهیم حج کرد ما برای تجدید خاطره می‌رویم.

 
این اتفاقات محدود در ادبیات دینی ما اسمش شعائر است. مشتقاتش شعر، شعیرة، شاعر، شعور.

 
شعائر یکی از ده‌ها فرقش با آن اتفاقات که فقط تجدید خاطرات است، این است که باید با یک شعور همراه باشد.
معنای مشترکی دارد.

شَعر (مو) چون در درون پوست نفوذ کرده و در واقع از درونه‌ی پوست خارج و ظاهر می‌شود. فرق شِعر با نثر همین در این است که شعر، در جان و سویدای دل یک انسان فرو می‌رود. اگر به یک شاعر می‌گویند شاعر چون می‌تواند با ابزاری در دل شما نفوذ کند. این کلمات یک بار درونی دارد. وقتی به حادثه‌ای در قرآن گفته (شعائر) از شما توقع دارد که این رسمتان توأم با شعور باشد. یعنی به چند سؤال بتوانم پاسخ دهم. مثلاً چرا الان اینجاییم؟ غدیر است. برای تجدید خاطره است یا داریم مسئولیتی انجام می‌دهیم؟ پاسخ‌ها نشان دهنده‌ی سطح آگاهی و معرفت ما نسبت به این حادثه غدیر خم که به عنوان عید الله الأکبر یاد شده است. فرهنگی دینی این توقع را دارد که این رسم به عنوان یک شعائر الله تلقی شود و وقتی می‌گوییم شعائر الله یعنی توأم با شور و شعور در شهر مقدس قم، امروز و فردا و این چند روز نور باران و جشن باران است. اما می‌دانید برای خیلی های عید غدیر خلاصه می‌شود در شربت و شیرینی و دور هم بودن تا سال بعد. یعین ازن مراسم خیلی فرقی ندارد با جشن تولد پسر خانواده، آنجا کیک می‌خرند اینجا هم همین طور و....

اما و هزار اما حضرت امیر، رسول خدا، خدای متعال از من و شما، فقط جشن گرفتن خواسته بود؟ کیک خوردن؟

 
در دانشگاهی همایش داشتم در تهران، می‌خواستند نامی، عنوانی بدهم برای پوسترهای مربوط به همایش، عنوانی که به ذهنم رسید: از جشن عهد تا عهد جشن. خیلی از ما شیعیان عهد جشنی هستیم، عده‌ای جشن عهدی هستیم. یک عهد و قول دارند که هر سال جشنی بگیریم. عده‌ای می‌گویند ما جشن می‌گیریم که عهد ببندیم. چشن ابزار است برای عهد بستن. عرض می‌کنم عهد بستن یعنی چه؟ منظورم چه تعهداتی است که من و شما باید در این جشن‌ها به خودمان و خدای متعال بدهیم.

 
که اگر این اتفاق بیفتد نشان می‌دهد این جشن فرق می‌کند با جشن تولد. آن جشن شعائر دینی است نه یک رسم دینی.

 
مثالی برایتان می‌زنم، بسیار مثال مهمی است. اگر چه این مثال، مثال ایرانی نیست، مثال شیعی نیست، مثال اهل سنت است. اما برایمان خیلی درس دارد. خانمی هست به نام (فاطمه محجوب) این خانم در آمریکا درس خوانده در دانشگاه هاروارد آمریکا، حوزه علمیه رفته؟ نه، این خانم پزشکی خوانده. از آمریکا پزشکی خود را گرفته، شافعی هم هست. مال مصر، اسکندریه مصر، این خانم در همین جامعه و عصر من و شما زندگی می‌کند. در آمریکا هم تحصیل کرده، در زندگینامه‌اش نوشته که:

 
من زمانی که آمریکا بودم و درس می‌خواندم دیدم که مسیحی‌های پروتستانتیست آمریکا از هر ابزار و بهانه‌ای برای تبلیغ دین خودشان استفاده می‌کنند. ابزار ورزش، ابزار هنر، ابزار سیاست، ابزار... این خانم نوشته که من با خودم و خدای خودم عهد بستم که زمانی مدرک پزشکیم را گرفتم و آمدم شهرم (یعنی اسکندریه مصر) مطبی زدم، اصطلاحاً جا افتادم ، یک کتابی بنویسم درباره‌ی (زنان بزرگ اسلام) تا اینجا که خیلی خوبه، که دینی را از دین‌هایی که خدا بر گردنم گذاشته ادا کنم. یک خانم مسلمان شافعی، بر می‌گردد مصر، مطب می‌زند، جا می‌افتد، سواد پیدا می‌کند، شروع می‌کند به ادای آن دینش، قرار بود یک کتاب بنویسد در اعلام النساء، زنان بزرگ اسلام، بنده نمایشگاه تهران 2 سال قبل که اردیبهشت ماه برگزار می‌شود. جلد سی و هفتم این کتاب را خریدم. قرار بود یک جلد باشد شده بود 37 جلد به حرف (قاف) رسیده گمان می‌کنم 40 تا 42 جلد بشود. اسم کتاب را گذاشته (الموسوعة الذهبیة) دائرة المعارف طلایی، موضوعش چیست؟

 
زنان بزرگ اسلام، این کتاب را شما تهیه می‌کنید به حرف فاء می‌رسید. در حرف فاء دنبال فاطمة بنت رسول الله صلی الله علیه وآله می‌گردید به عنوان یک زن بزرگ اسلام، وقتی این کتاب را باز می‌کنید می‌بینید پناه بر خدا یک کتاب سی و هفت هشت جلدی درباره خانم صدیقه طاهره یک پاراگراف بیشتر ندارد. خیلی معذرت می‌خواهم این حرف را می‌زنم از امام زمان و شما، اگر شما نسبت به حضرت زهرا هیچ آشنایی و آگاهی نداشته باشید فقط این پاراگراف را بخوانید خیلی معذرت می‌خواهم در ذهنتان این تلقی می‌آید که فاطمه زهرا، خاک بر فرق من و تمثیل من این برون از وهم و قال و قیل من. یک خانمی بود که تمام زندگیش دنبال پول پرستی و ملک و خاک و زمین بوده. چون توی این کتاب در این پاراگراف نوشته:

 
پیغمبر خدا چند تا بچه داشت، یکی از بچه‌هایش اسمش فاطمه بود. این خانم به زمین خیلی علاقمند بود. تمام عمر 18 سالش به دنبال یک قطعه زمین بود البته خیلی زمین بزرگی هم بود به نام (فدک) که اصرار کرد و پی‌گیری کرد اتفاقاً هم بهش نرسید. در فلان سال هم درگذشت البته خانم خوبی هم بود، شوهرش را آزار نمی‌داد فرزندان خوبی هم داشت خداحافظ همین حالا.

 
این می‌شود آن یک پاراگرافی که یک خانم دکتر، پزشک در فرهنگ شافعی برای معرفی یک زن بزرگ اسلام نوشته. چند جلد می‌آید عقب‌تر به حرف عین می‌رسید، در این جلد اسم چه کسی را می‌بینید؟ عائشة بنت أبی بکر.

 
آنجا فاطمه بنت رسول الله صلی الله علیه وآله یک پاراگراف بود آن هم کاش اصلاً نمی‌نوشت چون از اول تا آخر دروغ و کذب.

 
در حرف عین، 225 صفحه درباره عائشه بنت ابی بکر نوشته که اگر بنده و شما عائشه نشناس باشیم که ان شاء الله هرگز معرفت پیدا نکنیم. چیزی که به ذهنمان می‌آید یک قدیسه، یک شخصیت ملکوتی، یک فرشته‌ای که در روی زمین دارد زندگی می‌کند. یک کسی که اسلام فقط به وجود این خانم در تمام اقصی نقاط عالم پخش شده است.

 
چند جلد می‌آیید جلوتر در حرف خاء دنبال خدیجه بنت خویلد می‌گردید. هر چه بیشتر ورق می‌زنید کمتر پیدا می‌کنید. اصلاً در کتابی که قرار بود به نام زنان بزرگ اسلام منتشر بشه، شخصیتی بنام خدیجه کبری سلام الله علیها وجود ندارد. یعنی باز اگر کسی تاریخ اسلام نخواند و نداند با این کتاب بخواهد زنان بزرگ اسلام را بشناسد، اصلا به وجود بزرگواری بنام خدیجه کبرد پی نمی‌برد.

 
این کتاب دارد هم زمان به فرانسه و انگلیسی توسط اداره اوقاف مصر ترجمه می‌شود. می‌دانید که در دانشگاه‌های بزرگ عالم دانشگاه مککِل کانادا که رشته‌های اسلامی که شما می‌خوانید آنجا وجود دارد. مثل دانشگاه بزرگ اسرائیل، دانشگاه اورشلیم اسرائیل که رشته‌های که می‌خوانید وجود دارد. مثل دانشگاه‌های آمریکا، اسپانیا، اسکاتلند که دانشگاه بسیار مهم است در رشته‌ی حدیث شیعه این کتاب خانم فاطمه محجوب پس از اینکه به انگلیسی و فرانسه ترجمه شد می‌فرستند در آن کتابخانه‌های دانشگاه، دانشجوی بیچاره‌ای که میره تحقیق کنه پایان نامه بنویسه مثلا درباره زنان بزرگ اسلام یکی از کتابهاش میشه کتاب فاطمه محجوب (موسوعة الذهبیة) او از فاطمه چه می‌داند؟ یک پاراگراف دروغ، او از عائشه چه می‌داند؟ یک مشت دروغ. او از خدیه چه می‌داند؟ هیچ، به نظر من باید به این خانم دکتر بسیار آفرین گفت، احسنت، بسیار آفرین، در چی؟ در باطلش، در کفرش، در بی دینی‌اش، در دشمنی‌اش، احسنت به تو با این دشمنیت، چه خود داری دشمنی می‌کنی، و چه قدر با من شیعه تو فرق می‌کنی؟ من در شیعه گری خودم در حق خودم خیلی معمولی و لنگ لنگان، اما تو در باطل خودت چقدر پخته، چقدر سخته، چقدر گرم، چقدر تند، چقدر جدی، خود شما بالاخره می‌دانید یک بانویی که بالاخره پزشکی خوانده، مطب دارد، همسر دارد، فرزند دارد، چقدر سرش شلوغه؟ حالا یکباره می‌خواهد یک مسیر دینی که رشته‌اش این نبوده کار نکرده نخونده تلاش کرده کار کنه چقدر در اون زحمت کشیده.

 
امیر المؤمنین علیه السلام یک روزی به اصحابش فرمود من می‌خواهم یک معامله‌ای انجام دهم، همه تعجب کردند، آقا شما به شما و تجارت …… فرمود بله، گفتند: چه تجارتی؟ فرمود: دلم می‌خواهد با معاویه معامله‌ای بکنم. آقا شما و معاویه؟ آن هم تجارت و معامله؟ فرمود: بله، دلم می‌خواست ده تا از شما را بدهم یکی از اصحاب او را بگیرم، ده تا از شما شیعیانی که صحابی من علی هستید به اندازه یک نفر از اصحاب معاویه به درد من نمی‌خورید. من بعضی اوقات با خودم می‌گویم که اگر گوش من تیز باشد یه سری از حرفها رو توی این عالم بشنوم آیا ممکنه زبانم لال امام زمان سلام الله علیه توی این شهر، توی این جامعه، توی این عصر به من بگویند: کاش ده تا از امثال تو را می‌دادم یک دکتر فاطمه محجوب توی اصحاب ما بود. آیا ممکن نیست این سؤال را امام زمان از ما بکنند؟

 
راهش چیه؟ راهش همین جلساته، همین حضور شما، وقت گذاری شما، تحمل سختیهای شما، همراه داشتن بچه‌ها اینها نکاتی نیست که در این ارزان باشد، بسیار کار بزرگی است. فکر می‌کنید همین امروز صبح توی این کشوری که اصطلاحا کشور شیعه است، چند تا محل وجود داره مثل محلی که خانمهای بزرگوار تشریف میارن، علم دین می‌خوانند با مشقاتی که هر کدامتان به نوعی دارید، این خیلی ارزشمند است.

 
ابو خالد کابلی می‌گوید امام سجاد علیه السلام نماز شب می‌خواند من گوش می‌دادم که امام چه دعایی در قنوتشان می‌خوانند. دیدم حضرت سید الساجدین در قنوت نمازشان می‌فرمایند:«اللّهم اجعلنی من القلیل» خدایا من را از قلیل و کم‌ها قرار بده.

 
ابو خالد می‌گوید: تعجب کردم این چطور دعایی است که امام سجاد می‌کنند؟ ایستادم امام که نمازشان تمام شد خدمت امام عرض کردم این چطور دعایی بود که شما فرمودید؟ خدایا مرا از کم‌ها قرار بده این یعنی چی؟ امام فرمود:« که ابا خالد مگر این آیه قرآن را نشنیدی که (وقلیل من عبادی الشکور) یک عده‌ی کمی از بندگان خدا شاکرند. پس من از خدا خواستم خدایا مرا از آن کم‌ها قرار بده.» خدای متعال شما را از این کم‌ها قرار داده، خیلی معدودید، خیلی محدودید، تعداد این جلسات در کشور ما، در این عالم خیلی انگشت شماره، مؤسسات شیعه را بخواهیم بشماریم می‌توانیم بشماریم، خیلی بد است که می‌توانیم. کاش انشاء الله زمانی برسد بگوییم نمی‌توانیم بشماریم. حوزه‌های علمیه‌ای که خواهران در آن تحصیل می‌کنند می‌شود شمرد. کاش برسد زمانی که نتوان شمرد از احصا خارج شود.
از آن طرف خدا را شکر باید کرد که خدا شما را از جمله‌ی این قلیل قرار داده.

خوب ببینید وقتی که از این قلیل قرار گرفتید یک تکلیف دیگر روی دوش شما، و روی در واقع وجود یک انسان بزرگواری که از جمله این قلیل قرار گرفته، قرار می‌گیرد و اون این که از خودش بپرسه، فهم شما در موضوع غدیر چه فهمی بود؟ خانم‌های بزرگوار از شما خواهش می‌کنم این 4 جمله‌ای که از من بهتر حفظ هستید رو دوباره با هم بخوانیم با هم معنا کنیم. خاطر شریفتان هست که وقتی رسول مکرم اسلام یک خطبه‌ای را در روز غدیر خم قرائت فرمود، اواخر این خطبه چهار تا جمله را فرمود. که هر کس هم که خطبه غدیر را حفظ نباشد معمولاً چون روی در و دیوار این جمله‌ها زیاد خورده این جمله ها را حفظ است. دو تا از این جمله‌ها نفرین است و دو تا دعاست، فرمود: «اللهم انصر من نصره {دعاست، بلا فاصله نفرین کردند} واخذل من خذله)، (اللهم وال من والاه {باز یک نفرین بلا فاصله} وعادِ من عاداه.»

 
این تقریباً اواخر خطبه غدیر است، این جمله‌ها را ما زیاد شنیدیم، اجازه دهید یک بار با هم معنا کنیم و روی یک فقره، روی یک جمله خیلی دوست دارم تمرکز کنیم، که اگر به برکت امیر المؤمنین علیه السلام امروز این جمله را خوب بفهمم ممکن است مسیر زندگیم خیلی فرق کند، آن جمله‌ای اول بنده معتقدم خیلی مخاطبش بنده وشما نیستیم (اللهم وال من والاه) خدایا تو ولی کسی باش که او ولایت علی را دارد. مخاطب اصلی این جمله، حضرت زهراء (علیها السلام) هستند، ومخاطبش مقداد و سلمان و ابوذر هستند، خیلی جمله بالاییه، حداقل من که جرأت نمی‌کنم بگم که این جمله شامل حالم می‌شود. والله، بالله، تالله، قسم جمله دوم نفرین دوم شامل حال بنده و شما نیست (اللهم عادِ من عاداه) ما دشمن امیر المؤمنین علیه السلام نیستیم الحمد لله والمنة، پس الحمد لله این هم شامل حال ما نیست، دو تا جمله بعدی هم دعایش و هم نفرینش دور سر ما می‌چرخد، فرمودند (وانصر من نصره) خدایا تو یاری کن آن کسی که علی علیه السلام را یاری می‌کند، خوب این جمله را زیاد معنا کرده‌ایم اما نفرین جمله دوم را دقت کنید. غالباً بد ترجمه شده، غلط ترجمه کرده‌اند. جمله این است (واخذل من خذله) ترجمه کرده‌اند خدای هر کس علی را خوار می‌کند تو هم خوارش بکن. این ترجمه غلط است، خذلان معناش خوار کردن نیست. یک معنای فجیع‌تر دارد. فرض بفرمایید شما دارید تشریف میارید حوزه علمیه از یک خیابانی دارید عبور می‌کنید یک پیر زنی نابینا، مکفوف، علیل، از خیابان می‌خواهد رد شود به شما می‌گوید دخترم میشه لطف کنی منو از خیابان عبور دهی؟ چند تا اتفاق می‌افتد، یک اتفاق این که شما دست این پیر زن نابینا را بگیرید و او را عبور دهید، به این کار می‌گویند (نصرت) یک کار دیگه هم اینه که خدای نکرده یه دشمنی است این خانم را بگیرد وسط خیابان روبروی ماشینی که با سرعت در حرکت است رها کند، تا تصادف کنه و از دنیا بره به این کار می‌گویند (عداوت)، اما خذلان کجای کار است؟ چه اتفاقی اگر بین آن پیر زن نابینا و آن کسی که ازش یاری خواسته اتفاق بیفتد خذلان می‌باشد؟ این که بگه خوارهم میشه کمک کنی منو عبور دهی؟ بگی نه نه ببخشید من الان قرار دارم. الان وقت ندارم. من زندگی خودمو دارم. الان سرم شلوغه، نشنوید حرفش رو، محل نگذارید، اعتنا نکنید. در فرهنگ عربی به این کار می‌گویند خذلان، کتابی هست به نام (العین) یکی از منابع لغت شناسی، نویسنده‌اش شیعه است (خلیل بن احمد فراهیدی) دقت کنید آنجا در کتابش به کلمه‌ی خذلان که می‌خواهد معنا کند می‌نویسد خُذلان یا خِذلان: أی ضدُّ النُصرة، یعنی یاری نکردن، خذلان می باشد،

اگر بینی که نابینا و چاه است             اگر خاموش بنشینی گناه است

همین که یک انسانی از کسی کمک بخواهد او توجهی نکند محل به او نگذارد، در فرهنگ عرب به او می‌گویند (خذلان).

 
هر کداممان باید از خودمان بپرسیم که ما نسبت به یاری امیر المؤمنین علیه السلام چه کردیم؟ یاری کردیم؟ یا گفتیم حالا از ما که بر نمیاد، ما که زندگی داریم، ما که درگیر مشکلات خودمون هستیم، خوش به حال اونایی که این کارها رو کردن، به این در عربی می‌گویند خذلان و یادتون باشه پیغمبر نفرین کرده، فرمود خدایا هر کس که به علی بی اعتنایی می‌کند تو هم به او بی اعتنایی بکن، این برای ما باید یک دغدغه بشه، شوق ایجاد کنه، حرکت ایجاد کنه.

 
چند تا مثال خدمت شما بزنم برای کسی که در جشن غدیر قرار داره و قرار است این جشن رو با شکوه برگذار بکنه چه اتفاقاتی باید در او بیفتد و چه باید بکند که بعد به خودش بگوید الحمد لله من جشن غدیر رو با شکوه برگذار کردم. ببنید من نظر خودم را عرض می‌کنم بنده معتقدم که امیر المؤمنین علیه السلام از بانوی بزرگواری که در جشن غدیرش حضور پیدا کرده است و ادعای آن بانو این است که من مسلمانم، شیعه امام علی هستم و در مهمترین حادثه زندگی امیر المؤمنین علیه السلام که نامش غدیر است، حضور پیدا کردم، من معتقدم که توقع حضرت امیر از یک بانو از یک خانمی که در جشن حضور دارد اینست که، این خانم چقدر بر اساس خط کش علوی انسان موفقی در داخل خانه، انسان موفقی است نسبت به مسئولیت‌هایی که همین امیر المؤمنین از او توقع برده؟ من نمی‌فهمم که یک آقایی، یک مرد خوبی که دارد برای جشن علی علیه السلام تلاش می‌کند، برای غدیر مولا زحمت می‌کشد ام در داخل خانه بد اخلاق است، سوء خلق دارد او چه جوری روش میشه به حضرت بگه الحمد لله ما رفتیم امسال جشن غدیر شما اینقدر پرچم زدیم؟ اینقدر چراغ وصل کردیم؟ خوب اگر امیر به آن آقا فرمودند که تو که نام علی علیه السلام را میاری اما رفتارت شبیه دشمن علی علیه السلام است، چه جوابی خواهد داد؟ببنید اگر شما تا فردا صبح که هیچ، تا قیام قیامت زیر لب زمزمه کنید (گاف لام، گاف لام...) مطمئن باشید یک شاخه گل ناقابل هم اینجا سبز نمی‌شود. خوب اگر آن خانم اعتراض کند که من اینقدر اسمش را آوردم، اینقدر گفتم گل، به او اعتراض می‌کنند شما اسمش را گفتید، مسمی را نگفتی که، با اسمش که اتفاقی نمی‌افتد.

 
اسم گفتی و مسما را    بجوی                ماه در بالاست نی در آب جوی
 
هیچ اسمی بی مسما دیده‌ای؟!             یا زگاف و لام گل، گل چیده‌ای؟!
 
نام فروردین نیارد گل به باغ                   شب نگردد روشن از اسم چراغ
 
اگر اینجا تاریک باشه شما بفرمایید چراغ، نور افکن... اتفاقی نمی‌افتد، چون ما اسمش را فقط داریم می‌بریم، اگر کسی فقط در جشن غدیر امیر المؤمنین علیه السلام، فقط اسم جشن غدیر را ببرد، اما رفتارش، حرکاتش، در درون ..... که امیر المؤمنین از او توقع شیعه خوب داشتن رو داره، رفتارش بر اساس رفتار علی علیه السلام نباشد، چه جواب خواهد داد؟
 
به نظر بنده حقیر توقع اولی که از بانوان بزرگواری که در جشن غدیر علی علیه السلام حضور پیدا کرده‌اند این است که خودشون از خودشتون بپرسن که من بر اساس خط کش علی علیه السلام چگونه همسری هستم برای شوهرم؟ چگونه مادری هستم برای فرزندانم؟ یا اگر هنوز در مقاطع ازدواج قرار نگرفته خودش از خودش بپرسه، من برای ورود به یک زندگی که امیر مؤمنان اون زندگی را بپسنده چقدر آماده هستم؟ چقدر مهیا شدم؟ متأسفانه در فرهنگ ما، اینگونه است وقتی که می‌پرسند چقدر مهیا شدید، یعنی فکر می‌کنند که خوب چقدر جهازیه آماده کرده، جهازیه یعنی جهاز اخلاق، جهاز معنویت، جهاز شعور زندگی، جهاز مهارت‌های حیات... چقدر آمده شدم.
 
خانم بزرگواری نقل می‌کرده من در جشن نیمه شعبانی که بنام مبارک ولی عصر ارواحنا فداه در یکی محلی شکل گرفته بود من وسط آن جشن بین خودم و امام زمان علیه لاسلام، نه حرفی زدم نه حتی زبانم تکان خورد، امام زمان از قلب من و شما آگاه است، صد نامه‌ی نا نوشته و صد قصه نا گفته می‌داند. به امام زمان عرض کردم آقا من به تو قول می‌دهم که آنچنان در زندگی خوب رفتار بکنم که وقتی ازدواج کردم خدا به من فرزندانی داد، تمام این زندگی را به هدف تبدیل شدن به یک فضای مرضی تو تبدیلش بکنم. این منظور این نیست که فقط نماز خوب بخوانید در آن فضاها، نه، رفتار دقیف، مقداری بار مسئولیت بانوانی که در این محافل حضور پیدا می‌کنند سنگین‌تر است، خدا رحمت کند مرحوم آیت الله العظمی سید محمد شیرازی را به حق این روز عزیز، یک زمانی خدمت ایشان مشرف شده بودیم با یکی از دوستان، تذکراتی را از باب این که در فضای علمی و طلبگی و دانشگاهی هستیم به ما فرمود، فرمود فلانی ....... کسی بطور کلی مشکی باشه یک قطره جوهر روی این لباس بریزد در شهر راه برود همه نچ نچ می‌کنند؟ گفتیم نه آقا، فرمود چرا؟ گفتیم خوب آقا یک قطره جوهر در لباس مشکی به چشم نمی‌آید، فرمود اگر یک کسی سر اندر پا لباس سفید بپوشد یک قطره جوهر چقدر به نچ نچ می‌اندازه آدمها رو؟ عرض کردیم آقا خیلی فراوان همه می‌پرسند چی شده؟ خود کارت جوهر پس داده؟ به جایی خورده لباست؟ چون لباس لباس سفیده، فرمود کسی که در مسیر دین حرکت می‌کند لباس شخصیتی طلبه‌ای که در محیط‌های دینی علمی رفت و آمد می‌کند لباس سفید است، لذا در داخل خانه توقعات از یک انسانی که در یک محیط دینی شرکت می‌کند بیشتر است، لذا ممکن است گاهی اوقات هم بشود که بگویند تویی که رفته‌ای حوزه این کار را می‌کنی؟ از شما بعید بود.
چرا؟ چون محیط دینی مقدس است، یک روحانی بزرگواری روزی رفت سخنرانی کند ایام احیاء، شب‌‌های ماه رمضان بود، خیلی مجالس شلوغ میشه اون ایام، نقل می‌کنند که وقتی این آقای روحانی رفت برای سخنرانی در یکی از حسینیه‌های بزرگ تهران، خیلی شلوغ بود، آن صاحب مجلس گفت حاج آقا چند دقیقه‌ای صبر کنید در بلندگو اعلام کنم آقایانی که نشسته‌اند صلوات بفرستند بیایند جلوتر انتهای مجلس خالی بشه که اون افرادی که جدید وارد می‌شوند اون انتهای مجلس جا باشه که بنشینن، فرمود بسم الله بگو.
 
اون آقای صاحب مجلس رفت پشت میکروفن گفت خدا رحمت کند هر کس که از سرجاش یک قدم بیاد جلو با صلوات بر محمد و آل محمد، میگه مردم صلوات فرستادن و آمدن جلو، کلی انتهای مجلس جا باز شد، گفتن حاج آقا بفرما، نقل میکنن آقای روحانی رفت منبر، 5 دقیقه خطبه خواند وروضه خواند آمد پایین، این آقای صاحب مجلس رفت گفت حاج آقا بهتون برخورد من گفتم چند دقیقه صبر کنید دیرتر بروید سخنرانی، که سخنرانی نکردید آمدید پایین؟ فرمود نه عزیزم چی بهم برخورد؟ من می‌خواستم 1 ساعت گلوی خودم را پاره کنم، شما تمام سخنرانی من را در یک جمله گفتید، گفتی خدا رحمت کند هر کس که از سرجاش یک قدم بیاد جلو، تمام دین یعنی همین، خدا رحمت کند هر کس رو که تو این جلسه امروز هست از سرجاش یک قدم بیاد جلو، ببنید کجای زندگی قرار داره، خوب هست، خوب‌تر شود، نیکوکار است، نیکوکارتر بشود، می‌تواند یک اخلاقش را که خیلی خوب نیست خوب‌تر کنه بسم الله، این یعنی تحقق عید غدیر عید یعنی تجدید، نو شدن، عودت و برگشت، گاهی اوقات، حالا قدیما بیشتر رسم بود وقتی فرش‌های دستی رو تو خونه‌ها خاک می‌گرفت یه خانم، مادر فرش رو روی چوب می‌انداخت، و می‌زد خاک‌هایش رو می‌گرفت ..... ....... می‌گفت فرش تکانی می‌کنم، کی این حاج خانم راضی می‌شود؟ زمانی که می‌فرمود فرش شویی برگشت مثل اولش، همه ما تو این عالم ممکنه خاک بگیریم، ایامی به نام غدیر خم، اعیادی به نام غدیر خم، به من و شما این را می‌آموزد که بپرسم من در زندگی کجا قرار دارم؟ چه محلی از اعراب دارم؟ و برای تحقق بهتر و نیل بیشتر چه باید انجام بدهم.
 
عرایض من در این چند جمله خلاصه شد که: عید غدیر یک رسم دینی نیست فقط برای ما مثل جشن تولدمان، عید غدیر یک شعائر دینی است، شعائر توأم با شعور باید انجام بگیرد، توأم با دانش، عرض کردیم که دشمنان ما برای مبارزه و مخالفت با غدیر، مثالی بزنم مثالی خیلی زشت می‌زنم که باز در ما یک تندی ایجاد کند، کتابی را در همین چند ماه‌ اخیر برای من آوردند، کتاب جدید نیست، من جدید دیدم، این حدیث هم حدیث جدیدی نیست که در این کتاب نقل شده، یک خانه این کتاب را نوشته خیلی جالبه، در این کتاب نقل کرده که شیعیان یکی از کارهاشون حدیث سازی است، یعنی چه؟ نوشته که:
 
حدیثی را شیعه‌ها نقل می‌کنند درباره علی، می‌گویند که پیغمبر خدا در جنگ تبوک به علی بن ابی طالب گفت أما ترضی أن تکون منی بمنزلة هارون من موسی، همه‌ی شما شنیدید، که علی جان دوست نمی‌داری که تو برای من پیامبر، مانند هارونی برای موسی، یعنی مقامت اخوت و وزارت و وصایت داری، این خانم نقل کرده: این حدیث این جوری نبوده، این حدیث این بوده که چون علی خیلی دل پیغمبر را خون کرد، دختر این پیغمبر رو خیلی اذیت کرد، چون فاطمه مدام می‌رفتم پیش پیغمبر خدا شکایت این علی رو می‌کرد، یه روز پیغمبر دیگه به ستوه آمد و وسط شهر داد زد ای مردم یا علی انت منی بمنزلة قارون من موسی، تو برای من مثل قارون برای موسی می‌مانی، یعنی این قدر داری من را اذیت میکنی، این شیعه‌ها آمدن قاف رو تبدیل به هاء کردن، من و شما هم این حدیث رو می‌شنویم غیر از ناراحتی از ما توقع دارد حضرت ........ جواب بدم، علامه امینی هم می‌توانست بگوید نچ نچ چه کار زشتی کردن اهل سنت، نه نشست الغدیر را نوشت، حضرت آیت الله سید محمد شیرازی هم می‌توانست همین را بگوید، ولی در طول عمر خود هزار و چند جلد کتاب نوشت، کلی آدم تربیت کرد.
 
توی این عالم کار باید کرد، از کجا هم باید شروع کرد؟ از خانواده‌ی خودمون، تا می‌گوییم کار کنیم، ذهنمان نرود به بیرون، خیلی افراد را می‌شناسم که بیرون خیلی خوب کار کردند اما درونشان بسیار نا مناسب بود، خانواده‌ی خودشان به لحاط معرفتی، به لحاظ معنوی بسیار فقیرند اما خوب سخن می‌رانند خوب حرف می‌زنند خوب کلاس برگذار می‌کنند.
 
حضرت امیر از من و شما به دستور قرآنی خواسته است (قوا أنفسکم وأهلیکم ناراً) خودتون و خانوادتون را از جهنم حفظ کنید، عینی برای کار معنوی، سؤال من این است برای غدیر: چقدر در خانه شما جشنه؟ آقا ما خونه مون کوچیکه، مگر گفتیم کسی رو دعوت کنید، چقدر شما تو خونه خودتون برای خودتون جشن دارید؟ چقدر شما در و دیوار خونه‌ی خودتون را آزیین بستید؟ چقدر فردا بچه کوچولوی شما میگه آخ جون فردا عید غدیر؟ چقدر تو خونه ما، ما برای غدیر کار کردیم؟
 
از خودم شروع کنم و از خانواده‌ام، از توجه شما بسیار متشکرم خدا به حق حضرت امیر سلام الله علیه به همه، من و شما، توفیق فهم معارف بلند علوی را عنایت کند.

منبر اماده برای ماه محرم92 ..دوازده شب

شب دوازدهم

آثار محبت به امام حسین علیه السلام

محبت به امام حسین(علیه السلام)

جناب یعقوب(علیه السلام) یک فرزندش از جلوی چشمش دور شد، بیست سال گریه کرد، اگر صدسال هم طول می کشید، بازهم یعقوب(علیه السلام) گریه می کرد. هزارسال هم طول می کشید، باز هم یعقوب(علیه السلام) همان یعقوب(علیه السلام) بود؛ یعقوب(علیه السلام) مأیوس نمی شد، در انتظار می نشست و گریه می کرد. این برای ما درس است. گفتند تمام شد؛ یک بچه ای 9 سالش بوده، چهل سال قبل انداختنش در چاه؛ تو هنوز گریه می کنی؟ فرمود:

«يا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخيهِ وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ».[1]

این خاصیت محبت است. یوسف(علیه السلام) پیراهن را در مصر داد؛ گفت ببرید کنعان به چشم پدر بمالید بینا می شود. همین که پیراهن را در مصر از صندوق بیرون آوردند و به دست برادرها دادند، یعقوب(علیه السلام) در کنعان می گوید:

«قالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ ريحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ».[2]

اگر مرا متهم نکنید، اگر نگویید دیوانه است، دارم بوی یوسف(علیه السلام) را می شنوم.

محب این گونه است. شنیده اید در اربعین، جابر آمد کربلا؛ یک نقل این است؛ عطیه می گوید: دیدم نزدیک قبور که رسید، نشست روی زمین هی خاک ها را برمی دارد و می بوید. به یک نقطه ای که رسید خاک را برداشت، بویید و خودش را روی خاک ها انداخت؛ گریه کرد تا غش کرد. متوجه شد اینجا مرقد مطهر سیدالشهدا(علیه السلام) است. اگر محبت امام حسین(علیه السلام) بیاید، آن وقت آدم می فهمد که گریه برای امام حسین(علیه السلام) بس است یا بس نیست. اگر هم این محبت نیاید:

میان عاشق و معشوق رمزیست     چه داند آنکه اشتر می چراند؟!

به امام سجاد(علیه السلام) می گویی گریه نکن! تو چه می فهمی امام سجاد(علیه السلام) چه می کشد. فرمود: یک فرزندش از جلوی چشمش دور شده بود، مگر یک فرزند بود؟ ولیِّ خدا بود. محبتِ ولی خداست؛ این یک محبت دیگری ست. جناب شعیب(علیه السلام) در روایت دارد آنقدر گریه کرد که کور شد. خدا چشمش را بهش برگرداند، دوباره گریه کرد و کور شد، خدا چشمش را به او برگرداند، دوباره نابینا شد. برای بار سوم که نابینا شد، طبق نقل دارد که خدا به او وعده داد و گفت اگر از جهنم می ترسی، امنیت می دهم. اگر بهشت می خواهی، تضمین کردم. عرض کرد: خدایا! بار دیگر هم چشم بدهی همین است. من در محبت تو و فراغ تو گریه می کنم. من چشم را می خواهم که برای تو گریه کنم. کسی که امام حسین(علیه السلام) را می شناسد، فقط چشم را می خواهد که برای امام حسین(علیه السلام) گریه کند.

به امام سجاد(علیه السلام) می گویند بس است. آیا بس است؟ اگر تا قیامت هم برای امام حسین(علیه السلام) گریه کنیم هیچی گریه نکرده ایم. اگر در اثر مصیبت امام حسین(علیه السلام) گریه کنیم تا جان بدهیم، هیچ کار مهمی نکرده ایم. همه شنیده اید امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) فرمود: یک خلخال از پای یک زن غیر مسلمان درآوردند، اگر یک مسلمان بشنود، غصه بخورد و دق کند ملامتش نمی کنم. هجوم بردند به خیمه های امام حسین(علیه السلام)، بعد از اینکه کار را یکسره کردند، پیروز شدند. خب، پیروز شدید دیگر! دست بردارید. نمی شود بگویی شیطان در عاشورا چه کرده، همۀ شهوات را در عاشورا آورده. چون امام حسین(علیه السلام) با تمام توان عبادت کرده، او هم همۀ شهوات را یک جا جمع کرده. همۀ غضب ها را یک جا جمع کرده است. امام حسین(علیه السلام) و اهل بیتش صبر کردند. بیداد کرده؛ این فاجعه سابقه ندارد. کس دیگر این کار را نمی کند؛ این کار شیطان است. یک بار هم در عالم این کار را کرده. ولی امام حسین(علیه السلام) طوری مقاومت کرد، طوری عبادت کرد

«يَشْفِي أَبْنَاءُ الْعَوَاهِرِ غَلِيلَ الْفِسْقِ مِنْ وَرَعِكُمْ»[3]

که نمی دانید این عبادت چقدر لطیف است.

در زیارت جامعۀ ائمه المؤمنین(علیهم السلام) است. فرمود: این ناپاکان و ناپاک زادگان سوزش فسق خودشان را از ورع شما تشفی دادند. هرچه شما اهل ورع بودید، آن ها اهل فسق بودند. این شعله های فسقشان را با انتقام گیری از ورع شما تشفی می دادند. هرچه امام حسین(علیه السلام) پاک بود، این ها ناپاک بودند. حالا می شود آدم گریه نکند؟ می شود بگوییم بس است؟ بله! اگر کسی نفهمد که هیچ، ولی اگر کسی بفهمد، در مقابل این مصیبت ها می شود بگوییم گریه بس است؟ می شود بفهمیم چرا حضرت زینب(سلام الله علیها) پیر شده بود؟ چرا استخوان هایش آب شده بود؟ چرا قدش خمیده بود؟ هیچ بعید نیست این نقل درست باشد. چرا وقتی برگشت مدینه، نقل شده که عبدالله بن جعفر اول حضرت زینب(سلام الله علیها) را نشناخت. سراغ حضرت زینب (سلام الله علیها) را می گرفت. چرا؟ چون آن مصیبت هایی که حضرت زینب(سلام الله علیها) دیده، آن مصیبت با محبت معنا می شود.

محبت، معیار درک مصیبت

انسان به میزان محبت، مصیبت ولیِّ خدا را می چشد و اگر چشید خیلی چیز نابی است. اگر محبت ولی خدا در دل انسان وارد شود، غوغا می کند. اگر این مصیبت آمد، خود این مصیبت در وجود انسان غوغا می کند. انسان را نورانی می کند. محبتی که حضرت زینب(سلام الله علیها) به امام حسین(علیه السلام) داشت، محبتی که اصحاب و اهل بیت به امام حسین(علیه السلام) داشتند، آن ها مصیبت امام حسین(علیه السلام) را می فهمیدند. همین حضرت زینب(سلام الله علیها)، آن لحظۀ وداع امام حسین(علیه السلام) را دیده، در همۀ لحظات سنگین امام حسین(علیه السلام) حظور داشته. نقل است روزی که آمدند وارد کربلا شدند، بنا شد خیمه ها را بزنند؛ درخواست کرد خیمه مرا بالای بلندی بزنید. حضرت، خیمه ها را بر خلاف رسم (در اردوگاه نظامی بالای بلندی می زنند) خیمه ها را در گودی زدند. ولی خیمه حضرت زینب(سلام الله علیها) را روی بلندی زدند. روز عاشورا دائم نظاره به میدان می کرد. همۀ صحنه ها را می دید. لذا شنیدید وقتی امام حسین(علیه السلام) بر بالین علی اکبر(علیه السلام) آمد،

«و جلس علی التراب و بکی بکاء عالیا»

وقتی آن صحنه سنگین پیش آمد، ناگهان دیدند یک بانوی بلند بالایی از خیمه ها بیرون آمد و هی فریاد می زند،

«یا اخیا، و ابن اخیا»

وقتی سیدالشهدا(علیه السلام) به میدان رفت، هی می آمد بیرون نگاه می کرد، دوباره به خیمه برمی گشت. یک لحظۀ دیگر صدای امام حسین(علیه السلام) شنیده نشد. آمد بالای بلندی نگاه کرد دید واویلا! حضرت در گودی قتلگاه روی زمین افتاده؛ بدنش مجروح، پر از جراحات و در محاصرۀ تیرهاست. نقل است با هر نفسی که می کشید خون از زره حضرت بیرون می زد و دشمن حضرت را محاصره کرده. آمد بالای بلندی دید همه دارند به امام حسین(علیه السلام) حمله می کنند؛ با هرچه در دست دارند کوتاهی نمی کنند.

«و فرقه بالحجاره»

آن هایی که اسلحه ندارند دامن ها را پر از سنگ کرده اند و امام حسین(علیه السلام)را سنگ باران می کنند.

ذکر مصیبت

این مصیبت های عظیم چه می کند با مثل زینبی! آمد در گودی قتلگاه موانع را کنار زد دید عجب! نمی دانم چه دید، با تعجب صدا زد:

«انت اخی؟ اانت ابن والدتی؟»

دید سر در بدن نیست، یک عضو سالم در این بدن باقی نمانده. در نقل دارد سیصد و اندی جراحت بر این اندام وارد شده بود. غیر از اینکه این بدن زیر سم اسب ها رفته و عجیب تر اینکه (آدم شرمش می آید) حتی آن لباس کهنه را غارت کردند. شروع کرد به روضه خواندن، عجب روضه ای خواند حضرت زینب(سلام الله علیها). ابتدا برای اینکه گلایه از خدا نشده باشد، کفران و ناسپاسی نشده باشد، دستها را برد زیر این بدن، این بدن پاره پاره را روی دست گرفت و عرض کرد خدایا این قلیل قربانی را از آل رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بپذیر. سپس یک گفت وگو با رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دارد. یا رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم)!،

«يا محمداه! صلى عليك ملائكة السماء هذا الحسين مرمل بالدماء مقطع الأعضاء و بناتك سبايا».[4]

این کشته فتاده به هامون حسین توست     این صید دست و پا زده در خون حسین توست

این کشتی شکسته به دریای خون که هست     زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست

یا رسول الله(صلّی علیه و آله و سلّم)! این همان حسینی است که جایش روی دوش شما بود؛ این همان حسینی است که او را در آغوش می گرفتی؛ این همان عزیزی است که جایش روی سینۀ تو بود و او را غرق در بوسه می کردی. حالا ببین یا رسول الله(صلّی علیه و آله و سلّم)! یک عضو سالم برایش باقی نگذاشتند؛ بدنش غرق در خون است. یا رسول الله(صلّی علیه و آله و سلّم) ببین لباس هایش را غارت کردند. یا رسول الله(صلّی علیه و آله و سلّم) ببین این هایی که دارند به اسارت می برند دختران تو هستند. «و بناتک السبایا» سپس یک روضه برای امام حسین(علیه السلام) خواند، خیلی عجیب است. طوری روضه خواند که:

«والله لا انسا زینب بنت علی ویته بقل حسین»؛  حتی حیوانات گریه کردند، اشک از چشم شترها جاری شد.

«بأبي من لاغائب فيرتجى ، ولاجريح فيداوى ! بأبي من نفسي له الفداء! بأبي المهموم حتّى قضى ! بأبي العطشان حتّى مضى !».[5]

ای به فدای آن آقایی که جراحت هایش، زخم هایی که بر بدنش وارد شده التیام پذیر نیست؛ به فدای آن آقایی که سفرش برگشت ندارد؛ به فدای آن عزیزی که وقت رفتن تا دم آخر لبانش تشنه بود؛ به فدای آن عزیزی که تا آخرین لحظات، غصه ها روی دلش سنگینی می کرد. آنقدر گریه کرد، آنقدر در گودی قتلگاه برای امام حسین(علیه السلام) روضه خواند که دیدند حضرت سکینه (سلام الله علیها) صدا می زند، بابا! پاشو ببین دارند عمه ام را می زنند.

چون چاره نیست، می روم و می گذارمت     ای پاره پارۀ تن به خدا می سپارمت

«اعوذ بالله من الشیطان رجیم، أَمَّنْ يُجيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ».[6]

«السلام علیک یا بقیه الله و رحمه الله و برکاته».

از رهگذر خاک سر کوی شما بود     هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد

ای نسیم سحری بندگی من برسان     که فراموش مکن وقت دعای سحرم

«يا أَيُّهَا الْعَزيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقينَ».[7]

امام زمان ما نتوانستیم عرض ادب کنیم، چه کنیم، ناتوانیم، چهل روز از عاشورا گذشته و ما هنوز زنده ایم. نتوانستیم طوری که شایسته بود عزاداری کنیم.

[1]. يوسف: 87.

[2]. يوسف: 94.

[3]. بحارالأنوار، مجلسی/99/165/، باب 8، الزيارات الجامعة التي يزار بها کل امام...، ص: 126.

[4]. اللهوف، سیدبن طاووس/130/، المسلك الثاني في وصف حال القتال و...، ص: 85..

[5]  مع الركب الحسينى (ج 5)، محمدجعفرطبسی/68/، الأجساد الطاهرة....، ص: 67.

[6]. النمل: 62. 

[7]. يوسف: 88.

.................................................

تشریح جنبه های عاشورا

مصیبت عاشورا ابعاد گوناگونی دارد؛ برخلاف آن چه اهل ظاهر می گویند این حادثه، حادثه ای کوچک و محدود است که در یک نقطه جغرافیایی مشخصی اتفاق افتاده و از نظر زمانی هم به حسب ظاهر عمر کوتاهی داشته و در کمتر از یک روز، جنگ به پایان رسیده است؛ این حادثه از عظمت خاصی در عالم برخوردار است. یکی از خصوصیات این حادثه، عظمت و بزرگی آن است و خصوصیت دوم آن وسعت این حادثه است.

حادثه، حادثه ای فراگیر و با جلالت است؛ به طوری که ملکوت کل عالم با این حادثه درگیر است. در زیارت عاشورا مکرر خوانده ایم: «يَا أَبَا عَبْدِاللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصِيبَةُ بِكَ [بِكُمْ ] عَلَيْنَا وَ عَلَى جَمِيعِ أَهْلِ الْإِسْلامِ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصِيبَتُكَ فِي السَّمَاوَاتِ عَلَى جَمِيعِ أَهْلِ السَّمَاوَاتِ».[1] مصیبت به واسطه تو بر ما عظمت و جلالت یافته، نه اینکه مصیبت تو فقط بر ما عظمت دارد، بلکه این مصیبت برای همۀ آسمانی ها بزرگ است.

بنابراین، این حادثه به حسب ظاهر حادثه ای محدود است، ولی همۀ عوالم، ملکوت عالم، آسمان و زمین با این حادثه درگیر هستند. در جای دیگریی از این زیارت می خوانیم: «مُصِيبَةً مَا أَعْظَمَهَا وَ أَعْظَمَ رَزِيَّتَهَا فِي الْإِسْلامِ وَ فِي جَمِيعِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ [الْأَرَضِينَ ]».[2] مصیبتی است که برای  اسلام بلای بسیار سنگینی بود. این مصیبت بر همۀ آسمان ها و زمین سنگینی می کند. در روایات ما هست که همۀ عوالم بر وجود مقدس سید الشهدا(علیه السلام) گریسته اند. از عالم ملک، از گیاهان و نباتات و حیوانات تا جمادات، هم چنین عالم ملائکه و انسان و جن، همه و همه بر حادثه عاشورا گریسته اند. این احادیث سخن کسانی است که ملک و ملکوت عالم را می دیدند. حرف بی حساب و کتابی نیست. آن چه در عالم واقعیت داشته، بیان می کردند. چشمی می خواهد که بتواند حجاب ملک را کنار بزند و ببیند تمام عالم، ملک و ملکوت در این حادثه مبتلا و گرفتار هستند. روایات ما بیان می کند، ماهی های دریا، پرندگان و جمادات گریسته اند.

در روز عاشورا هر سنگی را که برمی داشتی، از زیر سنگ خون می جوشیده. شاید این حادثه ، حادثه ای ملکی نیست که همه بتوانند با چشم سر ببینند. آن هایی هم که اهل ملکوتند، این حادثه را مشاهده می کردند که چطور آسمان در مصیبت سید الشهدا(علیه السلام) می گرید.

این نکته هم قابل توجه است که بعضی روایات این گونه دلالت می کند که حیوانات، گیاهان و جمادات گریه کرده اند و این ها را حمل بر مجاز می کنند. می گویند گریه حقیقی نبوده، در حالی که این ماجرا واقعیت داشته است. همۀ موجودات عالم زنده اند؛ ولو اینکه ما حیات آن ها را درک نکنیم.

ارتباط عالم با ولی خدا

خداوند می فرماید: «تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْ ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ».[3] همۀ مخلوقات تسبیح گوی خدا هستند، ولو اینکه ما گوش شنیدن این تسبیح را نداشته باشیم. آن هایی که به این مقام رسیده و این حجاب برای آن ها برداشته شده، نجوای ملائکه و جمادات و نباتات را می شنیدند. وقتی زبان به ذکر باز می کردند، در و دیوار با آن ها همراه می شد. این واقعیتی است که همۀ عالم زنده است و تسبیح خدا را می گوید. همۀ عالم ارتباط با ولی خدا دارد. لذا در مصیبت ولیِّ خدا همۀ عالم درگیرند. همۀ عالم مبتلا هستند و همه در فقدان سید الشهدا(علیه السلام) گریسته اند، گرچه این گریه ها متفاوت است. شما عنایت دارید ما الان گریه می کنیم، چه اتفاقی میفتد؟ حادثه ای پیش می آید؟ عواطف ما تحریک می شود و به دنبال تحریک عاطفه ها، آثاری در ظاهر ما، در فیزیک ما پیدا می شود. اشک از چشم ما جاری می شود. حالت جسم ما تغییر می کند. ما به این، بکا و گریه می گوییم. حالا موجودی که از بیرون نگاه می کند و با عواطف انسانی همراه نیست، می فهمد که ما گریه می کنیم؟ گیاهان و نباتات هم همین طورند. ما چون راهی به دنیای آن ها نداریم، این ها را حمل بر مجاز می کنیم. درحالی که این سخن خداست، سخن اولیای خداست.

ماجرای درختی را که در زرآباد قزوین است شنیدید. الان شاید این درختِ سرِ پا و به کیفیت قبلی نباشد، اما تقریباً از مسلمات است که در روز عاشورا از این درخت قطرات خون جاری می شد. این نقل یک نفر و دو نفر نیست. بسیاری دیده و نقل کرده اند. این حادثه ای است که گاهی در نباتات آشکار می شود؛ وگرنه همۀ نباتات این طورند.

مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی می گویند: خونِ مثل خون این درخت، پاک است. آن خونی که گفته شده نجس است، خون حیوان است، نه این خون ها، مثل خون نباتات. بنابراین همه گریسته اند . مُلک عالم، ملکوت عالم، به خصوص آن هایی که بیشتر اهل معنا بوده اند، مثل عالم ملائکه، آن ها بیشتر با مصیبت سید الشهدا(علیه السلام) درگیرند.

در روایت هست، سید ابن طاووس نقل می کند: وقتی حادثه عاشورا پیش آمد، غلغله ای در ملکوت عالم به پا شد که خدایا یک بنده مثل سیدالشهدا(علیه السلام) داری و این هم این گونه مورد تجاوز و ستم دشمنان قرار گرفته. خدای متعال سیمای مقدس امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) را به ملائکه نشان داد و فرمود: «فَقالَ اللَّه عَزَّوَجَلَّ: بِذلِكَ الْقائِمِ انْتَقِمُ مِنْهُمْ».[4] به واسطه این وجود مقدس و نورانی، انتقام این حادثه را می گیرم. آن گاه ملکوت عالم آرام شد.

در روایات متعددی در کامل الزیارات و غیر کامل الزیارات است که روز عاشورا ملائکه فوج فوج می آمدند که از سیدالشهدا(علیه السلام) برای نصرت حضرت اجازه بگیرند. حضرت نمی پذیرفت. چهار هزار ملک از ناحیه خدای متعال اذن گرفتند و برای نصرت حضرت آمدند، منتها دیر رسیدند. وقتی رسیدند که کار تمام شده بود. زمانی رسیدند که سید الشهدا(علیه السلام) به شهادت رسیده بود. نقل است که این چهار هزار ملک در کربلا ماندند و تا ظهور امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) آن جا هستند تا در کنار حضرت باشند. عجیب این است که این چهار هزار ملک، صبح و شب مشغول گریه هستند. این یعنی چه؟ این حادثه هزار و چند صد سال قبل اتفاق افتاده و این ها هنوز گریه می کنند.

در روایتی در کامل الزیارات نقل شده که آن قدر این ها بر امام حسین(علیه السلام) گریه می کنند که وقتی ملائکۀ روز و شب پستشان عوض می شود و جایشان را تغییر می دهند، می خواهند با این ها بیایند و صحبت کنند؛ این ها طوری مشغول عزاداری هستند که مجال گفت وگو با این ملائکه نیست.

گریه انبیا ء برای عاشورا

تقریباً همۀ انبیای اولوالعزم به نحوی با ماجرای امام حسین(علیه السلام) آشنا بودند و بر این مصیبت گریستند و از این گریه متنعّم و بهره مند بودند. بی دلیل پیغمبر خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) گریه نمی کند. خدای متعال برای انبیایش روضه سید الشهدا(علیه السلام) را خوانده است. نقل است خدای متعال با اشاره، یک روضه برای زکریا(علیه السلام) خوانده است. سه روز جناب زکریا(علیه السلام) در را به روی خودش بست و مشغول عزاداری شد و با احدی صحبت نکرد. بعد هم از خدای متعال تقاضا کرد که خدایا یک فرزند به من عطا کن که فوق العاده باشد. محبت او را در دل من قرار بده و به من توفیق بده این فرزند در راه تو به شهادت برسد و من در مصیبت نبی خاتم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بر وجود مقدس سید الشهدا(علیه السلام) شریک بشوم. خدای متعال چند حرف برای او نقل کرده. جبرئیل(علیه السلام) فرمود: «کهیعص». همین پنج حرف. کربلا و یزید و عطش، سید الشهدا(علیه السلام) و صبر سید الشهدا(علیه السلام) و شهادت سیدالشهدا(علیه السلام). ذکریا(علیه السلام) سه روز غذا نخورد و در را به روی خودش بست و مشغول عزاداری شد.

در بارگاه قدس که جای ملال نیست     سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

این شعری که روی کتیبه ها می نویسند و در مُحرم بر در و دیوارها می زنند، اشعار محتشم است. اشعار ارزشمندی است. محتشم شاعری است که در اواخر قرن نهم می زیست. مهم ترین شعری که دارد، همین ترجیع بند است که برای امام حسین(علیه السلام) دارد؛ گرچه دیوان مفصلی دارد. آن گونه که نقل است این اشعار را به اشارت نبی خاتم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) گفته است. حضرت در خواب به او گلایه کرده اند، تو که شعر می گویی، چرا برای فرزند من مرثیه نمی گویی. گفت: آقا! نمی توانم. حضرت فرمودند: این طور بگو باز این چه شورش است که در خلق عالم است. نقل است که محتشم بیدار شد و این اشعار را گفته: باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است. یکی یکی مصیبت ها را گفته و بیان کرده. ماجرای گریۀ ماهی ها و پرنده ها که در روایات آمده، بسیار زیبا به نظم آورده است.

در بارگاه قدس که جای ملال نیست     سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

واقعاً این طور است. همه گریسته اند. حتی یک بیتی است که من آن را در دیوان وی ندیدم، ولی در کتابی درباره تشرّفات محضر امام عصر(عجل الله تعالی فرجه) نقل شده، محتشم اشعارش را گفت تا به این جا رسید. (اعتقاد امامیه این است که صفاتِ مخلوق در خدا نیست. روایات فراوانی داریم که مواظب باشید خدا را به مخلوقاتش تشبیه نکنید. در روایات فراوان آمده که مواظب باشید بین تعطیل و تشبیه حرکت کنید. نه معرفت خدا را تعطیل و نه خدا را تشبیه کنید.) مضمون آن این بود که خدای متعال غصه دار است. پیداست که می خواسته بگوید خدا هم در مصیبت سیدالشهدا(علیه السلام) غصه دار بود. قلم را گذاشت و خوابید. در خواب به او فرمودند که این طور بگو: در دل است و هیچ دلی نیست بی ملال.

در روایات متعددی هست که عرش هستی که همۀ هستی قائم به اوست، قلب مقدس و نورانی نبی خاتم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که محور همۀ عوالم است. «وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمانِيَةٌ».[5] آن هایی که تحمل ولایت حضرت را دارند، چهار ملک و انسان هستند.

عالمانی که به کمال رسیدند

از مرحوم علامه طباطبایی نقل شده که فرمودند بین علمای شیعه، سه نفر به کمال رسیدند که عبارتند از: سیدبن طاووس، مرحوم بحرالعلوم و ابن فهد حلی. مرحرم بحرالعلوم شخصیت فوق العاده ای بود. این عالم جلیل القدر تشرّفات فراوانی خدمت امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) داشته. نقل شده مرحوم عراقی در دارالسلامشان نقل کردند که بحرالعلوم کنار حضرت نشسته بود. مرحوم زین العابدین سلماسی از مرحوم بحرالعلوم سؤال کرد: آقا! می شود خدمت امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) برسید؟ شما خدمت امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) شرفیاب شدید؟ ایشان فرمود: اگر من چنین ادعایی کردم، تو مرا تکذیب کن. بعد رو به این شاگرد خصوصی اش کرد و فرمود: چطور بگویم نمی شود امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) را ببینید، در حالی که حضرت مرا در آغوش گرفته. ماجرای ایشان معروف است. می گوید می آمدم نجف، گذرم به مسجد سهله افتاد. حضرت را زیارت کردم. مرا صدا کردند و فرمودند: سید مهدی! بیا جلو. من ترسیدم. حضرت فرمودند: بیا. رفتم و مرا در آغوش گرفتند. اشعار بسیار خوبی هم در مراثی اهل بیت دارند. مضمون اشعار محتشم را به زبان عربی سرودند. بیت آخر بحرالعلوم نیز مضمون شعر محتشم را دارد.

ماجرای عاشورا، ملکوت عالم را پر کرده و این مصیبتی بزرگ است. وجود مقدس امیر المؤمنین علی(علیه السلام) می فرمود: «وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللَّهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ».[6] هفت اقلیم را بدهند و بگویند یک پوست جو از دهان یک مورچه به ناحق بگیر، نمی گیرم.

ابن عباس نقل می کند حضرت در ماجرای صفین گذرشان به کربلا افتاد. در این سرزمین خوابشان برد. وقتی بیدار شدند، به شدت گریه کردند. گفتند: چه خبر است؟ حضرت فرمود: خواب دیدم اینجا دریای خون است و حسین(علیه السلام) من در این خون دست و پا می زند.

به امام سجاد(علیه السلام) عرض کردند: آقا! شما چقدر گریه می کنید؟ حضرت 35 سال بعد از عاشورا زنده بودند. در این سال ها همواره گریه می کردند. آب می دیدند، کودک می دیدند، بزرگ می دیدند، پیر می دیدند، گریه می کردند. به حضرت عرض کردند: آقا! چقدر گریه می کنی؟ یک حادثه ای اتفاق افتاده و دیگر تمام شده است. حضرت یعقوب(علیه السلام) پیغمبر خدا بود، پیغمبر خدا کارهایش معصوم است. کاری که حتی ترک اولی باشد، از انبیا سر نمی زند. از چهارده معصوم که هیچ. از انبیاء هم مشکل سر نمی زند، حتی ترک اولی.

فرمودند: چه می گویی؟ یک فرزندش از جلوی چشمش پنهان شد، سال ها گریه کرد تا آنکه چشم هایش سفید شد. البته دیگران یعقوب را نمی فهمیدند و مرتب یعقوب را سرزنش می کردند؛ «تَاللَّهِ تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكينَ».[7] یعقوب هم دست برنمی داشت. آن ها او را مسخره و سرزنش می کردند، ولی یعقوب دست برنمی داشت. می فرمود: «قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْني إِلَى اللَّه».[8] با خدا در میان می گذارم. شما چه می فهمید من برای چه گریه می کنم؟ شما خیال می کنید من برای یک کودک گریه می کنم؟ این طور نیست. مسئله، مسئله محبت ولیِّ خداست. مسئله، مسئله بلای ولی خداست، نه مسئله یک کودک. نمی شود بگوییم محبت خدا با انسان چه می کند. چه بر سر انسان می آورد. اگر کسی به محبت خدا رسید، معلوم می شود این محبت با انسان چه می کند.

در روایت نورانی هست که فرمود: «إِذَا تَخَلَّى الْمُؤْمِنُ مِنَ الدُّنْيَا سَمَا وَ وَجَدَ حَلَاوَةَ حُبِّ اللَّهِ وَ كَانَ عِنْدَ أَهْلِ الدُّنْيَا كَأَنَّهُ قَدْ خُولِطَ وَ إِنَّمَا خَالَطَ الْقَوْمَ حَلَاوَةُ حُبِّ اللَّهِ فَلَمْ يَشْتَغِلُوا بِغَيْرِهِ».[9] وقتی مؤمن از دنیا برود، رفعت پیدا می کند. شیرینی محبت خدا را می چشد. وقتی شیرینی محبت خدا را چشید و با خدا قاطی شد، رفتارش غیر عادی می شود. رفتارش نزد اهل دنیا قابل قبول نیست. یک طور دیگری رفتار می کند. وقتی اهل دنیا به او نگاه می کنند، می گویند قاطی دارد. نمی توانند تحمل کنند. شیرینی محبت خدا در کام این ها زنده شده. به غیر خدا مشغول نیستند. اهل دنیا که نگاه می کنند، می گویند این ها مجنون اند.

در روایت است موسی کلیم(علیه السلام)، چهل شبانه روز طور رفته، چون به او وعده دیدار داده بودند. چهل شبانه روز در انتظار این وعده نخوابید و چیزی نخورد و نیاشامید؛ یک وعده دیدار به او داده بودند.

می گویند یک کسی ادعای محبت می کرد؛ محبوبی داشت. بعد از مدت ها محبوبش به او وعده ملاقات داد. فلان جا می آیی، فلان ساعت، سر شب؛ سر شب آمد، این هم از دور او را می پایید. نشست، نشست، نشست. دم صبح خوابش برد. آمد یک مشت گردو ریخت در دامنش و رفت. تو برو گردو بازی کن، تو از محبت چه می فهمی؟ محب که خوابش نمی برد. آدم محب سر موعد مقرر خوابش می برد؟ حالا کمی دیر شد. به تو وعده داده اند، باید غافل شوی؟ باید خوابت ببرد؟

در روایات هست که خدای متعال می فرماید: دروغ می گوید کسی که بگوید من خدا را دوست دارم و شب بخوابد. مگر محبوب از گفت وگو با محبوبش سیر می شود؟ بدش می آید که شب می خوابد. محبت ولی خدا، سنخ دیگری از محبت است. اصلاً از این نوع محبت ها نیست. انسان را زیر و رو می کند. اکسیر است. اگر آن محبت آمد، این محبت طریق مصیبت است. یکی از ریشه های مصیبت، محبت است. محبت، مصیبت را در دل انسان ایجاد، منتقل می کند. به میزان محبتی که انسان پیدا می کند مصیبت می شنود. وقتی کسی به دنیا می آید، آدم خوشحال می شود؛ وقتی کسی از دنیا می رود، غصه می خورد. این صفت بدی است. گفته اند زاهد باشید. محبت ولیِّ خدا خوب است و آدم را شکوفا می کند. اصلاً هم به محبت دنیا ربطی ندارد. لذا کسی که محبت امام حسین(علیه السلام) در دلش آمد و اهل این محبت شد، به میزان درجه اش، هزار سال دیگر هم که بگذرد، گریه می کند. عاشورا تمام شدنی نیست. مگر عاشورا برمی گردد؟ قیامت هم که بیاید، مگر عاشورا برمی گردد؟ بالاخره این جنایات واقع شده. لذا در روایت هست، آن هایی که برای امام حسین(علیه السلام) عزاداری می کنند، یک عده شان در قیامت دور امام حسین(علیه السلام) حلقه می زنند.

در کامل الزیارات هست، مردم در محشر حساب و کتاب پس می دهند. این ها دور امام حسین(علیه السلام) هستند. آن چنان غرق در کرامت خدا هستند که هرچه پیغام از بهشت برایشان می آید که بلند شوید، می گویند نه نمی شود.

به یعقوب(علیه السلام) می گویند: یک بچه ای نه سالش بود و چهل سال قبل او را در چاه انداختند و تو هنوز گریه می کنی؟! فرمود: «يا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخيهِ وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ».[10] این خاصیت محبت است. یوسف(علیه السلام) پیراهن را داد و گفت کنعان ببرید و به چشم پدر بمالید تا بینا شود. همین که پیراهن را در مصر از صندوق بیرون آوردند و به دست برادرها دادند، یعقوب(علیه السلام) در کنعان می گوید: «قالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ ريحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ».[11] اگر مرا متهم نکنید، اگر نگویید دیوانه است، دارم بوی یوسف(علیه السلام) را می شنوم. محب این گونه است.

جابر در اربعین به کربلا آمد. یک نقل این است که عطیه می گوید دیدم نزدیک قبور که رسید، نشست روی زمین و هی خاک ها را برمی دارد و می بوید. به یک نقطه ای که رسید، خاک را برداشت و بویید و خودش را روی خاک ها انداخت. آن قدر گریست تا غش کرد. متوجه شد مرقد مطهر سید الشهدا(علیه السلام) است. اگر محبت امام حسین(علیه السلام) بیاید، آدم می فهمد، گریه برای امام حسین(علیه السلام) بس است یا بس نیست.

میان عاشق و معشوق رمزی است     چه داند آنکه اشتر می چراند؟

به امام سجاد(علیه السلام) می گویی گریه نکن؟ تو چه می فهمی امام سجاد(علیه السلام) چه می کشد. فرمود: یک فرزندش از جلو چشمش دور شده بود، ولی مگر یک فرزند بود؟ ولیِّ خدا بود، محبتِ ولی خداست. این محبتِ دیگری است.

در روایت هست جناب شعیب(علیه السلام) آنقدر گریه کرد که کور شد. خدا نور چشمش را به او برگرداند. دوباره گریه کرد و کور شد. خدا باز نور چشمش را به او برگرداند. دوباره نابینا شد. برای بار سوم که نابینا شد، طبق نقل دارد که خدا به او وعده داد و گفت اگر از جهنم می ترسی، امنیت می دهم. اگر بهشت می خواهی، تضمین کردم. عرض کرد: خدایا! بار دیگر هم چشم بدهی همین است. من در محبت تو و فراغ تو گریه می کنم. من چشم را می خواهم که برای تو گریه کنم. کسی که امام حسین(علیه السلام) را می شناسد، فقط چشم را می خواهد که برای امام حسین(علیه السلام) گریه کند. به امام سجاد(علیه السلام) می گویند: بس است. آیا بس است؟ اگر تا قیامت هم برای امام حسین(علیه السلام) گریه کنیم، هیچی گریه نکرده ایم. اگر بر اثر مصیبت امام حسین(علیه السلام) گریه کنیم تا جان بدهیم، کار مهمی نکرده ایم.

به خیمه های امام حسین(علیه السلام) هجوم بردند، بعد از اینکه کار را یک سره کردند و پیروز شدند. خوب پیروز شدید دیگر، دست بردارید. نمی شود بگویی شیطان در عاشورا چه کرده. همۀ شهوات را در عاشورا آورده. امام حسین(علیه السلام) با تمام توان، عبادت و شیطان با همۀ توان، شهوات را یک جا جمع کردند. او غضب ها را پدید آورده و امام حسین(علیه السلام) صبر کرده است.

در زیارت جامعه می خوانیم: «يَشْفِي أَبْنَاءُ الْعَوَاهِرِ غَلِيلَ الْفِسْقِ مِنْ وَرَعِكُمْ».[12] این ناپاکان و ناپاک زادگان، سوزش فسق خودشان را از ورع شما تشفّی دادند. هرچه شما اهل وَرَع بودید، آن ها اهل فسق بودند. این ها شعله های فسقشان را با انتقام گیری از ورع شما تشفی می دادند. هرچه امام حسین(علیه السلام) پاک بود، این ها ناپاک بودند. حالا می شود آدم گریه نکند؟ می شود بگوییم بس است؟ اگر کسی نفهمد که هیچ؛ ولی اگر کسی بفهمد، باید در مقابل این مصیبت ها گریه کند. حالا می شود بفهمیم چرا حضرت زینب(سلام الله علیها) پیر و استخوان هایش آب شده بود؟ چرا قدش خمیده بود؟ هیچ بعید نیست این نقل درست باشد. وقتی حضرت به مدینه برگشت؛ نقل شده که عبدالله ابن جعفر، حضرت زینب(سلام الله علیها) را نشناخت. سراغ حضرت زینب(سلام الله علیها) را می گرفت. به خاطر اینکه مصیبت هایی که حضرت زینب(سلام الله علیها) دیده، مصیبت های سنگینی بوده است. آن مصیبت با محبت معنا می شود. انسان به میزان محبت، مصیبتِ ولی خدا را می چشد. اگر چشید، چیز نابی است. اگر مصیبت آمد، خودِ مصیبت در وجود انسان غوغا و انسان را نورانی می کند. محبتی که حضرت زینب(سلام الله علیها) به امام حسین(علیه السلام) داشت، محبتی است که اصحاب و اهل بیت به امام حسین(علیه السلام) داشتند. آن ها مصیبت امام حسین(علیه السلام) را می فهمیدند.

ذکر مصیبت

نقل هست روزی که وارد کربلا شدند، بنا شد خیمه ها را بزنند. درخواست حضرت زینب(سلام الله علیها) این بود که خیمه مرا بالای بلندی بزنید. حضرت خیمه ها را بر خلاف رسم خیمه ها را در گودی زدند، ولی خیمه حضرت زینب(سلام الله علیها) را روی بلندی زدند. روز عاشورا دائم میدان را می دید. لذا شنیدید وقتی امام حسین(علیه السلام) بر بالین حضرت علی اکبر(علیه السلام) آمد، وقتی آن صحنه سنگین پیش آمد، یک دفعه دیدند یک بانوی بلند بالایی از خیمه ها بیرون آمد و هی فریاد می زند: «یا اخیا، و ابن اخیا». وقتی حضرت سید الشهدا(علیه السلام) به میدان رفت. هی می آمد بیرون را نگاه می کرد و دوباره برمی گشت به خیمه. یک لحظه دیگر صدای امام حسین(علیه السلام) را نشنید؛ آمد بالای بلندی نگاه کرد و دید واویلاست. حضرت در گودی قتلگاه روی زمین افتاده و مجروح شده است. حضرت در محاصره تیرها بود. 

نقل است با هر نفسی که می کشید، خون از زره حضرت بیرون می زد. دشمن حضرت را محاصره کرده بود. دید همه دارند به امام حسین(علیه السلام) حمله می کنند. آن هایی که اسلحه ندارند، دامن ها را پر از سنگ کردند و امام حسین(علیه السلام) را سنگ باران می کنند. این مصیبت های عظیم با حضرت زینب(سلام الله علیها) چه می کند؟ در گودی قتلگاه آمد و موانع را کنار زد و نمی دانم چه دید که با تعجب صدا زد: «انت اخی؟ أ أنت ابن والدتی»؟ دید بدن سر ندارد. یک عضو سالم در بدن نمانده است. نقل است سی صد جراحت بر این اندام وارد شده بود. غیر از اینکه این بدن زیر سم اسب ها رفته بود؛ حتی لباس کهنه را غارت کردند. سپس حضرت زینب(سلام الله علیها) روضه خواند. ابتدا برای اینکه گلایه از خدا نشده باشد، کفران و ناسپاسی نباشد، دست ها را زیر بدن برد. این بدن پاره پاره را روی دست گرفت و عرض کرد: خدایا این قلیل قربانی را از آل رسول بپذیر؛ سپس یک گفت وگو با رسول خدا دارد: «يا محمداه! صلى عليك ملائكة السماء هذا الحسين مرمل بالدماء مقطع الأعضاء و بناتك سبايا».[13]

این کشته فتاده به هامون حسین توس     این صید دست و پا زده در خون حسین توست

این کشتی شکسته به دریای خون که هست     زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست

یا رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم)! این همان حسینی است که جایش روی دوش شما بود؛ این همان حسینی است که او را در آغوش می گرفتی؛ این همان عزیزی است که جایش روی سینه تو بود. او را غرق در بوسه می کردی. حالا ببین یا رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم)! یک عضو سالم برایش باقی نگذاشتند. بدنش غرق در خون است. یا رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ببین لباس هایش را غارت کردند. یا رسول الله(صلّی الله علیه و آله سلّم) ببین دارند دختران تو را به اسارت می برند. سپس یک روضه برای امام حسین(علیه السلام) خواند. یک طوری روضه خواند که حتی حیوانات هم گریه کردند. اشک از چشم شترها جاری شد. «بأبي من لاغائب فيرتجى ، ولاجريح فيداوى ! بأبي من نفسي له الفداء! بأبي المهموم حتّى قضى ! بأبي العطشان حتّى مضى ».[14]

ای به فدای آن آقایی که جراحت هایش، زخم هایی که بر بدنش وارد شده، التیام پذیر نیست؛ به فدای آن آقایی که سفرش برگشت ندارد؛ به فدای آن عزیزی که وقت رفتن تا دم آخر لبانش تشنه بود؛ به فدای عزیزی که تا آخرین لحظات غصه ها روی دلش سنگینی می کرد. آن قدر گریه کرد، آن قدر در گودی قتلگاه برای امام حسین(علیه السلام) روضه خواند که دیدند حضرت سکینه(سلام الله علیها) صدا می زند: «بابا پاشو ببین دارند عمه ام را می زنند».

چون چاره نیست، می روم و می گذارمت     ای پاره پاره تن به خدا می سپارمت

از رهگذر خاک سر کوی شما بود     هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد

ای نسیم سحری بندگی من برسان     که فراموش مکن وقت دعای سحرم

[1]. مفاتيح الجنان، شیخ عباس قمی، ص 458، أول زيارت عاشوراء معروفه است ...، ص458.

[2]. همان.

[3]. الإسراء : 44.

[4]. مقالات، جمعی ازنویسندگان، ص534، عاشورا، عقبه انتظار...، ص 533.

[5]. الحاقة : 17.

[6]. نهج البلاغه، ص346.

[7]. يوسف : 85.

[8]. يوسف : 86 .

[9]. الكافي، شیخ کلینی،ج2، ص130، باب ذم الدنيا و الزهد فيها...، ص 128.

[10]. يوسف : 87..

[11]. يوسف : 94.

[12]. بحارالأنوار، مجلسی، ج99، ص165، باب 8، الزيارات الجامعة التي يزار بها کل امام...، ص126.

[13]. اللهوف، سیدبن طاووس، ص130، المسلك الثاني في وصف حال القتال و...، ص85.

[14]. مع الركب الحسينى، محمدجعفرطبسی، ج 5، ص68، الأجساد الطاهرة ...، ص67.

منبر اماده برای ماه محرم92 ..ده شب

شب یازدهم

ضرورت عبرت گیری از عاشورا 

یکی از نکات مهمی که در مورد حادثة عاشورا باید مورد دقت قرار بگیرد این است که نگاه ما به حادثة عاشورا یک نگاه تطبیقی باشد تا بتوانیم از حادثة عاشورا عبرت بگیریم. یعنی یک نقل تاریخ نباشد که ما حوادث تاریخی را نقل کنیم. این نگاه تطبیقی از دو زاویه واقع می شود: گاهی نگاه تطبیقی، نگاه شخصی و فردگرایانه یا روان شناسانه است؛ یعنی ما شخص خودمان را با اشخاصی که در دورة سیدالشهدا(علیه السلام) بودند، مقایسه می کنیم و رفتار خودمان را با رفتار آن اشخاص مقایسه می کنیم و پی جویی می کنیم که چه نقطه ضعف ها و چه نقطه قوت هایی در این اشخاص بوده؛ این یک نگاه تطبیقی است که ما دنبال کنیم؛ آن هایی که در زمان سیدالشهدا (علیه السلام) بودند با این حق مطلق و با این واقعیت مطلق چطور برخورد کردند و شخصیتی که نقطة کانون ظهور حقیقت است با او چگونه رفتار شده و رفتارها متفاوت بوده است. عده ای حضرت را همراهی کردند؛ سبقت گرفتند و خونشان را هم پیش روی حضرت دادند؛ با اینکه حضرت بیعتش را از آن ها برداشته بود و به آن ها فرموده بود که اگر فردا بمانند قطعا شکست می خوریم و فرمود که شما بروید یا بمانید، من به شهادت می رسم. ولی ماندند و چنان مقاومت کردند که این جمعیت اندک بیش از نیم روز در مقابل آن لشکر انبوه ایستادند و خون خودشان را پیش روی سیدالشهدا(علیه السلام) ریختند. این نقطه قوت ها را داشتند. اگر نقطه قوت ها در ما نباشد و ما نتوانیم این نقطه ها را در خودمان ایجاد کنیم، نباید امیدوار باشیم که موفق به همراهی سیدالشهدا(علیه السلام) و همراهی امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) باشیم. عده ای بودند که اهل آن سبقت ها و سرعت ها نبودند؛ دیر به سیدالشهدا(علیه السلام) رسیدند ولی وقتی رسیدند در آن ها تحول پیدا شد و مثل حر تا قبل از ظهر عاشورا هم در لشکر ابن زیاد بود؛ ولی وقتی آمد، توانست از همة تعلقات گذشتة خودش آزاد شود و مسیر خودش را با سیدالشهدا(علیه السلام) همراه کند. زهیر فرماندة لشکر سیدالشهدا(علیه السلام) در عاشوراست؛ ولی سنی بوده و حتی در جنگ صفین در لشکر امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) نبوده و لشکر مقابل بوده است؛ ولی او در نزدیکی کربلا به حضرت ملحق شده بود و کارش به جایی رسید که فرماندة لشکر سیدالشهدا(علیه السلام) شد. این ها چه نقطه قوت هایی داشتند که اگر این نقطه قوتها در ما نباشد با حرف و حدیث نمی شود همراهی ولی خدا را کرد. خیلی ها مدعی بودند، دعوت کردند و وعده دادند؛ این ها برای همکاری کافی نیست. اگر آن نقطه قوت ها در ما شکل نگیرد و پیدا نشود، امید به آن همراهی ها در سختی هاست. صحنه های امتحانِ سخت است که انسان را به شک نسبت به ولیِّ خدا می اندازد؛ بعد شک ها به بدگمانی ها ختم می شود؛ ریب پیدا می شود و از ریب، انسان تکذیب می کند؛ بعد صف خودش را جدا می کند. در صحنه های سخت امتحان و فتنه ها اگر انسان آن نقطه قوت ها را تحصیل نکرده باشد، مسیرش از امام زاویه پیدا می کند. اول شک و کناره گیری است؛ بعد بدگمانی، تکذیب، درگیری، کشتن ولیِّ خدا و ریختن خون.

بنابراین، باید توجه کنیم به اینکه آن نقطه قوت هایی که در دوستان بوده چه بوده است؟ و اگر آن نقطه قوت ها در ما نیست، تلاش کنیم به هر قیمتی که شده این ها را بدست بیاوریم. در فرصت های ممکن در روز حادثه، آنجایی که انسان سر دوراهی قرار می گیرد، مشکل است که بخواهد همة امکانات و سرمایه ها را بدست بیاورد؛ باید از قبل خود را آماده کرده باشد، ولی در جهت مقابل. یک عده ای نیامدند و نشستند؛ حضرت آن ها را دعوت کند و به مقام لقا و قرب می گوید اگر دنبال ملاقات خدا هستی، همسفر ما باشید و در همراهی من هست که به لقای خدا می رسید.

«مَنْ كَانَ فِينَا بَاذِلًا مُهْجَتَهُ مُوَطِّناً عَلَى لِقَاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ».[1]

شروط همراهی امام

کسی که آمادۀ لقاء است می خواهد از بت ها بگذرد و به خدا برسد و حاضر است خونش را در این راه بدهد و با ما همسفر شود باید: 1- راحِل شود و همه چیز را پشت سر بیاندازد و همه نگاهش به پیش رو باشد، 2- همسفر ما شود و صِرف راحل شدن کافی نیست، باید انسان راحل با امام باشد؛ یعنی هم وطنی نداشته باشد بشود و هم راحل، مع الامام همسفر امام شود که در زیارت عاشورا آنقدر درخواست می کنیم:

«ان یجعلنی معکم فی الدنیا یثبت لی عندکم قدم صدق فی الدنیا».[2]

آدم باید در کنار امام ثبات قدم داشته باشد و صرف ثبات قدم به درد نمی خورد. باید معیت با امام داشته باشید تا به مقصد برسید. خدای متعال می فرماید:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَكُونُواْ مَعَ الصَّادِقِين»[3]

اگر اهل تقوا شدید باید همسفر صادقین شوید.

صادق یعنی معصوم(علیه السلام)، آن هایی که اهل صدق با خدا هستند. شما با آن ها یک رنگ و همراه شوید تا به مقصد برسید؛ عده ای نیامدند و به هر بهانه ای مشغول طواف بودند؛ مشغول ادارة زندگیشان بودند و مشغول تلاوت قرآن بودند؛ این کارها کار خوبی است، ولی به شرط اینکه کنار امام باشید. اگر مسیر انسان از امام جدا شد، قرآن هم بخواند جهنمی است؛ بجنگد و خون هم بدهد جهنمی است. چه نقطه ضعفی در یک عده آدم بود که این ها را از امام حسین(علیه السلام) جدا کرد؟ نیامدند، در خانه هایشان نشستند. هر عذری که انسان را از ولیِّ خدا جدا کند موجب تنهایی ولی خدا می شود و این عذر موجه نیست، این عذر عامل زمین گیر شدن انسان و عقب ماندن انسان از خیر است؛ هر توجیهی که ما را از امام جدا کند توجیه تنهاکردن امام است و سیدالشهدا(علیه السلام) وتر مَوتور شده.

اگر بنا به توجیه بود بالاترین توجیه ها را اصحاب سیدالشهدا(علیه السلام) داشتند؛ حضرت شب عاشورا بیعت را از آن ها برداشت و فرمود قبولتان دارم. چه توجیهی بهتر از اینکه ما، تا شب عاشورا آمدیم، کنار حضرت بودیم و زن و بچه ها را تنها گذاشتیم، آمادة خون دادن شدیم که حضرت می گوید، بمانید یا نمانید من کشته می شوم. خیال نکنید بمانید می توانید نگذارید من کشته شوم؛ اگر بمانید همه کشته می شوید. وقتی بناست امام به شهادت برسد، بگذاریم و برویم؛ ولی هر توجیهی که انسان را از امام سوا کند انسان را زمین گیر کرده و انسان را از قافلۀ خیر جدا می کند. به قول استاد عزیز ما، اگر حبیب در پیشِ روی امام حسین(علیه السلام) به شهادت نمی رسید، چند سال دیگر در این دنیا زندگی می کرد؟ مگر مسلم بن اوسجه چند وقت دیگر در این دنیا می ماند؟ جوان هایشان چند وقت می ماندند؛ آن هایی که در کنار حضرت به شهادت رسیدند چطور؟ بنابراین، چه توجیه و عذری یک عده ای را به تنبلی، جدایی و سستی از ولی خدا کشاند؟ در خانه هایشان نشستند و مشغول حج و تلاوت قرآن شدند و سیدالشهدا(علیه السلام) تنها ماند. چه توجیهی عده ای را نگه داشت که دیر آمدند و وقتی رسیدند کار عاشورا تمام شده بود، وقتی آمدند که قافلۀ خیر عبور کرده بود. آن ها از قافله جامانده بودند؛ فرصت ها بر آن ها سبقت گرفت. تأخیرها، امروز و فردا کردن ها و کارهای دیگر را بر همراهی ولی خدا جلو انداختند؛ عده ای معیار وقتشان نماز است؛ همة وقتشان را با نماز تنظیم می کنند و در این وقت هیچ کار دیگری نمی تواند بر نمازشان سبقت بگیرد؛ همیشه نماز اول وقت می خوانند. عده ای کارهایشان را جلو می اندازند؛ بعد اگر وقت کردند نماز هم می خوانند. این آدم یا نمازش قضا می شود یا آخر وقت یا... . عده ای اهل تصویف و تأخیر بودند، کارهای دیگر را جلو می انداختند و همراهی ولی خدا آخر کارهای دیگر می شد و فرصت ها را از آن ها می گرفت؛ به تعبیر امام علی(علیه السلام) این ها اهل سرعت نیستند.

همراهی امام توفیق می طلبد

حضرت فرمود در این مسیر عده ای اهل توفیقند؛ «ساع سریع نجی» آن کسانی که سعی و سرعت را با هم گره می زنند و با تمام توان کار می کند. سعی یعنی از توانت هیچ چیز را خالی نگذاری؛ اگر صد کیلو بار می توانی برداری، صد کیلو را برداری. سرعت یعنی فرصت ها را پشت سر بگذاری و فرصت ها بر تو سبقت نگیرند. شب قدر، معطل نمی ماند که ما خود را آماده کنیم؛ ما باید خودمان را از قبل آماده کنیم؛ شب 24، شب قدر نیست؛ ما یک شب قدر داریم؛ یک عاشورا پیدا می شود؛ یک لحظه پیدا می شود که «ان لله فی ایام دهرکم نفحات»؛ لحظه هایی که نسیم های رحمت می وزد؛ درهای رحمت باز می شود و می توانید وارد شوید. در را می بندند؛ در الی الابد باز نمی ماند. امام حسین(علیه السلام) برای این روز لحظه شماری می کرده؛ اصحاب خاص لحظه شماری می کردند و از سال ها قبل امام حسین(علیه السلام) از عالم ذر و میثاق لحظه شماری می کرده. این حادثه به این عظمت منتظر نمی ماند که ما برسیم؛ رسیدی، رسیدی و نرسیدی قافله می رود و تو جا مي مانی. آن هایی که آمدند و با بدن قطعه قطعۀ سیدالشهدا(علیه السلام) مواجه شدند، با کاروان اسرا در شام و کوفه مواجه شدند، این ها دلشان می خواست با امام حسین(علیه السلام) همراهی کنند، خودشان را آماده کرده بودند و کوله بارشان را بسته بودند؛ عده ای هم ماندند و برای امام حسین(علیه السلام) نامه نوشتند. ابن زیاد آمد، سستی کرد و حضرت به شهادت رسید. وقتی سر مطهر سیدالشهدا(علیه السلام) را بالای نیزه دیدند، عجب اشتباهی کردند؛ جزو توابین هستند؛ همراه سلیمان بن صرد خزاعی راه افتادند؛ خروج کردند؛ جنگیدند و کشته شدند؛ ولی این کشته شدنِ پشت سر امام حسین(علیه السلام) شهادت پیش روی امام حسین(علیه السلام) نیست. این ها عیب هایشان چه بود؟ عده ای اهل سبقت و سرعت بودند، از قبل آماده شدند و فرصت ها را پشت سر گذاشتند. حبیب و زهیر مسلم بن اوسجه از این افراد بودند. عده ای دیر راه افتادند، ولی خودشان را رساندند؛ مثل زهیر. امام حسین(علیه السلام) دو نفر را دعوت کرد: یکی عبید الله بن جعفی است، یکی هم زهیر است؛ هر دو عثمانی بودند؛ هر دو إبا می کردند که با امام حسین(علیه السلام) برخورد کنند. حضرت با زهیر برخورد کرد و دعوتش کرد؛ همین که امام حسین(علیه السلام) و غربت او را دید همة همراهانش را فرستاد؛ همسرش را طلاق داد و گفت نمی خواهم بنی امیه به خاطر من تو را اذیت کند؛ کنار امام حسین(علیه السلام) آمد و برای خودش رئیس و شخصیتی بودج از مکه آمد و شد فرماندة لشکر امام حسین(علیه السلام)؛ حضرت عبیدالله جعفی را هم پیدا کرد که از کوفه بیرون آمده بود؛ گفته بود تو عثمانی هستی و وضعت هم درست نیست، طرف ما بیا؛ من همة آخرتت را به دست می آورم؛ گفت: آقا! من از کوفه بیرون آمدم که نه با شما باشم و نه با عبیدالله بن زیاد؛ الآن هم حاضرم اسب تندروی خودم را به شما بدهم که سوار شوید و از میدان فرار کنید؛ هر کسی با این اسب فرار کرده، هیچ کس به او نرسیده؛ مرکب را می دهم شما فرار کن. امام حسین(علیه السلام) می گوید: من می خواهم تو را به بهشت ببرم، ولی می گویی... . تو را می خواهد، نه اسبت را. عبیدالله روز بعدِ شهادت حضرت به کربلا آمده بود و دور این کشته می گشت و تأسف می خورد. عده ای آمدند، دیر یا زود مثلِ حر که ظهر عاشورا آمده، گرچه دیر آمد ولی مردانه از همة تعلقات گذشته اش آزاد شد و به سراغ سیدالشهدا(علیه السلام) آمد و سعادتمند شد. عده ای تنبلی کردند؛ عده ای آمدند ولی دیر رسیدند؛ عده ای هم برعکس در صف مقابل آمدند؛ یا سیاهی لشکر بودند یا فرماندة لشکر ابن زیاد بودند؛ یا غارت کردند یا اسیر بردند، همه جهنمی اند. حضرت به عبیدالله جعفی فرمود: اگر نمی آیی مرا یاری کنی، برو یک جایی که صدای مرا نشنوی؛ هرکسی صدای استنصار مرا بشنود و اجابت نکند، او جهنمی است. این صدا الان هم دارد می آید. دعوت حضرت یک دعوت تمام شده نیست؛ حضرت در عالم ندایی دادند و همة خوبان لبیک گفتند. در زیارت اول رجب هست که به حضرت عرض می کند، مگر جسمم دیر اجابت کرد، اگر زبانم نتوانسته جواب بدهد، ولی گوشم شنیده، چشمم دیده و قلبم اجابت کرده. عده ای هم مقابل سیدالشهدا(علیه السلام) ایستادند؛ کشتند؛ بردند و غارت کردند. این ها هم انسان بودند و هم جزء خوارج نبودند؛ امام حسین(علیه السلام) را می شناختند، نامه دادند. خیلی از آن هایی که نامه دادند و حضرت را می شناختند به کربلا آمدند؛ حضرت سر ظهر عاشورا فرمود: بگذارید موعظه تان کنم؛ برای چه دور مرا گرفتید؛ مگر شما مرا دعوت نکردیدج گفتند: نه! بروید نامه ها را بیاورید؛ فلانی مگر تو نامه ندادی. ما باید این جور یک نگاه تطبیقی کنیم. چه نقطۀ قوتی حر را آورده و به امام حسین(علیه السلام) رسانده؛ ولو ظهر عاشورا. چه نقطه قوتی زهیر را که از لشکر عثمان بوده، از صفین و از کنار معاویه آورده و در کربلا فرماندة لشکر امام حسین (علیه السلام) شده؟ این پیرمردهای نورانی با همة عذری که داشتند، به پیش امام حسین (علیه السلام) آمدند و شهید شدند. وقتی مسلم بن اوسجه روی زمین افتاد، با حبیب بن مظاهر هم رفیق بودند. آمد بالا سر این پیرمرد نورانی و گفت مسلم، دوست داشتم زنده می بودم؛ وصی تو می شدم و هر سفارشی می کردی انجام می دادم ولی ساعتی بعد من هم به تو ملحق می شوم. دارد جان می دهد نمی گوید زن و بچه ام می گوید علیک و هذا... . همة وصیت من امام حسین (علیه السلام). ما هستیم و امام حسین(علیه السلام) در آخرین لحظات؛ چه ضعفی توی ترماه است که وقتی می آید و می رسد می بیند کار تمام شده؛ امام حسین(علیه السلام)، عبیدالله جعفر را به خصوص دعوت مي کند. چه چیز او را از امام حسین(علیه السلام) جدا می کند که بعد باید دور کشته ها بگردد؛ ما جزو کدام هستیم؟ سخت گیری عبیدالله بن زیاد که شروع شد رفتند و آمدند مقابل حضرت یا اصلاً نرفتند. ما هم اگر دنیایمان گرو رفت، باید از دنیا بگذریم. از زن و بچه و آبرو بگذریم؛ آدم، جان، خون، مال، زن و بچه اش را بدهد و بدنام هم بشود. اگر دنیای ما گرو رفت حاضریم بگذاریم؟ تا وقتی دنیایمان دائر است

«النَّاسُ عَبِيدُ الدُّنْيَا وَ الدِّينُ لَعِقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ يَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَايِشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاء».[4]

مادامی که زندگیشان برقرار است دنبال دین می گردند؛ همین که سخت شد، دنیایشان را می گیرند، ولی خدا را تنها می گذارند؛

دین یعنی ولی خدا. این یک نگاه تطبیقی است که جدی است. مثل حُریم یا زهیریم یا کسانی که دیر می آیند؛ هنوز خودمان را آماده مي کنیم یا مشغول نماز و روزه ایم و عذری برای خودمان درست می کنیم. یا سبقت می گیریم که ما هم غارت کنیم و غنیمتی ببریم. اسب بر بدن سیدالشهدا(علیه السلام) تاختند. شما اگر از همة عالم مقابل امام حسین(علیه السلام) بایستند و همه را لعن کنید، هیچ کاری نکردید. همه را بکشید، هیچ کاری نکردید. همة عالم یک طرف و سیدالشهدا(علیه السلام) یک طرف. عمر سعد سر صبح می گوید لشکر! شاهد باشید و پیش امیر شهادت بدهید اول کسی که به اردوگاه امام حسین(علیه السلام) حمله کرده عمر سعد قریشی بود. اگر ملک ری می خواهی باید بروی کربلا. معامله با امام حسین(علیه السلام) را نسیه می داند ولی معامله با عبیدالله زیاد را نه، مزد امام حسین(علیه السلام) نسیه است. اصحاب امام حسین(علیه السلام) شب عاشورا همین که استوار شدند، حضرت مقامات و قرب خودشان را به آن ها نشان داد. نقد نقد مزدش را کف دستت می گذارد. بالای سر یکی یکی شان می آمد؛ پروازشان می داد و می رفت. مزد امام حسین(علیه السلام) نسیه است. چه شبهات، شهوات و تعلقاتی در این ها بود که آن ها را از امام حسین(علیه السلام) جدا کرد؟ به هر عذری که از امام حسین(علیه السلام) جدا شوند، باختند. ولو بگوید من زن و بچه ام امنیت ندارند؛ نداشته باشند. وقتی امام حسین (علیه السلام) امنیت ندارد... . ما عذرها را می گذاریم پشت سر و خونمان را جلو امام حسین (علیه السلام) می دهیم و تا ندهیم دست بردار نیستیم.

همراهی ولایت در تمامی صحنه ها

یکی از زهاد نیامد حضرت علی(علیه السلام) را در صفین همراهی کند. حضرت فرمودند که چرا نیامدی؟ گفت من داشتم می آمدم منادی صدا زد نرو قاتل و مقتول هر دو جهنمی اند؛ حضرت فرمود می دانی که بود؟ اخوک شیطان! به جایی رسیده که مستقیم می آید صدات می زند، یک طرف حضرت امیر(علیه السلام) است و یک طرف معاویه؛ هر دو جهنمی اند. آیا واقعاً هوس ها، شهوت ها و شبهه ها مي تواند ما را جدا کند یا نمی تواند؟ الان حضرت ظهور کنند و فتنة دنیا بپا شود؛ باید کنار حضرت بُکشی و کشته بدهی. اهل سبقت و سرعتیم، اهل پیش رو کشته شدنیم یا نه، اهل کناره گیری؟ یا نه می رویم آن طرف تماشاچی می شویم یا برای غنائم دنیا با حضرت درگیر می شویم. سر حضرت را جدا مي کند برای اینکه جایزه بگیرد؛ به هیچ هم نرسیدند. حضرت بین دو اردوگاه او را ملاقات کردند و گفتند: بیا طرف من؛ گفت: ملک و خانه ام؛ هرچه را گفتند حضرت گفتند: من عوضش را می دهم. آقا! زن و بچه دارم؛ حضرت گفت: برو! تو نمی خواهی بیای. فرمود: خیال نکنی به گندم ری می رسی؛ نمی رسی. هوس دنیا، باز ای کاش می رسیدی به دنیای نرسیده؛ آدم را از سیدالشهدا(علیه السلام) جدا کند که مقابل سیدالشهدا(علیه السلام) قرار بگیرد؛ این یک مراقبه و نگاه تطبیقی است. اگر نقطه ضعف ها در ما سرکوب نشده باشد، یک لحظه سربرمی دارد و ما را از ولی خدا جدا مي کند یا در مقابل ولی خدا قرار می دهد.

اگر این نقطه قوت ها در ما تثبیت نشده باشد، به جایی می رسد که در لحظه های سختی ظهر عاشورا، بر می گردد و به حضرت می گوید:  من با شما می آیم تا جایی که یقین داشته باشم شما پیروز می شوید. یک مراقبة مهم دیگری هم هست. نگاه تطبیقی اجتماعی است و واحدش فرد نیست، بلکه جامعه است. جامعة اسلامی در صدر اسلام چه دگرگونی برایش پیدا شده بود؟ به چه سمتی می رفت و چه ضعفی درش پیدا شد که در طول نیم قرن، تنها یادگار حضرت را که دیده بود حضرت را می بوسند و در حال نماز روی دوش حضرت راه می رود و بالای منبر می نشیند، تنها یادگار او را کشتند؛ چه اتفاقی در جامعه افتاد؟ جامعه دست خوش چه نقطه ضعفی شده؟ این جامعه ای که در کنار رسول الله (صلّی الله علیه وآله و سلّم) در غزوه ها شرکت می کرده، می کشته و کشته می شده، به جامعه ای تبدیل شده که برای مطامع دنیایی اش مقابل سیدالشهدا(علیه السلام) می ایستد و حضرت را به شهادت می رساند؛ بعد ملعون ها روز عاشورا حضرت را می کشند و نماز هم می خوانند. لعنت بر این مسلمانی! لعنت بر نماز خواندن تو! سر ولی خدا را می بری و می ایستی و به خدا مي گویی:

«إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعين»[5]

دروغگو! نماز می خوانی و مي گویی:

«السلام علیک ایها النبی»

چه نقطه ضعفی در جامعه پیدا شده که این نقطه ضعف کار جامعة مؤمنین را به اینجا کشانده؟ این دو نگاه تطبیقی است.

ذکر مصیبت

«السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین».[6]

سر به دریای غم ها فرو می کنم
من اسیر توام نی اسیر عدو
گر پریشان شدم همچو گیسوی خویش
       

گوهر خویش را جستجو می کنم
  من تو را کوبه کو جستجو مي کنم
     حکم عشقت روا مو به مو می کنم

کسی نگوید دشمن، حضرت زینب(سلام الله علیها) را اسیر کرده؛ من با فرمان تو آمدم و پای فرمان تو ایستادم. کسی نگوید حضرت زینب(سلام الله علیها) چرا پیر شدی؟ چرا موهایت سفید شده؟ چرا چشمت کم سو شده؟ چرا آن قدر می سوزی و گریه می کنی؟ چطور می توانم گریه نکنم؟ من احرام محبت و عشق بستم. مگر می شود من از بالای بلندی قتلگاه را دیده باشم و آرام بگیرم؟ مگر می شود سر برادرم را بالای نیزه ببینم و آرام باشم؟

استخوانم شود آب از داغ تو     چون تماشای آب و سبویی کنم

همه جا ایستاد و همسفر امام حسین(علیه السلام) بود. این کاروان را با استواری رهبری کرد و آنجا که باید گریه کند، تو گودی قتلگاه بیداد کرد؛ آن جایی که باید بایستد ایستاد؛ در مجلس یزید و ابن زیاد، دم دروازة کوفه غوغا کرده؛ در مجلس یزید با آن وضعیت غوغا کرده

«أ من العدل يا ابن الطلقاء تخديرك حرائرك و إماءك».[7]

ای مرد ظالم آیا این رفتار تو عادلانه است؟ کنزیک های خودت را پشت پرده نشاندی.

تو و اجدادت فرمودید به دست جد من مسلمان شدید. بنت رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) غوغا کرده. یک لحظه ای دیدند دست برد گریبان چاک کرد؛ جایی که دید سیدالشهدا(علیه السلام) قرآن می خواند و این ناپاک ته ماندة جامش رادر طشت می ریزد و دست به چوبه خیزران برد؛ اینجا یکی از اهل مجلس برخواست و صدا زد: یزید! چوبت را بردار؛ من خودم دیدم که رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) این لب و دندان را می بوسید.

[1]. بحار الانوار، علامه مجلسی/44/367/، باب37، ما جری علیه بعد بیعه الناس لیزید بن معاویه الی شهادته صلوات الله علیه و لعنه الله علی ظالمیه و قاتلیه و الراضین بقتله و الموازین علیه ...ص:1.

[2]. مفاتیح الجنان، شیخ قمی، زیارت عاشورا.

[3]. توبه: ۱۱۹

[4]. بحار الانوار، علامه مجلسی/44/383/، باب37، ما جری علیه بعد بیعه الناس لیزید بن معاویه الی شهادته صلوات الله علیه و لعنه الله علی ظالمیه و قاتلیه و الراضین بقتله و الموازین علیه ...ص: 1.

[5]. فاتحه: ۵.

[6]. مفاتیح الجنان، شیخ قمی، زیارت عاشورا.

[7]. الاحتجاج، ابو منصور احمد علی طبرسی/2/308/، احتجاج زینب بنت علی بن ابی طالب حین رات یزید لعنه الله یضرب ثنایا الحسین(علیه السلام) بالمحضره ...ص: 307.
 

......................................................

منبر اماده برای ماه محرم92 ..ده شب

شب دهم

جلی بلا و مصیبت در کربلا

کلید واژه ها: بلا، قرب،ولی خدا، رب،جمال،امام حسین، تجلی

بلا، مبدا قرب به خدا

یکی از جلوه های جمال بلای ولی خدا، همین است که این بلا مبدأ قرب همه است؛ همه با آن پاک می شوند و ترفیع درجه پیدا می کنند؛ البته غیر از اینکه خود ولیِّ خدا درجاتش رشد پیدا می کند که باطن حادثه هم همین است. اول خود حضرت دریافت می کند، بعد به دیگران می دهد. البته درک این جمال هم منوط به همین است که انسان آن مقام را پیدا کند «إِنَّ الَّذينَ عِنْدَ رَبِّكَ...».[1] وقتی انسان از پایین نگاه می کند، جمال قابل درک نیست. وقتی از آن منظر به عالم نگاه کنیم، همۀ عالم زیباست؛ از جمله بلای ولیِّ خدا از آن زاویه ای که منسوب به خداست، در اوجِ زیبایی ست. ربوبیت خدا در پرورش یک گل هم زیباست، ولی ربوبیت خدا در پرورش اولیای خدا ربطی به ربوبیت خدا در پرورش یک گل ندارد. زیباترین ربوبیت خدا ربوبیت او نسبت به اولیائش است؛

بنابراین، از آن زاویه ای که خدای متعال در حادثه عاشورا، ربِ سیدالشهدا(علیه السلام) است و دارد او را پرورش می دهد، از این زاویه حادثه در نهایت زیبایی ست. البته هر چشمی هم نمی تواند این جمال را درک بکند. باید مقام عند ربک، عند الله یا عندهُ پیدا کنید. خود آن ها چون این مقام را دارند و «مِن عنده»، این است که می توانند این جمال را درک کنند. یکی از زیباترین جلوه جمال ربوبیت الهی، ربوبیت خدا نسبت به سیدالشهدا(علیه السلام) در روز عاشورا است؛ این ربوبیت مبدا رشد همۀ عوالم است. واسطه در عبادت، خضوع و قرب، همه، عوالم حادثۀ عاشوراست.

عاشورا؛ بلای عظیم

جلوة دیگر عاشورا جلوة بلاست که این ضیافت بلا و خون است که سنگین ترین بلا برای سیدالشهدا(علیه السلام) رقم خورده و حضرت با تمام وجود از او استقبال کردند و تحمل کردند. ائمه هدات معصومین(علیهم السلام) این جلوة دوم عاشورا را زنده نگه داشتند و به ما دستور دادند که این بُعد عاشورا را زنده نگه داریم. آن ها این بُعد عاشورا را احیا کردند. یعنی بلای عظیم را زنده نگه داشتند. این بُعد عاشورا، بُعد مصیبت و حزن و اندوه و بکاء است که ورود به متن جمال عاشورا و برخورداری از ضیافتی که خدای متعال برای سیدالشهدا(علیه السلام) در عاشورا گسترده جز از وادی بلا ممکن نیست. کسی که وارد وادی بلا می شود به ضیافت عاشورا نمی رسد. در ادبیات عرفانی تعبیری آمده که قابل پذیرش نیست. در مثنوی بحثی را مطرح کرده بدین مضمون که شاعری وارد حلب شد؛ دید مردم دارند عزاداری می کنند؛ حلب از قدیم شیعه بود؛ پرسید چه خبر است؟ کی از دنیا رفته؟ من شاعرم بگویید برایش شعر بگویم. مرثیه شما را گرم کنم و رواج بدهم. گفتند مگر تو مسلمان نیستی؛ مگر نمي دانی امروز روز عاشوراست؟ روز شهادت پسر رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است. شهادت حسین بن علی(علیه السلام) است. گفت: عجب! شما دارید بر حسین بن علی(علیه السلام) گریه می کنید؟ او که در اوج ضیافت است؛ شما باید به حال خودتان گریه کنید؛ شما در حجابید؛ اینکه گریه کردن ندارد. کسی به ضیافت الرحمن رفته نباید برایش گریه کرد. این را بعضی ها رواج می دهند. این نگاهی نیست که معصومین(علیه السلام) رواجش داده باشند؛ معصومین(علیه السلام) خودشان گریستند. نبی اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) گریسته، انبیای بزرگ خدا روضة سیدالشهدا(علیه السلام) را برایشان خوانده یا جبرئیل از طرف خدای متعال خوانده و آن ها گریه کردند. امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) قبل از حادثه گریه کرده است. «فَلَأَنْدُبَنَّكَ صَبَاحاً وَ مَسَاءً وَ لَأَبْكِيَنَّ عَلَيْكَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً». [2]

در کامل الزیارت هست حضرت زهرا(سلام الله علیها) گاهی جوری ناله می کنند که اگر ملائکه جهنم را نگیرند، همة عالم را می سوزاند؛ دریاها را کنترل نکنند، غوقا می شود؛ این جلوة عاشورا را ائمه(علیه السلام) زنده نگه داشتند. نکته این است که ورود به این ضیافت از متن این بلاست؛ باید از متن بلا عبور کرد تا به ضیافت رسید. ائمه(علیه السلام) خودشان این حالت بکا و حزن را در عالم احیا کردند، سرپا نگه داشتند و به ما هم گفتند گریه کنید؛ اگر کسی گریه نکند به ضیافت نمی رسد. باید وارد این وادی شوی، اهل بکا شوی و تا جلوه هایی از آن بلا در قلب انسان تجلی کند؛ اگر آن جلوه های بلا در قلبش تجلی کرد، آرام آرام راهش به باطن عاشورا و به ضیافت گشوده می شود. باب شفاعت الحسین(علیه السلام) به رویش باز می شود. با شفاعت امام حسین(علیه السلام) سالک می شود و این مسیر را طی می کند؛ و الّا در ضیافتی که خدای متعال برای سیدالشهدا(علیه السلام) باز کرده، نامحرم ها را راه نمی دهند؛ محرم شدن به این است که وارد بلای عاشورا باشی و ذوب شوی. بشی حبیب و زهیر و بریر؛ بگویی: ای کاش ما را هزار بار می کشتند؛ هزار تا جان خدا به ما می داد و شما زنده می ماندید؛ خونت را بدهی و سپر امام حسین(علیه السلام) شوی؛ بعد بگویی «هل اوفیت». این طور است که انسان را به ضیافت راه می دهند؛ و الاّ نامحرم ها را راه نمی دهند که پابرهنه وارد شوی و بگویی ضیافت است، من هم می خواهم بروم؛ تَوهم است. انبیا برای اینکه به آن ضیافت برسند، گریسته اند.

قصة ابراهیم خلیل را در عیون در خصال نقل می کند؛ وقتی مي خواهد به آن قرب و ضیافت برسد خدای متعال روضة امام حسین(علیه السلام) را برایش می خواند. آن هم بعد از قربانی کردن اسماعیل دستش را می گیرد و می گوید صبر کن تو آماده شدی که برایت روضة سیدالشهدا(علیه السلام) را بخوانم؛ روضه را برایش می خوانند غصه دار می شود؛ می گویند حال به آن مقام رسیدی. این نیست که کسی بتواند به شفاعت امام حسین(علیه السلام) برسد، بدون اینکه از بستر بلا عبور کند. حضرات معصومین(علیهم السلام) بلا را در عالم زنده نگه داشتند، به ویژه امام سجاد(علیه السلام). یکی از کارهای مهمی که کردند این بود: برای امام سجاد(علیه السلام) آسان ترین کار این بود که روز عاشورا برود سپر سیدالشهدا(علیه السلام) بشود و پیش روی سیدالشهدا(علیه السلام) قطعه قطعه شود. وقتی سعید بن عبدالله موقع ظهر می آید به حضرت عرض می کند که حلقة محاصره تنگ شده و من تحمل دیدن این جسارت به شما را ندارم؛ اجازه بدهید من بروم و قطعه قطعه شوم بعد دشمن به شما نزدیک شود. تکلیف امام سجاد(علیه السلام) روشن است؛ امام سجاد(علیه السلام) می گویند وقتی پدرم برای خداحافظی آمد بدنش در محاصرة تیر بود و هر نفسی که می کشید از دلش خون بیرون می زد. حضرت دست به عصا از بستر بلند شد، گفت شما برگردید شما باید زنده بمانید. حضرت 35 سال گریه کردند؛ بعد می گویند آقا بس نشده؟ حضرت می فرمایند وقتی یاد آن صحنه ها می افتم اشک گلوی مرا فشار می دهد؛ به طوری که نفسم بند می آید. غلام حضرت به حضرت گفت: آقا! چه خبر است؟ 34 سال است گریه می کنید، کافی نیست؟ بالاخره نگاه بچه گانه همین است. هر مصیبتی می شود باید حضرت فراموشش کنند و الّا از خدا باز می ماند. خدای متعال عزیزترین عزیزان انسان را گرفت. می فرماید از آن عبور کن. «لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ» [3]

این امکاناتی که به تو می دهند برای پرواز است و اگر از تو می گیرند برای رشد است. اگر بخواهی مشغول به آمد و شد نعمت ها باشی، کی رشد می کنی؟ باید وقتی آن را از تو می گیرند متوجه او باشی. وقتی هم به تو می دهند متوجه او باشی. این تلقی همین بود. حضرت فرمود چه مي گویید؟ یعقوب بچه اش از جلوی چشمش دور شد، آنقدر گریه کرد که چشمش سفید شد. یعنی می خواهد بگوید پیغمبر خدا گریه نابه جا نمی کرد که خدا گریه ها را دوست دارد و این گریه بستر رشد است. سیدالشهدا(علیه السلام) مقابل چشمم قطعه قطعه شده، جوانان بنی هاشم شهید شدند؛ این گریه، این بکا، بکایی است که خدا دوست دارد. امام سجاد(علیه السلام) 34 سال گریستند؛ ایشان از فوق عرش آمده اند. در عالم دنیا بعضی از افعال امام سجاد(علیه السلام) مال مرحلة طبیعی است؛ بعضی از افعال، اصلش در مقامات بالای ائمه(علیهم السلام) است. ائمه(علیهم السلام) اگر بر سیدالشهدا(علیه السلام) گریه کردند از مقام فوق عرشش گریه کردند. در ناحیه مقدسه آمده: «وَ أُقِيمَتْ لَكَ الْمَأْتَمُ فِي أَعْلَى عِلِّيِّين». [4]

گریۀ انبیا و ملائکه بر عاشورا

خود علییّن مقام فوق العاده بالایی است که فرمود، ارواح انبیا و مؤمنین از علییّن است؛ جسم ما از مرتبة علیین است؛ مؤمنین یعنی سلمان و ابوذر و انبیا هم یعنی ابراهیم خلیل؛ این ها و جسم ما، یعنی جسم نورانی ما و روح ما، فوق علییّن است. اگر امام سجاد(علیه السلام) بر عاشورا گریسته، این گریه از مقام فوق علییّن است. امام سجاد(علیه السلام) وقتی گریه می کند از مقام فوق علییّن است و همین طوری که عبادت امام حسین(علیه السلام)، نماز امام حسین(علیه السلام)، نماز را در عالم اقامه می کند، شهادت امام حسین(علیه السلام) نیز همة محبین را به شهادت می رساند. امام حسین(علیه السلام) که فقط جسمش شهید نشده؛ به تعبیری، حقیقت محمدیه به شهادت رسیده. در روز عاشورا اینکه همة کائنات به گریستن مبتلا شدند فقط به خاطر شهادت مرتبة جسمانی حضرت نیست، این موجودی است که همة کائنات ظل اوست در عالمِ دنیا آمده؛ سیرش هم در زیارت جامعه گفته شده: «وَ أَنَّ أَرْوَاحَكُمْ وَ نُورَكُمْ وَ طِينَتَكُمْ وَاحِدَةٌ طَابَتْ وَ طَهُرَتْ بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ خَلَقَكُمُ اللَّهُ أَنْوَاراً فَجَعَلَكُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقِينَ». [5] این موجودی که همة کائنات ظل اوست، گریه می کند. شهادت سیدالشهدا(علیه السلام) شهادت مرتبة جسمانی این است که جلت المصیبه؛ جلالت مصیبت را آدم باید بفهمد. عزایی که برای حضرت اقامه شده امام(علیه السلام) و نبی اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در اعلی علییّن گریستند. اینکه حضرت زهرا(سلام الله علیها) وقتی ناله می کنند جهنم را کنترل نکنند همه را می سوزاند، این کدام مرتبه حضرت است؟ فقط مرتبة جسمانی است یا نه؟ در مرتبة فوق ملکوتشان، بر سیدالشهدا(علیه السلام) گریستند. امام سجاد(علیه السلام) وقتی گریه می کند فقط جسمش نیست، روح این دنیایی نیست، حقیقتِ روح دارد گریه می کند؛ لذا همة ملائکه، همة انبیا، همة جمادات و همة نباتات گریه می کنند.

تشبیه، تشبیه غلطی است. چطور وقتی شما گریه می کنید اگر غصه دلتان را بگیرد همة سلول های بدنتان گریه می کند؟ لذا آدم لاغر می شود. روح غصه دار است ولی چون جسم مسخر روح است، حالات روح در آن منعکس می شود و جسم گریه می کند؛ امام، روح همة عوالم است. وقتی امام سجاد(علیه السلام) گریه می کند فقط در منزلت جسمانی اش نیست، در مرتبة فوق ملکوتی اش گریه می کند. اینکه در روایت دارد: «أَشْهَدُ أَنَّ دَمَكَ سَكَنَ فِي الْخُلْدِ وَ اقْشَعَرَّتْ لَهُ أَظِلَّةُ الْعَرْشِ». [6] ضلال عرش عالم اذله ای که عرش دارد. «وَ بَكَتْ لَهُ السَّمَاوَاتُ»، [7] همة سماواتی ها، «وَ الْبِحَارُ وَ حِيتَانُهَا»، [8] در زیارت ناحیه آمده همه گریستند. گریۀ نبی اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم)، وقتی حضرت در آن مرتبه گریه می کنند، همة ملائکه گریه می کنند. وقتی حضرت در آن منزلت گریه می کنند، جماد، نبات، بهشت و جهنم همه گریه می کنند؛ فقط یک عده هستند که گریه نمی کنند؛ آن هایی که ارتباط محبتشان با حضرت قطع است. بهترین بکا بر سیدالشهدا(علیه السلام)، بکا حُبّی است. مؤمن ارتباطات متعددی دارد و این ارتباطات، همۀ حزن ولی خدا را منتقل می کند؛ یکی ارتباط سرشت است. مؤمن، روحش از مرتبة جسم ماست؛ لذا به ما متمایل می شود. روایت «إن شيعتنا منا خلقوا من فاضل طينتنا»، [9] به ما پیوسته اند «يَفْرَحُونَ لِفَرَحِنَا». [10] وقتی روح ما غصه دار می شود جسم ما هم غصه دار می شود؛ این ها به هم متصلند. ما که خوشحال می شویم، خوشحال می شود، غصه که می خوریم غصه میخورد.

محبت، وقتی شدید می شود، بیداد می کند. این رابطة محبت بین نبی اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و همة کائنات است. وجود ما مراتبی دارد؛ سر داریم، روح داریم، قلب داریم؛ گاهی جسم آدم گریه می کند، گاهی سر آدم که گریه می کند، بقیه مراتب هم گریه می کنند؛ نمی شود گریه نکنند. سر آدم که خوشحال می شود، بقیه مراتب هم خوشحال می شوند. ما ارتباط سرشت داریم، ارتباط تولی و حُب داریم، ارتباط طینت داریم؛ این ارتباط ها غصه را منتقل می کند. غروب جمعه ما گرفته ایم؛ هر چه فکر می کنیم می بینیم چرا؟ فرمود امام زمان (علیه السلام) غصه دارند، شما هم غصه دار می شوید. در نقل هست دندان نبی اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در اُحد شکسته، اویس قرنی دندانش در یمن در دهانش افتاده، چه ارتباطی؟ همة کائنات چنین ارتباطی با ولی خدا دارند؛ این است که همه گریسته اند.

پس، مصیبت سیدالشهدا(علیه السلام) مصیبت مرتبة جسمانی شان نیست. روز عاشورا هر سنگی را برمی داشتی زیرش خون می جوشید. مال این است که این شهادت، شهادت حقیقت است و لذا همة محبین به درجة شهادت رسیدند. این بلای عظیم را ائمه(علیهم السلام) بخصوص امام سجاد(علیه السلام) در عالم زنده نگه داشتند و فضای عالم وفضای کائنات را فضای مصیبت کرده و این فضای مصیبت تا قیامت وجود دارد؛ حتی در برزخ نیز وجود دارد. در صحنة قیامت حضرت زهرا(سلام الله علیها) وقتی برای شفاعت می آیند، صحنة آوردن پیراهن خونین تمام شدنی نیست. عاشورا عالم را فضای بلا و غصه کرده و ائمه(علیهم السلام) با بکاءِ خودشان، عالم و کائنات را محزون کردند؛ امام سجاد(علیه السلام) وقتی گریه می کند، کائنات گریه می کنند. کائنات با حزن و گریة امام سجاد(علیه السلام) محزون می شوند. همة کائنات مي لرزند؛ این فضای بکا و حزن را حضرت چرا این طوری نگه داشتند؟ زنده نگه داشتن این فضا برای این است که آدم باید از این فضا عبور کند تا تطهیر شود. بلای سیدالشهدا(علیه السلام)، بلای تطهیر کل عالم است. اگر نبی اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) «حمل ذنوب شیعته» غلامان شیعه روی دوش حضرت قرار داده شدند. حضرت قبول کردند «إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُّبِينا لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ» [11] . خدا گناهان ما را آمرزیده؛ آن چیزی که گناهان را پاک می کند بلای سیدالشهدا(علیه السلام) است؛ لذا فضای کل کائنات را فضای حزن می کنند؛ چون کائنات با گناه ما آلوده می شود. «ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ» [12] . پاک شدنکل این کائنات و بعد عبورش از مراحلی از رشد به وسیلۀ بلاست؛ لذا فضای بلای عاشورایی تا ظهور و تا قیامت نگه داشته شده است و این فضا، فضای تطهیر است. وقتی امام(علیه السلام) عبادت می کند، همة عالم سجده می کنند. اباعبدالله(علیه السلام) وقتی گریه می کند، امام(علیه السلام) با مراتب کاملة خودش، همة عالم غرق در حزن می شود. این فضای نگه داشته شده با حزن امام(علیه السلام) جابجا می شود. امام(علیه السلام) است که حالش متحول می شود. در روایتی از امام رضا(علیه السلام) آمده: اول محرم که می شد پدرم غصه دار بود؛ کسی لبخند به لب پدر من نمی دید؛ عاشورا روز حزن پدر من بود؛ از اول محرم قلوب متحول می شود؛ مال این است که غصه ای در دل امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) پیدا می شود. دست ما نیست جابجایش کنیم. شب قدر مال امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) است. ما می توانیم جابجایش کنیم و ببریم شب دوازدهم ماه رمضان؟ نمی شود. حال، بکاء ائمه(علیهم السلام) هم اوقات دارد که فرق می کند. مثل شب جمعه که ملائکه آماده اند و همه چیز برای دعاکردن آماده است. شب شنبه آن حالت نیست. عالم احوالی دارد که آن احوال برمی گردد به حال امام(علیه السلام)، امام(علیه السلام) حالش که متحول می شود کائنات هم متحول می شوند، لذا عاشورا دو جلوه دارد: یک جلوه اش ضیافت است و جمال؛ یک جلوه اش بلاست. ورود به آن ضیافت و شفاعت جز از فضای بلا ممکن نیست. اول باید برویم در فضای بلا با امام حسین(علیه السلام) تطهیر شویم، بعد برویم در محیط ولایت، ضیافت و شفاعت حضرت. برای اینکه ما بتوانیم بلای حضرت را درک کنیم، امام سجاد(علیه السلام) فضای کائنات را فضای اندوه کرد و این تا قیامت وجود دارد. تا ما را به بهشت نفرستند این فضا هست و آن اندوهِ عالم به اندوه امام(علیه السلام) برمی گردد. تا حضرت بیایند، ما باید زنده نگه بداریم. دائما گریه کنید. زنده نگه داشتن یاد امام(علیه السلام) واجب است. چطور گریه کنید؟ در دعای ندبه آمده: «فليبك الباكون و إياهم فليندب النادبون و لمثلهم فلتذرف [فلتدر] الدموع و ليصرخ الصارخون و يضج الضاجون و يعج العاجو ن ». [13] ضجه و ندبه و همة این اقسام بادی باشد. تا کجا گریه کند؟ در ناحیه مقدسه آمده: «حَتَّى أَمُوتَ بِلَوْعَةِ الْمُصَابِ وَ غُصَّةِ الِاكْتِيَاب». [14] تا بمیرید و جان بدهید. حضرت امیر(علیه السلام) فرمود: به من خبر دادند از پای یک زن غیر مسلمان خلخال درآوردند، اگر یک جوان بشنود و از غصه دق کند، من ملامتش نمی کنم. قصة اسارت اهل بیت را اگر کسی بشنود و دق کند حتما جا دارد. خاصیتش این است که با این بکا، آدم وارد آن حال امام سجاد(علیه السلام) می شود و با آن حال امام سجاد(علیه السلام) آدم تطهیر می شود. حالت بکاءِ امام سجاد(علیه السلام) آدم را پاک می کند. با آن حال حضرت ما رشد می کنیم. این جلوة دوم عاشورا بود که جلوة بلاست و گریه را هم خود ائمه(علیه السلام) احیاء کردند. به ما هم گفتند احیا کنید تا ضیافتش در بهشت. آنجا هر چه خواستید ضیافت را با امام حسین(علیه السلام) ببینید و شاد باشید. خونتان را در رکاب امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) و در خون خواهی امام حسین(علیه السلام) بدهید. در کامل الزیارات آمده وقتی می گویند در قیامت بروید بهشت و بساط محشر و دور و بری های امام حسین(علیه السلام) گِرد حضرتند؛ سختی های محشر را نمی بینند و از بهشت برایشان پیغام می آورند که ما آماده ایم، بیایید؛ بساط محشر جمع می شود و مرکب های نورانیِ بهشتی با جلال و صلوات این ها را می برند؛ در بهشت دور امام حسین(علیه السلام) را تا محشر هم رها نمی کنند و اگر کسی مي خواهد به آن ضیافت برسد باید این بلا را ادامه بدهد.

وداع امام حسین(علیه السلام)

«السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ عَلَيْكَ مِنِّي سَلامُ اللَّهِ أَبَدا مَا بَقِيتُ وَ بَقِيَ اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ [لِزِيَارَتِكَ ] السَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ [وَ عَلَى أَوْلادِ الْحُسَيْنِ ] وَ عَلَى أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ».[15]

در بعضی آثار استفاده می شود که در بین همۀ مصیبت های سیدالشهدا(علیه السلام)، مصیبتِ وداع سیدالشهدا(علیه السلام) مصیبت فوق العاده ای ست که قلوب اولیا خیلی متوجه این مصیبت بوده است؛ واقعاً هم سنگین ترین مصیبت بوده است. برای امثال بنده که درک از واقعیت آن مصیبت نداریم، این مصیبت، مصیبتِ سنگینی است. تا چه رسد برای خود سیدالشهدا(علیه السلام) و عزیزان سیدالشهدا(علیه السلام) که این مصیبتِ وداع حقیقتاً مصیبت آن هاست. این را شنیده اید که صدیقه طاهره(سلام الله علیها) در خواب یا بیداری برای علامه مجلسی(رضوان الله تعالی علیه) پیغام فرستاده بودند که مصیبت فرزندم را بخوان، آن مصیبتی که از وداعش گفتگو می شود. واقعاً خیلی مصیبت سنگینی است. آغاز مصیبت های اصلی عاشورا، از همان وداع سیدالشهدا(علیه السلام) است؛ گرچه هریک از آن مصیبت ها، واقعاً مصیبت بزرگ و عظیمی هستند. آن لحظه ای که دیگر امام حسین(علیه السلام)، هرچه به اطراف و اکناف نگاه کرد، دید کسی باقی نمانده که او را یاری و کمک کند؛ لذا خودش آماده شد برای اینکه به میدان و به جنگ دشمن برود. نقل شده وقتی تنها شد، اصحابش را صدا زد:

«يا مسلمَ بنَ عَقيلٍ ... يا عُمَيْر بنَ المُطاعِ ... يا ابْطالَ الصَّفا! يا فُرْسانَ الهَيْجاء! مالى اناديكُمْ فلا تُجيبوُنى وَادْعُوكُمْ فلا تَسْمَعُونى؟».[16]

چرا دیگر جواب مرا نمی دهید؟ سعید ابن عبد الله کجایی که می گفتی حسین جان دشمن به تو نزدیک شده، من نمی توانم ببینم؛ حلقه محاصره را تنگ کرده؟! بلند شو نگاه کن! ببین امام حسین(علیه السلام) دیگر تنهای تنها شده است. سی هزار لشکر است و امام حسین(علیه السلام) و یک خیمه زن و کودک. واقعاً همۀ مصیبت های سخت برای خود امام حسین(علیه السلام) بود، خیلی سخت بود. همۀ آن بزرگان روز عاشورا در مصیبت امام حسین(علیه السلام) بی طاقت شده بودند. حتی شنیده اید که وجود مقدس قمر بنی هاشم(علیه السلام) در آخرین لحظات وقتی می خواست به میدان برود، مقاتل این گونه نوشته اند که به حضرت عرض کرد: دیگر سینه ام تنگ شده است؛ دشمن به امام حسین(علیه السلام) خیلی سخت گرفته، دیگر نمی توانم تحمل کنم. اجازه می دهید بروم میدان؟ حالا دیگر همۀ آن صحنه ها و اوج مصیبت اینجاست؛ امام حسین (علیه السلام)، ولیِّ خدا، تنها شده؛ اینجاست که ملائکه به تلاطم افتادند. ملکوت عالم متلاطم شده. فوج فوج ملائکه آمده اند اجازه بگیرند بیایند امام حسین(علیه السلام) را یاری کنند. غلغله در ملکوت عالم افتاده. حضرت وقتی نگاه کرد دید کسی نمانده، همۀ بنی هاشم رفته اند، اصحاب رفته اند، تکلیف انجام شده، خود حضرت آماده شد که به میدان برود. خودش را به خیمه ها نزدیک کرد. وارد خیمه ها نشد. نوشته اند حضرت تا 12 بار شاید در این روز برای وداع و خداحافظی کنار خیمه هایش آمده. این وداع آخر وداع خیلی سنگینی ست. حضرت وقتی وارد صحنه این وداع شدند، دیگر وارد خیمه نشدند. از همان بیرون خیمه عزیزانشان را صدا زدند.

«يا امّ كلثوم، ويا سكينة، ويا رقيّة، ويا عاتكة، ويا زينب، ويا أهل بيتي عليكنّ منّي السلام».[17]

عزیزانم من هم رفتم، خداحافظ. خوب همۀ اهل بیت از سر صبح نگران همین یک لحظه بوده اند.

وداع با حضرت زینب(سلام الله علیها)

شما این جملۀ حضرت زینب(سلام الله علیها) درشب عاشورا را شنیده اید؛ گویای این است که با بودن امام حسین(علیه السلام) همۀ مصیبت ها قابل تحمل بود. وقتی شب عاشورا امام حسین(علیه السلام) به حضرت زینب(سلام الله علیها) فرمود: خواهرم! جدم از من بهتر بود، رفت. پدرم از من بهتر بود، مادرم از من بهتر بود، برادرم از من بهتر بود؛ همۀ این ها رفتند. عرض کرد: برادرم! همۀ این ها رفتند، دلم خوش بود که شما هستید. شما جای همۀ آن ها را برای ما پر می کردید. تا شما بودید مصیبت آن ها برای ما قابل تحمل بود. شما که بروید گویا همۀ آن ها رفته اند. لذا در روایات در کامل الزیارات آمده، مصیبت سنگین در حادثه امام حسین(علیه السلام) این است که با رفتن ایشان دیگر همۀ پنج تن رفته اند. از آن پنج تن کسی باقی نمانده است. البته این برای حضرت زینب(سلام الله علیها) قابل درک است. شما اگر این جمله را عنایت کنید، پیداست. خیلی مصیبت حضرت علی اکبر(علیه السلام) برای حضرت زینب(سام الله علیها) سخت است و برای اهل بیت، مصیبت حضرت ابوالفضل(علیه السلام) سخت است. ولی تا امام حسین(علیه السلام) هست، این مصیبت قابل تحمل است. وقتی امام حسین(علیه السلام) می رود تازه همۀ این مصیبت ها زنده می شود. لذا مصیبت اصلی این است که امام حسین(علیه السلام) دارد می رود. همه وقتی صدای امام حسین(علیه السلام) را از خیمه ها شنیدند، فهمیدند که این خداحافظی، خداحافظی آخر است؛ همه از خیمه ها بیرون ریختند. دور امام حسین(علیه السلام) حلقه زدند. نمی دانم این سؤال هایی که کرده اند برای چی است؟ دل از امام حسین(علیه السلام) نمی کنند. من خیلی بعید می دانم که از دختری مثل حضرت سکینه(سلام الله علیها) که امام حسین(علیه السلام) فرمود:

«امّا سكينة فغالب عليها الاستغراق مع اللَّه»،[18]

حضرت سکینه(سلام الله علیها)مستغرق در خداست؛

این سؤال ها، سؤال های عادی باشد. سؤال کرد: بابا! ما را به چه کسی می سپاری؟ بابا! در این بیابان ما را تنها می سپاری؟ بابا! می شود ما را به مدینه جدمان برگردانی؟ بابا! واقعاً آماده مرگ شده ای؟ وقتی متوجه شدند که امر جدیست و حضرت دارند به طرف میدان می روند، دیگر کسی نمی توانست این ها را کنترل کند. دست از امام حسین(علیه السلام) برنمی داشتند. فدای امام حسین(علیه السلام) که نه دوست، دست از او بر می داشت و نه دشمن به او مهلت خداحافظی می داد. چه کند امام حسین(علیه السلام)؟ امام حسین(علیه السلام) است؛ نمی خواهد سخت گیری کند؛ محور محبت است. از یک طرف هم واقعاً دشمن فرصت نمی دهد. اگر حضرت بیش از این کنار خیمه ها بماند، به خیمه هایش حمله می کنند. عزیزانش در معرض خطرند. ولی نمی تواند این مطلب را با این ها در میان بگذارد که عزیزانم، اگر من بایستم دشمن به شما حمله می کند. این برای امام حسین(علیه السلام) خیلی سخت بود. شنیده اید که امام حسین(علیه السلام) وقتی از اسب روی زمین آمده بود، دیگر طاقتش تمام شده بود؛ توان ایستادن روی پا نداشت و نمی توانست روی پا بایستد. شمر بین حضرت و خیمه هایش حائل شد. لشکریان حائل شدند؛ حضرت تمام توانش را جمع کرد، روی زانوانش ایستاد و فرمود:

«وَيْحَكُمْ يَا شِيعَةَ آلِ أَبِي سُفْيَانَ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دِينٌ وَ كُنْتُمْ لَا تَخَافُونَ الْمَعَادَ فَكُونُوا أَحْرَاراً فِي دُنْيَاكُمْ».[19]

لا اقل در دنیایتان آزاده باشید. من با شما می جنگم، شما با من می جنگید. با زن و بچۀ من چکار دارید؟ حالا امام حسین(علیه السلام) همین طور که دارد وداع می کند؛ نه عزیزانش ازش دل بر می دارند و نه دشمنش به او مهلت می دهد. در مقتل مرحوم مقرم است که عمر سعد دستور داد خیمه هایش را تیرباران کنید. وقتی تیرهای دشمن به طناب خیمه ها رسید، حضرت دید خیمه هایش در معرض خطر است. دیگر به سرعت از خیمه ها جدا شد و عزیزانش مهلت پیدا نکردند که در این لحظات امام حسین(علیه السلام) را سیر ببینند؛ لااقل وداع و خداحافظی کنند. امام حسین (علیه السلام) از خیمه ها جدا شد؛ طبق این نقل به خواهرش فرمود: خواهرم! مرا کمک کن؛ بچه ها را به خیمه ببر. امام حسین(علیه السلام) دستور داد همة بچه ها به خیمه ها بروند و دیگر از خیمه بیرون نیایند. فرمود پرده خیمه را هم بیندازید. دیگر در این بیابان برای شما محرمی باقی نمانده است. حضرت به طرف میدان حرکت می کرد. دیگر مصمم بود که برود به طرف خدای متعال. غروب عاشورا نزدیک می شد. موعدش با خدای متعال رسیده بود. صدایی را از پشت سر شنید که امام حسین(علیه السلام) را متوقف کرد. دید خواهرش می دود و یک طوری صدا می زند:

«مهلًا مهلا، يا ابن الزّهرا».[20]

که اگر امام حسین(علیه السلام) توقف نکند زینب قالب تهی می کند. گویا هنوز حضرت زینب(سلام الله علیها) آمادة وداع نشده است. لذا امام حسین(علیه السلام) توقف کرد، این وداع آخر انجام گرفت. تصرف کرد در قلب خواهر. خواهر را آماده کرد و رفت میدان. دیگر در خیمه ها بودند. از خیمه بیرون نیامدند. تا آن وقتی که:

«وَ أَسْرَعَ فَرَسُكَ شَارِداً وَ إِلَى خِيَامِكَ قَاصِداً مُحَمْحِماً بَاكِياً».[21]

ذو الجناح به طرف خیمه ها آمد. خیال کردند یک بار دیگر امام حسین(علیه السلام) برای خداحافظی آمده. لذا همه از خیمه ها بیرون دویدند ولی سالار حضرت زینب(سلام الله علیها) را ندیدند. دیدند عجب! اسب آمده، ولی زینش واژگون است. این اسب یک جایی امام حسین (علیه السلام) را روی زمین گذاشته و آمده. به دنبال اسب حرکت کردند و آمدند بالای بلندی؛ ای کاش نمی آمدند. فقط من همین جمله کنایه آمیز را بگویم. وقتی رسیدند به بالای بلندی دیدند دشمن زودتر از آن ها آمده. نقل شده امام حسین(علیه السلام) با گوشه چشم به خواهر اشاره کرد، خواهرم برگردید. برگشتند به طرف خیمه ها ولی هنوز به خیمه ها نرسیده بودند، دیدند عجب اوضاع عالم دگرگون شده؛ زمین می لرزد؛ آسمان تیره و تار شده است. بی بی حضرت زینب (سلام الله علیها) دوید پیش امام سجاد(علیه السلام). پسر برادرم! چه اتفاقی افتاده؟ باورش نمی آمد. فرمود عمه جان! نگاه کن! نگاه کرد؛ دید سر برادرش بالای نیزه است.

سری به نیزه بلند است در برابر زینب     خدا کند که نباشد سر برادر زینب

حجه الاسلام میر باقری

[1]. الأعراف : 206. 

[2] . بحار الانوار /علامه مجلسی/98/320/باب24- کیفیه زیارات صلوات الله علیه یوم عاشوراء... . ص:290.

[3] . الحدید: 23.

[4]. مفاتیح الجنان/شیخ قمی/ زیارت ناحیه مقدسه.

[5]. مفاتیح الجنان/شیخ قمی/زیارت جامعه کبیره.

[6]. الکافی /ثقه الاسلام کلینی/4/576/زیاره قبر ابی عبدالله الحسین بن علی... . ص: 572.

[7]. همان.

[8]. مفاتیح الجنان/شیخ قمی/زیارت ناحیه مقدسه.

[9]. بحار الانوار /علامه مجلسی /53/303/الحکایه الخامسه و الخمسون... .ص: 302.

[10]. بحار الانوار /علامه مجلسی/44/287/باب34- ثواب البکاءعلی مصیبه و مصائب سائر الائمه ع وفیه ادب الماتم یوم عاشوراء... . ص: 278.

[11] . الفتح:1و2.

[12] .  الروم: 41.

[13]. مفاتیح الجنان/شیخ قمی/دعای ندبه.

[14]. مفاتیح الجنان/شیخ قمی/زیارت ناحیه مقدسه.

[15]. مفاتيح الجنان/شیخ عباس قمی/1/458/ أول زيارت عاشوراء معروفه است... . ص: 458.

[16]. پژوهشى پيرامون شهداى كربلا /جمعی ازنویسندگان/293/عمير بن مطاع ... . ص: 293.

[17]. مع الركب الحسينى(ج 6)/محمدامین مینی/224/كلام حول السيدة رقية..... ص: 221.

[18]. سيران و جانبازان كربلا/محمدمظفری سعید/ - سكينه(ع)... . ص: 162.

[19]. بحارالأنوار/مجلسی/45/51/بقية الباب 37- سائر ما جرى عليه بعد... . ص: 1

[20]. فرهنگ عاشورا/جمعی ازنویسندگان/ 176/3. رجزها و شعارها... . ص: 175.

[21]. بحارالأنوار/مجلسی/98/239/باب 18- زياراته صلوات الله عليه الملقه... . ص: 148.

.........................................


منبر اماده برای ماه محرم92 ..ده شب

شب نهم
اصحاب امام حسین، نمونه ای بارز از جامعه ولایی

ویژگی اصلی جامعه ولایی

جامعه اي كه بر محور ولي خدا شكل مي گيرد، رفته رفته به سمت محبت ولي خدا حركت مي كنند و انگيزه ها و اهداف تغيير مي كند. انگيزه اصلي و محوري شان در همه روابط جمعي و اجتماعي شان محبت ولي خداست و هدف هم دستيابي بيشتر به دولت اولياء خدا و تحقق ولايت آنها در عالم است. البته چنين جامعه اي تحت ولايت ولي خدا رشد مي كند و به درجات قرب مي رسد.

امام حسین (علیه السلام) جمع كوچكي را كه شما در عاشورا مي بينيد، تربيت كردند. آنها بر محور ولي خدا بودند. اگر مي خواهید نمونه جامعه اي كه بر محور ولي خداست را ببينبد، باید به جامعه امام حسين در روز عاشورا بنگرید. اگر چه يك جمع اندك و محدودند، ولي همه ویژگی های اين چنین جامعه ای را داراست. ولي خدا غرق در محبت خدا، راضي به قضاءالله در اوج بندگي خداست و همه هم غرق در محبت امام هستند.

در روايت امام صادق (علیه السلام) آمده فرمود: تَاسُوعَاءُ يَوْمٌ حُوصِرَ فِيهِ الْحُسَيْنُ ع وَ أَصْحَابُهُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ بِكَرْبَلَاءَ[1] تاسوعا روزي است كه حلقه محاصره امام حسين تنگ شد و از هر جهت امام حسين را در محاصره قرار دادند. دشمن متوجه شد كه ديگر کسی براي ياري امام حسين (علیه السلام) نمي آيد. پس در تعبير نوراني امام صادق (علیه السلام) آمده كه دشمن خيلي خوشحال شد.

ابن زیاد دستور داد كه هنگام رسيدن دستور من يا از امام حسين (علیه السلام) بيعت بگيريد يا جنگ را آغاز كنيد. وجود مقدس سيدالشهدا (علیه السلام) در كنار خيمه ها سر را روي زانو گذاشته بودند كه ناگهان همهمه دشمن آغاز شد و دشمن با سر و صدا به سوی خيمه هاي حضرت حركت كردند. زينب كبري (سلام الله علیها) حضرت را صدا زدند: برادر ببينيد سر و صداي دشمن مي آيد .چه خبر است؟ حضرت برادرشان قمر بني هاشم (علیه السلام) را فرستادند. کسی از سوی دشمن آمده بود که يا بايد تسليم شويد يا جنگ را آغاز كنيد. حضرت پيغام را آوردند.

گويا اين فرصتي است كه حضرت مي خواهند با خدا به راز و نیاز مشغول باشند. البته انگيزه هاي ديگري هم هست. عده اي بايد بمانند و اين راه را ادامه بدهند. امام حسين (علیه السلام) در اين شب عزيز آنها را براي ادامه اين راه آماده كردند. عده اي بايد فردا به شهادت برسند. حضور در عاشورا، يك استعداد كافي و كامل مي خواهد. حضرت مي خواهد آنها را آماده كند. پس حرم را محيا كردند، فرزندانشان را، اهل بيتشان را.

امام سجاد مي فرمايد: من درخيمه بودم. كنار خيمه اي كه امام حسين تشريف داشتند. ديدم حضرت اشعاري را مي خوانند كه حكايت از بي وفايي دنيا و كوتاه بودن عمر خودشان مي كند و عمه ام زينب هم در همین خيمه من بودند. من متوجه شدم پدر بزرگوار من قصد دارند صداي خودشان را به عمه ام برسانند و این اشعار را می خواند:

يَا دَهْرُ أُفٍّ لَكَ مِنْ خَلِيلٍ     کَمْ لَكَ بِالْإِشْرَاقِ وَ الْأَصِيلِ [2]

عمه ام زينب متوجه شدند و سراسیمه از خيمه بيرون دويدند. پدر بزرگوارم به ايشان تسلي خاطر دادند. فرمودند: خواهرم! همه آسماني ها مي ميرند. همه زميني ها مي ميرند. جدم از من بهتر بود. پدرم از من بهتر بود. مادرم برادرم همه از من بهتر بودند و رفتند. ما هم بايد برويم. هيچ كس باقي نمي ماند.

يكي از مهمترين كارهاي حضرت آماده کردن اصحابي است كه فردا بايد در كربلا به شهادت برسند. آنها افراد برگزیده و خالص بودند، ولي در عين حال باز هم امتحان سختی از آنها گرفتند و آنها را براي فردا آماده كردند؛ چون تحمل عاشورا كار سختي است. مهم نيست كه كسي كشته بشود، مهم اين است كه چگونه كشته شود. شهادت سيدالشهدا يك شهادت استثنايي و فوق العاده است.
ستایش الهی در اوج بلا

يَقُولُ لِأَصْحَابِهِ ُثْنِي عَلَى اللَّهِ أَحْسَنَ الثَّنَاءِ وَ أَحْمَدُهُ عَلَى السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ اللَّهُمَّ إِنِّي أَحْمَدُكَ عَلَى أَنْ أَكْرَمْتَنَا بِالنُّبُوَّةِ وَ عَلَّمْتَنَا الْقُرْآنَ وَ فَقَّهْتَنَا فِي الدِّينِ وَ جَعَلْتَ لَنَا أَسْمَاعاً وَ أَبْصَاراً وَ أَفْئِدَةً فَاجْعَلْنَا مِنَ الشَّاكِرِينَ[3]

خدا را تسبيح مي كنم به بهترين ستايش ها و تسبيح ها و او را حمد مي كنم بر سختي ها و خوشي ها بر گشايش ها و مشكلات. تو را كه ما را با نبوت گرامي داشتي و ما را با قرآن آشنا كردي. علم قرآن به ما دادي. قرآن را به ما آموختي و ما را اهل تفقه در دين و فهم در دين خودت قرار دادي و براي ما گوش ها، ديده ها و قلب هايي قرار دادي.

كسي كه در محور سخت ترين بلاهاي عالم است، امشب این گونه خدا را حمد مي كند. او در متن بلا، زيبايي هاي صنع خدا را مي بينيد و از آن زيبايي ها با اصحابش گفت وگو مي كند. آنچه در متن بلا انسان را صابر مي كند، درك همان زيبايي ها و جمال صنع خداست. آنچه كه امشب امام حسين (علیه السلام) مي خواهد اصحابش را به آن نقطه برساند كه آماده فردا بشوند اين است كه اول گرفتاري امام حسين و بلاء امام حسين را لمس كنند و وارد اين حلقه بلا شوند كه عالم با اين حلقه بلا به سوی خدا حركت مي كند و دوم اینکه در اين حلقه بلا كه وارد مي شوند به زيبايي اين بلاي الهي واقف شوند.

اين اوج قرب انسان به سوي خداي متعال است. مقامي بالاتر از رضا نيست و رضا هم درجاتي دارد. مهم ترين حد از رضا اين است كه انسان در متن بلا راضي باشد. گاهي ظرفيت انسان براي اسقاء بلا يك ظرفيت محدود است. گاهي ظرفيت انسان در بلا رشد مي كند. براي غير معصوم مهمترين مرتبه رشد اين است كه بلاي معصوم را لمس كند و به آن بلا  مبتلا بشود.

امشب شبي است كه بايد افراد امام آماده بشوند، براي اين فردا. ما چهره ظاهري مصيبت ها را مي بينيم. آنها را هم شبيه سازي هم مي كنيم. كودك شش ماهه اي روي دست پدر هدف تير قرار گرفته است. پدري بر بالين بدن قطعه قطعه فرزندش حاضر می شود. شبیه سازی این صحنه ها خوب است، ولی واقعیت چيزي فراتر از اينهاست. مصيبت امام حسين (علیه السلام) بلاي ديگري است كه خدا برای او رقم زده. اينها جلوه هاي ظاهري آن بلا هستند. باطن اين ابتلا، بسيار سنگين تر است.

اگر انساني با همه توان حركت كرد و با تمام توشه به طرف خدا آمد، باز هم احساس مي كند راه به سوي او بسته است؛ چون با پاي زمینی كه نمي شود به طرف خدا رفت. اگر انسان به اينجاها رسيد، آن وقت او را با بلاهاي بالاتر آشنا مي كنند. آن وقت مي تواند در آن ظرفيت رشد كند. آنگاه اگر توانست بر آن بلا راضی شد، آماده حرکت واقعی است.

امام حسين (علیه السلام) این جملات را خطاب به یارانشان فرمودند: فَإِنِّي لَا أَعْلَمُ أَصْحَاباً أَوْفَى وَ لَا خَيْراً مِنْ أَصْحَابِي[4] باوفاتر از شما سراغ ندارم. اينها بهترين اصحابند. در همان شب عاشورا هم بهتر از آنها كسي نيست. شب عاشورا، شب قدر آنهاست. شب قدر با ولي خدا معنا مي شود. شب قدر انسان آن شبي است كه به ولي خدا پيوند مي خورد. شب قدر حر آن لحظه اي است كه به امام حسين گره خورده است كه: خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ[5]. اينها كساني هستند كه: لَا أَعْلَمُ أَصْحَاباً أَوْفَى وَ لَا خَيْراً مِنْ أَصْحَابِي وَ لَا أَهْلَ بَيْتٍ أَبَرَّ وَ أَوْصَلَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي[6]. یاران با وفای امام به او گفتند: اي كاش ما را مي كشتند، زنده مي شديم، مي سوزاندند خاكسترمان را به باد مي دادند. دوباره زنده مي شديم و براي بار سوم ما را قطعه قطعه مي كردند. دوباره زنده مي شديم تا خدا مشكلات و ابتلائات را از شما و اهل بيتتان بر مي داشت. اينها چنین انسان هایی بودند. ولي در عين حال دوباره بايد آماده شوند.

یاران گرد امام حسين جمع شدند. مردی که در محاصره بدترين آدم ها قرار گرفته. حضرت ابتدا خدا را بر اين بلا حمد مي كند. اين ستايش از يك انسان مبتلاست و بسیار پسنديده است. اين همان علامت رضاست. انسان هايي به مقام رضا مي رسند كه وجود خدا را در همه جا مي بينند. در متن بلا هم مي توانند جمال كار خدا را ببينند. كسي كه خدا را تسبيح مي كند و زيبايي هاي صنع خدا را مي بيند، از خداي خود راضي مي شود. اين تسبيح، مراتبي دارد. بزرگان فرمودند: گاهي حاصل تجلي اسماء و صفات است و گاهي حاصل تجليات ذات است. امام حسين (علیه السلام) غرق در تجليات الهي است.

در روایات می خوانیم که خدا هر چه براي شما تقدير مي كند، خير است. خدا خير بنده را مي خواهد و آن خير را به هر قيمت به او مي رساند. ولو براي اینکه بر او سخت بگذرد. امام حسين (علیه السلام) محور اين بلای سنگينند. أُثْنِي عَلَى اللَّهِ أَحْسَنَ الثَّنَاءِ[7]. خدا را به بهترين وجه تسبيح مي كنم. همه اش زيبايي است، همه اش جمال است، هيچ نقصي در كار خدا نيست. أَحْمَدُهُ عَلَى السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ [8]، حمد يعني زيبايي كار خدا را ديدن. خدا را حمد مي كنم نه در خوشي ها در متن بلا.
رضایت مطلق در کار خداوند

در جامع السعادات مرحوم نراقي آمده: جابر با وجود نوراني امام باقر (علیه السلام) ملاقات کرد. این دیدار در دوران خردسالي حضرت صورت گرفت. نبي اكرم (ص) به جابر فرموده بودند: جابر! تو فرزند من امام باقر (علیه السلام) را مي بيني، سلام من را به او برسان. سپس فرمود: يَبْقُرُ الْعِلْمَ بَقْراً:[9] او علم را مي شكافد. مبهمات علم را به روي عالم باز مي كند.

جابر با امام باقر (علیه السلام) در این دوران دیدار کرد. حضرت به او فرمودند: حالت چطور است؟ گفت: من در مرحله ای قرار دارم که فقر را بيشتر از غنا دوست دارم. نداري را بيشتر از دارايي دوست دارم. مرگ را بيشتر از زندگي دوست دارم. حضرت فرمود: ولي ما اهل بيت آنچه را خدا بيشتر دوست دارد، بيشتر می پسندیم.

رضا يعني اینکه انسان مستغرق در خداي متعال بشود و زيبايي كار خدا را در همه جا ببيند. دوست داشتن بيماري بيشتر از صحت، مقام رضا نيست؛ مقام رضا اين است كه هر كاري خدا مي خواهد كند دوست داشته باشم.

امام حسین (علیه السلام) در اين شب سخت از نعمت هايي كه خدا داده و ما از آن غافليم، سخن می گوید: اللَّهُمَّ إِنِّي أَحْمَدُكَ عَلَى أَنْ أَكْرَمْتَنَا بِالنُّبُوَّةِ[10] تو ما را از خاندان نبوت قرار دادي. كرامت نبوت را به ما دادي. علم قرآن را دادي. فقه دين را دادي كه اين ویژه اهل بيت است.

اين بلا هم ادامه همين نعمت هاست. انساني كه نعمتها را نمي بيند، رابطه میان نعمت ها و بلاي خدا را درک نمی کند. ادامه نعمت را آن گونه که خودش مي خواهد تصور می کند. اگر به او سلامتي دادند ادامه نعمت را هميشه در سلامتی مي خواهد، نمی تواند ببیند که گاهي آن راه با بيماري یا بلا دنبال مي شود.

خدا با اين نعمت هايي كه به ما داده ما را از شرك جدا كرده است: وَ لَمْ تَجْعَلْنا مِنَ الْمُشْرِكينَ[11] اين بلا، باز ادامه همان است. بلاي امام حسين، فقط قرب است. فقط ضيافت است. بلاي انسان گاهي كفاره است ولی بلاي امام حسين، خيلي بالاتر از اين حرف هاست. انسان بعد از اينكه پاك هم شد، تازه با اين بلا مي تواند حرکت کند. قطرات اشكي كه براي امام حسين ريخته مي شود، سرچشمه هاي تطهير الهي است كه اعماق جان انسان را پاك و نوراني مي كند.

امام حسين (علیه السلام) اين بصيرت ها را به یارانش داد و فرمودند: خدا ما را خالص قرار داده، خدا به ما بصيرت داده، علم داده، سمع داده، بصر داده. ما از اين نعمت ها بهره مندیم. ما را به نبوت و قرآن و تفقه در دين گره زده. بنابراين، خدا را در همه احوال شكر مي كنند.
یقین، عامل برداشته شدن حجاب ها

به آنها فرمود: من بهتر از شما سراغ ندارم. اگر بمانيد به شهادت مي رسيد. امام حسین (علیه السلام) مي خواهد آنها را آماده كند. در مناجات 15 گانه امام سجاد (علیه السلام) ایشان از خدا مي خواهد به ما يقيني بدهد كه تُهَوِّنُ بِهِ عَلَيَّ مُصِيبَاتِ الدُّنْيَا وَ تَجْلُو بِهِ عَنْ بَصِيرَتِي غَشَوَاتِ الْعَمَى[12]، أَسْأَلُكَ مِنَ الْيَقِينِ بِمَا تُهَوِّنُ بِهِ عَلَيَّ مُصِيبَاتِ الدُّنْيَا[13]. خدايا! يقيني به ما بده كه رنج ها را بر ما آسان كند و حجاب را از جلوي چشم ما بردارد، وَ تَجْلُو بِهِ عَنْ بَصِيرَتِي غَشَوَاتِ الْعَمَى[14]. با اين يقين است كه مي توان به سوی خدا حركت کرد. با این رفع حجاب هاست كه مي شود بار فردای عاشورا را برداشت.

باید دانست که ایثار کردن همه جا یکسان نیست. ایثار شخصی در اول رفتن است و ایثار شخص دیگر در آخر رفتن. اگر با كارواني به كربلا رفته باشید می بینید که همه دوست دارند اول كسي باشند كه وارد حرم امام حسين (علیه السلام) مي شوند.

در راه ولي خدا هم جايي انسان لازم است آخر از همه برود. یاران امام هم دلشان مي خواست اول كسي باشند كه خونشان را بدهند. اين تكليف ها و بصيرت ها بود كه به آنها مي گفت بمانيد و تا مي توانيد از امام حسين (علیه السلام) دفاع كنيد و تا مي توانيد گرد غربت را از امام حسين برداريد. همين كار را هم كردند. يكي يكي رفتند. امام حسين همه را يكي يكي راهي کرد. اگر امام حسين (علیه السلام) اول مي رفت، همه مانده بودند؛ نه تحمل آن غربت را داشتند و نه ديگر مي توانستند راهي شوند. امام حسين قمر بني هاشم را هم بدرقه كرد.
عزت در سایه ولی خدا

امام به آنها وعده داد: بدانيد خدا حامي ماست. خدا شما را حمايت مي كند. نمي گذارد شما ذليل بشويد. شما همیشه در ظل عزت خدا مي مانيد. بلا و سختي هست، ولي سايه عزت خدا بالاي سر شماست.

همه می دانید که اهل بیت هميشه عزيز بودند و كسي ذلت آنها را نديد. شما جمله زينب كبري را در مجلس يزيد ببينيد. یزید مي خواهد این قوم را تحقير كند. مجلس را از سران سياسي كشورها پر کرده است. اسیران را هم به يك ريسمان بسته، از سر صبح در كوچه ها گردانده، سنگشان زدند، چوبشان زدند، تحقيرشان كردند. به این شکل آنها را وارد مجلس كردند. سر مطهر امام را به علامت پيروزي در جام گذاشتند. زينب فرمود: أَ مِنَ الْعَدْلِ يَا ابْنَ الطُّلَقَاءِ تَخْدِيرُكَ حَرَائِرَكَ وَ إِمَاءَكَ وَ سَوْقُكَ بَنَاتِ رَسُولِ اللَّهِ سَبَايَا[15]. اي پسر آزاد شده! اي برده زاده! شما برده پيغمبر بوديد. آزادتان كرد عادلانه هست زن و بچه خودت را پشت پرده نشاندي و ناموس رسول خدا را همراه با نامحرمان راهي بيابان ها كردي؟ چقدر عزت در اين كلام موج می زند؟ شما اسير عزيزتر از اين سراغ داريد؟ فرمانده لشكر يزيد پس از پيروزي آنها را اسير كرد و در شهرها و روستاها گرداند. حالا گزارش پيروزي ها را مي دهد. یزید به او مي گويد: پس چرا افسرده و پژمرده اي؟ مي گويد: اين كاروان من را بيچاره كرده. ما هر چه اينها را زديم يك نقطه ضعف از اينها بگيريم يا آه بگويند، نشنیدیم.
ذکر مصیبت

آورده اند که امام حسین (علیه السلام) هر چه به ظهر عاشورا نزديك تر مي شد، چهره شان برافروخته تر مي گردید. زينب كبري مي فرمايد: در آخرين لحظه، وقتي وداع كرد به گونه ای از ما جدا شد که گويا ما را نمي شناسد.

امام (علیه السلام) در روز عاشورا مي فرمايد: صَبْراً بَنِى الْكِرام[16] پافشاري كنيد، فَمَا الموتُ الَّا قَنْطَرَةٌ تَعْبُرُ بِكُمْ عَنِ البُؤْسِ وَالضَّراءِ الَى الْجِنانِ[17] اين يك پل است. فاصله ای میان شما و هدف نیست. وقتي یاران روي زمين مي افتادند، مي آمد و سرهايشان را به دامن مي گرفت. آنها با رضايت، بار بلاي امام حسين را كشيدند. آنها كه از خودشان فارغ بودند. اصلا بلاي خودشان برايشان مطرح نبود.

امام برای براي وداع آخر آمد. گفت وگوهاي اين وداع آخر را شنیده اید. فرمود: زينب، رباب، ام كلثوم، سكينه عَلَيْكُنَّ مِنِّي السَّلَامُ [18] عزيزانم خداحافظ. اين آخرين ديدار ماست. وقتي صداي امام حسين (علیه السلام) را شنيدند، غصه بر آنها هجوم آورد. از خيمه بيرون ريختند. دور امام حسين حلقه زدند. بابا اسْتَسْلَمْتَ لِلْمَوْتِ [19] مي خواهيد برويد؟ مي خواهيد ما را تنها گذاريد؟ حضرت فرمود: دخترم! چه كند كسي كه ياوري ندارد؟ من هستم و يك بيابان دشمن و اينها همين لحظه را مي خواستند. تنهايي من را مي خواستند. شب عاشورا به آنها فرمود: دشمن من را مي خواهد اگر شما برويد، كاري با شما ندارند. بلكه خوشحال مي شود. فرمود: دخترم! كسي كه تنها شده ياور ندارد چه كند؟ گفت: بابا! ما را به مدينه جدمان برگردانيد. فرمود: لَوْ تُرِكَ الْقَطَا لَنَامَ [20] اگر اينها اجازه مي دادند كه ما از مدينه بيرون نمي آمديم. لحظه های سنگيني در انتظار شماست. مراقب باشيد. حرفي نزنيد كه خدا از شما ناراضي بشود.

[1] . الكافي، شیخ کلینی، ج 4، ص 147، باب صوم عرفة و عاشوراء ..... ص 5.

[2] . بحارالأنوار، مجلسی، ج 45، ص 2، بقية الباب، 37- سائر ما جرى عليه بعدبیعت الناس...ص 1.

[3] . بحارالأنوار، مجلسی، ج 44، ص 392، باب 37- ما جرى عليه بعد بيعة الناس...ص 310.

[4] . همان

[5] . القدر : 3 

[6] . بحارالأنوار، مجلسی، ج 44، ص 392، باب 37- ما جرى عليه بعد بيعة الناس... ص 310.

[7] . همان

[8] .همان

[9] . الكافي، شیخ کلینی، ج 1، ص 469، باب مولد أبي جعفر محمد بن علي ع ...ص 469

[10] . بحارالأنوار، مجلسی، ج 44، ص 392، باب 37- ما جرى عليه بعد بيعة الناس...ص 310

[11] . فرهنگ عاشورا، جمعی ازنویسندگان، ج 28، ص 1. خلوص، بى آلايشى و پالايش كربلا ..... ص 25

[12] . بحارالأنوار، مجلسی، ج 91، ص 144، باب 32- أدعية المناجاة ..... ص 9

[13] . همان

[14] . همان

[15] . بحارالأنوار، مجلسی، ج 45، ص 133، باب 39- الوقائع المتأخرة عن قتله صللوات الله علیه... ص 107.

[16] . زمينه هاى قيام امام حسين(ع) (ج 2)، جمعی ازنویسندگان، ص 210، رضا و تسليم ..... ص 208

[17] .همان

[18] . بحارالأنوار، مجلسی، ج 45، ص 47، بقية الباب 37- سائر ما جرى عليه بعدبیعت الناس... ص 1

[19] .همان

[20] .همان

.......................................................

منبر اماده برای ماه محرم92 ..ده شب

شب هشتم

جریان هدایت و ظلمات

امام حسین(علیه السلام) چراغ هدایتی است که خدای متعال در مشکات انوار خود در این عالم برافروخته است. همه ی أنبیاء برای دعوت به نور و هدایت الهی آمده اند و حامل نور الهی هستند «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»[1] خداست که همه ی اهل آسمان ها و زمین را هدایت می کند «هُدَى مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَ هُدَى مَنْ فِي الْأَرْضِ»[2] انبیای الهی پرتوی از نور هدایت الهی را به همراه خود دارند و امت هایشان را نورانی می کنند، اما مشکات انوار الهی و مَثَل نور الهی پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله وسلم) است که خدای متعال سینه و قلب او را با فروغ هدایت خویش نورانی فرموده است. «مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فيها مِصْباح»[3] مثل نور الهی چراغدانی است که در آن چراغی برافروخته شده است. چراغدان سینه ی رسول خدا است و این چراغ نور، نور قرآن و هدایتی است که خدای متعال به قلب پاک ایشان عنایت فرموده که این هدایت، هدایتی مهیمن بر همه ی هدایت ها و این کتاب، کتابی مهیمن بر همه ی کتاب هاست «الْمُهَيْمِنِ عَلَى ذَلِكَ كُلِّه»[4] حضرت با این چراغ پر فروغ به عالم دنیا آمده اند و با نزول این حقیقت، فروغ هدایت الهی و قرآن نیز بر عالم دنیا نازل شده است. نور و چراغ هدایتی که خدای متعال برافروخته و قرار است همه ی عالم با این چراغ و کتاب، هدایت شوند در لابه لای کتاب ها و بین جلدشان نیست بلکه «بَلْ هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ في صُدُورِ الَّذينَ أُوتُوا الْعِلْم»[5] جایگاه این کتاب در سینه ی انسان هایی است که خدا آنها را خُزّان علم خود قرار داده و به آنها علم الهی عنایت شده است. بنابراین بهره مندی از نور قرآن یعنی بهره مندی از این انسان ها که «إِنَّمَا يَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ»[6] مخاطب قرآن اند و همه ی حقایق قرآن به آنها تعلیم داده شده است و قرآن در سینه و قلب آنها نزول پیدا کرده است «في صُدُورِ الَّذينَ أُوتُوا الْعِلْم».[7] امام باقر(علیه السلام) فرمودند: این اشخاص کسی جز ما نیستند و نمی توانند باشند که حامل حقیقت قرآن باشند. بنابراین پیامبر انوار هدایت الهی را آورده اند و حقیقت این هدایت در قلب اهلبیت و اوصیاء نبی اکرم(صلی الله علیه و آله وسلم) است. قرآن می فرماید: «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هاد»[8]

«تو دعوت الهی را انجام دادی و در هر جمعیتی ، هدایتگری وجود دارد که هدایت و قرآنی که خدا به تو عنایت کرده به وسیله ی آنها در عالم، نشر و بسط پیدا می کند.»

این نور «في بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فيهَا اسْمُه»[9] در خانه هایی تنزل پیدا کرده که « يُسَبِّحُ لَهُ فيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصال رِجالٌ لا تُلْهيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّه»[10] در خانه ی اهل بیت تنزل پیدا کرده، خانه هایی که در آنها مرد هایی هستند که «لا تُلْهيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّه»[11] هیچ چیز آنها را از خدا غافل نمی کند.

جریان ظلمات مانع انتشار این نور در عالم است. خدای متعال در سوره ی نور از ظلمات گسترده و پیچیده ای یاد می کند که همه ی مراتب حیات اجتماعی انسان را در بر می گیرد. «أَوْ كَظُلُماتٍ في بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْض»[12] ظلماتی که در مقابل آیه ی نور آمده و مردم و حتی مومنین را از بهره مندی از این نور محروم می کند در روایات اهل بیت به دشمنان اهل بیت، اصحاب سقیفه و بنی امیه  تفسیر شده است.

عاشورا، سرمایه ی هدایت همه ی عوالم

آنچه باید این جریان ظلمت را از عالم کنار بزند و عالم را به نور قرآن و هدایت الهی و نور نبی اکرم(صلی الله علیه و آله وسلم) نورانی کند چراغ هدایت و مصباحی است که خدای متعال در قلب نبی اکرم برافروخته که این مصباح در روایات به سیدالشهدا تفسیر شده است. سیدالشهدا مصباح و چراغ هدایت هستند و این چراغ هدایت در قلب نبی اکرم(صلی الله علیه و آله وسلم) برافرخته شده است «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فيها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ في زُجاجَةٍ الزُّجاجَه»[13]این چراغ پرفروغ از درخت زیتونی شعله ور می شود «يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَه»[14] که در برخی موارد این درخت مبارک به ابراهیم خلیل و یا به پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله وسلم) تفسیر شده است. بهترین روغن چراغ نور بوده که نور همان روغن زیتون است. «يَكادُ زَيْتُها يُضي ءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ»[15] روغنی که این چراغ را روشن می کند آن قدر پرفروغ و آماده است که قبل از رسیدن شعله ی آتش به آن شعله ور می گردد و عالم را روشن می کند که مقصود علم امام است که منتشر می شود و مردم از آن برخوردار می شوند.

اگر سرمایه و روغنی که هنوز با آتش برخورد نکرده است به آتش محبت الهی برخورد کند چه می شود؟ امیرالمومنین(علیه السلام) فرمود: محبت خدا آتشی است که از هرکجا عبور کند آنجا را شعله ور می سازد. عاشورا آن روزی است که شعله ی محبت خدا به این روغن چراغدان انوار الهی رسیده و شعله و نوری برافرخته شده که همه ی عالم را روشن می کند. «إنّ الحسين مصباح الهدى و سفينة النجاة»[16] سرمایه ی همه ی عالم برای رسیدن به هدایت و قرب الهی حرکت عاشوراست. محبت متقابل امام حسین(علیه السلام) و خدای متعال در روز عاشورا سرمایه ی هدایت همه عوالم است. بلای سیدالشهدا در عاشورا کانون نورانیت و انتشار محبت خدا در همه ی عوالم است. امام صادق(علیه السلام) فرمودند: «َوَ إِذَا تَجَلَّى ضِيَاءُ الْمَعْرِفَةِ فِي الْفُؤَادِ هَاجَ رِيحُ الْمَحَبَّةِ وَ إِذَا هَاجَ رِيحُ الْمَحَبَّةِ اسْتَأْنَسَ فِي ظِلَالِ الْمَحْبُوبِ وَ آثَرَ الْمَحْبُوبَ عَلَى مَا سِوَاهُ وَ بَاشَرَ أَوَامِرَهُ وَ اجْتَنَبَ نَوَاهِيَهُ وَ اخْتَارَهُمَا عَلَى كُلِّ شَيْ ءٍ غَيْرِهِمَا وَ إِذَا اسْتَقَامَ عَلَى بِسَاطِ الْأُنْسِ بِالْمَحْبُوبِ مَعَ أَدَاءِ أَوَامِرِهِ وَ اجْتِنَابِ نَوَاهِيهِ وَصَلَ إِلَى رُوحِ الْمُنَاجَاةِ وَ الْقُرْب»[17] وقتی پرتو معرفت در قلب کسی روشن می شود، نسیم محبت می وزد و وقتی نسیم محبت وزید انس با محبوب حاصل می شود و نتیجه ی این محبت تقدم محبوب بر همه کس و  اجرای اوامر و دوری از چیزهایی است که او نهی کرده و این مقام انسان را به روح مناجات و حقیقت قرب می رساند. اگر همه با محبت خدا زندگی کنند و هدایت الهی و قرآن در همه ی دلها روشن شود و همه ی قلب ها مومن و جذب محبت خدا شوند و با این محبت به حقیقت الهی و مقام قرب برسند کانون انتشار این محبت عاشوراست. به دنبال این چراغ معرفت، نسیم محبت در قلب می وزد و خدای متعال محبوب و بر همه چیز مقدم می شود. عاشورا نقطه ی روشن شدن چراغ محبت، چراغ معرفت و وزش نسیم محبت الهی است.

باطن بلا، محبت الهی

این حادثه ظاهراً بلاست، ولی در باطن بلا جاذبه الهی وجود دارد که شامل حال همه می شود. اصولاً همه ی بلاهای مومنین اینگونه است؛ روی سکه بلاست و باطن این بلا نعمت های خداست. اولیای خدا در باطن این بلا محبت خدا را می دیدند. اگر ابراهیم خلیل آرزو می کند که ای کاش فرزند عزیزم را با دست خود در منی سر می بریدم و خدای متعال مرا مأمور به ذبح قربانی نمی نمود به خاطر این است که در متن این بلا جاذبه های محبت الهی و نور معرفت الهی را می بیند که انسان را به سوی خدا دعوت می کند. حرکت به سوی خدای متعال تا رسیدن به مقام قرب جز با جاذبه هایی که از سوی خدای متعال می آید ممکن نیست. انسان سالک یا باید سالکِ مجذوب باشد، یا مجذوبِ سالک و یا در مراحل سیرش جاذبه هایی به او برسد و یا از ابتدا جاذبه های محبت الهی در قلب او شعله ور شده باشد و او را به حرکت درآورده باشد. حرکت به سوی خدای متعال و قرب، خشوع و بندگی حقیقی جز با محبت خدا ممکن نیست و حقیقت محبت در جاذبه های الهی است که به سوی مخلوقات می آید و این جاذبه ها معمولاً در باطن بلا پوشیده شده است.

جاذبه های محبت الهی از درون بلای سیدالشهداء(علیه السلام) شعله ور شده و همه ی انسان ها را به سوی خدای متعال دعوت می کند و سلوک انسان به طرف خدا باید به وسیله ی این بلا باشد. معمولاً عبادت ها و ریاضت های ما برای رسیدن به مقصد کافی نیستند. انسان های سالک بعد از همه ی ریاضت ها و زحمت ها و تلاش هایی که انجام می دهند به نقطه ی عجز می رسند؛ یعنی این ریاضت ها آنان را بیقرار می کند؛ از دنیا فراتر می روند و امکان بازگشت به سوی دنیا و محبوب های قبلی برایشان فراهم نیست؛ ولی راه رسیدن به سوی خدای متعال بر روی آنها بسته می شود و هر چه بیشتر می روند کمتر به مقصد می رسند؛ زیرا با پای عقل، محبت و عشق خویش نمی توان به سوی خدای متعال رفت. «وَ عَجَزَتِ الْعُقُولُ عَنْ إِدْرَاكِ كُنْهِ جَمَالِكَ»[18] انسانی که به راه افتاده و با تمام وجود به سوی خدا حرکت کرده به دنبال او می گردد منتظر بلای الهی است؛ زیرا بلای الهی از یک طرف و جاذبه های محبت خدا نیز از طرف دیگری می آیند و انسان سالک را به سوی خدای متعال می برند. سیدالشهداء(علیه السلام) انسانی است که غرق در محبت خداست و با این محبت به استقبال سنگین ترین بلای الهی رفته است، عهد آن بلا را از عالم میثاق بسته و آرام آرام خود و اصحاب و اهل بیتش را آماده کرده تا به این میدان بلا بیاورد. بلایی که از جانب پروردگار نازل می شود سراسر زیبایی و جمال است و در متن بلای رب، شعله های محبت خداست که در قلب سیدالشهداء شعله ور می شود. شعله هایی که با روغن چراغ انوار الهی برخورد می کند و این چراغ را روشن می کند. راه سلوک جامعه ی بشری و عبورش از ظلمات و تاریکی ها و رسیدن به مقام قرب عاشوراست.

سوره ی فجر، سوره ی امام حسین(علیه السلام)

اگر عالم سپیده ای به نام فجر و عصر ظهور و رجعت امامان معصوم دارد، این ظهور از برکات عاشوراست. سوره ی فجر سوره ی امام حسین(علیه السلام) است و توصیه شده که آن را در نوافل و فرائضتان بخوانید. از امام صادق(علیه السلام) سوال شد که کجای این سوره ناظر به امام حسین علیه السلام است؟ حضرت فرمودند: «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلي في عِبادي وَ ادْخُلي جَنَّتي»[19] امام حسین علیه السلام در گودی قتلگاه، زمانی که همه ی عالم متلاطم بودند آنچنان مشغول به خدا و محبوب خویش بود که هیچ اضطرابی در ایشان وجود نداشت. در حالی که همه ی خوبان غرق مصیبت بودند و همه ی عوالم درگیر بودند او آرام بود و مخاطب به خطاب «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلي في عِبادي وَ ادْخُلي جَنَّتي »[20] نتیجه ی این حرکت فجری است که همه ی عالم را روشن می کند. انوار محبت الهی که در عصر ظهور و رجعت به کمال خود می رسد از عاشورا ساطع می شود و بروز پیدا می کند. در ابتدای همین سوره بشارت ظهور و فجر به نبی اکرم داده شده است. در اواسط این سوره نیز بحث از سنت الهی و عقوبت جریان دشمن و فراعنه ی تاریخ و اصحاب سقیفه است.

عاشورا، سرچشمه ی معرفت، محبت و هدایت

آنچه راه محبت را به سوی عالم باز کرده و انسان ها را به مقام محبت و سلوک با محبت دعوت می کند عاشوراست. عاشورا نقطه ی جوشش محبت خدای متعال نسبت به بندگان و محبت بندگان نسبت به خدای متعال است و این امر از فداکاری امام حسین علیه السلام ناشی می گردد. عبادت امام حسین است که انوار معرفت و محبت الهی را در عالم نازل می کند و شاید معنای «ِبِنَا عُرِفَ اللَّهُ»[21] همین باشد. « بِنَا عُبِدَ اللَّه»[22] با عاشورا و عبادت امام حسین است که اولیا به مقام معرفت و محبت خدا و حقیقت بندگی که بندگی از سر محبت است می رسند. اگر هر انسان و هر جامعه ای بخواهد تاریکی ها را کنار بزند و به حقیقت نور معرفت و محبت الهی برسد و با معرفت الهی در عالم زندگی کند و از حیرت و ظلالت بیرون بیاید باید عاشورای امام حسین را دریابد «وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِيكَ لِيَسْتَنْقِذَ عِبَادَكَ مِنَ الْجَهَالَةِ وَ حَيْرَةِ الضَّلَالَه»[23]

هر اندازه یک جامعه و یک انسان در عاشورا غرق شوند به همان اندازه به معرفت و هدایت می رسند. امام زمان(علیه السلام) که قرار است همه ی عالم را به سوی خدای متعال ببرد هر صبح و شام متوجه عاشوراست. «فَلَأَنْدُبَنَّكَ صَبَاحاً وَ مَسَاءً وَ لَأَبْكِيَنَّ عَلَيْكَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَما»[24]  نکته این است که با این چراغ برافروخته، همه ی عالم به معرفت و محبت الهی راه پیدا می کنند.

ما باید وارد عاشورا شویم و کشتی نجات امام حسین به سوی خدای متعال حرکت کنیم؛ اما عاشورا باب ابتلای الهی است «وَ الْبَابُ الْمُبْتَلَى بِهِ النَّاسُ»[25] که در مدخل آن ابراهیم خلیل باید فرزند خود را قربانی کند تا به او اجازه ی ورود به عاشورا بدهند. «وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظيم »[26] امام رضا تفسیر می کنند: یعنی اگر اسماعیل را قربانی می کردی، ناراحتی تو در مصیبت او را با غصه ای که از امام حسین در دل تو نشست و با آن به مقامات بالا رسیدی عوض کردیم و اگر قربانی می کردی نیز به این مقامات کنونی نمی رسیدی. ابراهیم، خلیل الله و گداخته در محبت خداست. پس از مقام خلّت ابراهیم به دنبال قرب دیگری و محبت دیگری می گردد و می خواهد منزلت دیگری از محبت خدا به او برسد. پس مامور به قربانی نمودن اسماعیل می شود؛ وقتی کار را خوب انجام می دهد به او می گویند بس است سپس جریان امام حسین(علیه السلام) را برای او بازگو می کنند و به او می گویند «وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظيم»[27] ما غصه و حزن تو را در قربانی کردن اسماعیل (اگر این فرزند را در منی سر می بریدی) با مصیبت سیدالشهدا علیه السلام تعویض کردیم؛ چون تو خلیلی و این منزلت از محبت جز با جذب شدن به امام حسین و عاشورا دیگر پیدا نمی شود.

هر انسان سالک و هر جامعه ای که می خواهد با محبت خدا زندگی و عبادت نماید و غرق در بندگی شود و ظلمت و تاریکی دشمنان الهی را کنار زده و فروغ قرآن و انوار هدایت الهی بر قلب این انسان و جامعه شعله ور شود باید به امام حسین علیه السلام روی آورد؛ ولی باید بداند که مدخل ورود به عاشورا فداکاری، استقامت و خون دادن در راه خدا و در راه محبوب است. دو رشته هستند که باطن همه ی دیانت اند. «هَلِ الدِّينُ إِلَّا الْحُبُّ وَ الْبُغْض»[28] انسان باید به اخلاص در محبت و بغض برسد و اگر قرار است شعله ی محبت خدا و دشمنی با دشمنان خدا در دل یک انسان و جامعه شعله ور شود جز با توجه به عاشورا و امام حسین علیه السلام و ورود به مدخل عاشورا ممکن نیست. کشتن و کشته شدنی جامعه را به مقام اخلاص و محبت خدای متعال می رساند که ادامه ی عاشوراست. مدخل عاشورا با بلاهای عظیم است. شیعه در طول تاریخ مبتلاترین و درعین حال عارفترین جوامع بوده است. جامعه ی محبین امام حسین همیشه در طول تاریخ درگیر بوده اند؛ زیرا راهی به امام حسین نیست، مگر با استقامت در راه خدا و فداکاری و اینکه انسان همه چیزش را در مدخل عاشورا تقدیم نماید. اصحاب امام حسین(علیه السلام) همه چیزشان را قربانی کردند تا به امام حسین برسند. آنها از آبرو، مال و جانشان گذشتند. تنها راه رسیدن به هدایت قرآن و تنها راه بهره مندی از اسلام برخلاف سخن کسانی که می گفتند: «حَسْبُنَا كِتَابُ اللَّهِ»[29] رجوع به اهلبیت پیامبر است و برای اینکه انسان بتواند به عاشورا رجوع کند باید در مدخل عاشورا به بلای عظیم هستی مبتلا شود. انسان باید خود را بدهد تا به او اجازه دهند وارد این میدان محبت شود. گرفتن آب و خاک ممکن است، اما کسی که بخواهد به حقیقت راه پیدا و به محبت خدا برسد راه ورود او عاشوراست.

تحمل یکباره ی بلای انسانها توسط امام حسین(علیه السلام)

همه ی کسانی که برای حقیقت، معنویت، اسلام و غلبه ی حق می جنگند شعاعی از نور امام حسین در دل آنان برافروخته شده است و همه ی کسانی که با این حیقیقت می جنگند، درحقیقت با نبی اکرم، اسلام، همه ی حقایق و با خدای متعال سر جنگ دارند. امام حسین علیه السلام، این چراغ هدایت را در عالم روشن کرد و چراغ هدایت و کشتی نجات گردید «مثل أهل بيتي في أمتي كمثل سفينة نوح في قومه، من ركبها نجا و من تركها غرق»[30] ولی این کشتی که همه ی امواج را دفع می کند و دوستان خدا را از امواج و فتنه ها عبور می دهد خود را سپر همه ی بلاها کرده و همه ی مصیبت های مومنین که قرار بوده بر آنها وارد شده و آنها را غرق نماید یکباره تحمل کرده است. عاشورا نقطه ایست که امام حسین علیه السلام همه ی فشار دستگاه باطل علیه جبهه ی حق و همه مصیبت هایی که بنا بوده بر جبهه ی حق وارد شود را یکجا تحمل نموده اند. امام حسین علیه السلام با تحمل این مصیبت سنگین همه ی عالم را به نور و هدایت و محبت دعوت کرده اند. بی جهت نیست که «لَا يَوْمَ كَيَوْمِكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّه»[31] روز حسین، روز عزای نبی اکرم است.

مصیبت الهی در عاشورا بر اولیای خدا وارد شده است. ام سلمه می گوید: وارد شدم و دیدم امام حسین(علیه السلام) کنار پیغمبرند و پیامبر گریه می کنند. گفتم یا رسول الله چرا گریه می کنید؟ فرمود: این جبرئیل است و به من خبر شهادت حسین را داده است و این خاک کربلاست که جبرئیل برای من آورده است. ام سلمه این خاک را نگاه دار، هر وقت دیدی این خاک خون شد بدان حسینم کشته شده است. ام سلمه می گوید: از روزی که امام حسین از مدینه بیرون رفت هر روز به خاک نگاه می کردم و می دیدم تغییری نکرده است. روز دهم محرم (عاشورا) خواب بودم که دیدم رسول الله با سر و پای برهنه، غبار آلود و اندوهگین آمدند. عرض کردم یا رسول الله چه شده؟ فرمود: ام سلمه حسینم را کشتند. سراسیمه از خواب بیدار شدم. به سراغ خاک رفتم و دیدم تمام این خاک خون شده است. سراسر این روز و همه ی این لحظات، لحظات سنگین عاشورا است، اما به تدریج به لحظه ی اصلی عاشورا نزدیک می شویم و آن لحظه ای است که امام حسین هر چه به اطراف نگاه کرد دید کسی نمانده است. همه رفته اند، امام حسین مانده و یک خیمه زن و کودک و یک بیابان دشمن.

ذکر مصیبت

امام از بیرون خیمه ها صدا زد؛ زینب، رباب، ام کلثوم، سکینه، «عَلَيْكُنَّ مِنِّي السَّلَام»[32] عزیزانم خداحافظ. همه از خیمه ها بیرون آمدند و متوجه شدند که دیگر وداع، وداع آخر است. هشتاد و چند زن و کودک در اطراف امام حسین علیه السلام حلقه زده اند و به هر بهانه ای شده می خواهند بیشتر با امام حسین صحبت کنند. امام فرمود: عزیزانم صبر کنید؛ بعد از این اسیر دشمن و نامحرم می شوید، همسفر دشمن می شوید ولی عزیز باقی می مانید. دوران بلای شما به زودی عبور می کند ولی خدا به شما عزت می دهد و دشمن ذلیل می گردد. سپس فرمود: مراقب باشید، این امتحان تمام می شود، مبادا حرفی بزنید که مزدتان پیش خدا کم شود. اهلبیت در صحنه های سنگین مصیبت به گونه ای استقامت کردند که دشمن را انگشت به دهان نمودند. سپس امام به خواهرش فرمود: خواهرم مرا کمک کن و زنان و کودکان را به خیمه ببر. امام به طرف میدان می رفت، ناگهان دید خواهر به دنبال او می دود. «محل المحلا یابن الزهرا» امام حسین توقف کرد. خواهرم کاری دارید؟ عرض کرد آری، مادرم به من فرموده تو به میدان می روی و کشته می شوی و خنجر به حنجره ی تو می گذارند. مادرم به من سفارش کرده قبل از اینکه به میدان بروی به جای او گلوی تو را ببوسم. امام حسین خواهر را آرام کرد. امام به طرف میدان رفت و با دشمن اتمام حجت نمود؛ فرمود: چرا خون مرا حلال میدانید؟ آیا حلال خدا را حرام کرده ام  و یا حرام خدا را حلال کرده ام؟ آیا خونی از شما به ناحق ریخته ام؟ همه گفتند نه. «فَبِمَ تَسْتَحِلُّونَ دَمِی»[33] یک نفر از لشکر دشمن جوابی داد که سیدالشهدا بلند بلند گریه نمود. گفت: «بغضاً لاَبیک» کینه ای از پدرت. حضرت فرمود: هَلْ مِنْ ذَابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللَّه»[34] آیا کسی هست که از حرم پیامبر دفاع کند؟ باز هم جوابش ندادند. امام به اصحاب خود رو نمود: «فنادا یا مسلم بن عقیل، یا هانی ابن عروه و یا حبیب و یا ظهیر و یا بریر و یا مسلم ابن اوسجه مالی اونادی کم فلا تجیبون.» برخیزید، این حرم رسول الله است که بی محافظ مانده است. سپس امام عازم میدان شد. هم از حرم دفاع می کرد و هم می جنگید. جنگ نمایانی کرد ولی لحظه ای «فوقوف لیستریح ساعتاً» درنگ نمود تا استراحت کند. از همه طرف به او هجوم آوردند. امام دیگر خسته و مجروح شده و تیر سه شعبه رگ قلبش را پاره کرده است؛ دیگر امام توان جنگیدن ندارد، در این هنگام کاری کردند که امام حسین از اسب به روی زمین افتاد.

نه ذوالجناح دیگر تاب استقامت داشت

نه سیدالشهدا بر جدال طاقت داشت

بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد

اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد

امام دیگر توانی ندارد و می خواهد به طرف راست بدن آرام بگیرد، اما زخم های بدنش مانع است و طرف چپ بدن نیز همین گونه است. دیدند امام خاک های گرم کربلا را جمع نموده و مانند کسی که پیشانی را روی مهر می گذارد صورت را روی خاک های گرم کربلا گذاشته است؛ تشنگی بین او و آسمان حائل شده است. «يَحُولَ الْعَطَشُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ السَّمَاءِ كَالدُّخَان»[35] با هر نفس خون از زره بیرون می ریزد و درعین حال زبانش به ذکر خدا مشغول است. ناگهان امام احساس کرد که سینه ی مطهرش سنگین شده است. از یک طرف دشمن به قتلگاه هجوم آورده و از طرفی زینب به بالای بلندی آمده و صدا می زند وا محمدا وا علیا وا حسینا. امام حسین اشاره کرد خواهرم برگرد و اهل حرم را به خیمه برگردان. زینب نمی تواند از امام حسین دل بکند و امام حسین را بین دشمن تنها بگذارد، ولی باید اطاعت کند. رو به قتلگاه عقب عقب به طرف خیمه ها می رفت. ناگهان صدای تکبیر دشمن به گوش رسید، زمین می لرزد، آسمان تیره و تار شده است. زینب نزد امام سجاد آمد و گفت: پسر برادرم چه اتفاقی افتاده است؟ فرمود: عمه جان بیرون خیمه را نگاه کن، زینب نگاه کرد و دید سر مطهر برادر بر بالای نیزه است.

سری به نیزه بلند است در برابر زینب

خدا کند که نباشد سر برادر زینب

[1]. سوره نور، آیه 3

[2]. بحارالأنوار (ط - بيروت)، ج 4، ص15، باب 3 تأويل آية النور

[3]. سوره نور، آیه 35

[4]. ثقه الاسلام کلینی، الکافی، ج4، ص572

[5]. سوره العنکبوت، آیه 4

[6]. الكافي (ط - دارالحديث)، ج 15، ص 699، حديث الفقهاء و العلماء

فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ عليه السلام: «وَيْحَكَ يَا قَتَادَةُ، إِنَّمَا يَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ»

[7]. همان

[8]. سوره الرعد، آیه 7

[9]. سوره النور، آیه  136

[10]. همان، آیات  36 و 37

[11]. همان، آیه 37

[12]. همان، آیه 40

[13]. سوره النور، آیه 35

[14]. همان

[15]. همان

[16]. مدينة معاجز الأئمة الإثني عشر، ج 4، ص52، السادس عشر و مائة أنه مكتوب عن يمين العرش أن الحسين(عليه السلام)، مصباح الهدى

«فقال النبي- صلّى اللّه عليه و آله- يا ابيّ بن كعب و الّذي بعثني بالحقّ نبيّا، إنّ الحسين بن عليّ في السماوات، أعظم ممّا هو في الأرض و اسمه مكتوب عن يمين العرش: إنّ الحسين مصباح الهدى و سفينة النجاة»

[17]. محدث نوری، مستدرک الوسائل، ج 12، ص 168

[18]. بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج 91، ص150، باب 32 أدعية المناجا

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ إِلَهِي قَصُرَتِ الْأَلْسُنُ عَنْ بُلُوغِ ثَنَائِكَ كَمَا يَلِيقُ بِجَلَالِكَ وَ عَجَزَتِ الْعُقُولُ عَنْ إِدْرَاكِ كُنْهِ جَمَالِكَ وَ انْحَسَرَتِ الْأَبْصَارُ دُونَ النَّظَرِ إِلَى سُبُحَاتِ وَجْهِكَ وَ لَمْ تَجْعَلْ لِلْخَلْقِ طَرِيقاً إِلَى مَعْرِفَتِكَ إِلَّا بِالْعَجْزِ عَنْ مَعْرِفَتِكَ إِلَهِي فَاجْعَلْنَا مِنَ الَّذِينَ تَوَشَّحَتْ أَشْجَارُ الشَّوْقِ إِلَيْكَ فِي حَدَائِقِ صُدُورِهِمْ وَ أَخَذَتْ لَوْعَةُ مَحَبَّتِكَ بِمَجَامِعِ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ إِلَى أَوْكَارِ الْأَفْكَارِ يَأْوُونَ وَ فِي رِيَاضِ الْقُرْبِ وَ الْمُكَاشَفَةِ يَرْتَعُونَ وَ مِنْ حِيَاضِ الْمَحَبَّةِ بِكَأْسِ الْمُلَاطَفَةِ يَكْرَعُونَ وَ شَرَائِعِ الْمُصَافَاةِ يَرِدُونَ قَدْ كُشِفَ الْغِطَاءُ عَنْ أَبْصَارِهِمْ وَ انْجَلَتْ ظُلْمَةُ الرَّيْبِ عَنْ عَقَائِدِهِمْ مِنْ ضَمَائِرِهِمْ وَ انْتَفَتْ مُخَالَجَةُ الشَّكِّ عَنْ قُلُوبِهِمْ وَ سَرَائِرِهِمْ وَ انْشَرَحَتْ بِتَحْقِيقِ »

[19]. سوره الفجر، آیات 27، 28، 29 و 30

[20]. همان

[21]. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 26، ص 260

[22]. همان

[23]. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج98، ص 331

[24]. همان، ج 98، ص 238

[25]. مفاتیح الجنان، زیارت جامعه کبیره

[26]. سوره الصافات، آیه 107

[27]. همان

[28]. محدث نوری، مستدرک الوسائل، ج 12، ص 227

[29]. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 22، ص 473

[30]. سلیم بن قیس هلالی کوفی، کتاب سلیم بن قیس، ص 937

[31]. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج45 ، ص 218

[32]. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 45، ص 47

[33]. همان، ج 44، ص 318

[34]. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 45، ص 46
[35]. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 44، ص

...........................................................................


منبر اماده برای ماه محرم92 ..ده شب

شب هفتم

عاشورا به بلندای تاریخ

عاشورا حادثة کوتاهی بود که در ساعاتی محدود و در سرزمین و مکانی معین اتفاق افتاد، اما نه به آن زمان محدود شد و نه به آن سرزمین؛ تمام تاریخ بشر را پر کرد و نام حسین علیه السلام در تمام سرزمین ها پیچید، حتی قبل از تولد امام حسین (علیه السلام) نام و یاد او میان انبیای الهی مطرح است، وقتی قنداقة امام حسین را دست پیغمبرخدا (صلی الله علیه وآله وسلم) دادند. حضرت فرمود: «رّبّنا ...فَاجْعَل أفئِدَه مِنَ النّاسِ تَهوی إلَیهِمْ» خدایا کاری کن قلب های مردم با این حسین من مهربان شود، قلب های مردم را به سوی این حسین جذب کن. همان دعایی که حضرت ابراهیم (علیه السلام) برای هاجر و اسماعیل (علیه السلام) نمود. وقتی زن و فرزندش را در سرزمین لم یزرع حجاز بر زمین گذاشت، نگفت: خدایا، به آنها آب و غذا و مسکن بده، فرمود:

«فَاجْعَل أفئِدَه مِنَ النّاسِ تَهوی إلَیهِمْ»

«خدایا قلب های مردم را به سوی این ها جذب کن.»[1]

اگر قلب ها جذب شد بقیه اش هم حل می شود. شما نگاه کنید هر حاجی ای که به مکه می رود کارهای هاجر را تکرار مي کند؛ هفت بار بین صفا و مروه با یاد حرکت هاجر به دنبال آب می رود و می آید. چند بار سنگ هایی را که سمبل شیطان است رجم می کند. حتماً باید قربانی کند؛ چون «إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِن شَعَآئِرِ اللّهِ»[2] خدا خواسته این ها تا قیامت بماند. صفا و مروه از شعائر الهی است. اگر کسی به حج رفت و این اعمال را انجام نداد حج او درست نیست؛ رجم نکرد حج او درست نیست؛ قربانی نکرد حجش درست نیست.

چگونه باید کار هاجر در تاریخ بماند، رجم ابراهیم بماند. امام حسین (علیه السلام) هم روز عاشورا صفا و مروه داشته، صفایش قتلگاه و مروه اش خیمه گاه بود. اگر هاجر هفت مرتبه این مسیر را رفت، حسین به دنبال مجروح ها و کسانی که روی زمین افتاده بودند رفت. حسین هم رجم داشت، رجم او در برابر ده ها و صدها شیطان بود، آن هم با شمشیر. امام حسین (علیه السلام) وقتی رجم می کرد؛ شاعر این مطلب را خیلی قشنگ بیان کرده است. من ترجمة شعر را می گویم: وقتی حسین به قلب دشمن می زد، همة دشمن را یک نفر می دید. ولی آن ها وقتی می خواستند به حسین حمله کنند: «کُلُّ عُضْوٍ مِن حسین جُندُهُ» هر عضو امام حسین را یک لشکر می دیدند؛ و لذا هیچ کس جرأت نکرد تن به تن با حسین (علیه السلام) بجنگد. حسین هم رجم داشت و هم قربانی، آن هم قربانی های متعدد: شش ماهه، سیزده ساله، یازده ساله، قربانی هایی که خودشان می آمدند برای قربانی شدن التماس می کردند. نوجوان یازده ساله لباس پدر را پوشیده، شمشیر او را بسته، لحظاتی نگذشت که خون پدرش روی زمین ریخته، آمده مقابل اباعبدالله (علیه السلام) می گوید: آقا جان! به من هم اجازه بدهید به میدان برم. لباس رزم برایش بلند است، شمشیر برایش بلند است «شابٌ قُتِلَ أبوهُ فِی معرکَه»[3] نوجوانی که پدرش تازه شهید شده بود، حضرت فرمود: شاید مادرت راضی نباشد. –مادرش در کربلا بود- شاید بخواهد تو را به عنوان یادگار نگه دارد. عرض کرد: یابن رسول الله، مادرم مرا فرستاده، مادرم این لباس را بر تنم کرده، با رضایت مادرم آمده ام. به میدان آمد نامش را نگفت. نگفت پدرم کیست، گفت:

أمیری حسین و نعم الأمیر     سرور فؤاد البشیر النذیر

علی و فاطمه والداه     فهل تعلمون له من نظیر

هر که مرا نمی شناسد؛ بداند آقایم حسین است، مولایم حسین است. اگر حسین را نمی شناسید؛ علی پدرش است و فاطمه مادرش.

«فهل تعلمون له من نظیر»[4]

«آیا شما می توانید نظیری برای چنین آدمی در عالم پیدا کنید؟»

کربلا این صحنه ها را دارد، کربلا به بلندای تمام تاریخ بشر است و مانده است. سفارش همة ائمه (علیهم السلام) است سفارش همة انبیاست. امیرالمؤمنین (علیه السلام) وقتی سال ها قبل از شهادت حسین به سرزمین کربلا رسید، «فَصَلّی بِها الغداه ثُمَّ رَفَعَ إلَیهِ مِنْ تُرْبَتِها فَشَمَّها» دو رکعت نماز در این سرزمین خواند خاک آن جا را بوسید و فرمود: «وَاهاً لَکَ أیَّتُها التُّرْبَهُ»[5] خوشا به حال تو ای خاک، تو خاک کمی نیستی، انسان های بی نظیری روی تو به شهادت می رسند.

این شخصیت با این حادثة کوتاه حادثه ای که در عرض چند ساعت واقع شد، اما این حادثه در بطن خودش درس های فراوانی دارد. من این ها را برای مقدمه گفتم تا به این نکته برسم. مقام معظم رهبری فرمود: ما باید درس های عاشورا را یک به یک استخراج کنیم و در اختیار نسل امروز بگذاریم. مصیبت و روضه جای خود باید باشد؛ اما آنچه که باید از عاشورا به روز شود پیام های عاشورا و نکته های عاشوراست. من امروز یکی از این درس ها را برای شما مي گویم.

هدایت، اولین درس عاشورا

اولین درسی که ما از عاشورا می گیریم، درس هدایت و ارشاد است. این حرف را از کجا مي زنیم؟ از نامه ای که امام حسین (علیه السلام) به مردم بصره نوشتند. در این نامة کوتاه اما پرمفهوم هدف قیامش را گفتند، ایشان نوشتند: مردم بصره و سران بصره «اَلا و إنَّ السُّنَّهَ قَدْ أمیتَتْ» سنت پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) از بین رفته است- دیگر کسی به سنت پیغمبر عمل نمی کرد. یکی از سنت های پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) این بود که بعد از ایشان امامت با امیرالمؤمنین (علیه السلام) و بعد با فرزندانش است، این سنت زیر پا گذاشته شده بود و تبدیل به سلطنت شده بود. سنت و روش، خلافت تبدیل به سلطنت شد. قرار نبود خلیفه فرزندش را به عنوان جانشین بگذارد اما خلیفه این کار را کرد و خلافت موروثی شد. پشت سرهم 14 حاکم از بنی امیه و بعد بنی عباس سلطنت کردند. بالاترین سنت پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) که زیر پا گذاشته شد همین بود که امامت تبدیل به خلافت شد و خلافت تبدیل به سلطنت شد. به سادگی با احکام دین بازی می کردند، به سادگی روش های رسول خدا را زیر پا می گذاشتند- مردم بصره، سنت مرده است «وَإنّ البِدعَهَ قَد اُحیَیت» بدعت در دین گذاشته اند؛ راه حل چیست؟ راه حل را امام حسین (علیه السلام) این چنین بیان می کند و آن یک کلمه است: «فَإنْ تَسْمَعوا قَوْلی وَتُطِیعُوا أمْری».

اگر حرف منِ حسین را گوش دهید «أهْدِکُمْ سَبیلَ الرَّشادِ»؛[6] من شما را هدایت می کنم. پس یک درس عاشورا هدایت است و دلیلش در نامة امام حسین به مردم بصره آمده است. بین شما این جملة پیغمبر مشهور است: «إنَّ الحُسَیْنَ علیه السلام مِصْباحُ الهُدی»؛[7] حسین چراغ هدایت است. پس هدایت مهم ترین درس عاشوراست. امام حسین (علیه السلام) خیلی تلاش داشت تا روز عاشورا عده ای هدایت شوند. در مسیر خود به خیمه عبیدالله حرّ جوفی رفت، به خیمة زهیر رفت، با عبدالله بن مطیع صحبت کرد، هر کسی را مي دید سعی می کرد نصیحت کند، روز عاشورا خیلی نصیحت کرد، خیلی موعظه کرد تا شاید اثر کند، یک نفر هم یک نفر است که به آنها ملحق شود.

مواردی از تلاش ائمه برای هدایت مردم

مورد اول: ابن ابی الحدید می گوید: در جنگ صفین امیرالمؤمنین (علیه السلام) جنگ را شروع نمی کرد. چند نفر از لشکریان کوفه رفتند خدمت آن حضرت گفتند: آقا، پشت سر شما حرف هایی می زنند، شایعاتی هست. آقا فرمود: چه مي گویند؟ گفتند: آقا، می گویند یا امیرالمؤمنین از مرگ می ترسد که جنگ را شروع نمی کند و یا سپاه معاویه را مخالف دین و اسلام نمی بیند و الا جنگ را شروع می کرد. یا امیرالمؤمنین! ما زن و بچه هایمان را گذاشتیم، آمده ایم؛ چرا نبرد را شروع نمی کنید؟ آقا فرمود: هر دو مطلب غلط است؛ اما ترس از مرگ، اگر قرار بود علی از مرگ بترسد در جوانی اش می ترسید نه حالا که پیر شده . من از مرگ از همان اول نمی ترسیدم. -می فرمود: به خدا قسم، علاقة پسر ابی طالب به مرگ بیش از بچه به شیر مادر است- اول اینکه از مرگ نمی ترسم، دوم اینکه سپاه را هم سپاه مسلمان نمی دانم که تردید داشته باشم آیا با آنها بجنگم یا نه؛ گفتند: آقا پس چرا جنگ را شروع نمی کنید؟ فرمود:

«عسی أن یَهتدی منهم احد»

«شاید یک نفر از این ها هدایت شود.»

کمی ما طول بدهیم، صحبت و نصیحت کنیم شاید یکی از این ها هدایت شد، یکی از این ها به مسیر بیاید.

مورد دوم: در جنگ صفین کسی قرآن می خواند و با امیرالمؤمنین (علیه السلام) هم می جنگید، سورة نبأ را می خواند: «عَمَّ يَتَسَاءلُون*عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيم» آقا امیرالمؤمنین شخصاً به میدان آمد و به او فرمود: جوان چه مي خوانی؟ آقا قرآن مي خوانم فرمود: «أ تَعْرِفُ النَّبَإ العَظیمَ الذَّی هُمْ فِیهِ مُخْتَلِفُونَ» تفسیرش را هم مي دانی؟ گفت: نه، معاویه تفسیر قرآن را ممنوع کرده و گفته فقط بخوانید، هر چقدر که می خواهید، فقط قرآن بخوانید- قرآن خواندن بی فهم و بی درک و بی تفسیر برای او ضرری نداشت. ابن عباس می گوید: به او گفتم بگذار قرآن را تفسیر کنم، گفت: نه، فقط بخوانند، اگر مردم هم تفسیر خواستند پیش خود ما بیایند نه از شماها بپرسند. چون اگر از ابن عباس تفسیرش را بپرسند او تفسیر را درست انجام می دهد؛ چون شاگرد مکتب امیرالمؤمنین (علیه السلام) است-حضرت فرمود: جوان می دانی معنای «عَمَّ يَتَسَاءلُون. عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيم» چیست؟ فردای قیامت از خبر بزرگ از شما سئوال می کنند. گفت: نه آقا نمی دانم. فرمود: «أنا واللهِ النَّبأُ العَظیمُ» به خدا قسم مصداق این آیه من هستم. آن خبر عظیمی که خدا مي گوید و فردا از آن سئوال می شود یک معنایش ولایت است – معنای دیگری هم دارد- حالا تو داری با مصداق این آیه می جنگی و آیه را هم می خوانی! جوان قدری به فکر فرو رفت گفت: آقا درست است، آمد به لشکر امیرالمؤمنین (علیه السلام) ملحق شد. این را هدایت می گویند.

مورد سوم: عصر عاشورا وقتی صدای «هل من ناصر» اباعبدالله (علیه السلام) بلند شد؛ هدفش باز هم هدایت بود. بعضی نقل کرده اند دو جوان در سپاه ابن زیاد یکی به نام سعد و دیگری به نام ابوالحتوف، نگاهی به هم کردند گفتند: حالا برویم به امام حسین بپیوندیم -همه یاران امام کشته شده بودند و آخرین نفر خود امام حسین مانده بود- این دو جوان آمدند به امام پیوستند و شهید شدند. بالاخره اثر دارد هدایت هدف اصلی است. در روایت داریم امام سجاد (علیه السلام) می گوید: پدرم امام حسین (علیه السلام) روز عاشورا بعضی ها را نمی کشت همین طور که می جنگید از کنار آنها رد می شد. سئوال شد چرا این طور با این ها برخورد مي کنید و از کنار بعضي ها رد می شوید. فرمود: در نسل این ها محبّ ما وجود دارد. در نسل این ها افرادی است که اهل هدایت است: هدف اصلی همین است؛ لذا می گوید: «ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِين»[8] جنگ، طب جراحی اسلام است. اگر کار از کار گذشت آن وقت نوبت جنگ است؛ امام حسین (علیه السلام) هم خطبه خواندند، هم صحبت کردند، هم نامه نوشتند، هم به اطراف سفیر فرستادند، حتی با عمر سعد هم صحبت کردند فقط برای اینکه هدایت شوند.

مورد چهارم: دو بار امام با عمر سعد مذاکره داشته است یکی ششم محرم که یک طرف عمر سعد، پسرش حفص و غلامش و طرف دیگر اباعبدالله الحسین 0علیه السلام) ، اباالفضل العباس (علیه السلام) و علی اکبر (علیه السلام) ؛ درمقابل هم نشستند. اباعبدالله به عمر سعد فرمود: «یا عمر اِتّق الله ولا تُشارک فی دَمی» پسر سعد از خدا بترس و در قتل من شرکت نکن؛ چرا در قتل من شرکت می کنی؟ عرض کرد: یابن رسول الله، من اگر در قتل شما و در این جریان شرکت نکنم ضربه می بینم. فرمود: چه ضربه ای می بینی؟ گفت: خانه ام را از من می گیرند. فرمود: من به تو خانه می دهم. گفت: تجارت و کاسبی ام تعطیل می شود و باغم را از من می گیرند. فرمود: من به تو باغی می دهم. گفت: آقا زن و بچه ام امنیت شان را از دست می دهند. فرمود: من به تو امنیت می دهم، من به آنها مأمن می دهم. گفت: آقا اصلاً این حرف ها نیست، حکم فرمانداری ری به اسم من خورده اگر در این جریان شرکت نکنم ری به من نمی رسد. اباعبدالله (علیه السلام) فرمود: قبول داری من فردی صادق هستم؟ -عمر سعد امام حسین را می شناخت، مي دانست اینها چه کسانی هستند. خودش گفت:

«والله انی اعلم حرکت أذی اهل البیت»

«به خدا قسم مي دانم آزار این ها حرام است، جایز نیست»–

فرمود: اگر در قتل من شرکت کردی به ری نمی رسی. امام حسین جملة خیلی زیبایی دارد، که امام صادق (علیه السلام) در حدیثی به آن اشاره می کنند. ایشان می فرمایند: شخصی به امام حسین نامه ای نوشت، گفت: «یَابْنَ رَسُولَ اللهَ، عِظْنِی بِحَرفَیَن» دو کلمه مرا نصیحت کنید. -نصیحت باید کوتاه باشد که زود اثر کند- حضرت برایش نوشت:

«مَنْ حاوَلَ أمْراً بِمَعْصِیَهِ اللهِ کانَ أفْوَتَ لِمَا یَرْجو وَأسْرَعْ لِمَجِسءِ مَا یَحْذَرُ»[9]

«هر کس تلاش کند از راه گناه به هدفی برسد در آخر به آن هدف نمی رسد.»

1- امیدش ناامید می شود. 2- از هر چه می ترسد زودتر به سرش می آید. هر کسی از کوچة گناه عبور کند کوچة گناه بن بست است. عمر سعد خواست از کوچة گناه به ری برسد، نرسید. روز ششم محرم امام حسین با او مذاکره کرد. هر چه برایش گفت به گونه ای طفره رفت. وقتی حضرت بلند شد برود، فرمود: «ذَبَحَکَ اللهُ عَلَی فِراشِکَ عَاجِلاً وَلَا غَفَرَ لَکَ یَوْمَ حَشْرِک»[10] ان شاء الله به زودی خداوند در رختخوابت جانت را بگیرد و روز محشر تو را نیامرزد. بعد وقتی می رفت امام به اصحابش فرمود: او دارد می رود ولی می بینم یک روزی سرش بالای نیزه است و بچه های کوفه سنگ بارانش مي کنند و با ذلت مي میرد. همین هم شد، چند سال بعد بساط عمر سعد برچیده شد. عصر عاشورای سال 66 هجری ابراهیم بن مالک اشتر نشست روی سینة ابن زیاد و سرش را از بدنش جدا کرد؛ یعنی عصر عاشورای 5 سال بعد و صبح یازدهم هم سرش بالای نیزه وارد کوفه شد. وقتی در مجلس مختار سر ابن زیاد بالای نی بود، مختار به او نگاه کرد کفشش را برداشت و به طرف این سر خبیث پرتاب کرد. آنها بعد از این حادثه چند سال توانستند دوام بیاورند؟ چند سال توانستند حکومت کنند؟ یک مار کوچکی دور گردن ابن زیاد پیچیده بود دائم لب و دندانش را می گزید، داخل دهانش می شد و بیرون می آمد. کسی آنجا بود، گفت: این مزد چوب هایی است که به لب و دندان اباعبدالله (علیه السلام) زده است. ظلم در همین دنیا خودش را نشان می دهد. پیامبر (صلی الله و علیه وآله وسلم) فرمودند: «مِنَ الذُنوبِ تُعَجَّلُ عُقُوبَتُها وَلا تُؤَخَّرُ إلَی الآخِرَهِ» در روایات داریم یک سری از گناهان هست که خودش را زود نشان می دهد و در همین دنیا عقوبتش را می بیند. یکی از آن گناهان ظلم است «وَالْبَغْیُ عَلَی النَّاسِ»[11] اینکه انسان مظلومی را اذیت کند. فرمود: خداوند زود به ظالم نتیجه عمل اش را نشان مي دهد. پس یکی از درس های مهم کربلا درس هدایت است، درس ارشاد است. اولین حرف رسول گرامی اسلام حضرت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) و اهل بیت (علیهم السلام) هدایت جامعه است.

نشانه های هدایت

در اینجا یک سؤال مطرح کنم: نشانه های هدایت چیست؟ چگونه انسان مي تواند در مسیر هدایت قرار بگیرد؟ من چهار علامت و نشانه برایتان می شمارم.

1. ایمان به خدا؛قرآن می فرماید اولین نشانة هدایت، ایمان به خداست «إِنَّ اللَّهَ لَهَادِ الَّذِينَ آمَنُوا»[12] خدا هدایت می کند کسی را که ابتدا رابطه اش را با او خوب کند.

2. انابه و توبه؛قرآن کریم می فرماید اگر کسی در زندگی اش توبه و بازگشت باشد «إِنَّ اللّهَ يُضِلُّ مَن يَشَاء وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنَاب»[13] خدا او را هدایت می کند.برای مثال، اگر شما مقصدتان تهران است، می خواهید به تهران بروید اما اشتباهی جاده را به طرف کاشان بروید –امیرالمؤمنین می فرماید: اگر کسی در خلاف مسیر حرکت کند هر چه با سرعت بیشتر برود، بیشتر از مقصد دور می شود- شما هر چه سرعت ماشین را زیاد کنی از تهران بیشتر دور می شوی؛ چون مقصد را اشتباه می روید.حال آدم عاقل کسی است که اولین تابلویی را که دید و متوجه شد اشتباه است برگردد. اما اگر بگوید برویم ببینیم آخرش چه خبر است این اشتباه است؛ چون مسیر را اشتباه می رود. ممکن است در سرازیری قرار بگیرد و دیگر نتواند خودش را کنترل کند. انابه معنایش این است؛ یعنی هر کجا دیدی داری اشتباه می روی توجیه نکن برگرد.حرّ صبح عاشورا احساس کرد راه را اشتباه رفته است. پسرش می گوید: پدرم آمد و مرا نصیحت کرد و گفت: پسرم! «یا بُنَی کراماتُ الدّنیا زائله و النّاسُ من الدنیا راحِلَهٌ» این دنیا همة کراماتش، همة زرق و برقش تمام می شود، همة مردم از دنیا می روند. [یک مدتی که از قضیة کربلا گذشت افراد هر دو لشکر از بین رفتند فقط یک مقدار دیر و زود داشت، پنج- شش سال نشد که اغلب قاتلان امام حسین و اهل بیت از بین رفتند. اکثر کسانی که در کربلا بودند از بین رفتند]فرمود: پسرم، دنیا زوال پذیر است کراماتش، زرق و برق اش تمام شدنی است. بیا پیش امام حسین (علیه السلام) برویم: «نَلحقُ بالحُسین علیه السلام لِاَنّا نُفوزُ بالسّعاده» پسر فاطمه (علیها السلام) کربلا آمده، شاید اهل سعادت باشیم. خودش و پسرش خدمت اباعبدالله آمدند.ببین به کجا رسید که مرحوم ملا علی کنی یک شب چهارشنبه به حرّ توسل پیدا کرد، [بین مردم آن منطقه مشهور و معروف است که شب چهارشنبه به حرّ توسل می کنند] می گوید: یک شب چهارشنبه رفتم کنار مقبرة حرّ و او را پیش امام حسین واسطه قرار دادم. گفتم: شما واسطه شوید وضعیت ام خوب بشود، بتوانم به مردم کمک و خدمت کنم. شب در عالم رویا حرّ را دیدم، بالای سرم آمد و فرمود: بلند شو، آقایم حسین (علیه السلام) فرمود: به تو بگویم که آقای تهران خواهی شد.ملا علی کنی زمان ناصر الدین شاه، شخصیتی برای خودش بود. از او حساب می بردند، وضع بسیار خوب و عالی داشت به مستمندان و فقرا کمک می کرد. می گوید: با توسل به امام حسین (علیه السلام) و واسطه کردن حرّ به این جا رسیدم.خداوند چه مقامی به حرّ داد! انابه و بازگشت او باعث شد خداوند این مقام و عظمت را به او بدهد.امام شخصی را دنبال عبیدالله بن حرّ جعفی فرستاد، او نیامد. بعد از قضیة عاشورا پشیمان شد، متوجه شد چه جنایتی آفریده است، چه انسان هایی را کشتند! رو به خودش کرد و گفت: ای عبیدالله، پسر فاطمه را یاری نکردی تا زنده ای تأسف بخور. دیگر برای بازگشت دیر شده بود. بعضی وقت ها بازگشت سنگین و مشکل است. پس دومین علامت هدایت و انابه توبه است.

3. سعی و تلاش؛ قرآن می فرماید: «وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُم»[14] این یعنی تلاش، انسان تا تلاش نکند به جایی نمی رسد. در روایات داریم: دعا کنندة بی عمل مثل تیرانداز بی تیر است. هر اندازه تیرانداز ماهر باشد وقتی تیر نباشد کاری نمی تواند بکند. فرمود: «الَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا» شما تلاش بکن، شما قدم بردار، شما جلو بیا. شما تصمیم بگیر، همیشه با وضو باشی ، هر روز - هر چند سوادت کم است- قل هو الله را از روی قرآن بخوانی، هر صبح یک آیه از قرآن بخوانی اینها در زندگی انسان نورانیت ایجاد مي کند. انس با قرآن، انس با دعا داشته باشید. اشکال ما این است که انس ما با این ها کم است. چه خوب است انسان تمرین دائم الوضو بودن را بکند آن عالم بزرگ اخلاق نصیحت می کند. می گوید: سعی کنید دائم با وضو باشید. هر زمانی که دستتان به قرآن خورد وضو دارید، نماز جماعت بود شرکت کنید. مسجدی بود حضور پیدا کنید.می توانید دعاکنید، قرآن تلاوت کنید. پیامبر (صلی الله و علیه وآله وسلم) فرمود: «أفّضّلُ الْعَمَلِ أدْوَمُهُ» بهترین عمل آن است که کم و مستمر باشد؛ «وان قَلَّ.»[15] اگر انسان چهل روز روی یک صفت مثبت تمرین کند؛ روی نماز اول وقت صبح، روی دائم الوضو بودن، روی نماز جماعت، برای او ملکه می شود. کارها را سخت نکنیم، هر چه سن بالاتر می رود سخت تر می شود. هر چه سن بالا می رود سیر صعودی سن است و سیر نزولی اصلاح و تربیت، لذا فرمود: «وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُم»؛[16] هر که در راه ما قدم بردارد، او را هدایت می کنیم. پس سومین راه هدایت، تلاش است.

4. توسل به اهل بیت؛ چهارمین راه توسل به اهل بیت است. خودشان فرمودند، در زیارت جامعه کبیره مي خوانیم: «وَأنْتُم نُورُ الأخیْارِ وَهُداهُ الأبرار»[17] شما منشأ هدایتید؛ در رابطه با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) می گوییم: «أیْنَ نَاشِرَ رَایَهِ الهُدی» کجاست انتشار دهنده و کسی که پرچم هدایت را دست مي گیرد. پس توسل و ارتباط با اهل بیت هم یک راه هدایت است. قرآن می فرماید: به هدایت آن کسانی اقتدا کنید که آنها هدایت یافته هستند. این نیز یک راه کسب هدایت، که توسل و ارتباط با اهل بیت و حضور در مجلس اهل بیت است. پس یکی از درس های مهم عاشورا درس هدایت است، سندش را هم برایتان گفتم؛ امام حسین علیه السلام در نامه ای که به مردم بصره نوشت خودش فرمود: من برای هدایت آمده ام، و آنها را نصیحت و موعظه کرد.

[1]. بحارالانوار، ج 12، ص 89؛ فقه القرآن، ج 1، ص 291؛ تفسیر نمونه، ج 10، ص 363

[2]. سوره بقره، آیه 158

[3]. بحارالانوار، ج 45، ص 27

[4]. بحارالانوار، ج 45، ص 27؛ المناقب، ج 4، ص 104

[5]. بحارالانوار، ج 44، ص 255؛ الامالی للصدوق، ص 136؛ وقعه صفین، ص 140

[6]. بحارالانوار، ج 44، ص 338

[7]. مدینه المعاجز الائمه، ج 4، ص 52؛ فرهنگ عاشورا، ص 51

[8]. سوره بقره، آیه 2

[9]. الکافی، ج 2، ص 373؛ وسائل الشیعه، ج 16، ص 153؛ بحارالانوار، ج 70، ص 392

[10]. بحارالانوار، ج 44، ص 389

[11]. ثلاثٌ منَ الذّنوبِ تُعجَّلُ عُقُوبَتها ولا تُؤخَّر إلی الآخره عُقُوقُ الوَالِدَیْنِ وَالبَغی عَلَی النّاسِ وَکُفْرُ الإحسانِ (وسائل الشیعه، ج 16، ص 312؛ مستدرک، ج 12، ص 360؛ بحارالانوار، ج 72، ص 275)

[12]. سوره حج، آیه 54

[13]. سوره رعد، آیه 27

[14]. سوره عنکبوت، آیه 69

[15]. مجموعه ورام، ج 1، ص 63؛ نهج الفصاحه، ص 232، ح 110

[16]. سوره عنکبوت، آیه 69

[17]. من لایحضره الفقیه، ج 2، ص 615؛ التهذیب، ج 6، ص 99؛ بحارالانوار، ج 99، صچ

...............................................................................

منبر اماده برای ماه محرم92 ..ده شب

شب ششم

پیروی از شیطان، عامل رویاروی در مقابل اباعبدالله

با کاوشی در روایات، تاریخ و حوادث کربلا می توان علل و زمینه هایی را که موجب شد این حادثه و این واقعه اتفاق بیفتد، پیدا کرد. بحث ما در ارتباط با این علل و زمینه هاست اینکه چرا عدة زیادی در مقابل اباعبدالله ایستادند و با ایشان رویارویی کردند؟ گر چه از تاریخ این حادثه قرن ها گذشته اما آثار و نوشته هایی است که وقتی انسان آنها را بررسی می کند می تواند این علل و زمینه ها را استخراج کند. برخی از این علل، علل اجتماعی و بیرونی است که این ها مورد بحث من نیست، و برخی از این علل، علل درونی است و جنبة تربیتی دارد که این موضوع بحث ماست. یکی از عواملی که امام حسین (علیه السلام) در چند جا در سخنرانی هایش خطاب به دشمن و در نامه ها و کلامش به آن اشاره فرموده، مسئلة پیروی از شیطان است. می فرماید: «اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطَانُ»؛[1] شما مردم پیرو شیطان شدید که از عمرسعد و ابن زیاد حمایت کردید. شما مردم، حزب خدا را حذف کردید و دنبال حزب شیطان رفتید که یاد خدا از زندگی تان رفت و اینگونه در مقابل من صف آرایی کردید.[2] بنابراین شناخت حربه ها، گام ها و وسایلی که شیطان از طریق آن انسان ها را منحرف می کند خیلی مهم است. شما می دانید یک سری آسیب هایی است که جسم انسان را تهدید می کند؛ مثل تصادف، سرطان، بیماری و... بشر در طول تاریخ در اثر تجربه راه حل بعضی از آنها را پیدا کرده گر چه در مورد بعضی از آنها هم عاجز مانده است. انسان در بعضی موارد توانسته با وضع قوانین راهنمایی رانندگی، با ساختن داروها و با عمل های جراحی بر برخی از آسیب ها و خطرات و دشمن هایی که جسم انسان را تهدید می کند غلبه کند؛ البته مجهولات انسان نسبت به معلومات او خیلی زیاد است، بسیاری از بیماری ها، سکته ها، تصادفات و حوادث هم است که بشر هنوز نتوانسته راهکار آن را پیدا کند. این در مورد آسیب های جسمی است اما روح ما هم دشمنانی دارد که در این مورد دیگر نمی توانیم بگوییم دانشمندان علوم تجربی از راه تجربه راهکار مبارزه با آن را پیدا کنند، این دشمن را از ابتدا انبیاء، آیات الهی و اولیای خدا معرفی کرده اند و علائم آن و راهکارهای مبارزه با آن را هم گفته اند.

دشمنان یک مومن

پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرموده اند:

«المؤمنُ بَینَ خَمس شدائد»

«هر مؤمنی پنج دشمن دارد»؛

1-«مؤمنٌ یَحسُدُه» یکی آدم های حسود، کسی که نسبت به انسان حسادت می ورزد، و یا چشم زخم مي زند و نمی تواند انسان را ببیند خواه از نظر روانی، و یا گفتاری و یا تخریب سابقة انسان در جامعه به او لطمه می زند، دشمن است.

2- «و منافقٌ یبغُضُه» منافقانی که نسبت به مؤمن بغض دارند.

3- «وکافرٌ یُقاتِلُه» کافری که نمی خواهد سر به تن مسلمان باشد؛ مثل اسرائیل، آمریکا و...

4- «و نفس تنازعه فبین أن النفس عدوا منازع یحب مجاهدتها» نفس خود انسان، هوای نفسی که می خواهد انسان را از درون سرنگون کند.

5- «شیطانٌ یضله»[3] شیطانی که مؤمن را گمراه می کند. زندگی کردن بین این پنج دشمن برای انسان خیلی سخت است! مؤمن حسود، کافر مبارز و جنگجو، منافقی که بغض و کینه دارد، نفسی که از درون حربه های مختلفی مثل خشم، شهوت و غریزه دارد و شیطانی که گام های مختلفی دارد. لذا در بعضی روایات داریم، مَثَل مؤمن، مثل بره (گوسفند) است؛ شما گوسفند را دیده اید گرگ او را تهدید مي کند، خود انسان ها برای اینکه آن را ذبح کنند و از گوشتش استفاده کنند دنبالش هستند. در عروسی، در عزا، وقتی حاجی می آید در هر مناسبتی، بالاخره سر این گوسفند در خطر است. خود این حیوان هم کاملاً مفید است؛ گوشتش پوستش، استخوانش و قسمت های مختلف بدنش که برای جاهای مختلفی استفاده می شود. در حدیث داریم که امام سجاد علیه السلام فرمودند: مؤمن مثل گوسفند و بره ای است که خودش برای همه مفید است، اما همه نیز می خواهند به نوعی او را ببلعند. فرمود انسان مثل گوسفندی است که بین گرگ و شیر و خوک و خطرات مختلف واقع شده است. واقعاً هم این گونه هست، اگر شما تأملی بکنید امروز تصادف، سکته، سرطان، و بیماری های متعدد جسم بشر را تهدید می کند، بیماری های متعددی هم روح بشر را تهدید می کند و بشر هم از آن غافل است.

شیطان ،دشمن اصلی انسان

از میان این پنج دشمن، شیطان دشمن قسم خورده است، شیطان دشمن رنگارنگ است، شیطان، دشمن رانده شده است و از همة این ها خطرناکتر است. به تعبیر یکی از بزرگان می گوید شیطان مثل آن سگی است که جلوی باغ می بندند. این سگ با صاحبخانه و با هر که با صاحبخانه آشنا باشد کاری ندارد. ولی غریبه و دزد را می گیرد. او می گوید این شیطان کسی را که با صاحبخانة دل، یعنی با خدا آشنا باشد، نمی گیرد. اما آن کسی را که با خدا بیگانه باشد و با صاحبخانه ارتباط نداشته باشد را می گیرد. «إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطَانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُواْ وَعَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُون»[4] این صریح قرآن است که شیطان بر کسی که ایمان و توکل بر خدا دارد مسلط نیست. این دشمن قسم خوردة، رانده شدة و مسلط بر انسان های دور از خدا می گوید در مالتان دخالت می کنم، در اولادتان دخالت می کنم، در صراط مستقیم و موقع نماز سراغتان می آیم.

انسان در یک نمازی که مي خواند از اول تا آخرش اصلاً حواسش به نماز نیست، انسانی که حساب های طولانی انجام مي دهد، وقتی می خواهد هفت بار طواف کند اشتباه مي کند و پنج بار طواف مي کند. در طواف و وضو سراغت می آید، این دشمن این گونه است «لأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيم»[5] این دشمنی که اینگونه انسان را تهدید می کند، یعنی در نماز انسان، حج انسان، زندگی انسان، نیت انسان، کار و تلاش و مال انسان دخالت می کند «فَبِعِزَّتِکَ لَاُغویَنَّهُمْ أَجمَعینَ»[6] پس باید گام های شیطان را بشناسیم، من طی دو جلسه در این موضوع صحبت می کنم. قرآن می گوید باید خطوات شیطان را بشناسیم، دشمن از هر راهی که وارد می شود باید همان راه را بست. باید ببینیم محل نفوذش از کجاست، باید جلوی همان نفوذ را گرفت. قرآن، روایات و ائمه راه های نفوذ شیطان را به خوبی معرفی کرده اند این مثل آسیب های جسم نیست که زمان بگذرد و علوم تجربی آن را استخراج کند، خیر، اگر می گوید: «وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُّبِين»[7] همه چیز در این قرآن هست، یعنی ما راجع به این آسیب های روح همه چیز را گفته ایم. اکنون با توجه به این مقدمه ای که گفتیم بعضی از گام های شیطان را برای شما می شمارم.

ایجاد اختلاف و کینه، از گام های شیطان

قرآن کریم می فرماید: یکی از حربه های شیطان، کینه و اختلاف است «إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاء»[8] شیطان می خواهد شما با کینه از هم دور شوید. کینه، مادر همة بدبختی هاست «اُمٌّ الخُلق الحقد»[9] کینه مادر صفات رذیله است. چون اگر کینه آمد حسادت قهر، درگیری، غیبت و سخن چینی می آید. امیرمؤمنان (علیه السلام) می فرماید: «سَبَب الفِتَنِ اَلحِقد»[10] ریشة فتنه ها و بدبختی ها کینه است. امام حسین (علیه السلام) در روز عاشورا فرمود: برای چه با من می جنگید؟ مگر من پسر پیغمبر نیستم؟ گفتند: آری. فرمود: مگر پدرم علی (علیه السلام) نیست؟ گفتند: بله. فرمود: آیا مادرم زهرا (علیها السلام) نیست؟ گفتند: بله. دائم از آنها سؤال می کرد: «هَل تعلمون» می دانید من که هستم؟ جرم مرا بگویید. آیا دین را زیر پا گذاشته ام؟ سنت پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) را عوض کرده ام؟ احکام الهی را جابجا کرده ام؟ چرا با من می جنگید؟ می دانید آنها چه گفتند؟ «بُغضاً لأبیک» به خاطر کینه ای که نسبت به پدرت علی (علیه السلام) داریم. ببینید این کینه چه می کند؟ برادران یوسف (علیه السلام) برادر خود را در چاه می اندازند. قابیل همین که دید قربانی اش قبول نشد، برادرش هابیل را به قتل رساند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) که در جنگ جمل چند هزار کشته داد، چند هزار مسلمان کشته شد، در حالی که بر پیشانی آنها آثار سجده بود و بعضی از آنها حافظ قرآن بودند، همة آنها مسلمان بودند، همه کسانی بودند که به یک قبله نماز می خواندند

حضرت در جمل قبل از درگیری زبیر را خواست و فرمود: زبیر از جان علی چه می خواهی؟ تو که علی را می شناسی، تو کسی هستی که در شورای شش نفره، به نفع علی کنار رفتی؟ تو کسی هستی که پای وصیت نامة فاطمه (علیها السلام) را امضا کردی، تو کسی هستی که بارها و بارها پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) پیش تو مقام و شأن مرا گفت؛ چرا در این جنگ، در مقابل من این لشکر را جمع کردی؟ می دانید چه گفت؟ گفت: تو خلیفه باشی و من نباشم؟ این کینه است، می گوید چه شد که شما خلیفه شدی، چرا مردم دور شما را گرفته اند؟ مگر من با شما چه فرقی دارم؟ شما پسر عم پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) هستی، من هم پسر (صفیه) عمة پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) هستم. این کینه است، در تاریخ با همین کینه امام کشی صورت گرفت. چرا موسی ابن جعفر (علیه السلام) به شهادت رسید؟ چون پسر برادرش، محمد ابن اسماعیل کینة امام را به دل گرفت، پیش هارون الرشید رفت و سعایت کرد. امام به او فرمود: «پسر برادر، در خون من شرکت نکن، عاقبت به خیر نمی شوی! اما او رفت سعایت کرد و موسی ابن جعفر به شهادت رسید. چرا امام جواد (علیه السلام) به شهادت رسید؟ به خاطر کینة دانشمندان بی دینی که وقتی دیدند حکم امام جواد (علیه السلام) راجع به قطع دست دزد پذیرفته شد و حکم آنها پذیرفته نشد باعث این امر شد که پیش خلیفه آمدند و سعایت کردند و امام را به شهادت رساندند.

اگر بخواهم سیر تاریخی این امام کشی را ادامه بدهم خیلی زیاد است. ببینید از جنگ با امیرالمؤمنین که صدا می زنند ما به خاطر کینه ای که با تو داریم آمده ایم، در کربلا که می گویند: «بغضا لاَبیکَ» از شهادت موسی ابن جعفر (علیه السلام) که پسر برادرش به خاطر کینه و حسادت باعث شهادت ایشان شد، شهادت امام جواد (علیه السلام) که آن علمای درباری جمع شدند و آن گونه باعث شهادت امام شدند، همین گونه تاریخ را بیایید جلو تا مرحوم شهید اول چرا سر از بدنش جدا کردند؟ چرا این گونه او را به شهادت رساندند؟ به خاطر حسادت و کینه، وقتی دیدند کار او اوج پیدا کرد، حکم می کند، نظر می دهد و مراجعات دارد عده ای به خاطر کینه ای که از او داشتند جمع شدند کتابی را به اسم او بیرون دادند که در آن کتاب مطالب کفریات و غیر دینی بود. حکم قتلش را گرفتند و او را به شهادت رساندند. شهید ثانی و دیگران هم همین گونه مورد کینه و حسد قرار گرفتند.

یکی از دعاهای مسلمانان و اصحاب پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) این بود: «رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ وَلَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا لِّلَّذِينَ آمَنُوا»[11] خدایا در دل ما کینة مؤمن را قرار نده، برادران عزیز! اگر با کسی قهر هستید و قطع رابطه کرده اید، این روابط را صمیمی کنید و این کینه ها را کنار بگذارید. روایتی از امام سجاد (علیه السلام) در مورد برادر دیدم که ایشان فرموده اند: برادر برای تو چهار عنوان و پشتوانه است «أمَّا حَقٌّ أخیکَ فَتَعْلَمُ أَنَّهُ» ای کسی که برادر داری باید بدانی برادر «یَدُکَ الَّتی تَبْسُطْها» دست توست «وَ ظَهْرُکَ الَّذی تَلْجَأُ إلَیْهِ» پشتوانة توست «وَعِزُّکَ الذَّی تَعْتَمِدُ عَلَیهِ» باعث عزت و افتخار توست «وَقُوَّتُکَ الّتی تَصُولُ بِها»[12] باعث قدرت توست. حال ما می بینم با این برادری که حضرت معرفی کردند کسی شش ماه یا یک سال قهر باشد. پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند: «أَیُّما مُسْلِمینِ تَهَاجَرَا فَمَکَثا ثَلَاثَاً لَا یَصْطَلِحانِ إلّا کَانَا خَارِجینِ مِنَ الإسْلَامِ»[13] چند روایت داریم که اگر دو مسلمان بیش از سه روز با هم قهر باشند هر دوی آنها از اسلام خارج می شوند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرماید: مردم بپرهیزید از گناهانی که مرگ انسان را جلو می اندازد. ما دو نوع مرگ داریم: اول سورة انعام می فرماید: «الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ بِرَبِّهِم يَعْدِلُون. هُوَ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن طِينٍ ثُمَّ قَضَى أَجَلاً وَأَجَلٌ مُّسمًّى عِندَهُ»[14] یک اجل حتمی داریم و یک اجل غیرحتمی؛ یک مرگ مسمّی داریم که «لاَ يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ يَسْتَقْدِمُون»[15] اصلاً جابجا نمی شود و آن لحظه ای است که کسی نمی تواند آن را کم و زیاد کند؛ اما یک مرگی داریم که غیرحتمی است «اجلّ محتوم و اجّل غیرمحتوم» اجلی که زودتر می آید. روایت داریم که مردمی که در اثر گناه می میرند، در اثر مرگ رسمی شان و در اثر پایان یافتن عمر طبیعی شان نمی میرند. مثلاً آقا شما چراغی را روشن می کنی یک لیتر نفت در آن می ریزی این چراغ قاعدتاً باید 20 ساعت یا 15 ساعت بسوزد و بعد خاموش شود؛ اما وقتی باد زد و آن را خاموش کرد، این چراغ به طور طبیعی خاموش نشده است نفت دارد اما باد آن را خاموش کرده است. اگر کسی آمد و روی آن پتو انداخت و به چراغ اکسیژن نرسید و خاموش شد، این به طور طبیعی خاموش نشده است.

گناهان سبب جلو افتادن مرگ

هر انسانی مثل نفتی که داخل یک چراغ است، یک ظرفیت عمری دارد، هفتاد سال، شصت سال، نود سال، صد سال، اما بسیاری از مرگ ها در اثر نرسیدن اکسیژن به چراغ عمر است، در اثر برخورد این باد با شعلة چراغ است. چه بادی؟ باد گناه، معصیت، خطا، بی ادبی و بی احترامی. امیرالمؤمنین فرمود: «أعُوذُ باللهِ مِنَ الذُّنوبِ الّتی تُعَجِّلْ الفَناءَ» از آن گناهانی که مرگ را جلو می اندازد به خدا پناه می برم. شخصی بلند شد، گفت: یا امیرالمؤمنین، مگر ما گناهی هم داریم که مرگ را جلو می اندازد؟ «فَقَالَ نَعَمْ وَیْلَکَ قَطِیعَهُ الرَّحِمِ»[16] فرمود: بله، یکی از آن چیزهایی که مرگ را جلو می اندازد عمر انسان را کوتاه می کند، قطع رحم و قطع ارتباط با فامیل است. امام صادق فرمودند: بپرهیزید از «حَالِقَه» شخصی بلند شد و از امام پرسید: آقا حالِقه یعنی چه؟ فرمودند: «قَطیعهُ الرَّحِمِ».[17]

صله رحم، موجب زوال کینه می شود

امام صادق فرمود: «صِلَهُ الرَّحِمِ یُهَوِّنُ الحِسابَ یَوْمَ القیامَهِ»[18] صلة رحم حسابرسی قیامت را آسان می کند. در روایت دیدم خدا می گوید اسم من رحمان است و رحم را از اسم خودم مشتق کردم. اگر کسی به ارحام سر بزند گویا با خدای رحمان ارتباط برقرار کرده است. بگذارید آدرس نزدیک تر به شما بدهم، خدا در اولین آیة سورة نساء می فرماید: «وَاتقوا اللهَ» بپرهیزید، تقوا داشته باشید از آن خدایی که درباره اش از شما سؤال می شود «الَّذِي تَسَاءلُونَ بِهِ وَالأَرْحَامَ»[19] این آیة اول سوره نساء خیلی عجیب است. دو چیز را کنار هم گذاشته و مي گوید دو چیز از شما سؤال می شود: یکی خدا و یکی ارحام. از جمله مواردی که ارحام به خدا عطف شده آیة اول سورة نساء است. شما بروید قرآن را باز کنید و ببینید یکی از آن جاهایی که به نام خدا عطف شده و از آن سئوال می شود، ارحام است. کینه را کنار بگذارید، اختلاف ها را کم کنید، برادران و دوستانتان را ببخشید. جوان های عزیز، نگذارید حریم ها نسبت به پدر و مادر، نسبت به بزرگتر، در جامعه خدشه دار شود. این ها اصول قدیمی نیست. اصول مستمر است، این ها اصولی است که هر چه در جامعه بیشتر رعایت شود، برکت، رحمت، لطف، عمر و سلامت در جامعه بیشتر است و اصولآً باعث ایجاد آرامش می شود. در گذشته که این رفت و آمدهای خانوادگی بود وشب نشینی هایی که در آن گناه هم نبود، داستانی، گفتاری و گفت و گویی بود، خیلی از این بیماری هایی که الان افراد دارند مثل افسردگی، نگرانی دلزدگی واحساس پوچی بسیار کم بود.

این یک امر طبیعی و روشن است کینه، منشأ تمام صفات رذیله است. موجب می شود انسان ها از هم دور شوند، فاصله ها زیاد شود، انسان ها نتوانند با هم ارتباط برقرار کنند. واقعاً اگر هر کسی به فقرای فامیلش، به همسایه های خودش، به خویشان خودش برسد نباید مظاهر فقر در جامعه این قدر زیاد باشد. هر کسی سعی کند به هر طریقی تفقّد کند؛ صندوق های قرض الحسنه، جلسات خانوادگی، کسی که در فامیل مُعَنوَن است، جوان های فامیل را دور هم جمع مي کند. اگر کسی معلم است، دبیر است، روحانی است، صاحب نظر است، صاحب قلم است، هفته ای یک بار یا ماهی یک بار جلسه بگذارند و در همان جلسه اگر کسی بیمار شد برایش هدیه ببرند، اگر کسی قرض داشت برای او پول جمع کنند، دفعة دیگر هم برای شخصی که بانی بوده این حرکت صورت خواهد گرفت. چیزهایی است که هر چه بیشتر این ها در بین ما باشد، لطف خدا، و رحم خدا هم بیشتر می شود. امام صادق فرموده اند: فردای قیامت بعضی ها در محشر خیلی مورد توجه هستند، و در بهشت جای خوبی دارند و نعمت هایی که برای آنها می آورند زیاد است. سؤال می شود که این ها چه کسانی هستند؟ جواب می دهند اینها «المُتحابّونَ فِی الله»[20] «متَحابّین» یعنی چه؟ یعنی کسانی که در این دنیا به خاطر خدا با هم دوست بودند. عزیزان سعی کنید دوستی شما هم برای خدا باشد. جوان گرامی سعی کن رفیقت رفیقی باشد که تو را به یاد خدا بیاندازد نه این که به معصیت بکشد. رفیقت کسی باشد که زمینة ارتباط تو را با امام حسین (علیه السلام) بیشتر کند. نمی گویم در روابط دوستانه تفریح و آنچه باعث نشاط می شود نباشد بلکه منطور من نبودن گناه و معصیت است. فرمود: صداقت و دوستی محدوده ای دارد، یک محدوده اش این است که بدی خود را بدی دوستت و بدی دوستت را بدی خودت و خوبی او را خوبی خودت بدانی و برای او حریم قائل باشی.

چند نمونه از برکات صله رحم

شخصی به نام «داود رقی» خدمت امام صادق (علیه السلام) آمد. رقی، از اصحاب امام صادق است. او پسر عمویی داشت که با وی قهر بود، خدمت امام صادق آمد منتهی قبل از اینکه خدمت امام صادق برسد رفته بود با پسر عمویش ملاقاتی کرده بود و یک هدیه هم برای او برده بود. – عزیزان، چه اشکالی دارد؟ برای کسانی که سن آنها مقداری بالاتر است عرض می کنم. فرض می کنیم که پدر و مادر شما پولدار هستند و وضع مالی خوبی دارند، اما وقتی به منزل ایشان می روی، هدیه ای به دست بگیری و برای آنها ببری چقدر زیباست! آنها نیاز مالی ندارند اما این یک نیاز عاطفی است. چرا قرآن می گوید: «بالوالدَینِ إحساناً»[21] به والدین خود به طور مستقیم احسان کنید نه اینکه با تلفن احوالش را بپرسید، نه اینکه به دیگران حواله بدهید که برای او چیزی ببرند. خودت با دست خود هدیه ای برایش ببر.

خدا همة گذشتگان را رحمت کند مرحوم آیت الله احمدی میانجی فرمود: من گاهی پیش مادرم مي روم- مادر پیری داشت- آنجا می نشینم و مطالعه می کنم که همین ارتباط عاطفی برقرار شود. تلفن ارتباط را برقرار نمی کند، خودت برو، خودت چیزی بخر و هدیه ببر، خودت این تعامل را ایجاد کن- وقتی داود رقی خدمت امام صادق (علیه السلام) آمد- قصد داشت به مکه برود- همینکه وارد شد امام صادق خیلی او را گرامی داشت و در آغوش گرفت. داود پرسید چه شده یابن رسول الله؟ امام فرمود: «فَرَأیتُ فِیما عُرِضَ عَلَیّ مِنْ عَمَلِکَ صِلَتَکَ لِابنِ عَمِّکَ» پروندة اعمالت را می خواندم دیدم رفتی به پسرعمویت سرزدی و صلة رحم کردی.[22] با فرض این که پسرعموی او آدم خیلی خوبی هم نبود، در خط امام صادق (علیه السلام) نبود و امام صادق (علیه السلام) را هم قبول نداشت ولی شما مي دانید اسلام اجازة قهر نمی دهد. حتی اگر کسی هم در خط نیست، حداقل سلام و علیکی با او داشته باش چون فامیل است. «وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَاماً»[23] اینگونه نیست که بسیاری از ارتباطات ما که با هم کم رنگ شده، ناشی از این عوامل باشد، یعنی اگر او نمازخوان است شما هم نمازخوانی اما خط سیاسی او با شما فرق می کند و این مربوط به سلیقة انسان است و همیشه هم اینگونه بوده است. او به یکی رأی داده شما به کس دیگری رأی داده اید. تفاوت رأی باعث نمی شود شما ارتباطتان را با هم قطع کنید. او یک جناح را می پسندد شما یک جناح را، او یک خط سیاسی را دنبال می کند و شما یک خط سیاسی را دنبال می کنید. نگذاریم این بحث های سیاست و جناحی و مطالبی که گاهی از جنبه های اعتقادی به افراد لطمه وارد نمی کند، باعث جدایی و اختلاف شود.

مراقبت از حیله های شیطانی

شیطان یک دشمن قسم خورده است، قدرت مشارکت در مال و اولاد شما را دارد اگر با خدا نباشی به راحتی بر تو مسلط می شود. در صراط مستقیم به دنبالت می آید نه در بیراهه. بیراهه که شیطان نمی خواهد خود او دارد به بیراهه می رود. به عنوان مثال، ماشینی که در جاده مسیرش کج شده دیگر خودش در حال کج رفتن است شیطان در جادة مستقیم به سراغت می آید. شیطان علامت هایی دارد و به تعبیر قرآن: «خطوات»، خطوات یعنی گام. انسان باید این سیاست های گام به گام شیطان و راه های نفوذش را بشناسد، قبلاً گفته شد یک راه نفوذ شیطان کینه است، در سورة مائده، آیة 91 مي فرماید: «إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاء فِي الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ وَيَصُدَّكُمْ عَن ذِكْرِ اللّهِ وَعَنِ الصَّلاَةِ»، شیطان با شراب خواری، قماربازی، لهو و آلات موسیقی حرام، کینه و دشمنی ایجاد مي کند. چگونه شکسته شدن حریم عفاف، ارتباط های غیرشرعی، نگاه های شهوت آمیز، زمینة کینه و افسردگی را فراهم مي کند؟ قرآن می فرماید: شیطان از طریق خمر و میسر در بین شما کینه می افکند. بعد می دانید چه مي شود؟ «یَصُّدَکُمْ عَنْ ذِکرِاللهِ» وقتی کینه ای شدی رابطه ات با خدا قطع می شود، «وعن الصَّلاه» رابطه ات با نماز هم قطع می شود. بدانید در یک جمله، ریشة بسیاری از منکرات همین صفت کینه و بغضی است که شیطان در اثر گناه در دل انسان ایجاد می کند. بیاییم حربه های شیطان را بشناسیم و از آن دوری کنیم که یک مورد آن کینه است.

زینت دادن گناه، یکی از حربه های شیطانی

یک حربة دیگر شیطان زینت دادن گناه است. زینت دادن گناه مثل این است که به یک ماشین مدل پایین، با موتور ناسالم و با بدنة پوسیده، یک ظاهر فریبنده بدهند و آن را به شما گران بفروشند. ممکن است در آن لحظه متوجه نشوید حتی ممکن است نمره اش (پلاکش) هم عوض شود، عنوان آن هم عوض شود، ولی در اولین مرتبة سوار شدن و راه رفتن خودش را نشان می دهد. انسان می فهمد این ماشین، ماشین سرپا نیست، و فقط زینت داده شده است، بارها دیده اید وقتی بعضی از خانه ها را می خریید ظاهرش خیلی زیباست، اما وقتی یک ماه در آن زندگی می کنی کاشی آشپزخانه اش می ریزد، سقف و پایه اش خراب می شود. از این اوضاع معلوم می شود خانه به گونه ای ساخته شده که ظاهرش فریبنده بوده است. می فرماید: یکی از کارهای شیطان این است که گناه را برای شما زینت می دهد. مثلاً با خودت می گویی اگر چهار تار موی من بیرون باشد چه می شود؟ چیزی نمی شود، اما از همین جا شروع می شود. و یا به عنوان مثال اگر با نامحرم دست دادیم مگر به کجای عالم هستی برمی خورد؟ به هیچ جا، اما از اینجا شروع می شود و کم کم به جاهای دیگر کشیده می شود. یا این گونه توجیه می کنیم که این همه دیگران ربا می گیرند یک بار هم ما ربا گرفتیم، رشوه گرفتیم. این همه دروغ می گویند، ما هم یک دروغ گفتیم. گناه از کم شروع می شود، اما به کم ختم نمی شود. شیطان از کم شروع می کند و به کم ختم نمی کند. شیر گناه را به جای یک حیوان اهلی برایت جلوه میدهد. حتماً آن قصة مولوی را شنیده اید: یک روستایی گاوی داشت، که خیلی آن را دوست داشت. غذا و شیر و زندگی اش را از آن تأمین می کرد. شب هایی که گاو را در آخور می بست، تاریک بود، می رفت دست به پشت این گاو می کشید، چون محل تأمین زندگی و سرمایه اش همین بود. مولوی می گوید در یک شبی شیری آمد و این گاو را خورد، و در جای گاو نشست. آن شخص ناآگاه، مثل هر شب که در تاریکی می رفت دست به پشت گاو می کشید و او را نوازش می کرد.

روستایی گاو بر آخورش ببست     شیر گاوش خورد و بر جایش نشست

روستایی به سوی آخور رفت تا مثل هر شب گاوش را نوازش کند شروع کرد به نوازش کردن شیر؛ حیوان با خودش گفت: اگر این مرد می دانست که من شیر هستم اینگونه مرا نوازش نمی کرد و دست به پشت من نمی کشید. اگر کسی شیر را گاو تلقی کرد، حیوان وحشی را اهلی دید و در واقع حیوان وحشی را نشناخت، و به عنوان حیوان اهلی با او برخورد کرد، آن وقت ممکن است همان شیر حمله کند و او را ببلعد و در درون خود بگیرد. اینجاست که فرمود یکی از حربه هایش این است که زشتی گناه را زینت می دهد «زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَنًا»[24] من به همین دو گام و خطوة شیطان اکتفا می کنم که یکی بغض و کینه است و دیگری تزیین گناه است.

[1]. سوره مجادله، آیه 19

[2]. بحارالانوار، ج 45، ص 5؛ المناقب، ج 4، ص 100

[3]. مجموعه ورام، ج 1، ص 96

[4]. سوره نحل، آیه 99

[5]. سوره اعراف، آیه 16

[6]. سوره ص، آیه 82

[7]. سوره انعام، آیه 59

[8]. سوره مائده، آیه 91

[9]. غررالحکم، ح 6768

[10]. همان، ح 6781

[11]. سوره حشر، آیه 10

[12]. مستدرک، ج 11، ص 160؛ بحارالانوار، ج 71، ص 15؛ تحف العقول، ص 263

[13]. قال رسول الله 9: أَیُّما مُسْلِمینِ تَهَاجَرَا فَمَکَثا ثَلَاثَاً لَا یَصْطَلِحانِ إلّا کَانَا خَارِجینِ مِنَ الإسْلَامِ وَلَم یَکنْ بَینَهُما ولَایة فأیهما سَبَقَ إلَی کَلامِ أخیهِ کانَ السّابِقَ إلَی الجَنة یَومَ الحسابِ (الکافی، ج 2، ص 345؛ وسائل الشیعه، ج 12، ص 262؛ منیه المرید، ص 325)

[14]. سوره انعام، آیات 1-2

[15]. سوره اعراف، آیه 34

[16]. قال أمیرالمؤمنین 7 فی خطبته أعوذُ بالله من الذنوب الّتی تُعجّل الفَناء فَقامَ إلَیه عَبدُالله بن الکَوّاء الیشکُریّ فقال یا امیرالمؤمنین أو تَکونُ ذُنُوب تُعجلُ الفناء فقالَ نَعَم ویلَکَ قَطعیه الرحم إن أهل البیت لیجتمعون و یتواسَونَ وَ هُمْ فَجَرَهٌ فَیَرزُقُهُم الله و إنَّ أهلَ البَیتِ لَیَتَفَرَّقُون وَیَقطَعُ بَعضُهُم بَعضاً فَیَحرِمُهُم الله وَ هُم أتقیاء (الکافی، ج 2، ص 347؛ بحارالانوار، ج 71، ص 137)

[17]. قالَ أبوعبدالله 7: اتّقوا الحالقة فإنّها تُمیتُ الرّجالَ قُلتُ وَ مَا الحالِقَه قالَ قطیعَه الرّحِمِ (الکافی، ج 2، ص 346؛ وسائل الشیعه، ج 21، ص 493؛ بحارالانوار، ج 71، ص 133)

[18]. قال أبوعبدالله7: صله الرحمِ یُهونُ الحساب یوم القیامه و هِیَ منسَأهٌ فِی العُمرِ و تَقی مَصارِعَ السَّوءِ وَ صَدَقَهُ اللّیلِ تُطفِیء غَضَبَ الرَّب (بحار الأنوار، ج 71، ص 132)

[19]. سوره نساء، آیه 1

[20]. قال الصادق 7: إن المتحابین فی الله یوم القیامه علی منابر من نور قد أضاء نور وجوهِهِم و نور أجسادهم و نور منابرهم کل شیء حتی یعرفوا به فیقال هؤلاء المتحابون فی الله (الکافی، ج 2، ص 125؛ وسائل الشیعه، ج 16، ص 166؛ مستدرک، ج 12، ص 227)

[21]. سوره بقره، آیه 83

[22]. عن داود بن الرقی: قال کنت جالساً عند أبی عبدالله 7 إذ قال مبتدئا من قبل نفسه یا داود لقد عرضت علی أعمالکم یوم الخمیس فرأیت فیما عرض علیّ من عملک صلتک لابن عمک فلان فسرنی ذلک إنی علمت أن صلتک له أسرع لفناء عمره و قطع أجله قال داود و کان لی ابن عم معاند أنا صبیا خبیثا بلغنی عنه و عن عیاله سوء حال فصککت له قبل خروجی إلی مکه فلما صرت فی المدینه أخبرنی أبو عبدالله 7 بذلک (وسائل الشیعه، ج 16، ص 111؛ مستدرک، ج 15، ص 252؛ بحارالانوار، ج 22، ص 339)

[23]. سوره فرقان، آیه 63

[24]. سوره فاطر، آیه

...................................................................


منبر اماده برای ماه محرم92 ..ده شب

شب پنجم

ابزار گمراهی شیطان در کربلا 

ضرورت دشمن شناسی

شناخت دشمن و حربه های او از جمله وظایفی است که بر عهدة یک انسان مؤمن و کَیّس می باشد. دشمن از هر راهی که وارد می شود، انسان باید راهکار مقابله و مانع شدن از نفوذش را پیدا کند. شناخت حربه های شیطان و شناخت دام ها و راهکارهایی که شیطان از آن طریق روی افراد نفوذ می کند، خیلی مهم است. اگر ما اینها را نشناسیم، ممکن است نادانسته وارد حزب شیطان شویم، ممکن است نادانسته از سلوک حزب الله خارج شویم. در قرآن سه مرتبه کلمة حزب الله آمده و سه مرتبه هم کلمة حزب الشّیطان آمده است. قرآن کریم می فرماید: حزب الشّیطان خاسر و زیانکار است؛ اما حزب الله غالب و مفلح و پیروز است. اگر انسان شاخصه های حزب الله و حزب الشّیطان را نداند ممکن است ناخواسته داخل حزب الشّیطان شود. همانگونه که بعضی از کسانی که در کربلا بودند و با امام حسین(ع) جنگیدند، تبلیغات و کارهای امویان، تشخیص حق و باطل را برای آنها مشتبه کرده بود. لذا بعضی از اینها فکر می کردند که کار ثواب می کنند، کار خوب انجام می دهند. مگر نمی گویید: «هَذَا یَومٌ تَبَرَّکَتْ بِهِ بَنُوأمیَّه»[1] بعضی از اینها با «الله اکبر» گویی و ظاهر تدیّن این حرکت را انجام دادند. این خیلی مهم است که انسان بداند شاخصه های حزب شّیطان چیست؟ شما سورة فاطر را ملاحظه کنید. آیة ششم این سوره می فرماید: «إنَّ الشَیطانَ لَکُمْ عَدُوُّ» این خیلی جای تأمل دارد. می فرماید: شیطان دشمن است، این حرف خداست. و برای اینکه حواس من و شما را جمع کند می فرماید: «فَاتَّخِذوهُ عَدُوّاً»[2] شما هم او را دشمن بدانید و ناخواسته به دنبال او نروید. بعد قرآن کریم می فرماید که: شیطان با حزب و گروهش سعی می کند انسان ها را اصحاب سعیر و اصحاب جهنم سازد. قرآن کریم در جای دیگر می فرماید:

«إِنَّهُ يَرَاكُمْ هُوَ وَقَبِيلُهُ»[3]

«شیطان و نیروهایش شما را می بینند.»

همه جا در کمین است، در صراط مستقیم می نشیند و سعی می کند هر کسی را به نوعی به مسیر خودش بکشد. پس مهم است که انسان گام های شیطان را بشناسد. می گویند که شیطان زمانی با حضرت یحیی(ع) گفت و گویی کرده است. شیطان به او گفت: جناب یحیی می خواهم تو را موعظه ای کنم، تو زیاد غذا می خوری و همین توفیق نماز شب و عبادت با خضوع و خشوع را از تو می گیرد. می گویند حضرت یحیی(ع) بعد از این نصیحت و از این جمله- چون خود دشمن آمد و راهکار را گفت- به شدت غذایش را کاهش داد و گفت دیگر نمی گذارم این مانع عبادتم گردد. شیطان گفت: من هم دیگر تو را نصیحت نمی کنم. با این حرف و راهکاری که به تو گفتم، تو متوجه اشکال خود شدی.[4]

حضرت نوح(ع) و شیطان

بعد از جریان طوفان نوح(ع) و بعد از اینکه طوفان نوح(ع) فروکش کرد، خیلی از گناهکارها و اهل عذاب و معصیت از بین رفتند. شیطان با حضرت نوح(ع) ملاقاتی کرد. این روایت از امام صادق(ع) است، امام فرمودند: شیطان خیلی اصرار کرد که نوح(ع) را نصیحت کند. نوح(ع) گفت: تو به من ضرر نرسان، من نصیحت تو را نمی خواهم، تو با من کاری نداشته باش، مرا به خیر تو امید نیست. گفت: من مي خواهم مطالبی را به تو بگویم چون تو به گردن من حق داری، تو کار مرا سبک کردی؛ چرا که خیلی از اینها با این طوفان و سیل از بین رفتند. شیطان برای گفتن نصیحتش اصرار کرد، حضرت نوح(ع) گفت: بگو. گفت جناب نوح(ع)، «إذا وجدنا ابنَ آدَمَ شَحِیحاً أوْ حَریصاً أوْ حَسوداً أوْ جَباراً أوْ عَجولاً تَلَقّفناهُ تَلَقَّفَ الکُرّهِ فإذا اجْتَمَعَتْ لَنَا هَذِهِ الأخْلاقُ سَمَیّناهُ شَیطَاناً مَریداً الْخَبَرَ»

بخل؛ صفت شیطانی

چهار صفت ناپسند است که در فرزند آدم یافت می شود: بخل، حرص، عجله و حسادت و زورگویی- الشحّ به معنی بخل- است، منتهی از بخل هم یک درجه بالاتر است. شحّ آن بخل شدید است. بخیل فقط از بخشش اموال خودش ناراحت می شود در صورتی که شحیح شاید اگر دیگران هم اموال خود را بدهند، ناراحت شود؛ شاید خودش هم آن را مصرف نکند. روایت داریم امام صادق(ع) فرمود: «شحح»، شحیح اشدّ از بخیل است. شیطان گفت: جناب نوح(ع)، انسان هایی که شحیح و بخیل، حریص، حسود و عجول هستند اینها مثل توپی که در دست بازیکن ها این طرف و آن طرف می رود، در دست من هستند. اگر فرزند آدم را با این صفات بیابم به سادگی او را در سیطره و چنگ خودم می آورم.[5] ببینید شیطان خودش از کم شروع کرد ولی به کم تمام نشد. اول، به مسائل مادی توجه کرد و به مسائل معنوی توجه نکرد. گفت: من از آدم بهترم، من از آتش هستم و آدم از خاک؛ اما توجه نکرد که درست است این آدم از خاک آفریده شده «نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ روحِی»[6] ولی یک روح خدایی را حمل می کند، یک جسم خاکی و یک روح متعالی را حمل می کند. شیطان به بُعد متعالی انسان توجه نکرد، تنها به جنبة خاکی اش توجه کرد. سپس در مرتبة بعد تکبر ورزید و گفت: سجده نمی کنم. در مرتبة بعد -العیاذ بالله- به خدا گفت: من بیشتر می فهمم، تو به من می گویی سجده کن؛ اما من بهترم، تو اشتباه می کنی و به همین ترتیب کفر ایجاد شد. درجه به درجه، استدراجاً «سَنَسْتَدْرِجُهُم مِّنْ حَيْثُ لاَ يَعْلَمُون»[7] وقتی انسانی پله پله پایین می آید به این می گویند استدراج، یعنی سقوط تدریجی. در مرحلة بعد هم رانده شد و در مرحلة بعد هم قسم خورد که همه را گمراه مي کنم. پنج، شش مرحله است: اول توجه به جنبة مادی نه معنوی، بعد تکبر، بعد استنکاف از سجده، بعد همین گونه ادامه یافت تا رانده شدن و اعتراض به علم و و آفرینش خدا و نهایتاً قسم به گمراهی بشر خورد. به همین دلیل است که من تأکید می کنم ما باید این خطوات و گام های شیطان را بشناسیم. شیطان سیاست گام به گام دارد. گاهی ناخواسته انسان وارد حزب شیطان می شود، گاهی انسان ناخواسته در دام شیطان می افتد. باید جلوی این خطوات را از راه خودش گرفت. انسان باید ببیند خطر و دشمن از چه راهی وارد شده است و درست از همان جا و به همان طریق مانع آن شود. اگر در یک انبار گندم سوراخ های موش پیدا شد، باید همان سوراخ را گرفت و اجازه نداد موش گندم ها را از انبار ببرد.

گر نه موش دزد در انبان ماست     گندم اعمال چل ساله کجاست

پس در اول دفع شر موش کن     بعد از آن در جمع گندم گوش کن

تزکیه، مرحله اول تقوا

قرآن مي گوید: «یُزَکّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ»[8]؛ «اول پیرایش، بعد آرایش»

ابتدا تخلیه و بعد تجلی؛ شما اگر در یک ظرف گِلی شیر بریزی آن شیر هم گل آلود می شود. به همین دلیل می گوید اول پاک و تزکیه کن. چرا قرآن در ابتدا می گوید: «ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِين»[9] این قرآن مال انسان هایی است که تقوا دارند، اصلاً قرآن آمده که خودش تقوا ایجاد کند، پس چرا اولین سخنش این است؟ به این دلیل که قرآن بر کسی می تواند اثر کند که در وجود او زمینة پذیرش باشد. این همه پیامبر(ص) برای ابوجهل قرآن خواند، خودش هم می گفت:

«انّی اعلم هو الصادق»

«من می دانم حق با پیغمبر(ص) است، ولی ایمان نمی آورم.»

ابن ابی الاوجاع زندیق، کمونیست و دهری و مادی گراست. دهری، به کسانی می گفتند که خدا و قیامت را منکر بودند، به تعبیر امروزی ماتریالیسم بودند. او چند جلسه با امام صادق(ع) بحث کرد. در یک جلسه امام آنقدر زیبا با او بحث کرد که همة راه هایی را که منجر به کفر می شد بر او بست. راوی می گوید وقتی رفت، گفتم: یابن رسول الله(ع) فکر کنم او امروز مسلمان شود. آقا فرمود: او کافر می میرد، او کور است، خوب گوش می دهد، ولی توجه و گیرایی ندارد. چشم ظاهری دارد، امام را می بیند اما تأثیر نمی پذیرد. اگر ما این گام های شیطان را نشناسیم شاید به آن مبتلا شویم. این گام ها زیاد است. گفته شد یک گام شیطان، کینه است.

«إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاء»[10]

«عرض کردم سعی کنید با برادر، فامیل، آشنا، پدر، مادر، دوست، کینه نداشته باشید، قهر نباشید و اختلاف نداشته باشید.»

قرآن کریم در سورة حجرات می فرماید:

«فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ»

«رابطه تان را با هم خوب و اصلاح کنید»

«وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُون»[11]

«تا رحم خدا شامل حالتان شود. اگر شما به هم رحم نکنید، از خدا توقع رحم نداشته باشید.

حدیثی از امیرالمومنین(ع) است که  می فرمایند:

«یَا نُوفُ ارْحَمْ تُرْحَمْ»[12]

«ای نوف! رحم کن، از دیگران بگذر تا خدا از تو بگذرد.»

مردم از هم بگذرید تا خداوند شما را مورد لطف قرار بدهد. یک گام شیطان کینه و دیگری تزئین گناه است؛ یعنی شیطان گناه را زیبا جلوه می دهد.

فرصت سوزی، عاملی شیطانی

گام دیگر شیطان تسویف است. تسویف یعنی فرصت سوزی، یعنی از دست دادن وقت، یعنی امروز و فردا کردن.

خاربن در قوت و برخاستن     خارکن در سستی و در کاستن

این که انسان دائم بگوید فردا، پس فردا، حالا درس می خوانیم، حالا خوب می شویم، حالا اصلاح می شویم. مگر انسان خبر دارد چقدر عمر می کند؟ مگر انسان می داند که حتماً پیر می شود و فرصت پیدا می کند. تازه اگر فرصت هم پیدا شود، دیگر این فرصت جوانی و نوجوانی یافت نمی شود. انسان های زیادی هستند که اکنون برای از دست رفتن فرصت های جوانی شان تأسف می خورند، اینها برای ما عبرت است. امیرالمؤمنین(ع) فرمودند:

«إيّاكم و تسويف العمل »

«بپرهیز از این که تسویف و فرصت سوزی کنی و کارت را به آینده موکول کنی.»

نگذار فرصت هایت از بین برود. شما به قیام کربلا توجه کنید. چه افرادی فرصت را از دست دادند! شاید قصد همة آنها هم بد نبود، اما انسان گاهی ناخواسته فرصت را از دست می دهد. طرماح ابن حکم یکی از اصحاب امام حسین(ع) است. او در همین مسیری که امام به سوی کربلا و کوفه می رفت با حضرت ملاقات کرد. ظاهراً این اتفاق در همان روزهایی است که حرّ ابن یزید ریاحی لشکر امام را محاصره کرده بود. وقتی طرماح با چند نفر آمدند، حرّ به امام عرض کرد اینها باید به کوفه برگردند. امام فرمود: اینها لشکر من هستند و با من هستند. گفت: نه آقا، اینها با شما نبودند الان آمدند و پیوستند. امام فرمود: فرقی نمی کند، اینها با من هستند کاری با آنها نداشته باش. جلو آمدند، امام از یکی از آنها پرسید: از کوفه چه خبر؟ عرض کرد: یابن رسول الله(ع)، قیس ابن مسهر شهید شد -قیس مثل مسلم نمایندة امام در کوفه بود- سفیر شما شهید شد. امام فرمود: «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ»[13]بعضی ها رفتند، بعضی ها منتظر رفتن هستند. بعد دستانش را بالا آورد و عرضه داشت:

«اللهم اجمَع بیننا و بینَهُم»

«خدایا ما را هم به این ها ملحق کن، بین ما و بین این شهدا یعنی قیس و دیگران اجتماع قرار بده تا ما به هم ملحق شویم.»

و بعد دربارة اوضاع کوفه از آنها سؤالاتی کرد. آنها پنج، شش نفر بودند، همه آنها ایستادند، اما طرّماح گفت: آقا، من در کوفه کارهایی دارم، می روم مقداری کارهایم را سر و سامان بدهم، برای زن و بچه ام آذوقه ببرم، مقداری سفارش های مالی دارم، این ها را انجام مي دهم برمی گردم. رفت، امام فرمود: زود بیا یک وقت جا نمانی. گفت: چشم آقا برمی گردم.  به امام حسین(ع) علاقه مند بود. انسان خوبی هم بود. می خواهم عرض کنم معلوم نیست فرصت سوزی حتماً با قصد سوء همراه باشد. گاهی فرصت ها ناخواسته از دست می رود. رفت، وقتی برگشت امام حسین(ع) شهید شده بود؛ زمانی رسید که دیگر خبر شهادت امام حسین(ع) منتشر شده بود و طبق این نقل تاریخی نتوانست به امام بپیوندد.[14]

دوران جوانی، فرصت خودسازی

گاهی هم تسویف قابل جبران نیست، و فرصت ها می گذرد.  لذا یکی از گام های شیطان، تسویف است؛ فردا فردا کردن، از دست دادن آن انرژی و توانی که یک جوان دارد، حافظه تان خوب است می توانید قرآن حفظ کنید، شعر حفظ کنید، قدرت عبادت و بندگی دارید، می توانید ساعت ها روی پا بایستید، می توانید قرآن بخوانید. سن که از یک حدی گذشت، امکان کسب این انرژی برای انسان نیست. چرا پیامبر(ص) فرمود: فردای قیامت از چهار چیز سئوال می شود: 1- از مال؛ می گویند آن را از کجا آوردی و در کجا صرف کردی؟ 2- از جوانی سئوال می شود.[15] مگر جوانی جزو عمر نیست؟ چون که صد آمد نود هم پیش ماست. چرا می گوید از عمر سئوال می شود، از جوانی هم سئوال می شود؟ معلوم است که جوانی حساب جداگانه ای دارد. استثنایی دارد و در واقع فصل دیگری و حساب دیگری روی آن باز شده است. یکی از اشکال هایی که از پیغمبر(ص) می گرفتند همین بود، می گفتند: پیغمبر(ص) جوان های ما را فاسد کرد. البته آنها هم حق داشتند این حرف را بزنند، فطرت جوان پاک است. هشام ابن حکم یک جوان است که تازه موی بر صورتش روییده بود. این جوان امام صادق(ع) را اصلاً قبول نداشت در خط امام صادق(ع) هم نبود. چند جلسه آمد و خدمت امام صادق(ع) نشست و با دیدن امام عوض شد، مرید شد.[16] اگر هم جوانی ناسازگاری دارد، این سطحی است، عمیق نیست و زود کنار می رود. دیدید بعضی آهن ها وقتی یک لایه زنگ روی آن می نشیند، می شود زود آن را زدود؛ ولی بعضی آهن ها تا چکش می زنی یا روی آن دست می گذاری فرو می رود. اگر به این مرحله رسید دیگر مشکل است کاری کنی یک جا خودش را نشان می دهد. جوان لایه های سطحی را زود می تواند کنار بزند. در زندگی تان تسویف نباشد، سعی کنید اشتباهات را جبران کنید. امام حسین(ع) می فرماید: تنها کوچه ای که بن بست است کوچة گناه است. کسی که بخواهد از کوچة گناه به هدفش برسد، نمی رسد و آخر آن بن بست است، انتهای کوچة گناه محدود است. مگر ما در عاشور غیر اینگونه ندیدیم؟ آیا عمر سعد از کوچة گناه به حکومت ری رسید؟ آیا خولی و سنان به هدفشان رسیدند؟ انتهای کوچة گناه بن بست است؛ اما اسلام بن بست ندارد.

امیدبخش ترین آیه قرآن

وقتی امیرالمؤمنین(ع) بین اصحابشان نشسته بودند، فرمودند: اصحاب من! به نظر شما امیدبخش ترین آیه در قرآن چیست؟ «ما اَرجَحَ آیَه فِی القرآن» خوب همة آیات قرآن نورانی است؛ اما بعضی آیه ها قُرَر است. به تعبیر مرحوم علامه طباطبایی، قُرر آیات است و شاه کلید را به دست انسان می دهد. کدام آیه در قرآن امیدبخش ترین است؟ شخصی گفت: یا امیرالمؤمنین(ع) من بگویم؟ آقا فرمودند: بگو، گفت: این آیه که می گوید «إِنَّ اللّهَ لاَ يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَن يَشَاء»[17]خدا هر گناهی را می بخشد، غیر از شرک، فقط شرک را نمی بخشد. آقا فرمودند: این آیه واسع است، گسترده است اما امیدبخش ترین آیه نیست. فرد دیگری گفت: یا امیرالمؤمنین(ع) من عرض کنم؟

آیه «وَمَن يَعْمَلْ سُوءًا أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللّهَ يَجِدِ اللّهَ غَفُورًا رَّحِيماً»[18]

«هر کس عمل زشتی انجام دهد یا بر خویشتن ستم کند و سپس از خداوند آمرزش بخواهد، خداوند را غفار و رحیم خواهد یافت.»

مولا(ع) فرمودند: این هم آیة گسترده ای است ولی امید بخش ترین آیه نیست. شخصی گفت:

آیه «قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ»[19]

«ای بندگان من که بر خویش اسراف کردید، از رحمت خداوند مأیوس نشوید، چون یاس از گناهان کبیره است.»

مولا(ع) دوباره فرمودند: این هم خوب است، ولی آیه مورد نظر نیست. شخصی گفت: یا امیرالمؤمنین(ع) این آیه «وَالَّذِينَ إِذَا فَعَلُواْ فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُواْ أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُواْ اللّهَ فَاسْتَغْفَرُواْ لِذُنُوبِهِمْ وَمَن يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ»[20] که می گوید:

«هر کسی فاحشه ای، کار ناسزایی انجام داده، استغفار کند، خدا او را می بخشد.»

فرمودند: همة آنهایی که می گویید آیاتی است که گسترده است، پیام دارد. اما امیدبخش ترین آیه در قرآن این است:

«وَأَقِمِ الصَّلاَةَ طَرَفَيِ النَّهَارِ وَزُلَفًا مِّنَ اللَّيْلِ»

«نماز بخوان، در صبح، مغرب و عشاء»

«إِنَّ الْحَسَنَاتِ يُذْهِبْنَ السَّـيِّئَاتِ»[21]

«نماز بخوان که این نماز سیئات را می برد و می شوید.»[22]

نماز، مانع فحشا و منکرات

یک وقتی جوان در مدینه گناه می کرد، مردم آمدند به پیامبر(ص) گفتند: او معصیت می کند. حضرت فرمودند: آیا نماز می خواند یا نه؟ گفتند: بله نماز هم مي خواند ولی گناه هم مي کند. -گاهی اینگونه است که نمازخوان هم ممکن است خطا کند- پیغمبر(ص) فرمودند: اگر نماز می خواند دست از خطا برمی دارد، چون خدا در قرآن گفته:

«إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنكَرِ»[23]

«نماز جلو فحشا و منکر را می گیرد»

اگر نماز می خوانیم و فحشا و منکر هم مرتکب می شویم اشکال در نمازمان است باید آن را درست کنیم. حضرت فرمود: نماز جلو فحشا و منکر را می گیرد. بر همین اساس است که می گویند نماز جماعت بخوانید. این مسجدها انقلاب ما را ایجاد کرد، و این عاشورا و هیئت ها ودسته جات نظام ما را حفظ کرده است. اگر گفتند تسویف بد است یعنی فرصت سوزی بد است.

 

چگونگی جبران گناههای مختلف

نقطة مقابل گناه، جبران خوب است. دقت کنید امشب چه عرض می کنم. جبران، بستگی به نوع گناه دارد، شخصی که غیبت کرده بود پیش پیغمبر(ص) آمد و گفت: یا رسول الله(ص) ! من خجالت مي کشم به طرف بگویم غیبتت را کردم - گاهی هم وقتی می گویی بدتر می شود، روابط به هم می ریزد و طرف مقابل رابطه ای را هم که داشته دیگر از انسان قطع می کند- حالا چه کار کنم؟ بروم بگویم؟ «یا رسولُ الله ما کفّارهُ الاِغتیابِ؟» چه کنم؟ غیبت کردم حالا هم خجالت می کشم به طرف بگویم، چه کنم؟ فرمود:

«تَسْتَغْفِرُ لِمَنِ اغْتَبْتَهُ کَمَا ذَکَرْتَه»[24]

«برای کسی که غیبتش را کردی، دعا کن، برای او طلب آمرزش کن.»

می دانید روایت داریم بعضی ها در روز قیامت ورشکست می شوند. حالا در این دنیا ورشکست زیاد داریم؛ یک نفر چک بی محل می دهد، سرمایه ندارد جنس ارزان می شود، گران می شود. ولی ورشکستگی های این دنیا بالاخره گاهی جبران می شود. کاسب ها جمع می شوند، وام می دهند، زیر بغلش را می گیرند (دستش را می گیرند) و خلاصه شخص ورشکسته راه می افتد؛ اما بعضی وقت ها ورشکستگی قابل جبران نیست. روایت داریم بعضی ها در صحرای محشر ورشکست می شوند، چگونه؟ وقتی پروندة اعمالشان را به آنها مي دهند، می بینند خیلی عالی است؛ نماز، قرآن، مسجد، زیارت عاشورا، همه چیز داخل پرونده است؛ ولی می بینند یک صف طولانی منتظر این آقاست. از فرشته ها می پرسند این صف با من چه کار دارند؟ ما که کارنامه مان را گرفته ایم، اجازه بدهید برویم. می گویند این ها حق الناس است. از این فرد غیبت کرده ای به آن یکی تهمت زده ای، مال این یکی را خورده ای. بالاخره این ها هم گرفتارند. انسان هم در گرفتاری از کوچک ترین درخواست نمی گذرد. یک وقت وضع انسان خوب است ممکن است از خیلی چیزها بگذرد ولی وقتی گرفتار می شود اگر صد تومان هم از کسی بخواهد به سراغش می رود، می گوید ندارم، گرفتارم. می گویند شما غیبت ما را کرده اید، پس ثواب نمازت مال من است، ثواب روزه ات مال آن یکی است، ثواب حج ات مال این یکی است. ثواب اعمال او را می گیرند، او نگاه مي کند مي بیند ورشکست شد، پرونده خالی شد، دیگر هم هیچ کس زیر بغلش را نمی گیرد. این جا نه وام می دهند و نه کاسبی است. می گویند:

«قِيلَ ارْجِعُوا وَرَاءكُمْ فَالْتَمِسُوا نُورًا»[25]

«برگرد، اگر می توانی دوباره از آن دنیا سرمایه بیاور، که دیگر امکان بازگشت نیست.»

سعی کنید به اصل جبران در زندگی تان اهمیت بدهید. هر کجا بودید، هر کجا هستید گذشته را جبران کنید. امام صادق(ع) می فرمایند: اگر مخفیانه گناه کردی، مخفیانه ثواب کن؛ «مَنْ عَمِلَ سَیِّئَهً فِی السرِّ» کسی گناهی کرده هیچ کس هم خبر ندارد و سرّی بوده حالا «فَلیَعمَل حَسَنَهً فِی السرِّ»[26] به طور سری صدقه بده، نیمه شب که همه خواب هستند و کسی نمی بیند بلند شو نماز بخوان. کارهای مثبتی انجام بده که هیچ کس متوجه نشود. جبران سیئة سری، حسنة سری است. اگر آشکارا گناه کردی، حسنة آشکار انجام بده. اینها همه جبران می کند.

اسباب تبدیل سیئات به حسنات

روایت داریم پیامبر(ص) فرمود: چهار چیز سیئات را تبدیل به حسنات می کند:

«أرْبَعٌ مَنْ کُنَّ فِیهِ وَکَانَ مِنْ قَرْنِهِ إلَی قَدَمِهِ ذُنُوباً بَدَّلَها اللهُ حَسَناتٍ»

1-  «الصِّدْقُ» راست گفتن. خدا از انسان راستگو خوشش می آید؛ چون خدا خودش مظهر صدق است، مظهر سلام است، مظهر امنیت است.

2-  «وَالحَیاءُ» شرم. اگر کسی حیا داشته باشد خداوند گناهانش را می بخشد و سیئاتش را از بین می برد و به جای آن حسناتش را می نویسد.

3-  «وَحُسْنُ الخُلْق» خوش اخلاقی. انسان دلش می سوزد برای کسانی که نمازشان، روزه شان، کمک کردن شان، دینشان خوب است؛ اما با زن و بچه شان خیلی بد اخلاقند و بد برخورد می کنند. این اخلاق بدشان به آن اعمال خوبشان لطمه مي زند،

4- «وَالشُّکر»[27] شکر نعمات را به جا آوردن؛ یکی از مواردی که اصل جبران در آن است.

راه سرعت گرفتن به سوی بهشت

از این آیات و روایات زیاد داریم، به این آیه دقت کنید: «سَارِعُواْ إِلَى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ» چقدر زیباست! انسان باید این را تابلو کند تا هر روز در خانه بخواند. «سارعوا»؛ بدوید بشتابید. کجا بشتابیم؟ چه می دهند که بشتابیم؟ «سَارِعُواْ إِلَى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ» بشتابید خدا می خواهد شما را ببخشد، بعد از آن چه می شود؟ «وَجنّه» می خواهد بهشت را هم به شما بدهد، بهشت هم که چیز کمی نیست. «عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالأَرْضُ» اصلاً نمی توان تصور کرد، به بعضی ها می گویی آقا این کار را نکن، می گوید خودم مي خواهم بسوزم، به شما ربطی ندارد. اما نمی شود واقعاً مشکل است، تصورش هم مشکل است. باید این طرز تفکر را از ذهنمان خارج کنیم. فرمود: «سارعوا» بشتابید به سوی مغفرت، به سوی بهشت. چگونه بشتابیم با کدام ماشین بیاییم که برسیم؟ کدام وسیله را سوار شویم که برسیم؟ قرآن وسیله اش را معرفی کرده «أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقینَ»[28] یک وسیله اش تقواست. وسیلة دیگر چیست؟ «الَّذِينَ يُنفِقُونَ فِي السَّرَّاء وَالضَّرَّاء»[29] انفاق است، چه در حال دارا بودن و چه در زمان نداری. ممکن است بگویید من که چیزی ندارم چگونه انفاق کنم؟ پاسخ این است که انفاق همه اش به داشتن مال نیست، گاهی انسان سخنش را انفاق می کند، گاهی آبرویش را برای کسی گرو می گذارد، گاهی دو ساعت وقت مي گذارد دعوای دو نفر را حل می کند، اصلاح ذات البین می کند. گاهی انسان وقت می گذارد ضامن کسی می شود، گاهی بین پدر و پسری که با هم اختلاف دارند دوستی برقرار می کند، گاهی جوانی را در مسیر درست می کشاند. می گوید:

«مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ»[30]

«از هر چه به شما داده ایم»

به یکی بیان داده ایم، به یکی آبرو داده ایم. گاهی یک نفر می تواند زمینة ازدواج صد تا جوان را در فامیل فراهم کند. این چقدر ثواب دارد! روایت داریم بالاترین شفاعت در مورد ازدواج جوان هاست. الان ازدواج در کشور ما سنتی است فقط پدر و مادرها هر چه توان داشته باشند در امر ازدواج دخیل هستند؛ اما نهادینه نیست. مي توان آن را نهادینه کرد. در فامیل ها افرادی هستند که می توانند واسطة آشنایی شوند. یک نفر پول دارد، مي تواند هزینه اش را بدهد، یک نفر آبرو دارد، می تواند ضامن وام او شود. این کارهای باارزشی است که می تواند ما را بالا ببرد و رشد دهد. فکر نکنیم ثواب فقط حج و زکات و عمره و زیارت امام رضا(ع) است، آنها هم در جای خود ارزشمند هستند خیلی هم خوب است، ثواب دارند؛ اما گاهی غافل هستیم که اطرافمان ثواب زیاد است. گاهی راه انداختن کار یک خانواده، یک جوان، برداشتن بار از دوش کسی به انسان توفیقاتی می دهد. فرمود: «سَارِعُواْ إِلَى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ» بشتابید دارند مغفرت می دهند، بهشت می دهند.

مرکب ورود به بهشت

خدایا با چه مرکبی بیاییم؟:

1-  «وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِين» متّقی باش، گناه نکن؛

2-  «الَّذِينَ يُنفِقُونَ فِي السَّرَّاء وَالضَّرَّاء» انفاق کن، چه درحال دارا بودنت و چه در حال نداریت؛

3-  «وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ» وقتی عصبانی شدی، خشمت را کنترل کن.

خدا می گوید: من خشمم را در مقابل تو کنترل می کنم وقتی که تو بندة من هستی عصبانی شدی، خودت را کنترل کردی، فحش ندادی، ناسزا نگفتی، من که خالق تو هستم، من هم تو را می بخشم. بالاترین اثر کظم غیظ این است. یک زمان آدم می ترسد، مقابله نمی کند. این کظم غیظ نیست؛ چون اگر توان داشت فحش مي داد و ناسزا می گفت. اما وقتی انسان در اوج قدرت به خاطر خدا خشمش را فرو ببرد، خدا مي گوید بندة من، خشمت را کنترل کردی، من هم خشمم را کنترل می کنم و رحمتم را شامل حالت می کنم. «وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ»[31] مردم را ببخش، کینه ها را کنار بگذار، اختلاف ها و جدایی ها را کنار بگذار. اگر تو عفو کردی من خدا که خالق تو هستم، تو را عفو می کنم. چقدر این آیه زیباست! خوب است انسان این آیه را چند بار در روز بخواند: «سَارِعُواْ إِلَى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ»[32] اگر مغفرت می خواهید راهش این هاست. به اصل جبران اهمیت بدهید، خیلی مهم است.

وقتی قضیة کربلا تمام شد. سلیمان ابن صرد خزاعی- از رؤسای قبایل کوفه است- بعضی از مردم کوفه را جمع کرد و گفت: بدکاری کردید- البته مردم کوفه کسانی نبودند که در کربلا با امام حسین(ع) جنگیده بودند، آنها فقط امام حسین(ع) را یاری نکرده بودند والاّ با امام حسین(ع) بودند؛ علت اصلی آن هم این بود که خیلی ترس و وحشت در آنجا حاکم بود. ابن زیاد واقعاً راه های خروجی کوفه را بسته بود و اجازه نمی داد خیلی ها بیایند- سلیمان ابن صرد خزاعی گفت: می دانید شما چه کار کردید؟ شما کاری کردید که مردم در زمان موسی(ع) با گوسالة سامری کردند. رفتند گوساله پرست شدند. اگر می خواهید نجات پیدا کنید، راهش این است همان چیزی که موسی(ع) به آنها گفت. وقتی که گوساله پرست شدند، موسی(ع)  گفت: «إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنفُسَكُمْ بِاتِّخَاذِكُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُواْ إِلَى بَارِئِكُمْ فَاقْتُلُواْ أَنفُسَكُمْ»[33] برگردید، گوساله را کنار بگذارید. سلیمان ابن صرد خزاعی گفت: مردم، مَثَل ابن زیاد و یزید مَثَل گوسالة سامری است. اگر می خواهید از همین جا برگردید و توبه کنید و این گوساله پرستی را کنار بگذارید. او در کوفه انقلاب کرد و قیام توابین را راه انداخت، بسیاری از آنها هم شهید شدند.[34] در مدینه هم این قیام راه افتاد. پسر حنظلة غسیل الملائکه بعد از قضیة کربلا یعنی بهد از سال 62 یا 63 در مدینه انقلاب کرد، خیلی هم شهید دادند. بعد از قضیة کربلا انقلاب های متعددی راه افتاد که اغلب آنها هم بر اساس همین اصل جبران بود. تصمیم گرفتند خطایی را که کرده اند جبران کنند. بتوانند پاسخ گوی خطایی که کرده اند باشند؛ گر چه همیشه جبران، نتیجه بخش نیست گاهی ممکن است جواب ندهد. گاهی فرصت خیلی از دست رفته ولی در عین حال بهتر از ادامة مسیر خلاف است. راننده ای که در مسیر شانة جاده افتاده، هر کجا فرمانش را راست کند و به داخل جاده بیاید خطرش کمتر است تا این که شانة جاده را کج ادامه بدهد. قرآن مي گوید: از هر کجا برگشتید به سود شماست.

«وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنَاب»[35]

«هر که در زندگی اش انابه و بازگشت باشد هدایت می شود.»

یک یهودی در اوج جنگ احد خدمت پیامبر(ص) آمد، گفت: یا رسول الله(ص)، من می خواهم مسلمان شوم. آقا فرمود مسلمان شو و او مسلمان شد و به پیامبر(ص) گفت: یا رسول الله(ص) اجازه می دهی من به میدان جنگ بروم؟ فرمود: برو، به میدان آمد و شهید هم شد، از آن مسلمانانی است که نماز نخواند، و روزه نگرفت، چون اصلاً فرصت پیدا نکرد، مسلمان شد و بعد هم شهید شد. در تاریخ مسلمان هایی داریم که فرصت انجام سایر اعمال را پیدا نکردند، به دلیل این که در اوج حوادث از دنیا رفتند. در جنگ صفّین هم همین گونه بود. یک راهب مسیحی در مسیر راه با امیرالمؤمنین(ع) ملاقات کرد و خدمت آقا شهادتین را گفت و مسلمان شد. از امیرالمؤمنین(ع) پرسید: آقا کجا می روید؟ فرمودند: به نبرد و مقابله با دشمن می رویم. عرض کرد: من هم بیایم؟ حضرت فرمودند: بله. او به جنگ آمد و در جنگ صفین شهید شد. بعضی ها نقل کرده اند که در کربلا بعد از ظهر عاشورا وقتی که همة یاران امام شهید شدند، امام حسین(ع) فریاد زد: «هَلْ مِنْ ناصرٍ ینصُرُنی؟» دو جوان و دو برادر در سپاه ابن زیاد بودند؛ به نام های سعد و ابوالحتوف، یکی از آنها به دیگری رو کرد و گفت: برویم به امام حسین(ع) بپیوندیم- بالاخره جلوی ضرر را از هر کجا که بگیری سود است، اغلب اصحاب و بنی هاشم شهید شده بودند، تقریباً بعد از ظهر عاشورا بود، خود امام حسین(ع) مانده بود. آن لحظه ای بود که یار می طلبید. مرحوم مجلسی نقل کرده که این دو بعد از ظهر عاشورا آمدند و به امام حسین(ع) پیوستند و شهید شدند. ببینید اینگونه است. اگر کسی فرصت یاب باشد و اصل جبران را در زندگی اش پیاده کند، نتیجه اش این می شود.

ذکر مصیبت

یکی از کسانی که فرصت یاب بود و از فرصت نوجوانی اش خوب استفاده کرد، قاسم ابن الحسن(ع)، فرزند امام حسن مجتبی(ع) است. اگر اجازه بدهید من این دل های شما را با چند جمله مصیبت روانة کربلا کنم بخصوص نوجوان ها و جوان هایمان برای قاسم ابن الحسن(ع) اشک بریزند، این گریه و این اشک غم زداست، افسردگی زداست، نشاط زاست. این گریه در واقع وصل شدن به اباعبدالله(ع) است. امام فرمودند: این گریه ها و این عزاداری ها نظام و انقلاب ما را حفظ کرده است. چقدر این نوجوان آگاه است، چقدر با فهم و شعور است، نوجوانی که وقتی سه ساله بوده پدر را از دست داده، ده سال هر چه نگاه کرده عمویش امام حسین(ع) را دیده، امام حسین(ع) برای او مثل پدر بوده است. بالاخره یک بچة سه ساله، تصویر روشنی از پدرش ندارد، پدر را در سه سالگی از دست داده و عمده تصویری که در زندگی اش به عنوان مربی خودش می شناسد، اباعبدالله(ع) است. شاید یک دلیل اینکه برای امام حسین(ع) سخت بود که به او اجازه بدهد همین است. در روز عاشورا وقتی پسر خود علی اکبر(ع) آمد اصلاً امام حسین(ع) تأمل نکرد، بلافاصله فرمود: برو. اما وقتی این نوجوان آمد چگونه به او بگوید؟ عزیز برادر است، یادگار و امانت اوست. می گویند دستش را جلو آورد، او را در آغوش خود گرفت. این عمو و برادرزاده شروع کردند در آغوش هم گریستن. قاسم(ع) خم شد دست های عمو را بوسید، پاهای عمو را بوسید «لَمْ یَزَل یَقبَل یَتَقَبل رِجلَیه و یَدَیه»[36] عمو جان، تو را به خدا اجازه بده بروم. عمو جان اجازه بده اسم من هم جزو کربلایی ها ثبت و ضبط شود. عمو چگونه به او اجازه بدهد؟ نوشته اند این دو آن قدر گریه کردند «حتّی غُشِیَ عَلَیهِما» تا آنکه هر دو به حالت غش روی زمین افتادند.

جان زهرا کربلایی کن مرا     در ره قرآن فدایی کن مرا

ای عمو حق علی بت شکن     دست رد بر سینة قاسم مزن

عمو بگذار بروم، عمو دیگر تحمل ندارم. بعد اجازه گرفت و به میدان آمد. حُمَیدِ ابن مسلم می گوید: من ایستاده بودم، دیدم نوجوانی گریه کنان دارد می آید. گفتم خدایا چرا این نوجوان گریه می کند حتماً ترسیده و صفوف دشمن او را به خوف واداشته؛ اما وقتی رجز خواند، دیدم نه، برای غریبی عمویش حسین(ع) گریه می کند صدا زد:

اِن تنکرونی و انا ابن الحسن      سِبُُ النّبیّ المصطَفی و الموتمن

هذا حسین کالأسیر المرتهن     بین اناس لاسقوا صوب المزن[37]

هر که مرا نمی شناسد بداند، من یتیم امام حسن(ع) هستم، پدر من امام حسن(ع) است،. عمویم اباعبدالله(ع) است. این حسین(ع) فرزند فاطمه(س) است که با او مانند اسیر برخورد می کنید. وقتی هم روی زمین افتاد و دشمن محاصره اش کرد، اباعبدالله(ع) به سرعت خودش را رساند. شروع کرد دشمن را دور کردن «ساعدَ الله قلبک یا اباعبدالله» حسین(ع) بالای سر قاسم(ع) ایستاد، «فاذا الحسین قائمُ عَلی رأسه» صدا زد: عزیز برادر، به خدا برایم سخت است که مرا صدا بزنی اما نتوانم برایت کاری انجام بدهم «یَعَزُّ وَاللهِ عَلَی عَمِّکَ أنْ تَدّعُوَهُ فَلَا یُجیبَکَ أوْ یُجیبَکَ فَلَا یُعُنَکَ أوْ یُعُنَکَ فَلَا یُغنِی عَنْکَ بُعداً لِقَومٍ قَتَلُوکَ»[38] عمو، برایم سخت است که نتوانم برایت کاری انجام بدهم. شاید می خواهد بگوید عمو جان، یک روز جلوی چشمم بدن پدرت را تیرباران کردند و نتوانستم کاری کنم، امروز هم بدن تو زیر سم اسبان است و دوست و دشمن دارند نگاه می کنند. حسین(ع) با عزیز برادر چه مي کند؟ آیا مثل علی اکبر جوان ها را صدا مي زند؟ یک وقت دیدند خم شد، قاسم را بلند کرد، به سینه چسبانید «وضَعَ صدرَهُ علی صدره»[39]

کاش نمی دید عمو پیکرت     تا که برد هدیه بر مادرت

[1] . بحارالانوار، ج 98، ص 293؛ البلد الامین، ص 269؛ مصباح الکفهمی، ص 484

[2] . سوره فاطر، آیه 6

[3] . سوره اعراف، آیه 27

[4] . علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 14، ص 172 به نقل از شرح و تفسیر دعای مکارم الاخلاق، ج 1، ص 292

[5] . مستدرک، ج 11، ص 397؛ بحارالانوار، ج 60، ص 250؛ القصص للراوندی، ص 85

[6] . سوره حجر، آیه 29

[7] . سوره اعراف، آیه 182

[8] . سوره آل عمران، آیه 164

[9] . سوره بقره، آیه 2

[10] . سوره مائده، آیه 91

[11] . سوره حجرات، آیه 10

[12] . مستدرک، ج 9، ص 55؛ بحارالانوار، ج 71، ص 396؛ مجموعه ورام، ج 2، ص 164

[13]. سوره احزاب، آیه 23

[14] . بحارالانوار، ج 44، ص 369؛ مثیرالاحزان، ص 39

[15] . قال رسول الله(ص): لا تزول قدما عبد یوم القیامه حتی یسأل عن أربع عن عمره فیما أفناه و شبابه فیما أبلاه و عن ماله من أین کسبه و فیما أنفقه و عن حبّنا أهل البیت. بحارالانوار، ج 7، ص 258؛ الامالی للصدوق، ص 39؛ الخصال، ج 1، ص 253

[16] . شاگردان مکتب ائمه، ج 3، ص 491

[17] . سوره نساء، آیه 48

[18] . سوره نساء، آیه 110

[19] . سوره زمر، آیه 53

[20] . سوره آل عمران، آیه 135 

[21] . سوره هود، آیه 114

[22] . مجمع البیان ذیل آیه به نقل از تفسیر نمونه، ج 9، ص 269

[23] . سوره عنکبوت، آیه 45

[24]. من لا یحضهر الفقیه، ج 3، ص 377؛ وسائل الشیعه، ج 22، ص 403؛ مستدرک، ج 9، ص 130

[25]. سوره حدید، آیه 13

[26]. وسائل الشیعه، ج 16، ص 102؛ بحارالانوار، ج 75، ص 199؛ معانی الاخبار، ص 236

[27]. الکافی، ج 2، ص 107؛ وسائل الشیعه، ج 12، ص 167؛ بحارالانوار، ج 68، ص 332

[28]. سوره آل عمران، آیه 133

[29]. همان، 134

[30]. سوره بقره،  آیه 3

[31]. سوره آل عمران، آیه 134

[32]. سوره آل عمران، آیه 133

[33]. سوره بقره، آیه 54

[34]. پیغمبر و یاران، ج 3، ص 241

[35]. سوره رعد،  آیه 27

[36]. منتهی الامال، ص 521؛ مقتل آیه الله شوشتری، ص 153

[37]. بحارالانوار، ج 45، ص 34

[38]. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 45، ص 35

[39]. منتهی الامال، ص 521؛ در کربلا چه گذشت، ص 287؛ اللهوف، ص 157؛ سوگنامه آل محمد، ص

...............................................................

منبر اماده برای ماه محرم92 ..ده شب


شب چهارم

نگاه فردی و اجتماعی به حادثه ی عاشورا

یکی از نگاه ها به حادثه ی عاشورا نگاه تطبیقی است که این نگاه ممکن است از دو زاویه شکل بگیرد. یک زاویه تحلیل روانشناختی فردی است که خصوصیات روحی و نقاط قوت اصحاب سیدالشهدا مانند سرعت، سبقت، وفا، تسلیم، زهد و فراقت از دنیا را مورد دقت و بررسی قرار می دهد و با خصوصیات انسان تطبیق داده می شود تا انسان ببیند که آیا توانسته آن خصوصیات مثبت را در خود ایجاد کند تا به همراهی ولی خدا برسد و یا خیر؛ و اگر نتوانسته در فرصت عاشورا تلاش کند که خود را به امام حسین علیه السلام ملحق نماید. دومین زاویه، تحلیل دشمنان و کسانی است که به هر دلیل از غافله ی امام حسین علیه السلام جا ماندند و یا با امام حسین علیه السلام علیه السلام درگیر شدند. باید دید نقطه ی ضعف این افراد چه بوده است؟ حب دنیا، تاخیر، تسویف و میل به جمع دنیا و آخرت از آرزوهایی است که دشمنان حضرت را زمین گیر کرده بود. باید بنگریم که آیا این نقاط ضعف در ما وجود دارد و یا خیر و اگر وجود دارد برای رفع آن تلاش کنیم. لحظه های حساس آزمایش الهی لحظه ی آمادگی نیست. آمادگی باید در فرصت ها و فراغت ها فراهم شوند.

 

 

زاویه ی دیگر، نگاه تطبیقی و جامعه شناسانه به عاشوراست. باید جامعه ی زمان سید الشهدا را مورد تحلیل قرار دهیم و ببینیم چه اتفاق اجتماعی زمینه ی شکل گیری حادثه ی عاشورا را در دنیای اسلام فراهم آورده است؟ همه ی بصیرت های لازم توسط امام حسین علیه السلام ایجاد شده بود و دعوت امام به بهترین شکل اتفاق افتاده بود. حضرت ماه ها مکه را بعنوان مقر خودشان انتخاب کردند که محل رفت و آمد مسلمانان بود. ایشان به اطراف نامه نوشتند. خروج ایشان از مکه خروجی فوق العاده بود که توجه همه را جلب کرد و اخبار به شدت و به سرعت در دنیای اسلام منتشر شد. کسی نبود که نشنیده باشد امام حسین علیه السلام حاضر به بیعت با یزید نشده است. بنابراین حجت تمام شده بود. از سوی دیگر امام حسین علیه السلام در دنیای اسلام شخصیتی مجهول الهویه نبود. ایشان در منطقه ی مدینه و بصره و کوفه کاملا شناخته شده بودند. بسیاری از افراد مسن زنده بودند و خاطرات نبی اکرم با حضرت را هنوز در ذهن و خاطرشان داشتند و کلمات مطهر و نورانی نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم  دهان به دهان گشته و به گوش ها رسیده بود. بنابراین هیچ عذری نبود که کسی بگوید: نمی دانستیم امام حسین علیه السلام بیعت نکرده و یا نمی دانستیم که امام حسین علیه السلام چه کسی است.

دلیل گمراهی جامعه ی اسلامی

در زمان امامت سید الشهدا جریان نفاق به مرحله ای رسیده بود که ضرورتی نمی دید پرده های نفاق را بر باطن کفر خود بیاندازد، بلکه پرده ها را بالا زده بود و علنا اعلام فسق و کفر می کرد. این امر تا زمان معاویه مشهود نبود، ولی بعد از معاویه کاملا علنی گشته بود و بنابراین جبهه ی حق و باطل کاملا از یکدیگرمشخص و ممتاز بودند. یزید به گونه ای اظهار فسق و کفر می کرد که اکثر علمای اهل سنت نیز او را کافر و جایزاللعن می دانند.

 

سوال مهم این است که در این بستر روشن چه اتفاقی در جامعه ی مسلمانان رخ داد که امام حسین علیه السلام در دنیای اسلام تنها شد؛ به گونه ای که دشمن آن جنایت سنگین را انجام داد و بر این کار افتخار می کرد، سرها را به نیزه ها زده و اهل بیت نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم  را به عنوان خارجی به اسارت برده بود و در کوچه های شهرها می گردانید. ریشه ی اصلی این انحراف در دنیای اسلام چه بود؟

ریشه ی اصلی انحراف اجتماعی، انحراف از مسیر ولایت الهی است و ولایت الهی سنگین ترین امتحانی است که خدای متعال از همه ی عوالم گرفته است. هرکس در عالم به جایی رسیده از برکت میثاق ولایت رسیده و هر شخص یا جامعه ی زمین خورده به خاطر رویگردانی از ولایت به این سرنوشت دچار شده است. در کافی از حسین بن نعیر نقل شده که والله مَا هَلَکَ مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ وَ مَا هَلَکَ مَنْ هَلَکَ حَتَّی یَقُومَ قَائِمُنَا ع إِلَّا فِی تَرْکِ وَلَایَتِنَا وَ جُحُودِ حَقِّنَا[1]

گمراهی همه ی انسان ها و جوامعی که با شکست مواجه می شوند یک ریشه بیشتر ندارد و آن نعیم الهی است که درباره ی آن از انسان سوال می شود. ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعیمِ[2] و هر چیزی که انسان را از این نعیم غافل کند لهو و بازیگری و تکاثر است أَلْهاکُمُ التَّکاثُرُ[3] این لهو همان لهوی است که در مقابل، خدای متعال می فرماید: ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعیم[4]. هرچیزی که انسان را از این نعیم باز داشته نتیجه اش چیزی جز جحیم نیست. کَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقین لَتَرَوُنَّ الْجَحیم ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَیْنَ الْیَقین[5]  اگر در این دنیا نیز اهل شهود نباشید در قیامت همه می بینید. ائمه ی معصوم فرموده اند: نعیمی که خدای متعال انسان ها را درباره ی آن بازخواست می کند سوال از خوردنی ها و پوشیدنی ها و خواب لذیذ و آب و گوارا نیست، بلکه سوال از ولایت ماست.

ولایت، گردنه ی نجات

در واقع ولایت گردنه ای است که اگر کسی از آن عبور کرد نجات پیدا کرده است. در ذیل آیه ی َفلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَه[6] در کافی نقل شده که از امام صادق علیه السلام سوال شد: یابن رسول الله این آیه ی شریفه َفَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَه[7] عقبه و گردنه ای که باید از آن عبور کرد، چیست؟ امام فرمودند: کسانی که خدا آن ها را گرامی داشت و به ولایت ما منت گذاشته است از این عقبه عبور می کنند و بعد فرمودند: ُ نحن تِلْکَ الْعَقَبَةُ الَّتِی مَنِ اقْتَحَمَهَا نَجَا[8] این گردنه بسیار صعب العبور است إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ [9]، صعب مستصعب است نه فقط صعب. لَا یَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِیٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ قَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ[10] انبیای مرسل و ملائکه ی مقرب و مومنین امتحان شده که خدا قلب هایشان را مهیا کرده کسانی هستند که می توانند بار این ولایت را بردارند و این همان امانت الهی است که فرمود: إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حملها الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولا[11] آسمان و زمین با این وسعت توان تحمل این بار امانت را ندارند و در روایات کافی شریف آمده است که این امانت، ولایت امیرالمومنین علیه السلام است. برداشتن بار ولایت سنگین ترین تکلیف و اصلی ترین میثاق همه و چیزی است که خدای متعال از هیچ فرد و جامعه ای نسبت به آن گذشت نمی کند. در روایت آمده است که هیچ کس در شناختن امام معذور نیست. عذری وجود ندارد و خدای متعال عذرها را نمی پذیرد. این امر نعیم خدا و گردنه ای است که انسان ها باید از آن عبور کنند و اگر از آن عبور کنند نجات پیدا می کنند. سپس امام صادق علیه السلام رو به ابان بن تغلب کرده و فرمود: ابان بن تغلب می خواهی مطلبی به تو بگویم که در دنیا و آخرت برای تو سودمند باشد؟ سپس این آیه ی شریفه را فرمود: که خدای متعال می فرماید: فَکُّ رَقَبَه[12] معنایش این است: النَّاسُ کُلُّهُمْ عَبِیدُ النَّارِ غَیْرَکَ وَ أَصْحَابِکَ فَإِنَّ اللَّهَ[13] شما را نجات داده و َ فَکَّ رِقَابَکُمْ مِنَ النَّارِ بِوَلَایَتِنَا أَهْلَ الْبَیْتِ[14] اگر ولایت ولی الله را برداریم همه جهنم است وَ الَّذینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ[15] که روشن است این کفر، کفر به نعمت ولایت الهی است وَ الَّذینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُماتِ أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُون[16] تکلیفی که خدا از فرد، جامعه، جماد و نبات، انس و جن و ملک و حتی انبیای اولوا العزم خواسته این است. وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً[17] اولوا العزم کسانی بودند که در مقابل نعمت ولایت صاحب تصمیم و عزم بودند و بار ولایت را برداشتند. این همان ولایت خداست و نباید شرک در ولایت ایجاد شود وَلَایَتُنَا وَلَایَةُ اللَّهِ الَّتِی لَمْ یَبْعَثْ نَبِیّاً قَطُّ إِلَّا بِهَا[18] توحید هم به همین معناست.

در کافی ذیل این آیه قل إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّه[19] آمده است که حضرت فرمودند: أَعِظُکُمْ بِوَلَایَةِ عَلِیٍّ علیه السلام هِیَ الْوَاحِدَةُ الَّتِی قَالَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَة[20] این آن امتحان است که خدای متعال از افراد و جوامع می گیرد. اگر این امتحان را دادند در امتحان توحید موفقند و طبیعی است جریان ولایت الهی بر آن ها واقع می شود اللَّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ[21] این گونه سیر به طرف عالم انوار حاصل می شود و درجات قرب حاصل می گردد. مومنان در دنیا نیز در بهشت اوصاف ولی خود مستغرق اند و بهشت و برزخشان با اولیائشان است. اگر در این امتحان جامعه ای شکست خورد، یعنی زیر بار ولایت خدا و ولایت ولی خدا نرفت و از آن اعراض کرد مَا هَلَکَ مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ وَ مَا هَلَکَ مَنْ هَلَکَ حَتَّی یَقُومَ قَائِمُنَا علیه السلام إِلَّا فِی تَرْکِ وَلَایَتِنَا وَ جُحُودِ حَقِّنَا [22] سیر این جامعه به سوی ظلمات آغاز می شود. خدا چنین جامعه ای را رها نمی کند والذین کفروا اولیاهم الطاغوت[23] همه ی این جامعه ظلمانی می شود.

اولیای طاغوت و تاریک کردن جامعه

امیرالمومنین علیه السلام  در توصیف دوران خلیفه ی اول در خطبه ی شقشقیه می فرمایند: این دوران، دوران تاریکی اولیای طاغوت است. اولیای طاغوت ظلمانی هستند و محیط را نیز ظلمانی می کنند. در محیط ظلمانی همه ی سرمایه ها بر باد می رود. در این فضای تاریک آن ها می توانند به اهداف و مقاصد خود برسند. کار اولیای طاغوت عداوت و دشمنی است أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنی آدَمَ أَنْ لاتَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبین[24] کسی که بر خدای متعال استکبار می ورزد نسبت به بندگان نیز رحم و عطوفت ندارد، بلکه کار او خودفروشی و تکبر است؛ از ذلت آن ها احساس عزت می کند و از توجهات آن ها ارتزاق روحی می کند و متنعم به این امر است.

اولیای طاغوت مجبورند فضا را تاریک و ظلمانی کنند. در فضای روشنی که انسان راه را می بیند جز به امیرالمومنین رو نمی آورد. رسیدن به اهداف بزرگ جز با امیرالمومنین ممکن نیست. در فضای تاریک و ظلمانی انسان پیش روی خود را نمی تواند ببیند و تفاوت اولیای طاغوت و اولیای الهی این است که اولیای الهی فضا را روشن می کنند، مشکات انوار الهی هستند و معارف آن ها همان نور الهی است که عالم را روشن کرده است اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض[25] آن ها فضا را روشن می کنند، چون می خواهند هدایت کنند، اما آنهایی که می خواهند گمراه کنند ابتدا فضا را تاریک می کنند و سپس در این فضای تاریک سرمایه ها، راه، هدف و حتی خود انسان ها فدا می شوند.

ظُلُماتٌ بعضها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَراه[26] در این فضای تاریک و ظلمانی است که امیرالمومنین بر بالای هفتاد هزار منبر لعن می شود. در این فضا ارزش ها تغییر می کنند و منکر و معروف جای یکدیگر را می گیرند. ابتدا پوسته و ظاهر دین را حفاظ باطن کفر قرار می دهند، چون یکباره نمی توان فضای اجتماعی را تغییر داد. هیچ تفاوتی بین جاهلیت مدرن و کهنه وجود ندارد. مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّه[27] کسی که ولی خود را نشناخته مرگ او مرگ جاهلی است. فرقی نمی کند مرگ او در قرن بیستم باشد یا قبل از هجرت. جاهلیت چیزی جز نشناختن خویش و راه صحیح و مشغول شدن به لهویات نیست. هرکس به خدا مشغول نیست بازیگر است قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فی خَوْضِهِمْ یَلْعَبُون[28] تو خدا را مطرح کن و بگذار این ها در بازیگریشان فرو بروند. بازیچه ها فرق می کنند، ولی همه یک چیز است و آن بازیست وَ ما هذِهِ الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِب[29] کسی که به دنیا مشغول است اگر در کهن سالی نیز باشد هنوز مانند یک طفل است. وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ[30].

ولایت، اساس و باطن دین

دستگاه باطل ابتدا فضا را تاریک می کند و اولین چیزی را که بر می دارد چراغ است ان الحسین مصباح الهدی. امیرالمومنین را مهجور می کند و اصل دین در جامعه مهجور می شود و در جامعه فروع دین را دامن می زند. فرمودند: ما حقیقت دین هستیم  السلام علی الدین المأثور [31] حقیقت و تمامیت دین ولی خداست. آنچه گفته می شود مانند اخلاق و اعتقاد و آداب مناسک ولایت ولی الله است. در قوس نزول حقیقت دین ولایت ولی خدا است و در قوس صعود حقیقت دین تولی به ولایت خدا است. همه ی ارزش ها از دامان ولایت خدا می رویند. باطن دین ولایت خدا است و ظاهر و فروع دین احکام هستند. قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ الْإِثْمَ[32] یا ذرو ظاهر الاثم و الباطنه.[33]

در کافی آمده که قرآن ظاهر و باطن دارد. حلال در ظاهر قرآن همان است که می بینید و در باطن آن ولایت الهی است. همه ی محیطی که جایز است انسان وارد آن شود محیط ولایت الهی از دنیا تا آخرت است. حرام در ظاهر قرآن محرمات است و در بطن قرآن ولایت ائمه ی جور است. بنابراین اولین کار این است که در پوشش پوسته ی دین باطن دین را از بین می برند  حَسْبُنَا کِتَابُ اللَّه [34] چیزی غیر از این نیست.

خطبه ای از امیرالمومنین در نهج البلاغه آمده است. حضرت در این خطبه دعوت به زهد می کند. جوامع روایی زیادی داریم، ولی در هیچ یک اشاره به دنیا و زهد با عباراتی به این لطافت نیامده است. وقتی ولایتِ باطل آمد در پوشش دین، دنیا را آباد می کند و مانع بصیرت و شکوفایی انسان می گردد، انسان را در دنیا حبس کرده و مانع روشنایی قلب او می گردد فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلام[35] نمی گذارد انسان ها شرح صدر پیدا کنند. در مجمع البیان، مرحوم طبرسی بیان می کنند: از رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم سوال شد، شرح صدر چیست که لازمه ی هدایت است؟ آیا هدایت بدون بسط وجود و گسترش دامنه ی وجودی انسان ایجاد نمی شود؟ حضرت فرمودند : نورانیتی است که در قلب انسان به وجود می آید. متوجه نشدند و عرض کردند: آیا علامت هم دارد؟ حضرت فرمودند که سه علامت دارد: َ التَّجَافِی عَنْ دَارِ الْغُرُورِ وَ الْإِنَابَةُ إِلَی دَارِ الْخُلُودِ وَ الِاسْتِعْدَادُ لِلْمَوْتِ قَبْلَ نُزُولِ الْمَوْت[36] دل کندگی از دنیا، حالت پرواز پیدا کردن و انابه. پیداست آنچه انسان را زندانی کرده، سینه ی تنگی است که ظلمانی است، دیواره های ظلمانی دور آن را گرفته و جایی را نمی بیند و به دنیا مشتاق می شود. وقتی نور ولایت الهی بر قلبی تابید حجاب های ظلمانی کنار می رود و شرح صدر حاصل می شود و آن وقت انسان از دنیا دل کنده می شود و متوجه عالم بالا می گردد. این نور مبدا تحیر برای سیر و سفر است این نور جز نور ولایت الهی نیست. هُمْ وَ اللَّهِ نُورُ اللَّه [37] بنابراین ولایت حق، قلوب را نورانی می کند، حجاب ها را بر می دارد و شرح صدر می آورد.

الدنیا سجن[38] در زندان است که میل به پرواز در انسان ظاهر می شود. گاهی ولایت باطل می آید و نمی گذارد این نور وارد قلب انسان شود، هم قلب را ظلمانی می کند و هم ارتباطات اجتماعی را ظلمانی می کند. در این فضای ظلمانی هر اتفاقی می تواند رخ بدهد. در این فضای ظلمانی یزید، امیرالمومنین می گردد و به خاطر تقرب به یزید کسی اسب بر بدن امام حسین علیه السلام می تازاند. اساس انحراف، انحراف از ولایت الهی است. ولایت ولی خدا انسان ها را زنده می کند و به شرح صدر و نور می رساند و از سر سفره ی دنیا بر می خیزاند. این تمدن پردازی و جامعه پردازیِ دیگری است إِنْ مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّکاه[39] اگر جریان ولایت تغییر کرد جامعه از باطن دین تخلیه می گردد و جامعه ای که از ولایت الله اعراض می کند در واقع از دین و خدا اعراض کرده است اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الارض.[40]

معروف و منکر حقیقی

زمانی که نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آخرالزمان را تعریف می کنند پس از بیان آخرین مرحله ی تاریکی ها و ظلمات می فرمایند: معروف منکر و منکر معروف می شود. یعنی ارزش های اجتماعی تغییر می کنند. حجاب علامت عقب افتادگی و فرد با حجاب به عنوان عامل تحجر مطرح می شود و بی عفتی ها به عنوان علامت رشد و توسعه مطرح می گردند. برخی محافل عزاداری امام حسین علیه السلام را تحقیر می کنند و می گویند این ها مبتلا به مازوخیسم و خود آزاری هستند، اما در آن سو کاخ سفید اطلاعیه می دهد که سگ خانوادگی بوش مرده.

اصلی ترین مسئله این است، دین با ولایت باطن زنده می شود و ظاهر آن نیز احیا می گردد. اگر مسیر جامعه از ولایت الهی فاصله گرفت از باطن دین جدا شده ایم. در این زمان جنگ با امیرالمومنین توجیه می شود و می گویند معاویه اجتهاد کرده ِ بِأَیِّهِمُ اقْتَدَیْتُمْ اهْتَدَیْتُمْ[41]. در فضای تاریک امیرالمومنین علی علیه السلام با معاویه لعنت الله علیه یکی می شوند. وقتی تاریکی و کوری باشد طلا و مس اشتباه می شود. امیرالمومنین معروف حقیقی است و معاویه منکر حقیقی است. از امام صادق علیه السلام روایت شده است که ابو حنیفه وقتی در حیره حضرت را ملاقات کرد از امام سوال کرد و گفت: آقا امربه معروف چیست؟ حضرت فرمود: الْمَعْرُوفُ فِی أَهْلِ السَّمَاءِ الْمَعْرُوفُ فِی أَهْلِ الْأَرْض [42] یعنی امیرالمومنین علیه السلام ، گفت آقا منکر چیست فرمودند: َ اللَّذَانِ ظَلَمَاهُ حَقَّهُ وَ ابْتَزَّاهُ أَمْرَهُ وَ حَمَلَا النَّاسَ عَلَی کَتِفِه [43] گفت پس آقا اینهایی که ما می گوییم مانند اینکه روزه بگیر، غیبت نکن و ...چیست؟ امام فرمود این کار خوبیست ولی نهی از منکر نیست. نهی از منکر یعنی مقابله با توسعه ی باطل و کسانی که عالم را ظلمانی می کنند.

انحطاط و گمراهی جامعه ی اسلامی

فاجعه ای که در صدر اسلام اتفاق افتاده این است که فاطمه ی زهرا به محمود بن لبید می فرماید: دیگر تمام شد و دیگر به این زودی اصلاح نخواهد شد. حوادث تاریخی و اثرات آن به اندازه ی عمر یک انسان نیست. عمر پدیده های عظیم تاریخی فرق می کند. عمر یک سلول درخت و خود درخت متفاوت است. اگر عقب گردی که در صدر اسلام در جامعه ی مومنین اتفاق افتاد در جامعه ی کنونی اتفاق بیافتد و به هر دلیل ولایت باطل حاکم شود دیگر همه چیز ظلمانی است. النَّاصِبُ لَنَا[44] فرق نمی کند سواء صلی او زنا یعنی کسی که با ولی خدا درگیر است همه ی افعالش یکی است و همه باطل است و عبادات او نیز باطل و گناه است. مهم ترین نعمت الهی این نعمت است و کفران این نعمت نیز همه چیز را پیش می آورد. جامعه به جایی می رسد که در پوسته ی اسلام و قالب ظاهری اسلام امام حسین علیه السلام علیه السلام را مرتد اعلام می کنند و به اسم اسلام خون حضرت را می ریزند. علت این است که جامعه از ولایت الهی فاصله گرفته است. در این جامعه باید سیدالشهدا از نو بیایند و امر به معروف و نهی از منکر کنند. ارید عن آمر بالمعروف و تنهی عن المنکر و یسیر بسیرت جدی. در یک سو سیدالشهدا علیه السلام برای نورانی کردن فضا حرکت کردند و در یک سو دشمن توانست امام حسین علیه السلام را وتر الموتور و تنها کند و ایشان را در دنیای اسلام محاصره نماید. . هیچ کس نماند و کسانی هم که مانده بودند پراکنده شدند. روز به روز پراکنده شدند و روز به روز بر جمعیت دشمن افزوده می شد و با سر و صدا، طبل و دهل و آرایش نظامی به کربلا می آمدند.

ذکر مصیبت

ابن زیاد لعنه الله علیه دستور داد آب را محاصره کنید و دیگر اجازه ندهید یاران حسین برای خیمه هایشان آب بیاورند. با وجود کودکان و زنان می خواستند حضرت را تحت فشار قرار دهند تا شاید تسلیم شود. از صبح عاشورا دیگر هیچ آبی در خیمه ها نمانده بود. کودکان در خیمه ها دامن مادرانشان را گرفته بودند و فریادشان به العطش بلند بود و امکان ورود به شریعه وجود نداشت. کار به جایی کشید که نه مادر شیر دارد و نه آب در خیمه ها پیدا می شود. طفل شیرخوار امام در اثر تشنگی پژمرده شده بود. دیگر نمی توانست خود را حرکت دهد و گریه کند، تنها لبانش را باز و بسته می کرد. وقتی صدای حضرت به هل من ناصر ینصرنی بلند شد این کودک در گهواره به جنبش در آمد. حضرت بازگشت و او را در آغوش گرفت. این کودک با این تشنگی آماده ی عروج شده تا از جام رسول خدا بنوشد و به مقام توحید برسد و این کار از این کودک عجیب نیست. عیسای مسیح نیز در گهواره آن کلمات بلند را بیان فرمود. چهره ی دیگر حادثه آزمایش است. پدر نمی تواند برای کودک شش ماهه اش بین دو نهر آب جرعه ای آب تهیه نماید لیتکم فی یوم عاشورا جمیعا تنظرونی کیف استسقی لطفلی و ابو ان یرحمونی ای کاش جواب حضرت را نمی دادند و حضرت آن طفل را تحویل مادر می داد. عمر سعد به هرمله رو کرد: چرا جواب حسین را نمی دهی؟ ای ذبحت طفل من الذن الی الاذن و من الورید الی الورید دست ها را زیر خون گلوی علی می برد و به سوی آسمان می پاشید و می فرماید: خدایا آنچه مصیبت را بر من آسان کرده این است که تو آن را می بینی. خدای متعال می فرماید: صبرا لک یا حسین. به امام سجاد عرض کردند: مختار خروج کرده و قاتلان امام حسین علیه السلام را مجازات می کند. فرمودند بگو ببینم هرمله زنده است. فرمودند خدا از آتش دنیا و آخرت به او بچشاند. برخی نقل کرده اند این تیر در گلوی طفل ایستاده بود و راه نفس را بر او بسته بود. و رضیعه بدم الورید مخذب فطلب علیه.

تو ای دست خدا با شصت غیبت      بکش تیر از گلوی شیر خواران

[1]- الکافی ، ثقه الاسلام کلینی ، 1/ 426 ، باب فیه نکت و تنف من التنزیل فی الولایه ... ص  41 2

[2]- التكاثر : 8

[3]- التكاثر : 1

[4]- التكاثر : 8

[5]- التكاثر : 5 و 6 و 7

[6]- البلد : 11

[7]- همان

[8]- الکافی ، ثقه الاسلام کلینی، 1/ 430 ، باب فیه نکت و نتف من التنزیل فی الولایه ... ص 412

[9]- بحار الانوار ،علامه مجلسی، 2 / 183، باب26، ان حدیثهم علیهم السلام صعب مستصعب و ان کلامهم ذو وجوه کثیره و فضل التدبیر فی اخبارهم علیهم السلام و التسلیم لهم و النهی عن رد اخبارهم ... ص182

[10]- همان

[11]- الاحزاب : 72

[12]- البلد : 13

[13]- الکافی، ثقه الاسلام کلینی، 1/430 ، باب فیه نکت و نتف من التنزیل فی الولایه ... ص 412

[14]- همان

[15]- البقره : 257

[16]- همان

 -[17]طه : 115

[18]- الکافی، ثقه الاسلام کلینی، 1/ 437 ، باب فیه نتف و جوامع من الروایه فی الولایه ... ص 436

[19]- سبا : 46

[20]- الکافی، ثقه الاسلام کلینی، 1/ 420 ، باب فیه نکت و نتف من التنزیل فی الولایه ... ص 412

[21]- البقره : 257

[22]- البقره : 257

[23]- همان

-[24] يس : 60

-[25] النور : 60

[26]- النور : 40

[27]- وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی،16/246 ، باب 33 ، تحریم تسمیه المهدی علیه السلام و سائر الائمه و ذکرهم وقت التقیه و جواز ذلک مع عدم الخوف ... ص 237

[28]- الانعام : 91

[29]- العنكبوت : 64

[30]- همان

[31] - البلد الامین، ابراهیم بن علی عاملی کفعمی،286، شهر شعبان ... ص 284

[32]  الاعراف : 33

[33] (6) الأنعام : 120

[34] - بحار الانوار، علامه مجلسی، 22/473، باب 1، وصیه صلی الله علیه و آله و سلم عند قرب وفاته و فیه تجهیز جیش اسامه و بغض النوادر ... ص 457

[35] - الانعام : 125

[36] - بحار الانوار ، علامه مجلسی، 70 / 122، باب122، حب الدنیا و ذمها و بیان فنائها و غدرها باهلها و ختل الدنیا بالدین ... ص 1

[37] - بحار الانوار ، علامه مجلسی، 9 / 243، باب 1، احتجاج الله تعالی علی ارباب الملل المختلفه فی القرآن الکریم ... ص 2

[38] - بحار الانوار، علامه مجلسی،70 / 91 ، باب122، حب الدنیا و ذمها و بیان فنائها غدرها باهلها و ختل الدنیا بالدین ... ص 1

[39] - الحج : 41

[40] - النور : 35

[41]- بحارالانوار ، علامه مجلسی ، 23 / 156 ، باب7، فضائل اهل البیت علیه السلام و النص علیهم جمله من خبر الثقلین و السفینه و باب حطه و غیرها ... ص 104

[42]- بحار الانوار ، علامه مجلسی،10/ 208، باب13، احتجاجات الصادق صلوات الله علیه علی الزنادقه و المخالفین و مناظراته معهم .... ص 163

[43]- همان

[44] - الکافی، ثقه الاسلام کلینی،2/223، باب الکتمان ... ص

...................

.................
 

منبر اماده برای ماه محرم92 ..ده شب

شب سوم

محرومین روز عاشورا

یکی از افرادی که در بین راه کربلا با سیدالشهدا(علیه السلام) برخورد کرد، «طرماه بن علی» است که از اصحاب امیرالمومنین علی(علیه السلام) است. او از قبیلۀ طی، از اهالی یمن بود. او از کوفه بیرون آمده بود و برای زن و بچه اش آذوقه می برد.

در نزدیکی های کربلا با سیدالشهدا(علیه السلام) برخورد کرد؛ در حالی که حضرت با حر برخورد کرده و او راهِ حضرت را بسته بود و از آن طرف هم وقتی از کوفه بیرون می آمد، لشکر نخیله را دیده بود؛ چون ابن زیاد بعد از آنکه بر شهر مسلط شد، لشکرگاهی در بیرون شهر به پا کرد و دائم لشکر در آنجا تجمیع می کردند و بر تعداد آن ها افزوده می شد و آن ها را به سوی کربلا گسیل می داد. تا بعد از تمام شدن حادثۀ کربلا در همان لشکرگاه باقی ماند و بعد از تمام شدن حادثه به کوفه برگشت. او آن جمعیت انبوه را در نخیله دیده بود. حضرت از کوفه پرسید و او تحلیل خودش را بیان کرد و به حضرت عرض کرد: صلاح نیست به کوفه تشریف ببرید. اگر مصلحت بدانید، با من به یمن بیایید و در کوه های یمن مستقر شوید. من بیست هزار سوار شمشیر به دست و آماده برای شما فراهم می کنم تا از شما دفاع کنند و به وسیله آن ها با دشمن بجنگیم. حضرت فرمودند: من با حر و لشکریانش پیمان و قراردادی بستم و پای عهد خود ایستادم و نمی توانم به یمن بیایم. باید به همین مسیری که می روم، ادامه بدهم و پیشنهاد را نپذیرفتند. به حضرت عرض کرد: پس اجازه بدهید من آذوقه زن و بچه ام را ببرم، برمی گردم. حضرت فرمودند: برو، ولی سعی کن زود بیایی. تأخیر نکن که از قافله عقب می مانیم.

رفت و برگشت، منتها وقتی برگشت که در نزدیکی های کربلا مطلع شد حادثه به پایان رسیده و سیدالشهدا(علیه السلام) به شهادت رسیدند و او محروم شده است.

جای این سؤال است که چرا این شخص از حادثه کربلا محروم شد؟ چه چیز موجب شد به جای خالی سیدالشهدا(علیه السلام) برسد و از نصرت و یاری حضرت محروم شود؟ از کسانی نبود که حضرت را نشناسد یا نخواهد حضرت را حمایت کند و یا نداند که حضرت در دردسر افتادند. همۀ این ها روشن بود؛ حضرت را خوب می شناخت. از اصحاب امیرالمومنین علی(علیه السلام) بود و قصد یاری و کمک حضرت را هم داشت و می دانست حضرت در محاصره قرار گرفتند. عاملی که موجب جا ماندن او از قافله شد، ما را تهدید نمی کند؟ مشکلی که وی داشت، به تأخیر انداختن خیر بود؛ در حالی که هدف های بزرگی داشت. این از کارهای شیاطین است. غفلت از هدف ها، کوتاه آمدن نسبت به آن ها و به تأخیر انداختن آن ها، موجب محروم شدن و جا ماندن از قافله است. هر عذری که انسان بیاورد و هر دلیلی که اقامه کند، برای عقب انداختن تکلیف و به تأخیر انداختن آن است.

وقتی حضرت به طرف کربلا می روند و در معرض تهدید دشمن هستند، چه عذری وجود دارد که انسان تأخیر کند؟ حضرت برای رسیدن به هدفشان، نیازمندی هایی دارند. کارهایی باید انجام بگیرد، باید مردم متوجه، مهیا و آماده شوند و به معرفت دست یابند، معرفت هایی که لازمه همراهی سیدالشهدا(علیه السلام) است. چه کسانی این کارها را باید انجام دهند؟ چه کسانی باید زمینه را برای حضرت مهیا کنند؟ انسان مکلف است و این عذرها قبول نیست. وقتی آل الله، آل رسول در معرض تهدید هستند و اسارتند، انسان چه عذری دارد که بیاورد و به فکر اهل و عیال خودش باشد و از نصرت و یاری آن ها غافل؟

خدای متعال می فرماید گروهی بودند که وقتی دستور جنگ به آن ها داده می شد، می گفتند: «لَوِ اسْتَطَعْنا لَخَرَجْنا»[1] اگر می توانستیم و توان و مرکب و سلاح جنگی داشتیم، با شما می آمدیم. خدای متعال می فرماید: «يُهْلِكُونَ أَنْفُسَهُمْ».[2] خودشان را به هلاکت می اندازند و فریب می دهند. در جای دیگری خدای متعال می فرماید: «وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً».[3] اگر این ها قصد خروج داشتند و می خواستند همه چیز را به دست می آورند. آن ها می گویند ما نمی توانیم. اگر می خواستید باید زمینه ها را مهیا می کردید و می توانستید. اگر می بینید امروز دستتان خالی است و آذوقه و سلاح و مرکب ندارید، برای این است که نمی خواستید. اگر می خواستید همه چیز را مهیا و فراهم می کردید.

امیرالمومنین علی(علیه السلام) می فرمایند: مردم سه دسته اند. «سَاعٍ سَرِيعٌ نَجَا وَ طَالِبٌ بَطِي ءٌ رَجَا وَ مُقَصِّرٌ فِي النَّارِ هَوَى».[4] یک دسته اهل سعی و سرعت اند و این دو ویژگی را با هم دارند. این ها اهل نجات اند و اهل طلب بسیار. این ها می خواهند برسند. آن هایی که اهل کوتاهی در حق اند، طالب حق نیستند و اهل سقوط در عذاب و رنج ها هستند. آنچه عامل نجات و رستگاری انسان می شود، سعی و سرعت است. خدای متعال از انسان مي خواهد که اهل سعی در خیرات باشد. خداوند می فرماید: «فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ».[5]

در جایی دیگر نیز می فرماید: «وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ».[6] همچنین می فرماید: «هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ».[7] فرصت ها در گذرند و مثل ابرها می گذرد. مهلت به انسان نمی دهند که تأمل و دقت کند. انسان باید از قبل مهیا باشد. اگر انسان از قبل تکلیف ها را تخمین نزده و خود را برای تکلیف ها مهیا نکرده و منتظر باشد زمان تکلیف فرا رسد؛ از فرصت ها جا می ماند و فرصت ها از او سبقت می گیرند. برخی گرفتار تأمل و تدبر افراطی هستند که چه باید کرد؟ تا بفهمد و اقدام کند، فرصت ها گذشته اند. فرصت هایی که تکرار نمی شوند. در دوران زندگی ما نسیم هایی هست، باید ما خود را در برابر نسیم ها قرار دهیم. دنبال این باشیم که در مسیر نسیم ها قرار بگیریم. مبادا نسیم ها نیایند و بروند و ما غافل باشیم.

مگر عاشورا تکرار می شود؟ کسانی که سیدالشهدا(علیه السلام) را تنها گذاشتند، دیگر به فضیلت عاشورا نمی رسند. اگر تمام عمرشان در سجده باشند، به گرد پای یاوران سیدالشهدا(علیه السلام) نمی رسند. تمام عمرشان در طواف خانه کعبه باشند، به هیچ وجه مانند بودن در کربلا نیست.

ویژگیهای یک شیعه ولایی

امام صادق علیه السلام  به یکی از اصحابش فرمودند: آیا تو به زیارت جدم سیدالشهدا(علیه السلام) می روی؟ چون راه تو نزدیک است. عرض کرد: یابن رسول الله! من معروفم و جاسوس، زیاد است. احتمال دارد که اگر من بخواهم به زیارت بروم، خبر بدهند و برای عبرت دیگران هم که شده مرا به شدت مجازات کنند. لذا موفق به زیارت جدتان نمی شوم. حضرت فرمودند: یاد از مصیبت جدم می کنی؟ عرض کرد: بله! یابن رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم)، گریه هم می کنم. طوری می گریم که همۀ اهل و عیالم همراه من می شوند و حال عزایی به من دست می دهد که غذا را فراموش می کنم و نمی توانم غذا بخورم. حضرت فرمودند: تو از کسانی هستی که این چهار تا صفت را دارند: به خاطر شادی ما خوش حال می شوند، به خاطر غصه ما اندوه بار می شوند، آن جایی که ما در امنیتیم، احساس امنیت می کنند و آنجایی که ما در خوفیم، احساس خطر می کنند. شیعه نمی تواند در امنیت باشد وقتی سیدالشهدا(علیه السلام) در خطر است. آن هایی که در امنیت بودند، امام حسین(علیه السلام) شناس نبودند.

وقتی حضرت زینب(سلام الله علیها) در خطر است، من چه توجیهی دارم که به فکر امنیت اهل و عیال خودم باشم؟ تمام هم و غم انسان باید سیدالشهدا(علیه السلام) و اهل و عیالش باشد. وقتی می گوییم: «بِأَبِي أَنْتُمْ وَ أُمِّي وَ نَفْسِي وَ أَهْلِي وَ مَالِي» [8] خودم، پدر، مادرم و اهل و عیالم، تمام اقوام من فدای تو باشند. به ما گفتند جوری بگویید که او را بر همه چیز مقدم بدارید. اگر این حالت در انسان نبود، اگر انسان تکلیف را بر همه چیز مقدم نمی داشت، ولی خدا را بر همه کس مقدم نمی داشت، به این عذر ها و تأخیرها و تثبیت ها می افتد. این عذرها تمام شدنی نیست. انسان باید در مقام برداشتن تکلیف، فقط به تکلیف فکر کند. خدا نیز کمک می کند.

وقتی سیدالشهدا(علیه السلام) به طرف میدان می رفت، یک خیمه، زن و بچه تنها بودند. همه دور سیدالشهدا(علیه السلام) را گرفته بودند و به حضرت عرض می کردند: آقا! ما را به حرم جدمان برسان. به حضرت عرض می کردند: آقا! ما را به که می سپاری؟ حضرت فرمود: شما را به خدا می سپارم.

اگر حضرت می خواستند به فکر این باشند که زن و بچه شان را به پناهی برسانند، نمی توانستند به کربلا بروند؛ نمی توانستند هدف را در آغوش بگیرند. انسان فقط باید به فکر تکلیف باشد. اگر به فکر تکلیف نبود و چیز دیگری در ذهن انسان بود، این عذرها و امور، انسان را از تکلیف و از سبقت در سرعت باز می دارد. هر چیزی که در ذهن انسان در کنار تکلیف باشد، عامل کوتاهی در انجام تکلیف و به تأخیر انداختن و در نتیجه عامل محرومیت از تکلیف می شود.

آنچه موجب محرومیت این شخص شد (که از صحابه نیز بود و حضرت را می شناخت و قصد نصرت هم داشت) این نبود که می خواست به ذکر و عبادت بپردازد و حضرت را تنها بگذارد. می خواست بیاید، ولی اهل تأخیر بود. این بهانه در مقابل تکلیف بود. اگر این بهانه در وجود ما باشد، ما را تهدید می کند و در سختی ها از فیض محروم می شویم.

ذکر مصیبت

بعد از شهدت یاران، امام حسین(علیه السلام) هرچه اطرافش را نگاه کرد، دید کسی نمانده است. یک طرف سیدالشهدا(علیه السلام) بود، تنهای تنها و یکسو سی هزار دشمن مسلح آمد. ابتدا حضرت یادی از اصحاب و اهل بیتش کرد و آ ن ها را صدا زد: «يا مسلمَ بنَ عَقيلٍ ... يا عُمَيْر بنَ المُطاعِ ... يا ابْطالَ الصَّفا! يا فُرْسانَ الهَيْجاء! مالى اناديكُمْ فلا تُجيبوُنى وَادْعُوكُمْ فلا تَسْمَعُونى...». [9]

سپس با دشمن صحبت و تنهایی خودش را اعلام کرد و به همه فهماند دیگر تنها شده است: «هَلْ مِنْ ذابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللَّه؟ هَلْ مِنْ مُوَحِّدٍ يَخافُ اللَّهَ فينا؟ هَلْ مِنْ مُغيثٍ يَرْجُو اللَّه بِأغاثَتِنا؟ هَلْ مِنْ مُعينٍ يَرْجُواما عِنْدَاللَّهِ فى أِغاثَتِنا؟».[10]

وقتی صدای غربتش بلند شد، صدای شیون از خیمه ها برخاست. خودش را به خیمه نزدیک کرد و فرمود: عزیزانم! تا من زنده ام، بلند گریه نکنید. دشمن مرا شماتت می کند.

از خیمه ها جدا شد. وقتی بالای بلندی آمدند دیدند سیدالشهدا(علیه السلام) در محاصرۀ دشمن است، او را در بر گرفتند و به او حمله کردند؛ عرق مرگ بر پیشانی حضرت نشسته بود؛ نفس ها به شماره افتاده بود؛ هر نفسی که می کشید خون از بدن حضرت بیرون می زد؛ این صحنه را تماشا کردند: «وَ الشِّمْرُ جَالِسٌ عَلَى صَدْرِكَ وَمُولِغٌ سَيْفَهُ عَلَى نَحْرِكَ قَابِضٌ عَلَى شَيْبَتِكَ بِيَدِهِ ذَابِحٌ لَكَ بِمُهَنَّدِهِ».[11]

حضرت اشاره کرد: عزیزانم! برگردید.

نمی دانم به خیمه رسیده بودند یا نه. دیدند صدای هلهله دشمن به گوش می رسد. خدایا! چه اتفاقی افتاده؟ خوب دقت کردند و دیدند صدای دیگری هم به گوششان می رسد. صدای تکبیر سیدالشهدا(علیه السلام) از بالای نیزه ها به گوش رسید.

«السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ».[12]

[1]. التوبة: 42.

[2]. همان.

[3]. التوبه: 46.

[4]. شرح نهج البلاغه، عبدالحمید ابن ابى الحديد معتزلی، ج1، ص273، 16، و من خطبة له ع لما بويع بالمدين...، ص: 272.

[5]. البقره: 148. 

[6]. آل عمران: 133.

[7]. النمل: 88.

[8]. مفاتيح الجنان، شیخ عباس قمی، ص: 548.

[9]. پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، جمعی ازنویسندگان، ص: 293.

[10]. اسيران و جانبازان كربلا، محمد مظفری سعید، ص: 99.

[11]. بحارالأنوار، مجلسی، ج98، ص: 322، باب 24.

[12] . مفاتيح الجنان، ص: 458.

.....................................................................................


منبر اماده برای ماه محرم92 ..ده شب

شب دوم محرم

نیاز ما به تحلیل ابعاد عاشورا

این که چرا جمعیت انبوهی در مقابل امام حسین (علیه السلام) ایستادند و چرا مردم کوفه، بصره و اطراف این دو شهر امام را یاری نکردند؟ و سؤال های مشابه این دو، پرسشهایی است که استخراج پاسخ آنها به درد امروز ما مي خورد؛ چون هم بحث های اخلاقی و هم بحث های تربیتی است. همانگونه که قبلاً گفته شد شخصیت های تاریخ عوض می شوند، اما اصل جریان های حاکم بر تاریخ شبیه هم است. مثل واگن هایی که شبیه هم هستند اما مسافران آن فرق می کنند. همه روی یک ریل حرکت مي کنند. قرآن کریم و روایات ما وقتی داستان های تاریخی را نقل می کنند، انسان می بیند از اول تاریخ تاکنون بسیاری از عوامل مشترک است، حوادث با هم تفاوت دارد و افرادش فرق می کنند، اما آن علل و ریشه هایی که حوادث را می آفریند شبیه هم هستند. شما ملاحظه کنید قرآن کریم دربارة قوم بنی اسرائیل می فرماید: «ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَالْمَسْكَنَةُ» اینها ذلیل و خوار شدند، پست شدند، غضب خدا را برای خودشان خریدند؛ چرا قرآن اینچنین می فرماید؟ علتش چهار چیز است: اولاً: این ها به آیات خدا کافر شدند و نشانه های خدا را انکار کردند. ثانیاً می فرماید: «يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ» انبیاء (علیه السلام) و شخصیت های بزرگ شان را از صحنه خارج کردند. ثالثاً می فرماید: «ذَلِكَ بِمَا عَصَواْ» انسان های گنهکاری بودند، معصیت کار بودند. و در مقام چهارم مي فرماید: «وَّكَانُواْ يَعْتَدُون»؛[1] تجاوزگر بودند. بنابراین چهار عامل کفر، آدم کشی، عصیان و روحیة تجاوزگری علت ذلت و خواری بنی اسرائیل بود. آیا امروز این روحیه در یهود و در اسرائیل نیست؟این خیلی مهم است که ما از تاریخ، ریشه های مشترک حوادث را استخراج کنیم. چه شد که چند هزار آدم مقابل پسر پیغمبر( صلی الله علیه وآله و سلم) ایستادند؟ چه شد که چند هزار آدم در یک شب دور مسلم ابن عقیل را خالی کردند؟ این ها دلایل و ریشه هایی دارد که اگر استخراج شود خیلی مفید و قابل استفاده است. این کار در زندگی ما آثار تربیتی دارد و برای ما درس می شود و عاشورا را کارآمد و امروزی می کند. ما که نمی خواهیم فقط یک تاریخی نقل کنیم و بگذریم. مصیبتی بخوانیم، اشکی بریزیم و بگذریم. زینب کبری (علیهاالسلام) در مجلس دشمن فرمود: «مَا رَأیتُ إلّا جَمیلاً»؛[2] کربلا برای ما زیبا بوده، شهادت برای ما زیبا بوده. ما باید جنبه های زیبای آن را استخراج کنیم. کدام جنبه های این مصیبت و این حادثة پر از غمی که در تاریخ اتفاق افتاد، زیبا بوده؟ چه درس هایی داشت؟ چه نکته هایی داشت؟ اینها مواردی است که برای امروز ما مفید است.

عوامل رویارویی مسلمین در مقابل اباعبدالله (علیه السلام )

بحث این است علل رویارویی با اباعبدالله (علیه السلام) در آن صف آرایی گسترده چه بود؟ چطور آنها توانستند سی هزار نفر را در مقابل امام حسین (علیه السلام) علم کنند؟ چطور امام حسین (علیه السلام) با این همه دعوت و نامه و پیام حدود هفتاد و چند نفر به همراه داشت؟- که تعداد زیادی از آنها هم بستگان خود امام (فرزندان، برادران و فرزندان عقیل) بودند و افراد غیرفامیل حدود نصف جمعیت؛ یعنی سی، چهل نفر را تشکیل می دادند؛ ولی آنها به سادگی توانستند افراد زیادی را جذب کنند؟ چرا امام با آن حقّانیّت و امامت و عظمتش با این جمعیت اندک در کربلا حاضر شد؟ ولی آنها با لشکری انبوه؟ این مسأله دو علت دارد: درونی و بیرونی. من ابتدا در چند جلسة آینده علت های درونی آن را عرض می کنم تا درآینده به علت های بیرونی آن برسیم. علت های درونی آن چیزی است که ما باید به آن توجه کنیم مخصوصاً به اثرهای اخلاقی آن برای خودمان. اولین علت، دوری از یاد خدا است. اگر در جامعه ای یاد خدا کمرنگ شود، آن جامعه به راحتی تن به گناه مي دهد. افراد آن جامعه به راحتی معصیت می کنند. قرآن می فرماید: «وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ» هر کس که در زندگی اش خدا را فراموش کند و یاد خدا را در زندگی اش کمرنگ کند چند نشانه دارد: 1- «فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ»؛[3] خود فراموش می شود. مي دانید خود فراموشی یعنی چی؟ یعنی دیگر برایش مهم نیست دنبال ابن زیاد باشد یا دنبال عمر سعد! وقتی انسان رها و بی هویت و تهی شد، موضع گیری هایش درست نیست. این آیه خیلی عجیب است. امام (رضوان الله تعالی علیه) در تفسیر این آیه می فرماید: اگر کسی خدا را فراموش کرد، خدا او را به خودش واگذار می کند. و وقتی که انسان به خودش واگذار شد راحت زیر بار شیطان می رود. راحت زیر بار ظلم می رود. به راحتی با امام حسین (علیه السلام) می جنگد و برایش هم مهم نیست. در صبح عاشورا امام حسین (علیه السلام ) در اولین خطبه ای که خواند همین مطلب را فرمودند:

«اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطَانُ فَأَنسَاهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ»؛[4]

«ای جمعیتی که در مقابل من جمع شده اید، شیطان قلب هایتان را تسخیر کرده، خدا را فراموش کرده اید!»

لذا نور امام را نمی بینید. نور خدا را نمی بینید. نور دین را نمی بینید. من در اینجا مواردی از خود فراموشی برایتان ذکر می کنم:

مورد اول: عمر سعد در همین ده روز اول محرم که به کربلا آمده بود، چند ملاقات با افراد مختلف دارد که از او دعوت کردند جبهة دشمن را رها کند، اما نکرد. شخصی از قبیلة حمدان، که از اصحاب امام حسین (علیه السلام ) است، می گوید: به امام حسین (علیه السلام) عرض کردم: آقا اجازه بدهید من بروم با عمر سعد صحبت کنم. آقا فرمود: فایده ندارد؛ اما برو. اجازه گرفت و رفت. او با عمر سعد همشهری بود و با او سابقه دوستی داشت. می گوید: آمدم مقابل خیمة عمر سعد، دیدم نشسته و دارد شمشیرش را تیز می کند. ایستادم، هیچ نگفتم سرش را بالا گرفت و گفت: چرا سلام نمی کنی؟ «اَوَلَسْتُ مُسلِما؟» مگر من مسلمان نیستم؟ به هر حال تو وارد شدی، هر کسی به جایی وارد می شود باید سلام کند. این شخص به عمر سعد گفت: واقعاً تو فکر مي کنی مسلمانی؟!

«هذا ماءُ الفُرات»؛ «این آب فرات است که دارد موج مي زند،» «تشربُهُ الکِلاب و الخنازیر»؛ «حیوانات، پرنده و چرنده دارند از آن می خورند،»

آب آزاد است همه دارند از آن مي خورند، حال تو دور تا دور این آب را محاصره کرده ای و آب را بر فرزندان امام حسین (علیه السلام) بسته ای؟! شما با امام حسین (علیه السلام) جنگ دارید، بچة سه ساله و چهار ساله و هفت ساله چه گناهی کرده است؟ - این دیگر نهایت سبعیت (حیوانیت) است، این خوی اموی است. در جنگ صفین نیز معاویه آب را بست، دور تا دور آب را محاصره کرد. وقتی امیرالمؤمنین (علیه السلام) به آنجا رسید دید دور آب محاصره شده، حمله کردند و آب را آزاد کردند. وقتی آب آزاد شد، شخصی آمد گفت: یا امیرالمؤمنین (علیه السلام) شما هم آب را ببندید و مقابله به مثل کنید، آنها آب را بستند شما نیز آب را ببندید. امام فرمود: من این کار را نمی کنم. آب را بر دشمن نیز نباید بست، این ها تشنه می شوند و نیاز به آب دارند. می گوید، گفتم: عمر سعد واقعاً تو فکر می کنی مسلمانی؟ آب را به روی بچه های کوچک بسته ای؟ عمر سعد وقتی متوجه شد که چرا من به او سلام نکردم، سرش را بالا گرفت و گفت: می دانی چیست؟ تو که مرا می شناسی، همشهری هستیم، بردار حمدانی! من می دانم این ها اهل بیت پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) هستند، می دانم آزار این ها حرام است و جایز نیست. من مقام این ها را می دانم، اما چه کنم؟ من روی خون حسین (علیه السلام) با مُلک ری معامله کرده ام، با فرمانداری ری معامله کرده ام. اگر این معامله نبود آب را باز می کردم. او دید فایده ندارد و برگشت. وقتی این شخص برگشت امام حسین (علیه السلام) فرمود چه شد؟ صحبت کردی؟ عرض کرد: آقا صحبت کردم، اما عمر سعد روی خون شما معامله کرده است، لذا دیگر به خدا و دین و بچة کوچک فکر نمی کند و برایش مهم نیست. اعراض از یاد خدا سه چهار علامت و چند اثر در زندگی انسان دارد. من آنها را برای شما می شمارم تا ببینید چقدر یاد خدا در زندگی تان جا دارد. یک اثر اعراض از یاد خدا، خود فراموشی و بحران هویت است. بعضی از جوان ها می گویند کلاف سر درگم هستیم ، نمی دانیم در این دایره هستی کدام نقطه قرارگرفته ایم؟ نمی دانیم چرا احساس پوچی می کنیم؟ چرا احساس کم ارزشی و بی هویتی می کنیم؟ قرآن می گوید علت اصلی همة این ها قطع ارتباط انسان با مبدأ عالم و با خداست. می فرماید: «وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ» از کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند «فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ»[5]

«اینها خود فراموش شده اند،»

بحران هویت گرفته اند، رها شده اند و به خاطر همین راحت به هر کاری تن می دهند.

مورد دوم: حبیب ابن مظاهر می گوید: من جلوی خیمه نشسته بودم، دیدم کسی دارد از جلوی دشمن می آید. نگاه کردم، دیدم قُرَّه ابن قیس حَنزَلی است. حبیب ابن مظاهر می گوید من او را می شناختم، آدم بدی نبود. تعجب کردم که در سپاه ابن زیاد چه کار می کند؟ جلو آمد، وقتی رسید گفت: حبیب، می خواهم با امام حسین (علیه السلام) ملاقات کنم. گفتم با امام حسین (علیه السلام) چه کار داری؟ گفت: عمر سعد مرا فرستاده، برای امام حسین (علیه السلام) پیامی دارم، می خواهم به ملاقاتش بروم. به او گفتم شمشیرت را بگذار برو سلاحش را گذاشت و رفت. وقتی ملاقاتش با امام حسین (علیه السلام) تمام شد، آمد. من او را نگه داشتم و گفتم: قره ابن قیس من که تو را می شناسم، آدم بدی نبودی، چه شد به سپاه ابن زیاد پیوستی؟ من علتش را نمی دانم اما نصیحتی می کنم؛ حالا که آمدی دیگر نرو. حالا که به بهانة ملاقات با امام حسین (علیه السلام) آمدی دیگر برنگرد. بیا پیش ما بمان. من قول مي دهم جدّش، رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) تو را شفاعت کند و بهشت را برایت آماده کند، دیگر نرو. خوشا به حال آنهایی که نصیحت پذیرند. خوشا به حال آنهایی که با یک موعظه، با یک تلنگر و با یک اتفاق بیدار می شوند. قدری تأمل کرد و گفت: من بروم. من پیام آور بودم، بروم پیغام امام حسین (علیه السلام) را برسانم برمی گردم. رفت و دیگر برنگشت.[6] گاهی بعضی فرصت ها دیگر به دست نمی آید. گاهی بعضی فرصت ها قابل جبران و قابل تدارک نیست. امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرماید: «اِنَّ اللَّیلَ والنَّهار یعملان فیک فاعمل فیهما» شب و روز دارند روی شما کار مي کنند. –دیده اید تقویم چقدر تند جلو می رود، سال هشتاد و یک ، هشتاد و دو، هشتاد و سه، دائم ورق می خورد. همین که می خواهی تقویم را بخری، می بینی نصفش ورق خورده و تمام شده است- حضرت می فرماید: روی تو عمل مي کنند، «یأخذان منک» وقت تو را می گیرند، «فَخُذْ منهُما»؛[7] تو هم از این فرصت ها استفاده کن، از شب و روزت بهره ببر، نگذار شب و روز واحدهای عمر تو را کم کنند اما تو نتوانی از شب و روز برای آیندة خودت استفاده کنی. قرآن مجید می فرماید: بعضی ها وقتی وارد صحرای محشر می شوند، وقتی عذاب و قیامت و حقایق را می بینند می گویند: «أَن تَقُولَ نَفْسٌ يَا حَسْرَتَى علَى مَا فَرَّطتُ فِي جَنبِ اللَّهِ»[8] ای وای بر ما! ما چقدر کوتاهی کردیم، وای بر ما! ما چقدر کم گذاشتیم؛ اما دیگر فایده ندارد. اگر کسی در آن جا متوجه شد دیگر جبرانش ممکن نیست.

شیخ بهایی می گوید وقتی وصیت نامة پدرم را باز کردم، دیدم پدرم در اول وصیت نامه اش نوشته: پسرم، سه آیه را به عنوان وصیت برایت مي نویسم، تا عمر داری این سه آیه را فراموش نکن. این سه آیه چیست؟ 1- «أوَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ ؟»[9] ای انسان! مگر ما به تو عمر ندادیم؟ مگر ما به تو سرمایه ندادیم؟ آن را هدر نده. 2- «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ»،[10] هر رتبه ای که داری؛ افسر نظامی هستی، کارمندی، کارگری، لیسانسی، دکترایی، خدا می فرماید: گرامی ترین شما نزد من باتقواترین است. یک وقت استاد نگاه می کند می بیند شاگردش دارد زودتر به بهشت می رود. یک وقت افسر می بیند یک درجه دار زودتر از او دارد به بهشت می رود. «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ». می گوید سومین آیه را برایم نوشت: «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا»؛[11] قیامت جای تفوّق طلبی و منیّت و غرور و هوی و کبر نیست.

هوی و کبر و عجب و شهوت و آز     دروغ و خشم و بخل و غفلت و ناز

همه سر در کمینت می گذارند     که تا چون بر تو ناگه دست یابند

ترک خشم و شهوت و حرص آوری     هست مردی و رگ پیغمبری

سهل دان شیری که صف ها بشکند     شیر آن است آن که خود را بشکند

علائم غفلت از یاد خدا

می دانید علامت های خدا فراموشی چیست؟ می دانید علامت آدم هایی که ارتباطشان با خدا ضعیف است چیست؟

1. ارتباط ضعیف با قرآن:  این افراد با قرآن خیلی ارتباط ندارند. قرآن می فرماید آدم هایی که ارتباطشان با خدا ضعیف است، «وَلاَ يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إَلاَّ خَسَاراً»؛[12] وقتی قرآن می خوانند بدشان می آید. علاوه بر اینکه ارتباط خودشان با قرآن ضعیف است اگر کسی هم قرآن می خواند در وجود آنها اثر نمی گذارد. سعی کنید ارتباطتان با قرآن قوی باشد، سعی کنید حداقل روزی 5 آیه بخوانید و حفظ کنید، از حافظه هایتان بهره بگیرید. جزء سی ام را که آیات کوتاهی دارد به خاطر بسپارید. قرآن نورانیت عجیبی در زندگی انسان دارد. قرآن خودش نور است، قرآن منشأ نور است، قرآن کتاب انسان سازی است، گاهی یک آیه انسان را زیر و رو کرده است. موارد بیشماری از تأثیرات قرآن در زندگی است که من لرای شما مواردی را عرض می کنم:

مورد اول: جُبِیر مشرک است، پسرش در مدینه به دست مسلمان ها اسیر شده بود. پیغمبر خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) اعلام کرد هر کسی که پول (فدیه) بیاورد اسیرش را آزاد می کند. جبیر هم مقداری پول برداشت و آمد که فرزندش را آزاد کند. وقتی به مسجد رسید موقع نماز بود، صبر کرد تا پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم نمازش تمام شود. اتفاقاً پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) داشت سورة طور را می خواند، وقتی به این آیه رسید: «إِنَّ عَذَابَ رَبِّكَ لَوَاقِع. مَا لَهُ مِن دَافِع»[13] عذاب واقع شدنی است، هیچ برو برگردی ندارد و کسی نمی تواند جلوی آن را بگیرد، جرقه ای در دل جبیر زده شد – خوش به حال آنهایی که از این جرقه ها در دلشان می زند، و خوش به حال آنهایی که نمی گذارند این جرقه ها خاموش شود. گاهی دیده اید که انسان می خواهد به گونه ای آتش روشن کند، کاغذ یا چیز دیگری می آورد که ابتدا یک آتش کوچکی ایجاد شود، مواظب است که این آتش کوچک خاموش نشود؟ من این را به شما بگویم که محرم همان جرقه است. ماه رمضان همان جرقه است، به قول آن شخصیت غربی که گفته بود دو چیز در شیعه جلوی فعالیت ما را گرفته، یکی مرجعیّت شیعه و دیگری امام حسین علیه السلام و عاشورا است. علت این که ما نتوانستیم بر شیعه غلبه کنیم یکی از دلایلش همین عاشورا و همین مجالس نصیحت و موعظه است. – جبیر همین که این آیه را شنید جرقه ای در دلش زد. خدمت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) آمد و گفت: یا رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) ، این چه بود خواندید؟ پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند: این آیة قرآن بود. گفت: می شود یک بار دیگر بخوانید؟ پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) یک بار دیگر این آیه را خواند. گفت: یا رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) ! من مسلمان شدم، همین یک آیه مرا بس است. مسلمان شد، مشرک آمد، مسلمان برگشت. مشرک آمد موحد برگشت، با چه چه چیزی؟ با یک آیه از قرآن.

مورد دوم: سید قطب، صاحب تفسیر «فی زلال القرآن» می گوید: من به همراه پنج نفر با کشتی از مصر به آمریکا به (نیویورک) می رفتیم، در مسیر راه گاهی روی عرشة کشتی نماز می خواندیم، روز جمعه به این فکر افتادم که نماز جمعه را بخوانم، نماز را که خواندیم یک خانم ایتالیایی گریه کنان آمد پیش من و گفت: آقا این چیزهایی که شما می خواندی چه بود؟ - خیلی هم عربی متوجه نمی شد- گفتم کدام را می گویی؟ وقتی اشاره کرد، متوجه شدم دیدم سورة جمعه را می گوید: «يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ....» گفت: این سخنان در دلم نشست و اثر گذاشت. این خانم مسلمان شد و با شنیدن چند آیة قرآن فامیل هایش را هم مسلمان کرد.[14] امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: نگذارید دیگران در عمل به این قرآن بر شما سبقت بگیرند. ای عزیزی که در گفتار و کلامت تند هستی و نیش و ناسزا به کار می بری! این قرآن می گوید: «وَهُدُوا إِلَى الطَّيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ»[15] پاکیزه حرف بزنید. غیرمسلمانان گاهی به این توصیه عمل می کنند، اما ما عمل نمی کنیم. ای عزیزی که بدون استناد و بدون دلیل هر چیز را به هر کسی نسبت می دهی، قرآن می گوید: «قُولُوا قَوْلًا سَدِيداً»[16] محکم و مستدل حرف بزنید. این ها آیات ماست، می گوید کم نگذارید، لقمة حرام نخورید، ربا نخورید. این ها همه آیات قرآن است. گاهی انسان نگاه مي کند می بیند عملکرد غیر مسلمان – نمی گویم همیشه اینگونه است- با بعضی از این آیات منطبق تر است. فرهنگ زندگی ما باید قرآنی باشد. من بارها این مطلب را در مجالس عرض کردم، مرحوم مجلسی می گوید من بیش از هزار مریض را با سورة حمد درمان کردم. چگونه است که یک سورة حمد می تواند این تأثیر را بگذارد؟! چگونه است که یک آیه مي تواند یک انسان را زیر و رو کند، اما من یک عمر می خوانم و بر من اثر ندارد؟! علتش دوری از یاد خدا است. بحث ما این است، اولیت علت رویارویی سی هزار نفر با امام حسین علیه السلام ، اعراض از یاد خدا بود. امام حسین علیه السلام در صبح عاشورا فرمود: شما خدا را فراموش کرده اید که مقابل ولی خدا ایستاده اید، شیطان یاد خدا را از دل شما برده است که این گونه در مقابل من صف آرایی کرده اید. نشانه های کمرنگ شدن یاد خدا در زندگی چیست؟ یکی از آنها کمرنگ شدن قرآن در زندگی است.

2. قرآن می فرماید انسانی هایی که یاد خدا در زندگی شان کمرنگ است و ارتباطشان با خدا ضعیف است، نمازشان با کسالت و بی حالی است. «إِذَا قَامُواْ إِلَى الصَّلاَةِ قَامُواْ كُسَالَى»[17] نماز را با کسالت و بی حالی می خوانند. این را مخصوصاً برای نوجوان ها و جوانان عرض مي کنم سعی کنید حلاوت و شیرینی نماز و حلاوت نماز اول وقت را بچشید. نماز برایتان آن قدر شیرین باشد که اگر یک روز برای نماز صبح خواب ماندید واقعاً آن روز برایتان سیاه و تاریک باشد. نماز حرف زدن و گفت و گوی با خداست، باید با علاقه خوانده شود. جعفر بن ابی طالب بعد از سال ها هجرت به حبشه، وقتی از آن جا برگشت، روز پیروزی جنگ خیبر با همسرش خدمت پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) آمد- آنها به دستور پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) چندین سال به حبشه رفته بودند روزی که برگشتند تازه نبرد خیبر پیروز شده بود- پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) بسیار خوشحال شد. جعفر برادر امیرالمؤمنین (علیه السلام) است و به جعفر طیّار معروف است. می گویند رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) همین تعبیری را که راجع به حضرت علی (علیه السلام) دارد، گاهی دربارة جعفر ابن ابیطالب هم می فرمود؛ جعفر از من است و من از جعفرم. خیلی او را دوست داشت- وقتی برگشت پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) به استقبالش آمد و فرمود: من نمی دانم امروز برای پیروزی خیبر خوشحال باشم یا برای آمدن جعفر؟ یعنی پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) اینقدر خوشحال شد.حضرت فرمودند: ما می خواهیم به تو جایزه بدهیم، مأموریتت را به خوبی انجام داده ای، ما می خواهیم حق مأموریتت را بدهیم، چه می خواهی؟ - وضع مالی پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) هم در آن زمان خوب بود، چون جنگ های زیادی شده بود و غنایم زیادی هم به دست آمده بود. مخصوصاً در خیبر هم غنائمی به دست آمده بود. حضرت فرمودند: چه می خواهی؟ ملک می خواهی به تو بدهیم، شتر و گوسفند در اختیارت بگذاریم؟ یا می خواهی به تو نمازی بیاموزم که این نمازت در تاریخ بماند؟ گفت: یا رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) ، نماز را به من یاد دهید. اگر من باشم می گویم یا رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) فعلاً مال دنیا را بده، نماز در جای دیگر هم پیدا می شود. او گفت: یا رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) نماز را می خواهم.- نماز جعفر طیار خیلی هم وارد شده است، امام صادق (علیه السلام) فرمود: من هر مشکلی که داشتم با این نماز رفع کردم. این نمازی که شاید خواندنش 15 دقیقه یا 20 دقیقه وقت مي گیرد برای حاجات و گره های بزرگ راه گشاست. او این نماز را بر همه چیز ترجیح داد.[18] کسی که این گونه انتخاب و گزینش می کند، ارتباطش با خدا قوی است، این نشانة بندگی خداست. عزیزان! دومین علامت افرادی که یاد خدا در زندگی شان کمرنگ است این است که به نماز بی توجهند، نماز برایشان سنگین است. امام صادق (علیه السلام) فرمودند: «شیعه ما را سه جا امتحان کنید، 1- موقع نماز اول وقت. 2- برادری؛ یعنی چقدر در حق مردم کمک می کند و رفع نیاز می کند. 3- رازداری.[19]پس از کجا بفهمیم که یاد خدا در زندگی ما کمرنگ است، قرآن می گوید: 1- علامتش این است کسی که یاد خدا در زندگیش کمرنگ است خود فراموش است. دچار بحران هویت است. کلاف سردرگم است. و «وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكًا»[20] 2- علامت دیگر این است که ارتباطش با قرآن کم است. 3- نماز را با کسالت مي خواند، از نماز لذت نمی برد.

3. خداوند در قرآن می فرماید: «يُسَارِعُونَ فِي الإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ»[21] یک علامت دیگر این است که راحت به گناه تن می دهد و در مقابل گناه مقاوم نیست. مشاهده می کنید که بعضی ها در مقابل گناه زود خم می شوند، خاضع می شوند؛ در مقابل غیبت، تهمت، معصیت، لقمة حرام. اما بعضی ها مقاومند. بنابراین یک علامت کسی که از یاد خدا اعراض کرده این است که: «يُسَارِعُونَ فِي الإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ» دنبال گناه می دود، به جای این که «يُسَارِعُونَ فِي الخيراتِ»[22] دنبال کار خیر بدود، «يُسَارِعُونَ فِي الإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ».

4. علامت دیگر این است که حق پذیر نیست، گویا کور و کر است «لَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ»[23] چشم دارد ولی نمی بیند، گوش دارد ولی نمی شنود. بعضی ها فریاد اباعبدالله (علیه السلام) را در روز عاشورا نشنیده اند! فریاد اصحابش را نشنیده اند! فریاد فرزندانش را نشنیده اند! پس اگر کسی از یاد خدا اعراض کرد، یک علامتش این است که زیر بار حق نمی رود، حق پذیر نیست، امور برایش مشتبه می شود، حق و باطل را نمی تواند تشخیص بدهد، قدرت تشخیص از او سلب می شود. امان از زمانی که آدم، حق و باطل را خلط کند! در جنگ جمل کسی پیش امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمد، نگاهی کرد و گفت: حق با شماست یا با دشمن؟ آقا فرمود: چه سئوالی می کنی؟ - من این را عرض می کنم معلوم است، «علیّ مع الحقّ وَ الحَقّ مَعَ علیّ» جای تردید ندارد. ابوموسی اشعری مردم را جمع کرد، گفت: مردم! جنگ علی (علیه السلام) با سپاه مقابلش یعنی سپاه عایشه، فتنه است. در خانه هایتان بنشینید، بیرون نیایید. این فرد مشکل دارد، این فرد نمی تواند حق و باطل را تشخیص دهد. سعد ابن ابی وقاص نزد حضرت علی (علیه السلام) رسید گفت: یا امیرالمؤمنین (علیه السلام) ! برای من سخت است که با اینها بجنگم، این ها مسلمانند، نماز می خوانند. چرا برای او سخت است؟ چون تشخیص ندارد. اما عمار یاسر گفت: اگر آقا بگوید: «شمشیر را از این طرف بدنت فرو کن از آن طرف بیرون بیاور»، می گویم: چشم. به خود تردید راه نمی دهم. چرا؟ چون او حق را می شناسد.یکی از مشکلات عمدة مردم کوفه این بود که حق و باطل را نمی شناختند. می دانید که کوفه یک شهر جدید التأسیس بوده است. سال 17 هجری این شهر به دست خلیفة دوم سعد ابن ابی وقاص را بنا شد. یک جمعیت ترکیبی مهاجر در آنجاست. آنجا غالباً مهاجرین و افرادی از اهالی ایران و جاهای دیگر بودند، عرب ها هم زیاد بودند؛ اما مردمی بودند که اغلب آنها با مبانی دین آشنا نبودند و اشکال عمده این بود که نمی توانستند حق را از باطل تشخیص دهند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) به این شخص فرمود: این چه سئوالی است؟ گفت: اگر شما داماد پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) هستید آن طرف هم که همسر پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) است. اگر شما پسرعموی پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) هستید، زبیر هم پسر عموی پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) است. پس هر دو فامیل هستید، هر دو آشنا هستید، هر دو هم نماز می خوانید، هر دو هم می گویید قرآن، هر دو هم می گویید خدا. می دانید چرا شبهه ایجاد کردند؟ گاهی می گویند مواظب باش برایت شبهه پیدا نشود، یا اگر شبهه پیدا شد آن را حل کن. امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: شبهه را به این خاطر شبهه مي گویند، که شخص باطل را شبه حق می کند. یک چهرة محقانه به آن می دهد و شما را دچار تردید می کند، به این خاطر به آن شبهه می گویند. این شخص نگاه مي کند می بیند آن طرف نماز است این طرف هم نماز است، آن طرف قرآن است، این طرف هم قرآن است، برایش تردید پیدا شد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: برو حق را بشناس، باطل را بشناس، بعد بیا این سئوال را از من بپرس.

بنابراین اگر کسی یاد خدا در زندگیش کمرنگ باشد، نشانه هایش عبارت است از: بحران هویت، خود فراموشی، بی توجهی به قرآن، سستی در نماز، کسالت در نماز و عبادت و عدم تشخیص حق و باطل، این ها آثار اعراض از یاد خداست؛ لذا قرآن می گوید: همیشه به یاد خدا باش. هر صفحه ای از قرآن را که باز می کنید، مرتب سخن از خداست: به سوی او برمی گردید، به سوی او رجعت می کنید، «أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب»،[24] «يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّة. ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّة»[25] ،«يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ»[26] چرا هر صفحه ای از قرآن را که باز می کنید، به شکلی اسم خدا آمده است؟ چون این شاه بیت است و این کلید موفقیت انسان است و فراموشی اش نقطة سقوط انسان است. عرض من در اولین علت رویارویی یعنی اعراض از یاد خدا تمام شد، ان شاء الله عوامل دیگرش را در بحث های آینده خواهم گفت.

[1]. سوره بقره، آیه 61

[2]. بحارالانوار، ج 45، ص 115؛ اللهوف، ص 160؛ مثیرالاحزان، ص 90

[3]. سوره حشر، آیه 19

[4]. سوره مجادله، آیه19

[5]. سوره حشر ، آیه 19

[6]. الارشاد، ج 2، ص 85؛ بحارالانوار، ج 44، ص 384

[7].غررالحکم، 2789

[8]. سوره زمر، آیه56

[9]. سوره فاطر، آیه 37

[10]. سوره حجرات، آیه 13

[11]. سوره قصص، آیه 83

[12]. سوره اسراء، آیه 82

[13]. سوره طور، آیات 7-8

[14]. تفسیر فی ضلال القرآن، ج 4، ص 422 ذیل آیه 38 سوره مبارکه یونس به نقل از تفسیر نمونه، ج 8، ص 292

[15]. سوره حج، آیه 24

[16]. سوره احزاب، آیه 70

[17]. سوره نساء، آیه 142

[18]. پیغمبر و یاران، ج 2، ص 157

[19]. بحارالانوار، ج 65، ص 149؛ اعلام الدین، ص 130، الخصال، ج 1، ص 130

[20]. سوره طه، آیه 124

[21]. سوره مائده، آیه 62

[22]. سوره آل عمران، آیه 114

[23]. سوره اعراف، آیه 179

[24]. سوره رعد، آیه 28

[25]. سوره فجر، آیات 27- 28

[26]. سوره انشقاق، آیه

..................................................................................................

منبر اماده برای ماه محرم92 ..ده شب

شب اول

مراقبه و محاسبه، یکی از وظایف انسان

یکی از دستوراتی که در روایات معصومینو آیات نورانی قرآن بر آن تأکید شده و بزرگان اخلاق هم برای پیشرفت و رشد انسان مهم دانستند، مسئله مراقبه و محاسبه است. انسان باید نسبت به تکالیف و مسئولیت هایی که دارد، اول با خودش مشارطه بکند و مثل دو تا شریک که با همه دیگر قرارهایشان را می بندند، خودش قرارهای خودش و عهدهایی که باید با خدا داشته باشد، تکرار و به  شرط تبعیت از خدای متعال اشاره کند. فرض کنید نسبت به واجب ها و محرمات، با خودش هر روز شرط بکند که چه تکالیفی به عهده اوست و باید این تکالیف را انجام بدهد. بعد در طول روز مراقبه داشته باشد. برای این که این تکلیف را خوب انجام بدهد، واجبات و محرمات الهی رعایت بشود و در همه لحظات مراقب خودش باشد و دقت کند که از قرارها و عهدهایی که با خدای متعال داشته، تخلف نکند و در پایان هم برای این که متوجه بشود آیا خوب عمل کرده یا نه، محاسبه و حسابرسی کند و ببیند آیا واقعاً تکالیفی که روی دوشش بوده، انجام داده یا نداده است. در روایات هست که روزی یک بار، به حساب و کتاب تان برسید و محاسبه بکنید و ببینید وظایفی که روی دوشتان بوده، انجام دادید یا نه؟ آن تکالیف و تعهدات انجام گرفته یا نه؟ لذا اگر انسان فرصتی را در شبانه روز، برای این کار در نظر بگیرد، فرصت مغتنمی است. شب ها یا صبح ها، یا فرصتی را برای مراقبه و محاسبه خودش در نظر داشته باشد. وقتی محاسبه کردید و دیدید عملی سر زده که مرضی خدا نبوده و خلاف عهدتان با خدای متعال بوده است، نگذارید این عمل ادامه یابد، بلکه به سرعت توبه بکنید. در روایات دستور داده شده که حتماً به دنبال هر گناهی، توبه ای باشد و به شدت ما را پرهیز دادند که گناه روی گناه قرار گیرد که کدورت و تیرگی قلب و قساوت قلب به همراه دارد. ممکن است گاهی از مؤمن گناهی سر بزند، در این صورت باید بلافاصله توبه کند و اگر نور ایمان در قلب مؤمن باشد، اثر نور ایمان این است که حتماً بعد از گناه، توبه خواهد آمد. فرمودند اگر عملی انجام دادید که آن عمل خیر است و توفیقی داشتید، این توفیق  را از خدای متعال بدانید و شکر این نعمت را به جا بیاورید تا خدا نعمت را برایتان افزون کند. گاهی بزرگان کتاب هایی به نام مراقبات نوشته اند و مراقبه هایی را که انسان باید داشته باشد، توضیح دادند. بزرگان در این کتاب ها، مراقبات و دستورالعمل هایی را بیان کردند که انسان مکلف است آنها را رعایت کند،این دستورالعمل ها دو گونه است: یکی دستورالعمل هایی که در طول سال باید انجام داده شود ؛ دوم مراقبه هایی است که مختص به ایام خاص است.

مراقبه خاص برای ماه محرم

در کتاب «المراقبات» مرحوم آقای میرزا جواد آقای تبریزی ملکی، مراقباتی است که به ایام خاصی مثل رجب، شعبان و رمضان مربوط است. از جمله این مراقبه ها، مراقبه های ماه محرم است. ماه محرم یک تکالیف و عبادات مخصوصی دارد که در همه ایام این عبادات را می شود انجام داد، اما بهار آن عبادات، در ماه محرم است. لذا انسان باید تلاش کند در ماه محرم بهره مند از عبادات بشود و فضای معنوی عالم هم برای بهره مندی از این فیض ها آماده است. یکی از مهم ترین مراقبه ها، حضور در محافل عزاداری و اشک و رعایت حرمت این ماه است. در این ماه، بزرگ ترین مصیبت برای اولیای الهی در طول تاریخ واقع شده است، یعنی در روز دهم، بزرگ ترین مصیبت و بلایی که بر اولیای خدا در طول تاریخ اتفاق افتاده، رقم خورده است. ما نسبت به این مصیبت، تکالیف فراوانی داریم. یکی از این تکالیف که جزو تکالیف عمومی است، این است که لااقل در مقابل این مصیبتی که اتفاق رخ داده، بی تفاوت نباشیم. نقطه شروعش هم این است که لااقل در مقابل این مصیبت و ابتلا، سعی کنیم رقت قلب، حزن و اندوه و بکاء و اشک داشته باشیم، بکاء و اشکی که همه موجودات براساس روایات ما در ماجرای سیدالشهداء(علیه السلام) دارند. در روایات ما هست که همه موجودات در مصیبت سیدالشهداءگریستند. ماهی های دریا، پرندگان، حیوانات، جن، انس، آسمان و زمین، حتی بهشتیان. در بعضی روایات هم هست که جهنمی ها هم می گریند. اهل شام، از مصیبت سیدالشهداء(علیه السلام) بهره مند نشدند، ولی بقیه موجودات گریه کردند. این اشک و بکاء بر سیدالشهداء، آثار و برکات فراوانی برای انسان دارد. یکی از وظایف دیگر در این ماه این است که حرمت این حادثه عظیم را نگه بداریم. اگر اهل راه بودیم، از عالم ذر، جایی که حضرت ما را صدا زد و ما را دعوت کرد، به گونه ای جواب می دادیم که در روز عاشورا در صف ایشان باشیم، کما این که در روایات هست که افرادی که حج می روند، تعداد حجشان تابع این است که وقتی خدای متعال به حضرت ابراهیم(علیه السلام) دستور داد که اذن فی الناس بالحج، مردم را دعوت کن که به حج بیایند، حضرت ندا داد و دعوت کرد و هر کس در عالم ذر شنید و اجابت کرد، موفق شد حج را به جا بیاورد.

اگر انسان نتواند سعی کند حرمت این حادثه را نگه بدارد، لااقل باید اهل بکاء بر مصیبت سیدالشهداء(علیه السلام) باشد. در روایات ما، بکاء بر مصیبت سیدالشهداء جزو عبادات بسیار بزرگ است که برکات فراوانی دارد و موجب مغفرت و پاکی و طهارت انسان می شود و گناهان انسان را فرو می ریزد. البته اسراری در گریه بر مصیبت سیدالشهداء وجود دارد. اینکه چگونه انسان وقتی اشکش بر امام حسین(علیه السلام) جاری می شود، ظلمت ها و تاریکی های گناه برداشته و حلقه هایی که شیطان بر دست و پای انسان بسته، باز می شود؟ اگر کسی دیگران را بگریاند یا خودش برای سیدالشهداءگریه کند، اهل نجات خواهد بود. تأکید کردند که با گریه بر سیدالشهداء، آمرزش حاصل و سبب طهارت روح و جان می شود. حضرت به ابوهارون فرمودند: بخوان. خواند. حضرت گریه کردند. بعد فرمودند: ابو هارون، اگر کسی چهل نفر را برای سیدالشهداء بگریاند، اهل بهشت است. اگر اهل گریه نیست، تباکی بکند. این آدم هم اهل بهشت است. به راستی چه رازی در گریه بر سیدالشهداءاست؟ سرّهای عظیمی در این گریه است که وقتی قلب انسان متألم و این تألم در وجود انسان جاری می شود، اشکش، تاریکی ها گناه و کدورت ها را از دل و روح و دست و بال انسان برمی دارد و انسان سبک بال به سوی خدای متعال پیش می رود. خیلی از درجات به راحتی به دست نمی آید. ما عالمی را داشتیم که برای این که صفت حسد را از خودش دور بکند، بیست سال ریاضت کشید. دودمان آدم با یک صفت رذیله به باد می رود. استادی می گفت آن هایی که زمین گیر شدند، با یک صفت زمین گیر شدند. یکی متکبر بوده، دیگری حسود. شیطان با تکبرش و قابیل با حسدش، زمین گیر شدند. آن وقت چطور می شود که آدم این صفات را داشته باشد و نجات یابد؟ اگر آدم می خواهد به جنگ صفات ناپسند برود، آن گونه که علمای اخلاق گفتند، هزار سال هم کم است. باید از راه های میانبر خدای متعال رفت. برای شست و شوی قلب، یکی از بهترین راه ها، گریه بر سیدالشهداءعلیه السلام و درک این مصیبت است. «فَلَأَنْدُبَنَّكَ صَبَاحاً وَ مَسَاءً وَ لَأَبْكِيَنَّ عَلَيْكَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً حَسْرَةً عَلَيْكَ».[1]

در زیارت ناحیه مقدسه تکلیف معین شده که چقدر نسبت به حادثه عاشورا باید توجه کرد و متألم بود: «فَلَئِنْ أَخَّرَتْنِي الدُّهُورُ وَ عَاقَنِي عَنْ نُصْرَتِكَ الْمَقْدُورُ وَ لَمْ أَكُنْ لِمَنْ حَارَبَكَ مُحَارِباً وَ لِمَنْ نَصَبَ لَكَ الْعَدَاوَةَ مُنَاصِباً».[2] تعبیر این است که یا جدّا، اگر من تأخیر کردم و نتوانستم با کسانی که با تو درگیر شدند، درگیر شویم. صبح و شب گریه می کنم. حالا گریه صبح و شب چه خاصیتی دارد؟ چگونه جای یاری سیدالشهداء(علیه السلام) را پر می کند؟ اگر انسان نتواند سپر سیدالشهداء (علیه السلام) بشود و خونش را به هر دلیلی بدهد، باید خون گریه کند که چرا نتوانسته خونش را پیش روی امام حسین(علیه السلام) بدهد و نتوانسته در مقابل صف آرایی شیطان و بنی امیه و اصحاب سقیفه، فدای امام حسین(علیه السلام) شود.

 

انواع گریه بر سیدالشهداء  

گریه بر سیدالشهداء(علیه السلام) اقسامی دارد و هر کدام برای انسان درجاتی پدید می آورد. یک بخش آن این است که انسان واقعاً متوجه مصیبت اولیای خدا و آن مصیبت در روح انسان منعکس بشود، یعنی واقعاً حزن ولی الله اعظم امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) در وجود انسان تجلی پیدا کند. خدای متعال ارواح و جسم ما را بالاتر از علّیین آفرید و طینت ما از علّیین است. فرمود: ارواح شیعیان ما از طینت و از علّیین است. لذا به ما متمایل هستند. انبیا هم همین گونه هستند. از این رو، با حزن ما، محزون و با شادی ما، خوش حال می شوند. اگر انسان این ارتباط سرشت را داشته باشد، قاعدتاً در این ایام متحول می شود. اگر هر مؤمنی با سرشت خود ارتباط داشته باشد، به دنبال حزن ولی اش است و قاعدتاً حزنی پیدا می کند. کما این که به تبع نشاط وجود مقدس امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) نشاطی پیدا می کند. مهم ترین گریه این است که انسان به حدی متصل باشد که حزن نورانی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) تابشی در قلب و دل او پیدا بکند و حزنش تابشی از مصیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه باشد، مصیبتی که آن قدر گریه کند که به خاطر حرارت مصیبت جان بدهد، یعنی تا مرز جان دادن، گریه بر سیدالشهداء (علیه السلام) جا دارد.

یوسف (علیه السلام) جزو پیغمبران خداست. جزو اولیای خداست و وقتی حادثه ای برای این ولی خدا پیدا می شود، نباید این حادثه را ندیده گرفت. حداقل کاری که می شود کرد این است که حادثه را زنده نگه بداریم. این پیغمبر ابتلایی برایش پیش آمده و غایب شده و در زندنی می شود. حدأقل کاری که ما می کنیم این است که یادش را زنده نگه بداریم. جناب یعقوب (علیه السلام) این کار را کرد و نگذاشت یاد یوسف (علیه السلام) از بین برود. مدام گریست تا چشمش سپید شد. این کار یک پیغمبر خداست. بعد از این که جناب یعقوب به یوسف رسید و بعضی از مصیبت های یوسف را شنید، بی هوش شد، ایشان به جناب یوسف فرمود: که بگو برادران با تو چه کردند. یوسف خواهش کرد که مرا معاف بدار. ولی حضرت یعقوب اصرارکردند، حضرت یوسف یک صحنه را تعریف کرده و فرمودند: وقتی مرا بردند تا در چاه بیندازند؛ چون پیراهن مرا نیاز داشتند و می خواستند خونی بکنند و شب بگویند گرگ مرا دریده، به من دستور دادند و تهدید کردند که عریان شو. هر چه خواهش کردم، فایده نداشت. مرا عریان کردند و در چاه انداختند. چه زمانی جناب یوسف این صحنه را نقل کرد؟ وقتی به عزت رسیده بود.

اگر مؤمن با وجود مقدس امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) ، مرتبط شد، طبیعی است که غصه های امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) در روح او اثر می گذارد. این بهترین و لطیف ترین نوع غصه است که اینقدر انسان رشد کند که قلبش دنبال قلب امام حرکت کند. «الَّذِينَ يَفْرَحُونَ لِفَرَحِنَا وَ يَحْزَنُونَ لِحُزْنِنَا».[3] در روایات هست که فرمود: در بقیه مؤمنین، چهار روح است که عبارتند از روح الايمان، روح القوّة، روح الشهوة، و روح المدرج.[4] حضرت فرمود: «رُوحُ الْقُدُسِ لَا يَنَامُ وَ لَا يَغْفُلُ وَ لَا يَلْهُو وَ لَا يَزْهُو».[5] اصلاً لهو و لعب و غفلت و کار ناروا ندارد. محال است کسی واجد این روح باشد، کار لغو بکند. همه کارهایش خدایی است. بنابراین این گریه حجاب ها را از جلوی قلبش کنار می زند، اگر متوسل و ملتمس باشد و استدعا و دعا و گریه بکند و بخواهد که حضرت حجاب ها را از جلوی قلب انسان بردارد، انسان به آن حقیقت مصیبت راه پیدا می کند. آن هایی که راه پیدا کردند، دیگر نمی شود کنترلشان کرد. اصلی ترین مسئله در گریه این است که انسان مصیبت را بفهمد و بر مصیبت ولیّ خدا متألم بشود. این تألم هم درجات و مراتبی دارد تا جایی که همه وجود انسان را متحول و صفات رذیله را از انسان دور کند. شعاع زندگی انسان، باید زندگی امام صادق (علیه السلام) باشد. نور حیات امام صادق (علیه السلام) باید در زندگی انسان جلوه بکند. حیات انسان، حیات آن ها باشد و برای اهداف آن ها زنده باشد. مثل آن ها زندگی بکند، بفهمد، در دنیا راه برود بعد هم مثل آن ها بمیرد. این چیزی است که از این گریه به دست می آید. گریه انواع مختلفی دارد که گریه بر مصیبت از همه مهم تر است، به خصوص گریه ای که حزن امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) است که آدم را محزون می کند. بخشی از تقدیر به خودمان بر می گردد. ما دیر سیدالشهداء (علیه السلام) را اجابت کردیم. همین الان هم اگر دیر بجنبیم، اهل رجعت نخواهیم بود. اگر الان سیدالشهداء (علیه السلام) دعوت کند و بگوید: «هَلْ مِن ناصِرٍ يَنْصُرُنى»[6] یا «هَلْ مِنْ ذابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللَّه»؟[7] بعید نیست آدم بگوید این دعوت مربوط به عاشورا بوده است. حضرت فرمودند: فقط دعوت آن ها و اتمام حجت با آن ها که نیست. اگر در این فرصتی که داریم، دیر بجنبیم، به رجعت هم نخواهیم رسید. نمی توانیم در دوره رجعت در کنار سیدالشهداء باشیم. همان طور که می دانید حضرت سیدالشهداء رجعت دارند.

در روایات هست که فرمود ما معصومان نامه سر به مهری داریم. تکلیفمان را انجام می دهیم و می رویم. وجود مقدس سیدالشهداء به بخشی از نامه ای است که به دستشان رسیده و عمل کردند و مابقی برای رجعت ماند. ایشان در رجعت می آیند و عمل می کنند. لذا در روایات آمده که سیدالشهداء اصحاب شان را به رجعت وعده دادند و با آن ها از رجعتی گفتند که دارند، یعنی اصحاب نیز بر می گردند. این جمله در زیارت عاشورا آمده است: «لَقَدْ عَظُمَ مُصَابِي بِكَ فَأَسْأَلُ اللَّهَ الَّذِي أَكْرَمَ مَقَامَكَ وَ أَكْرَمَنِي [بِكَ ] أَنْ يَرْزُقَنِي طَلَبَ ثَارِكَ مَعَ إِمَامٍ مَنْصُورٍ مِنْ أَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ».[8] اگر مصیبت سیدالشهداء در دل انسان عظمت یافت و عظمت مصیبت را دریافت، این انسان آمادگی می یابد و به او اجازه می دهند در کنار امام زمان عجل الله تعالی فرجه به ثواب و فضیلت خون خواهی سیدالشهداء (علیه السلام) برسد. این همان چیزی است که با گریه به دست می آید. منتهی گریه ای که همه دوستان هم می دانند.

بعضی ها می گویند این احادیثی که می خوانید، غرور می آورد. این احادیث را نگویید که فلانی گریه کرد و گناهانش آمرزیده شد. هر وقت به ما گفتند برای امام حسین (علیه السلام) گریه بکنید، گناهانتان آمرزیده می شود. بعضی فکر می کنند که یعنی برو گناه کن، بعد گریه کن. نه، معنایش این نیست. معنایش این است که گناه نکن و بعد گریه کن. اگر گناه کردی، بیشتر گریه کن. برخی می گویند اشکال دارد که آدم بگوید هر کس گناه بیشتری کرد، شب ها بیشتر گریه و توبه کند. این غرور می آورد. اگر به کسی گفتید، گریه نصف شب از خوف خدا، گناه را پاک می کند، این موجب می شود طرف پشت سر هم برود گناه بکند. در حالی که این یاد دادن توبه است. یاد دادن گناه نیست. آن هایی که این نکته را غلط می فهمند، باید خودشان را اصلاح بکنند.کلام امام صادق (علیه السلام) نور است و امام صادق (علیه السلام) با کلام خودش حاضر است. این گونه نیست که یک کلام بی صاحب باشد و هر کس هر گونه بخواهد بفهمد. اگر قلبی، سالم بود، حضرت با همین کلام نور، مرادشان را، آن نور هدایتی را که در کلامشان است، به قلب منتقل می کنند. همه مشکل ما این است که برای امام حسین (علیه السلام) گریه نمی کنیم. اگر کسی اهل گریه بر امام حسین (علیه السلام) باشد، رغبتی برای دنیا پیدا نمی کند. اگر کسی مصیبت سیدالشهداء (علیه السلام) را درست بفهمد و آن حزن عظیم در وجودش پیدا شود، دیگر شیطان حریف آدم نمی شود. بنابراین رسیدن به هدف های بزرگ با گریه بر سیدالشهداء (علیه السلام) متصور و ممکن است. همه حرکت های مهم ثمربخشی که شیعه در طول تاریخ داشته، به خاطر عاشورا و در گریه بر امام حسین (علیه السلام) است. شما اگر عقبه شیعه و اتصالش را قطع بکنید، هیچ حرکت مثبتی در جامعه

اتفاق نخواهد افتاد و ادامه حرکات مثبت هم با این حادثه ممکن است. لذا هم دوست می فهمد و هم دشمن؛

 

عاشورا و ظهور امام زمان دو بال شیعه

این یهودی های ملعون که در بعضی روایات ما قتل سیدالشهداء به آن ها نسبت داده شده است، می گویند ما باید بکوشیم رابطه شیعه را با عاشورا قطع بکنیم. اگر قطع کنیم، شیعه یک جمعیت خاموش می شود. این که شیعه به تعبیرمخالفان ناآرام بوده، سخن درستی است. همیشه شیعه برای شیطان خطرناک است. شیعه هر کجا باشد، خطرناک است، چون ریشه اش در عاشورا دارد. درست هم فهمیدند. لذا می گویند شیعه یک سر سرخ و یک سر سبز دارد. این دو سر از پیکر شیعه قطع شود، کار تمام است. سر سبز، ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) است. از اول به شیعه گفتند شما پیروزید، حق پیروز است. این جبهه اولیای خداست. نگران نباشید. این امید همه شان را زنده نگه داشته است. هیچ وقت زمین گیر نمی شوند. این امیدی است که ائمه در روح شیعه دمیدند. دوم این که گفتند برای سیدالشهداء بنشینید و گریه بکنید تا این خاطره از بین نرود. لذا همه تلاش مخالفان این بوده که این امید و گریه بر امام حسین از بین برود. شما عاشورا را بردارید، چیزی نمی ماند. اگر خون مبارک سیدالشهداء نباشد و همه شیعیان یک جا خونشان را بدهند، چیزی حل نمی شود. در مجالس امام حسین (علیه السلام) اسرار الهی گشوده می شود. چه آدم هایی که در این محافل پاک با ریاضت های بزرگ، پاک نمی شوند و عمری در مجلس امام حسین به تصفیه می پردازند.

یکی از گریه های ما که بزرگان گفتند گریه خوبی است، گریه بر خوف است. در روایات هست که مؤمن تا وقتی از دنیا نرفته، آرام نیست. امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند مؤمنین و متقین این گونه هستند که اگر خدا روحشان را نگه ندارد، یک لحظه در دنیا نمی مانند. مؤمن تا آخرین لحظه نگران است، تا لحظه ای که ملایکه می آیند و می گویند: «وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ ».[9] شما استقامت کردید و پای امر ولایت ایستادید. پای اولیای معصوم (علیهم السلام) ایستادید. ما با شما بودیم و با شما خواهیم بود. این وقتی است که مؤمن دارد از این دنیا می رود. مؤمن تا به آن لحظه نرسیده، نگران است. آن هایی که آمدند حضرت را محاصره کردند، نمی توانند بگویند ما سیدالشهداء (علیه السلام) را نمی شناسیم. همه خوب می شناختند. بسیاری از آن ها نامه نوشته بودند و حضرت خورجین نامه ها را فرمود بیاورید و بریزید جلویشان. مگر شما نامه ننوشتید و دعوت نکرده بودید؟ وقتی گفتند ننوشتیم، فرمود: شما نامه ننوشتید و امضا نکردید که نهرهای ما جاری و باغستان های ما آماده است و همه چیز در خدمت شماست؟چطور شد برخی در مقابل سیدالشهداء ایستادند و کم کم در ریختن خون حضرت مشارکت کردند و در آخر خیلی هایشان با هم مسابقه دادند. این خطر بزرگی است. در این ایام گریه خوف داشته باشید که مبادا صفت رذیله یا گناهی، در ما باشد که خدای نکرده ما را از سیدالشهداء جدا بکند. مبادا در عاشورای امسال روحمان در صف ابن زیاد باشد. اگر انسان این نکته را بفهمد، جا دارد اگر عمری گریه کند که با این گریه تدریجاً امنیتی به دست می آورد و جزو اهل نجات می شود، کما این که دیدید بعضی ها گریه می کردند و خدا به آن ها امان داد.

جناب شعیب (علیه السلام) این قدر گریه کرد که چشم هایش نابینا شد و خدا سه بار بینایی اش را برگرداند. خدا گفت: امان دادم، چرا گریه می کنی؟ خدا به یک انسانی امان قطعی بدهد، درجات بهشت فراهم است. به خدای متعال عرضه داشت: خدایا من از محبت تو گریه می کنم. چشم را برای گریه می خواهم. دوباره هم بدهی، گریه می کنم. خدا فرمود: من کلیم خودم را، موسی (علیه السلام) را خادم تو می کنم.

ذکر مصیبت      السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ عَلَيْكَ مِنِّي سَلامُ اللَّهِ أَبَدا مَا بَقِيتُ وَ بَقِيَ اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ [لِزِيَارَتِكَ ] السَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ [وَ عَلَى أَوْلادِ الْحُسَيْنِ ] وَ عَلَى أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ».[10]

نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت     نه سیدالشهداء بر جدال طاقت داشت

هوا ز باد مخالف چون نیلگون گردید     عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید

حضرت تا آخرین لحظه ایستاد و اتمام حجت کرد و فرمود: مردم آیا من خون به ناحق ریخته ام؟ گفتند: نه. فرمود: آیا حلال خدا را حرام کردم؟ حرام خدا را حلال کردم؟ گفتند: نه. فرمود: چرا خون مرا حلال می دانید؟ چرا ریختن خون من جایز دانستید؟ گفتند: جرم تو این است که پسر امیرالمؤمنین (علیه السلام) هستی.

عمر سعد دستور داد که این پسر علی (علیه السلام) است. از او پروا کنید، مبادا به میدانش بروید. فقط ناجوانمردانه به او حمله بکنید. در این صحنه بود که حضرت تیرباران و سنگ باران شدند. سنگ به پیشانی مقدسش خورد. وقتی دامن پیراهن را بالا آورد، خون را پاک کند، سینه مطهرش آشکار شد و این سینه نورانی را که پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) می بوسید، هدف تیر سه شعبه آهنین قرار گرفت. تیر به حدی نفوذ کرد که حضرت خم شدند و تیر را از پشت سر بیرون آوردند. خون جاری شد. دیگر حضرت توان نشستن روی اسب را نداشت، ذوالجناح حضرت را به سمت گودی قتل گاه حرکت داد، می خواست آرام حضرت را روی زمین قرار بدهد که دشمن مهلت نداد و کاری کرد که حضرت از روی اسب افتاد.



[1]. مجلسی، بحارالأنوار، ج 98، ص 237، باب 18،  زياراته صلوات الله عليه المطلقة...، ص 148

[2]. همان

[3]. شیخ حرعاملی، وسائل الشيعة، ج 14 ص 507، 66،  باب استحباب البكاء لقتل الحسين...، ص 500

[4]. شيخ صدوق و شيخ مفيد، اعتقادات الإمامية و تصحيح الاعتقاد، ج 1، ص 50، باب الاعتقاد في النفوس و الأرواح ...، ص 47

[5]. شیخ کلینی، الكافي، ج 1، ص 272، باب فيه ذكر الأرواح التي في الأئمة ع ...، ص 271

[6]. جمعی ازنویسندگان، فرهنگ عاشورا، ص 123

[7]. محمد مظفری سعید، اسيران و جانبازان كربلا، ص 99

[8]. مفاتيح الجنان، ص 456، أول زيارت عاشوراء معروفه است ...، ص 456

[9]. سوره فصلت، آیه 30 

[10]. مفاتيح الجنان، ص 458، أول زيارت عاشوراء معروفه است ...،   ص

.......................................

برکات گریه بر شهدای کربلا

در یکی از جملات زیارت الهی و ملکوتی «وارث» به محضر مبارک این هفتاد و دو نفر عرضه می داریم: «ِالسَّلَامُ عَلَيْكُمْ يَا أَوْلِيَاءَ اللَّه ِ وَ أَحِبَّاءَه»[1] شما هفتاد و دو نفر از اولیاء خدا بودید. یعنی همه شما به مقام با عظمت ولایت رسیده بودید. هر کدام از شما از کوچک تا بزرگ به تنهایی یک ولیّ بودید. بعد از هزار و چند صد سال ولایت مداری آثار ولایت آنها معلوم است. آنها مربی مردم، و رشد دهنده مردم، باز کننده راه قرب خدا و راه رضوان الهی به سوی مردم بودند. یاد آنها عبادت و تسبیح است. امام صادق(ع) می فرمایند: «کسی که برای اینها غصه دار می شود، در حال غصه که نفس می کشد، نفس او تسبیح است. چشمی که بر آنها بگرید آن آب چشم که در حال گریه از چشم او بیرون می آید آن رحمت خدا است»؛ چون گریه بر آنها باعث آمرزش گناه است. باعث پاک شدن و محبوب شدن پیش پروردگار است. البته همه این آثار برای مردان و زنانی است که خودشان را در معرض این نسیم الهی و عرشی و ملکوتی قرار دهند درخت خشکیده وجود آن ها از این نسیم، سبز و میوه دار می شود. منبع منفعت و خیر می شوند.

«وَ أَنْبَتَها نَباتاً حَسَنا»[2]، «مَنْ كانَ يُريدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَميعاً إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُ»[3] به شرطی که آدم خودش را در این وادی قرار بدهد والاّ اگر بیرون از این مرز زندگی بکند، جزو دیگران است. جزو گروه «غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ»[4] و گروه «والضّالین»[5] است. از رحم مادر تا اینجا که رسیده ایم و به خیلی از بلاها و لغزش ها و گناهان دچارمان نساخته اند، فقط و فقط از برکت بویی است که از آنها گرفته ایم.

«كم من فادح من البلاء أقلته و كم عثار وقيته و كم من مكروه دفعته و كم من ثناء جميل لست أهلا له نشرته»[6]

این گریه بر اباعبدالله(ع) که به ما داده اند، کم است؟ این گریه که به ما دادند مال أنبیاء و پیامبر است. این گریه برای مادرش فاطمه زهرا(س) است. شما امروز همرنگ با همه أنبیاء شده اید. شما امروز نمی دانید چشمتان به کجا وصل است. نمی دانید این چشم ها شعله چشم علی(ع) و اهل بیت(ع) است.

ما احتراممان پیش خدا بخاطر حضرت سید الشهداء(ع) است. اگر می خواهید این واقعیت را صد در صد باور کنید -خدا برایتان آن روز را نیاورد- ولی یک وقت کسی بخواهد امتحان کند فقط ده روز از اباعبدالله(ع) زندگی اش را جدا کند. خدا یک لحظه اش را هم نیاورد، آن وقت ببینید وقتی رها کردید، خدا هم شما را رها می کند. و می گوید: حالا برو خودت زندگی کن. تا حالا چقدر گناه خطرناکی که آبرویت را به باد می داد، برایت پیش آمد، فرار کردی. آن تو نبودی که فرار کردی، آنها بودند که فراریت دادند. کار تو نبود، تو چکاره هستی؟ کار تو نبود، ولایت آنها بوده که بر تو اشراف دارد.

«إِنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا»[7]؛ «کسانی که گفتند: پرورش دهنده و به وجود آورده ما، «الله» است و سپس بر این عقیده خود استقامت کردند»؛ «وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ»[8]؛ «ای فرشته های من، به آنها به هنگام مرگ، بشارت بدهید که ما می خواهیم تو را، به بهشتی که وعده داده شده است، ببریم.»

وقتی هم وارد عالم قبر شدی، «نَحْنُ أَوْلِياؤُكُم»[9] ما ملائکه مأمور هستیم، رفیق جان جانی شما بشویم. «فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَه»[10] حافظ و خادم شما هستیم. وقتی وارد بهشت شدید، هر چی دل شما می خواهد، بخواهد عیبی ندارد. «وَ لَكُمْ فيها ما تَشْتَهي أَنْفُسُكُمْ وَ لَكُمْ فيها ما تَدَّعُون»[11] این پذیرایی من است. من یک سفره بی نهایت در دنیا و آخرت برای تو پهن می کنم. به فکرت و به قلبت نور می دهم. خیال تو را از بچه هایت راحت نگه می دارم. بچه هایت را هم با رنگ و بوی اباعبدالله(ع) بار می آورم. خانه ات را در امنیت قرار می دهم. کسب تو را حلال نگه می دارم. اما تو این جا باش و ببین که آن پذیرایی کننده کریم است. کریمی که کرمش نهایت ندارد.

سیره سیدالشهداء(ع) در برخورد با شیعیانش

سیدالشهداء(ع) از محلّی رد می شدند، کارگران و باربران و حمال های بازار، نزدیکی های ظهر سفره را پهن کرده، داشتند نان خشک می خوردند. یکی از آنها به رفقایش گفت: بروم آقا را بیاورم، با ما هم غذا بشود؟ به او گفتند: خجالت بکش. زمین و آسمان، ملائکه، خادم حسین بن علی(ع) هستند. او شخصیت اول عالم خلقت است. پا برهنه دوید حسین جان امروز نهار را با ما می خوری؟ آقا فرمود: بله، چرا نخورم. حمال ها و باربرها دیدند، پسر فاطمه(س) می آید.

همای اوج سعادت به داد ما افتد     اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

امام حسین(ع) روی خاک نشست. نان خشک را قشنگ خورد. بعد فرمود: خوب شما من را دعوت کردید من به حرف شما گوش دادم. شما هم فردا برای نهار خانه من دعوت هستید. یعنی ای شیعیان من، ای گریه کن های من، از این که بیایم کنار شما بشینم و با هم، همسفره بشویم، یک جا باشیم، ابایی ندارم.

مژده گر جان فشانم رواست      که این مژده آسایش جان ماست

گفتند: ما خانه تو بیاییم؟ چشم. ماتشان برد، فردا ما خانه اباعبدالله(ع) دعوت هستیم. حضرت آمد خانه قنبر را صدا کرد. قنبر فردا چهار پنج تا میهمان خیلی محترم دارم. اولاً به تعداد نفرات آنها پارچه، پول، شیء قیمتی تهیه کن. وقتی که ناهار را خوردند و خواستند بروند به آنها بدهم. بعد هم بهترین سفره را برای آنها بینداز.

برتری امت آخرالزمان بر امت های دیگر

موسی در کوه طور گفت: ای خدا پیامبر بالاتر از من چه کسی است؟ خطاب رسید، پیامبر آخر، از تو بالاتر است. گفت: خدایا به او مومن هستم. از امت مومن بالاتر چه کسی است؟ خداوند متعال فرمود: امت پیامبرآخرالزمان. گفت: مگر چه امتیازی به آن ها داده ای که از ما بالاتر هستند. پنج تا امتیاز خود خدا شمرد. من یکی از امتیازها را می گویم: ای موسی، به آنها عاشورا را داده ام. امروز خدا دارد از شما پذیرایی می کند حواست جمع باشد. در این مجالس امام حسین(ع) پیامبر(ص) و حضرت زهرا(س) و ائمه(ع) صاحب مجلس هستند و آنها از شما پذیرایی می کنند. خدایا ما کاری نداریم که چه طوری باید بمیریم؛ اما این رحمت را تو  در حق ما عنایت کن که یک چند دقیقه مانده به مردن ما در حال گریه بر حسین تو باشیم.

«وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ باب»[12]؛ «در قیامت ملائکه از رو به روی آن ها پشت سر و دست راست و دست چپ و بالا سر هجوم می آورند، هی می خواهند خودشان را به این آدم برسانند.»

«سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُم»[13]؛ «شما بودید که در راه حسین(ع) صبر کردید و خودتان را آلوده نکردید.»

پیامبر اکرم(ص)، اولین روضه خوان امام حسین(ع)

پیامبراکرم(ص) با چند نفر در کوچه می رفتند. هفت، هشت تا بچه، قاطی هم بالا و پایین می پریدند، بازی می کردند. گرد و خاک بود. رسول اکرم(ص) وارد این بچه ها شدند. یکی از این بچه ها را بغل کردند و به سینه چسباندند و سر را روی سینه گذاشتند و بعد آمدن کنار کوچه، چهار زانو نشستند و بچه را روی زانو نشاند و یک دست به سر گوش کشید و بوسید و هی به به، آفرین و عزیز دلم گفت. این دیگر کی است؟ بعد هم بچه را فرستاد تو بازی و خودش راه افتاد. آقا این کی بود؟ فرمودند: از ته کوچه که داشتم می آمدم حسینم را قاطی بچه ها دیدم بازی می کند. بعد حسینم که راه می افتد این بچه دنبال او می دوید، هر جا که حسینم پا می گذارد، این بچه خاک را بر می دارد و به خودش می مالد. حسین من هفتاد و دو یار دارد که یکی از آن ها این بچه است. «السَّلَامُ عَلَيْكُمْ يَا أَوْلِيَاءَ اللَّه»[14] پیامبر(ص) فرمود: هر چشمی بعد مردن گریان است، مگر چشم هایی که برای حسین من گریه کرده باشد.

رسول خدا(ص) در اتاق امیرالمومنین(ع) نشسته بودند و امام حسین چند دقیقه بود که به دنیا آمده بود. به پیامبر(ص) خبر دادند که بچه به دنیا آمد. الآن می شورند و لباس تن ایشان می کنند. فرمود: این بچه را نشورید او پاک به دنیا آمده، بدنش شستن نمی خواهد. فقط لباس بپوشانید. در اتاق را باز کرد و با امیرالمومنین(ع) با حسن(ع) که یک سالش بود، کنار رخت خواب زهرا(س) نشستند. قنداقه را برداشتند، دست حضرت دادند. یک نگاه به قیافه بچه کرد سرش را روی سینه بچه آورد، وقتی سرش را بلند کرد، زهرا(س) دید تمام صورت پیامبر خیس است. بابا چرا گریه کردی؟ «وَ مَا يَجْرِي عَلَيْهِ مِنَ الْمِحَنِ»[15] پیامبر یک مقدار از حوادث روز عاشورا را گفت. که این بچه ات با هفتاد و دو تن گرفتار می شوند، به تشنگی می خورد و یارانش را سر می برند. بچه هایش را می کشند. «أَخْبَرَ النَّبِيُّ ص ابْنَتَهُ فَاطِمَةَ بِقَتْلِ وَلَدِهَا الْحُسَيْنِ وَ مَا يَجْرِي عَلَيْهِ مِنَ الْمِحَنِ بَكَتْ فَاطِمَةُ بُكَاءً شَدِيدا»[16] آخر می گویند: به زن زائو خبر بد ندهید؛ ولی این جا چاره ای نبود. «وَ قَالَتْ يَا أَبَهْ مَتَى يَكُونُ ذَلِک»[17] این قضیه کی هست؟ «قَالَ فِي زَمَانٍ خَالٍ مِنِّي وَ مِنْكِ وَ مِنْ عَلِيٍّ»[18] آن روزی که این حادثه اتفاق می افتد من و بابایش علی هم نیستیم. داداش او هم نیست. تو هم نیستی. «فَاشْتَدَّ بُكَاؤُهَا»[19] دیگر زهرا بلند شد نشست و بلند بلند گریه کرد. «وَ قَالَتْ يَا أَبَهْ فَمَنْ يَبْكِي عَلَيْهِ وَ مَنْ يَلْتَزِمُ بِإِقَامَةِ الْعَزَاءِ لَه»[20]

برکات شرکت در مجالس عزاداری اباعبدالله(ع)

برای حسین(ع) کی گریه می کند؟ کی برایش جلسه می گیرد؟ «فَقَالَ النَّبِيُّ يَا فَاطِمَةُ إِنَّ نِسَاءَ أُمَّتِي يَبْكُونَ عَلَى نِسَاءِ أَهْلِ بَيْتِي وَ رِجَالَهُمْ يَبْكُونَ عَلَى رِجَالِ أَهْلِ بَيْتِی»[21] آنقدر زن بیاید، که بیشتر از مرگ بچه خودش بر حسین تو گریه کنند. برای بچه خودش یک دفعه تا شب چهل و یا هفت گریه می کند، تمام می شود. اما این زن ها تا آخر عمر این گریه را دارند. «وَ رِجَالَهُمْ يَبْكُونَ عَلَى رِجَالِ أَهْلِ بَيْتِی»[22] مردها و جوان هایی بیایند که برای حسین تو عزاداری کنند و گریه کنند. (آن روز کنار بستر زهرا(س)، پیامبر قیافه ما را می دیده است.)

امام صادق(ع) می فرماید: «آن ها می شنوند ولی مادرم زهرا(س) بالا سر شما است، با شما گریه می کند»، «وَ يُجَدِّدُونَ الْعَزَاءَ جِيلًا بَعْدَ جِيلٍ»[23] فاطمه جان، این مجالس و این گریه ها تمام شدنی نیست، ادامه دارد.  پیامبر به حضرت زهرا(س) ا فرمود: «فَإِذَا كَانَ الْقِيَامَه»[24] فاطمه، در قیامت خدا به تو دستور می دهد سراغ کل زن هایی که برای حسین تو گریه کردند، بروی. و به من هم می گوید: «أَشْفَعُ لِلرِّجَال»[25] برو سراغ هر کس که با حسین(ع) تو بوده و «وَ كُلُّ مَنْ بَكَى مِنْهُمْ عَلَى مُصَابِ الْحُسَيْنِ»[26] دخترم، من دست همه گریه کن ها را می گیرم، تو هم دست همه زن ها را می گیری. «أَدْخَلْنَاهُ الْجَنَّةَ»[27] و با خودمان به بهشت می بریم. «يَا فَاطِمَةُ كُلُّ عَيْنٍ بَاكِيَةٌ يَوْمَ الْقِيَامَةِ»[28] همه چشم ها قیامت گریان است. «إِلَّا عَيْنٌ بَكَتْ عَلَى مُصَابِ الْحُسَيْن»[29] مگر چشم هایی که برای حسین(ع) تو گریه کنند.

ذکر مصیبت

روز عاشورا بعد از ظهر بود، دورش را گرفتند. کسی از یاران دیگر نمانده بود. خانم ها گفتند: آقا اگر دین به ما اجازه می دهد، مردی برای شما نمانده، ما اسلحه برداریم از شما دفاع کنیم. ما با دشمن ها وارد جنگ بشویم. آقا فرمودند: نه عزیزان من، شما بمانید من دیگر باید بروم. یک نگاهی به همه کرد و خداحافظی کرد.

«عَلَيْكُنَّ مِنِّي السَّلَام»[30]

اما به این سادگی نبود، صدای ناله زن و بچه به آسمان بود. خودش هم مثل ابر بهار گریه می کرد. بعد هم یک خداحافظی با زینب کبری(س) کرد. دست را روی قلب خواهر گذاشت، خواهرم تحمل کن. گفت حسین جان چه کنم؟ حضرت فرمود: با خدا معامله کن. تکیه به خدا کن. سوار بر مرکب شد. دیگر همه دل بریدند، می خواهد برود. دید مرکب راه نمی رود، من که با همه خداحافظی کردم، بچه ها را که بوسیدم. با خواهرم که خداحافظی کردم. اسب، تو چرا نمی روی؟ چشم اسب هم دارد اشک می ریزد. دید سکینه جلوی اسب آمده است. بابا می خواهی بروی؟ مولا پیاده شد، روی خاک نشست. حداکثر سنی که برایش نوشته بودند، سیزده سالش بود. نشاند بغل دست خودش، گفت: بابا، صبح تا حالا که برای این تک شهدا میدان می رفتی، بر می گشتی. الآن که داری می روی هم بر می گردی؟ دخترم نه، دیگر این آخرین باری است که من می روم. ولی دیگر بر نمی گردم. بابا نمی شود یک کاری برای ما بکنی؟ چی عزیزم؟ قبل از رفتن، خودت بیا ما را به مدینه برگردان. سکینه جانم من که دیگر وقتم تمام شده است، نمی گذارند که من برگردم. بابا تو از من یک درخواست کردی من نمی توانستم جواب تو را بدهم. حالا من از تو یک درخواست بکنم؟ بچه بلند شد دست به گردن پدرش انداخت، صورت بابا را روی سینه اش گذاشت. بابا را بوسید، بابا چی کار کنم؟ سکینه جان آن که من از تو می خواهم این است که آنقدر زیاد برای من گریه نکن. حضرت به میدان آمد، حمله کرد. ترسیدند، راه باز کردند. وارد شریعه شد؛ «الْمَاءَ حَتَّى تَشْرَبَ»[31]؛قصد کرد یک خورده آب بخورد. «و رماه حصين بن الامیر بسهم فی خده»؛ «هنوز آب را ور نداشته بود یک تیر به صورتش زدند. گردن اسب را گرفت، سرش را نزدیک آب برد.» به اسب گفت:

«أَنْتَ عَطْشَان»[32]؛ «تو هم که تشنه ای و من هم تشنه هستم.» «وَ اللَّهِ لَا ذُقْتُ الْمَاء»[33]؛ «به خدا قسم تا تو آب نخوری، من نمی خورم.»

از یک حیوان این جور پذیرایی می کنند، آن وقت ما یک عمری بیاییم گریه کنیم و نماز بخوانیم و روزه بگیریم، چه جوری از ما پذیرایی می کنند، خدا می داند. «فَلَمَّا سَمِعَ الْفَرَسُ كَلَام»[34] اسب وقتی سخن اباعبدالله(ع) را شنید پوزش را از نزدیک آب تا جایی که می شد بالا آورد. گردن را بالا نگه داشت. یعنی تو تشنه باشی و من آب بخورم. «وَ لَمْ يَشْرَب»[35]؛ «آب نخورد.»

تو شریعه بود که یک مرتبه جارچی ها با هم صدا زدند. به خیمه های اباعبدالله(ع)حمله کردند. حضرت بدون اینکه وقت کند آب بخورد، بیرون آمد. به طرف خیمه ها پیچید، دشمن عقب نشینی کرد. وقتی آمد کنار خیمه ها بچه ها و خواهر ها و زن ها بیرون ریختند، دیدند صورت و پیشانی زخم است. فریاد زن و بچه بلند شد. «و تطمن وجوههن» شروع کردند به سر و صورت زدند. فرمود: «فقال لهن مهلا» گریه نکنید. «فان البکاء عماکم» الان گریه نکنید، آن وقت فریاد زد، «یا زینب، یا کلثوم، یا يَا سُكَيْنَةُ يَا فَاطِمَةُ يَا زَيْنَبُ يَا أُمَّ كُلْثُومٍ عَلَيْكُنَّ مِنِّي السَّلَام»[36] دیگر برای اسارت آماده بشوید. برای سیلی خوردن، تازیانه خوردن، آماده بشوید. نمی شود که از مادر من ارث نبرید. نمی شود که فقط فاطمه(س) سیلی بخورد. نمی شود که قنفوز مادرم را بزند، شما را نزنند. حرکت کرد وقتی یک ذره دور شد، زینب کبری(س) گریبان چاک زد و روی خاک افتاد. دوباره برگشت کنار زینب نشست. شما کسی را که غش می کند با چی به هوش می آورید؟ آب نبود. خم شد صورتش را نزدیک صورت زینب آورد، شروع کرد گریه کردن اشک چشم روی صورت ریخت. خواهر چشم را باز کرد، دید حسین(ع) است. سر زینب(س) را به دامن گذاشت. خواهرم جدم رفت، بابام رفت، مادرم رفت، برادرم رفت، چرا این قدر بی تابی می کنی؟ بعد امام حسین(ع) رفت وارد معرکه شد. امام صادق(ع) می فرماید: بابای من وسط معرکه، سی و سه تیر به بدنش آمد. سی و چهار زخم شمشیر هم به ایشان خورد. ایشان در جای دیگر می فرماید: نیزه دست خودش را روی زمین فرو کرد، همانطور که روی مرکب نشسته بود، آرام به نیزه تکیه داد. همان طوری که به نیزه تکیه داده بود، پیشانی را مورد حمله قرار دادند. دامن پیراهن را بالا زد تا اینکه جلوی خون پیشانی را بگیرد، نمی دانم چند نفر ولی از همه طرف شروع به سنگ باران کردن، کردند. این جا یک جمله مال زینب کبری(س) است. مثل اینکه دختر علی(ع) تو این شلوغی بالای بلندی آمده بود. زینب کبری(س) می گوید: آن وقتی که تکیه داده بود یک نفر آمد جلو، یک شمشیر به سرش زد عمامه اش پر خون شد. عمامه را نمی شد نگه داشت. عمامه را برداشت، سرش برهنه شد. اسب آمد در گودال، دست و پایش را پهن کرد که تا ارتفاع اباعبدالله(ع) را با زمین کم کند. آرام پایش را از رکاب در آورد، می خواست خودش پیاده شود، نشد به زمین افتاد.

بلند مرتبه شاهی زر به زیر افتاد      اگر غلط نکنم، اسب بر زمین افتاد

زینب می گوید: «فحمل علی من کل جانب» تا دیدند افتاد از همه طرف ریختند. در گودال یکی با پا روی شانه اش، روی دستش، دیگری روی سرش و روی پایش آمد. یک مرتبه دیدند شمر آمد، راه برایش باز کردند. جلو زن و بچه با دو زانو آمد و رو سینه نشست.

او می کشید و من می کشیدم      او خنجر از کین من ناله از دل

او می برید و من می بردیم      او از حسین سر من از حسین دل



[1]. شیخ قمی، مفاتیح الجنان، زیارت وارث

 .[2]سوره آل عمران، آیه 37

[3] . سوره فاطر، آیه 10

[4]. سوره فاتحه، آیه 7

[5] . همان

[6]. شیخ قمی، مفاتیح الجنان، دعای کمیل

.[7] سوره فصلت، آیه 30

[8]. همان

[9]. همان، آیه 31

[10]. همان

[11]. همان

[12] . سوره الرعد، آیه 23

[13]. همان، آیه 24

[14]. شیخ عباس قمی، مفاتیح الجنان، زیارت وارث

[15]. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 44، ص 292

[16]. همان

[17]. همان

[18]. همان

[19]. همان

[20]. همان

[21]. همان

[22]. همان

[23]. همان

[24]. همان

[25]. همان

[26]. همان

[27]. همان

[28]. همان

[29]. همان

[30]. همان، ج 45، ص 47

[31]. همان، ج 45، ص 51

[32]. همان

[33]. همان

[34]. همان

[35]. همان

[36]. همان


اهداف والاى ازدواج در اسلام

اهداف والاى ازدواج در اسلام

به مناسبت سالروز ازدواج دو گوهر یگانه عالم امیر المومنین و فاطمه زهرا (علیهما السلام)

اول ذی الحجه از مبارک ترین روزهای تاریخ اسلام است که ازدواج با برکت علی(ع) و زهرای مرضیه(س) ، دو شخصیت بی نظیر عالم امکان و دو خورشید درخشان جهان آفرینش را به خود دیده است . پیوندی سراسر نور و حکمت که به برکت آن ، نعمت یازده نور سرمدی تحقق یافت .

بی شک شایسته هر مسلمان و مومن راستین است که با چشمی باز و دلی روشن به نظاره وجود این انوار الهی نشسته و به نکته آموزی از زندگی آنان بپردازد .

در جهان مدرنیزه امروز که پیشرفت ها روز به روز بند بر پای انسانیت نهاده و دنیا به جای وسیله قرار  گرفتن، مقصد و معبود گردیده است ، جای خالی الگو های الهی و نمونه های برگزیده حضرت حق در زندگی ما بیشتر احساس می شود که توجه بیشتر به دستورهای سازنده اسلام به عنوان راهکاری اساسی برای نجات از منجلاب های موجود را می طلبد .  

از این رو و به بهانه این روز خجسته و عزیز ، نوشتار زیر که به طرح مسایلی پیرامون ازدواج و اهداف والای آن از منظر اسلام می پردازد ،  تقدیم می گردد :

 اهداف والاى ازدواج در اسلام

 خانه پاک

پاک و پاکیزه ماندن یک جوان ازدواج نکرده از فساد و افساد، امری غیر ممکن به نظر مى رسد.

در چند ملیون مرد و زن، یافتن جوانى پاک، و انسانى باعفت و خوددار از گناه، بشرطى که ازدواج نکرده باشند، مسئله اى مشکل به نظر مى آید.

اگر جوانى را در پاکى و پاکیزگى ظاهر و باطن یافتیم، در حالى که ازدواج نکرده باشد، باید بگوئیم او از اولیاء الهى است که همتی یوسف گونه دارد .

 

مرد بدون همسر، و زن بدون شوهر، در صورتى که غرائز و شهوات آنان زنده است، و فشار غریزه و شهوت بر آنان سنگین است، جداى از فساد هر چند اندک، و بریده از مشکلات گوناگون روحى و خانوادگى و اجتماعى نیستند.

ازدواج، این حقیقت الهى و طبیعى، آسان کننده پاره اى از مشکلات و عاملى براى تداوم پاکى جوانان، و حفظ عفت و تقواى آنان است.

بناى یک خانه در جامعه در صورتى با سلامت و آرامش قرین مى شود، که مرد و زنى با تحقق دادن ازدواج و رعایت حقوق یکدیگر در آن زندگى کنند.

خانه مسلمان در هر سرزمینى که هست باید پرتوى از وحى، و جلوه اى از یاد خدا، و محصولى از رفعت و بلندى و عظمت، و میوه اى از تسبیح حق در شب و روز باشد.

فى بُیُوت اَذِنَ الله اَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فیهَا اسْمُهُ، یُسَبِّحُ لَهُ فیها بِالْغُدُوِّ وَ الاْصالِ.[1]

در خانه هائى که خداوند اذن داده، که بزرگ داشته شوند، و نام او در آنها یاد شود، و او را در آن خانه ها بامدادان و شبانگاهان به پاکى ستایند.

چنین خانه اى با چنان اوصافى خانه مومن است، که طاعت و عبادت حق در آن رونق دارد، و امر الهى ازدواج در آن صورت گرفته، و مرد و زن آن خانه به تمام حقوق الهى و انسانى پاى بند هستند.

آرى قرآن مجید به ازدواج امر مى کند، تا مشکلات مرد و زن با تحقّق این سنت تخفیف یابد، و دامن هر دو که دامن رحمت و تربیت است از آسودگى و فساد سالم بماند، و مرد و زن با تشکیل زندگى، و همسوئى با یکدیگر خانه را محل ذکر خدا، و تسبیح حضرت حق کنند.

اهداف والاى ازدواج در اسلام در جوّ چنین خانه اى مرد و زن بنده واقعى حق، و فرزندانشان میوه و ثمره فضیلت، و اعمال و رفتار و اخلاق و کردارشان جلوه اى از آداب الهى و سنن و روش انبیاء گرام حق است.

زن مومنه هنگامى که با مرد مومن ازدواج مى کند، و هر دوى آنها خود را موظّف به رعایت مسائل الهى مى دانند، به عنوان دو یار مددکار، دو رفیق شفیق، دو دوست همدم، دو همراه و همراز و دو منبع ایمان، و دو استوانه عشق و محبت، فضاى زندگى را از ورود مشکلات حفظ مى کنند، و چون مشکلى پیش آید، به آسانى و سادگى آن را حلّ و فصل مى نمایند، و با اسلحه صبر و حلم، و بردبارى و حوصله به علاج درد برمى خیزند

بدترین مردمتنهائى و تنها زیستن، عزلت و کناره گیرى از یار گرفتن موجب بسیارى از مشکلات، و باعث افسردگى و دل مردگى، و علت هیجانات روحى و عصبى، و مورث انواع بیماریهاى روانى و بدنى است.

تنهائى انسان را در دریائى از خیالات، اوهام، افکار غیرمنطقى، و بیماریهاى اخلاقى و روانى فرو مى برد، و امواجى از مشکلات گوناگون را براى انسان به ارمغان مى آورد.

قالَ النَّبِىُّ(صلى الله علیه وآله وسلم): اَکْثَرُ اَهْلِ النّارِ الْعُزّابُ.[2]

رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود: اکثر اهل آتش در قیامت آنانى هستند که از ازدواج و تشکیل خانواده امتناع کردند.

و نیز آن حضرت فرمود:

شِرارُ مَوْتاکُمُ الْعُزّابُ.[3]

بدترین اموات شما عزب ها هستند.

و در کلامى عرشى و بیانى ملکوتى فرمود:

خِیارُ اُمَّتِىَ الْمُتَاَهِّلُونَ وَ شِرارُ اُمَّتِىَ الْعُزّابُ.[4]

بهترین امّت من زن داران و بدترین آنان عزبها هستند.

و نیز آن حضرت فرمود:

لَوْ خَرَجَ الْعُزّابُ مِنْ مَوْتاکُمْ اِلِى الدُّنْیا لَتَزَوَّجُوا.[5]

اگر آنان که عزب مردند به دنیا برگردند، حتماً ازدواج خواهند کرد.

و در حدیثى فرمود: خداوند مردى که از زن گرفتن خوددارى کند لعنت نموده.[6]

تعبیر رسول باکرامت اسلام از آنان که از ازدواج امتناع مى کنند به اهل آتش، فرومایگان، برادران شیطان، اشرار، و لعنت شدگان، به خاطر این است که روى گردانان از ازدواج به ناچار در فساد و افساد، و شیطنت، و گناه و معصیت، خواهند افتاد، و براى جامعه و خانواده ایجاد مزاحمت نموده، و باعث مشکلات فراوانى در تمام زوایاى زندگى خواهند شد.

با توجه به آیات و روایات، و تجربه حیات، ازدواج انسان را کرامت و شرافت مى دهد، از علل استحقاق عذاب الهى مى رهاند، از پستى و فرومایگى حفظ مى کند، از افتادن در بند شیطان مصون مى دارد، و از اینکه آدمى منبع شرّ و فساد شود، و مورد لعنت حق قرار گیرد در امان مى دارد، و این همه موجب راحتى و استراحت، آرامش و امنیت، پاکى و تقوا، و آسان شدن موارد زندگى و سبک شدن بار حیات مى گردد، به همین خاطر در قرآن مجید بدینگونه به علّت تشریع ازدواج اشاره فرمود:

یُریدُ الله اَنْ یُخَفِّفَ عَنْکُمْ.[7]

خداوند اراده فرموده برنامه زندگى را براى شما سهل و آسان نماید.

 

شکوفائى استعداددختر و پسر هنگامى که بر اساس فطرت و طبیعت، و به پیروى از دستور حق و روش انبیاء الهى ازدواج کردند، و از پرتگاه عذاب الهى، و شرارت باطن، و بند خطرناک شیطان، و دچار شدن به لعنت خدا، که همه و همه از اوصاف مرد و زن عزب است نجات پیدا کردند، و در سایه ازدواج به آرامش فکرى، و امنیت باطنى دست یافتند، و بر مشکلات ناشى از عزب بودن فائق آمدند، و از درد سر تنها زیستن شفا گرفتند، و به محیطى الهى و ملکوتى رسـیدند، و زمینه تفکر صـحیح و آینده نگرى براى آنان فراهم شد، و طغیان شهوات و غرائز فرو نشست، بدون تردید راه براى شکوفائى استعدادهاى نهفته در باطن باز مى شود، و بر درخت زندگى محصولات و ثمرات و نتائج عالى مى نشیند.

بسیارى از رجال دانش، و مردان بزرگ، و دانشـمندان و علماى اسلامى پس از ازدواج راه صد ساله را یک شبه طى کردند، و در سایه ازدواج که موجب آرامش و امنیّت خاطر آنان گردید به مقامات بلند و بزرگى از علم و دانش رسیدند، و در علم و تقوا، پاکى و کرامت و خدمت و عبادت زبانزد خاص و عام شدند.

در کتاب زندگانى آیت اللّه بروجردى در صفحه 95 مى خوانیم: در سال 1314 که بیست و دو بهار عمر را پشت سر مى گذاشت، پدرش نامه اى به وى نوشت، و او را به بروجرد احضار کرد، او گمان مى کرد پدرش مى خواهد او را براى ادامه تحصیل به نجف اشرف که بزرگترین حوزه علمیه شیعه بود بفرستد، ولى پس از ورود و دیدار پدر و بستگان، مشاهده مى کند که به عکس انتظار وى، مقدمات ازدواج و تاهلش را فراهم کرده اند.

از این پیش آمد اندوهگین مى شود، و چون پدرش متوجه مى گردد و علت اندوه و تاثّر او را مى پرسد مى گوید: من با خاطر آسوده و جدیت بسیار سرگرم کسب علم بودم، ولى اکنون بیم آن دارم که تاهل میان من و مقصودم حائل گردد، و مرا از تعقیب مقصود و نیل به هدف باز دارد.

پدر به وى مى گوید: فرزند این را بدان که اگر به دستور پدرت رفتار کنى امید است که خداوند به تو توفیق دهد تا بتوانى به ترقّیات مهمّى که در نظر دارى نائل شوى، احتمال این را هم بده که اگر ترتیب اثر به این آرزوى پدر ندهى، با همه جدیّتى که در تحصیل دارى بجائى نرسى!!

گفته پدر تاثیر به سزایى در وى مى بخشد و او را از هر گونه تردید بیرون مى آورد و سرانجام پس از ازدواج و اندکى توقف مجدداً به اصفهان برگشته پنج سال دیگر به تحصیل و تدریس علوم فنون مختلفه اهتمام مىورزد.

همسر وفادار و هم کفو او در اصفهان آنچنان وسائل راحت و آرامش و امنیت آن مرد بزرگ را فراهم مى آورد، و به عنوان یارى مهربان، معاونى شفیق، خدمتگزارى متین، دلسوزى مهربان، زمینه انواع ترقیات شوهر گرانمایه اش را تحقق مى دهد، که در آن پنج سالى که در اصفهان با آن زن باکرامت مى زیست از علوم و فنون متداول بهره ها گرفت، و چنان با نشاط و پشتکار مشغول تحصیل بوده که بعضى شبها تا سپیده دم سرگرم مطالعه بوده است، بطورى که خود آن بزرگ مرد بارها مى فرمود، در مواقع بیکارى به حفظ قرآن مجید همت مى گماشت و در نتیجه توانست در عرض مدتى که در اصفهان بود از اوّل تا آخر سوره برائت راحفظ کند، و تا آخر عمر نیز آن را از حفظ داشت و پیوسته به حفظ و قرائت و مداومت آن اهتمام مى ورزید!

مرحوم علامه طباطبائى صاحب تفسیر قّیم المیزان، قسمتى از کمالات و ترقیات علمى و معنوى خود را مرهون همسر باکرامت خویش مى دانستند.

آرى ازدواج علت آرامش و امنیت، و زمینه تحقّق کمالات، و شکوفائى استعدادهاست.

 کوشش براى خانه و خانواده عبادت استازدواج و همسردارى و توجه به امور فرزندان علاوه بر آثار مثبت دنیایى، ثمرات عجیب معنوى براى انسان دارد.

کار و کوشش مادى در جهت تامین زن و فرزند، در فرهنگ پاک اسلام عبادتى بزرگ و مساوى با جهاد در راه خدا شمرده شده، تا جائى که از معصوم روایت شده:

َالْکادُّ عَلى عِیالِهِ مِنْ حِلّ کَالْمُجاهِدِ فى سَبیلِ اللّهِ.[8]

آنکه براى تامین خانواده اش زحمت مى کشد، تا از حلال خدا نفقه آنان را فراهم کند، مانند مجاهد در راه خداست.

از آنجا که رعایت حق زن و فرزند، و توجه به امور معنوى آنان و رعایت حق شوهر از جانب زن، و حق فرزند از طرف مادر کارى دشوار و سنگین است، و در حقیقت اجراى دستور حضرت حق است، همانند کوشش براى تامین امور مادى آنان عبادت، و موجب  اجر و ثواب اخروى است.

پرورش نسل صالح، و تحویل دادن فرزندان شایسته و نیکوکار، امرى مهم و باعث جلب رضایت حضرت حق است.

خانه و اهل خانه را از فساد و افساد دور داشتن، و فراهم کردن زمینه رشد و تربیت و تکامل زن و فرزند از اهمّ امور، و از بهترین نوع عبادت و بندگى خداست.

امام چهارم(علیه السلام) در گفتار حکیمانه اى فرموده اند، هر کس نسبت به زن و فرزند سفره مادى و معنوى را کامل و تمام بیندازد، به خوشنودى حق از دیگران نزدیکتر است.[9]

در هر صورت جامعه میوه و ثمره خانه است، و وکیل و وزیر و رئیس جمهور و کارگزاران یک ملت ریشه در خانه و خانواده دارند، و منبع اصلى تربیت و شکل گیرى آنان خانه و کارگردانان خانه هستند، خانه به مانند یک زمین است، اگر زمین جداى از حق و حقیقت باشد کویرى نمک زار است که سنبل و گل نخواهد داد، و اگر زمین متصل به حق و حقیقت باشد، توقع سنبل و گل از آن توقعى معقول و منطقى است.

سعادت و شقاوت انسان در درجه اول از پدر و مادر به انسان منتقل مى شود، اگر پدر و مادر در تحقق سعادت فرزند بکوشند دست به عبادتى بزرگ زده و از منافع ابدى ازدواج بهره گرفته اند، و اگر عامل شقاوت شوند از شجره طیّبه ازدواج منفعت نبرده بلکه با دست خود سفره خسارت خویش را پهن کرده اند.

به همین خاطر در روایات عالى اسلامى از رسول حق نقل شده:

الشَّقِىُّ مَنْ شَقِىَ فى بَطْنِ اُمِّهِ، وَالسَّعیدُ مَنْ سَعِدَ فى بَطْنِ اُمِّهِ.[10]

ریشه شقاوت هرکس شقى است در سرزمین وجود مادر، و سعادت سعید از باطن مادر است.

و به قول شاعر بزرگ کلیم کاشانى: (از کوزه همان برون تراود که در اوست)

تا در کوزه وجود فرزند، پدر و مادر چه ریخته باشند و مغز و اعصاب و مشاعر و قلب فرزند را با چه مسائلى شکل داده، و به سوى چه برنامه هائى سوق داده باشند.

 

در مسئله ازدواج والاترین هدف را منظور داشته باشید هدف انسان از ازدواج باید هدفى معنوى و مقدس و پاک باشد، ازدواج باید براى اطاعت از دستور حق، و پیروى از روش انبیاء، و براى تامین سعادت همسر، و تربیت الهى و ملکوتى فرزندان صورت بگیرد.

زن و مرد در مسئله ازدواج باید خود را آماده ورود در یک عبادت بزرگ کنند.

زن و مرد باید در ازدواج خوشنودى حق را منظور نظر بدارند، و بدانند که هر دوى آنان از طریق صلب و رحم امانتدار حضرت حقند.

باید بدانند که فرزند آنان که امانت حق است در مّدتى کوتاه مهمان صلب پدر، و بین شش تا نه ماه مهمان رحم مادر است، و در این دو مدت با گیرندگى  دقیقى که حضرت حق به وى عنایت فرموده از تمام وجود پدر و مادر تمام حالات و مشخصات را بدون اختیار به خود منتقل مى نماید.

نقل مى کنند رسول حق به زنان باردار اجازه مى دادند گاهى به تماشاى جبهه حق علیه باطل بیایند، تا مناظر زیباى جهاد و شمشیر زدن در راه حق ر اببینند، و به شعارهاى الهى و ملکوتى رزمندگان گوش جان بسپارند، تا از طریق دیده و شنیده خود فرزند در رحم را تغذیه کنند، براى اینکه طفل، در رحم مادر موجودى ورزیده شود، و شجاع و باهمت و همراه با آواى ملکوتى رشد کند.

مگر نشنیده اید قبل از تکّون وجود فاطمه در صلب رسول حق، از جانب خداوند به پیامبر دستور چهل روز روزه داده شد، و افطار شب آخر از غذاى بهشتى تناول فرمود، آنگاه نطفه آن دختر والا به رحم مادر منتقل شد!!

واسطه بین شما و ازدواج چشم نباشد، دلال ازدواج شهوت نباشد، هدف از ازدواج رسیدن به مال و ثروت و مقام و جاه از جانب خانواده طرف مقابل نباشد، رسیدن به چهره زیبا و ظاهر فریبنده هدف این برنامه نباشد، که این امور تاکنون نشان داده عاقبت خوشى نداشته، و ثمره و میوه آن اندک بوده است.

بیائید خدا و معنویت و عبادت، و کوشش براى رعایت حق همسر، و تربیت اولاد صالح و خلاصه جلب رضاى حق را در مسئله ازدواج هدف قرار بدهید، تا ثمره این ازدواج منافع ابدى و دائمى باشد.

لذت و تمتع و شهوت حلال را تابع این اهداف والا و آسمانى قرار دهید، تا لذت و تمتع کامل گردد و از همان لذت و شهوت هم اجر اخروى نصیب خود کنید.

ازدواج اگر الهى باشد راه به طلاق پیدا نمى کند، پیوند الهى و ملکوتى دائمى و همیشگى است.

آنکه براى خدا ازدواج مى کند، حق همسر را با تمام وجود رعایت مى نماید، و کمترین آزارى از ناحیه او به همسر وارد نمى شود.

حفظ آبروى همسر در برابر فرزندان و بستگان واجب شرعى است، و تحقیر زن از جانب شوهر و شوهر از جانب زن حرام الهى است.

مردان و زنان مسلمان باید ازدواج امیرالمومنین و حضرت زهرا(علیهما السلام) را اسوه و سرمشق خود قرار دهند، آن ازدواج والائى که براى خدا صورت گرفت، و اهداف الهى و عرشى در آن منظور شد، و ثمره آن فرزندانى پاک، الهى، و ملکوتى شد.

روایات شیعه آیات زیر را به این ازدواج پاک تاویل کرده اند:

مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ، یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُوْلُوُ وَ الْمَرْجانُ.(11)

دو دریا را به هم درآمیخت و میان آن دو دریا فاصله اى است که تجاوز به حدود یکدیگر نمى کنند، از آن دو دریا لولو و مرجان بیرون مى آید.

منظور از دو دریا، وجود امیرالمومنین و فاطمه زهرا است، که دو دریاى معرفت، بینش، حلم، صبر، ایمان و بصیرت اند، و مقصود از برزخ و فاصله رسول باکرامت اسلام، و معناى لولو و مرجان حضرت حسن و حسین(علیهما السلام) است.[12]

نظام خانواده باید یک نظام صد در صد اسلامى و الهى باشد، تا رحمت و لطف حضرت حق را به سوى خود جلب و جذب کند.

اگر در ازدواج از سنن ناپسند، و عادات غیرالهى، و شرایط شیطانى و خلاصه از فرهنگ جاهلى فرهنگى که میراندن آن را رسول خدا در یک فرمان قاطع  دستور داده(اَمِتْ اَمْرَ الْجاهِلِیِّهِ اِلاّ ما سَنَّهُ الاِْسْلامُ.[13])پرهیز نشود، زشتى ها چهره نشان مى دهند، ومیوه این درخت آلوده تلخ خواهدشد.

 نظام خانواده در مغرب زمیننظام خانواده در اروپا و آمریکا نظامى غلط است، بى پایه و بدون محتواست.

تقلید از نظام خانوادگى مغرب زمین تقلیدى نابجا، و هموار کردن راه حیات براى افتادن در چاه بدبختى است.

آنان از ازدواج هدفـى مقدس و پاک ندارند، واسطه ازدواج زن و مرد آنجـا فقـط و فقط شهوت و ارضاء غریزه است، آنجا زن و مرد شایسته و صالح بسیار کم است، به همین خاطر فساد و افساد از سر و روى اروپا و آمریکا مانند باران مى ریزد.

مردان در مغرب زمین به طور اکثر، و زنان بطور اغلب پس از گذراندن دوران فساد، و رفاقت هاى نامشروع با یکدیگر ازدواج مى کنند، و ثمره خود را پس از ولادت به شیرخوارگاه سپرده، و سپس بدون اینکه مهر پدرى و محبت مادرى را چشیده باشد، و منبعى از عواطف و احساسات پاک گشته او را تحویل مى گیرند، و سر هر سفره فسادى مى نشانند، آنگاه وى را به مدرسه مى سپارند تا آهنگى از تربیت ظاهر را طى کند، و به اصطلاحاتى چند آشنا گردد، آنگاه در سن هیجده سالگى وى را از خود مى رانند و به امید محیط و جامعه رهایش مى نمایند!

آنان اگر اخلاق به فرزندان خانه و مدرسه بیاموزند، اخلاق ژنتلمنى است، اخلاق اقتصادى و جلب مادّیت است، به ریشه هاى باطن و حقایق درون توجه ندارند، و از تربیت انسان قابل قبول عاجزند.

مگر نمى بینید وقتى تشکیل جامعه و دولت مى دهند، جامعه منبع فساد و دولت منبع استعمار و استثمار مستضعفان روى زمین است.

جنایاتى که فارغ التحصیلان خانه و مدرسه و دانشگاه هاى مغرب زمین کرده اند تا قیامت قابل جبران نیست.

اگر اوقاتى باوقار و آرام و متین باشند، و خود را مودب و آراسته نشان دهند، به خاطر این است که طعمه نیافته، و لقمه چرب و لذیذ ندیده اند، داستان آنان شبیه به این داستان است که مردى به دوستش گفت گربه اى را به مبادى آداب آراسته ام، و آن حیوان را تربیت کرده تا جائى که بر سر سفره اى که انواع غذاها قرار دارد شمعى به دست او مى دهم تا مهمانان در پرتو آن شمع از آن سفره بهره مند شوند، رفیقش گفت به این ویژگى و به این آراستگى گربه نمى توان اطمینان کرد، مرا دعوت کن تا بر سر آن سفره این مسئله را به تو ثابت کنم، از وى دعوت کرد، گربه را بر سر سفره دید که چشم طمع و پاى حمله از غذاهاى سفره بریده، و شمعى براى روشنائى اطاق و دید مهمانان به سفره بدست دارد، در گرمى اوضاع موشى را از جیب خود درآورد و به وسط سفره گذاشت، موش مى خواست فرار کند، گربه شمع رابه یک طرف انداخت و همچون شیر ژیان به وسط سفره پرید، نظام سفره را براى گرفتن موش به هم زد، و اوقات خوش صاحبخانه و مهمانان را تلخ نمود!

آرى تربیت اروپا و مغرب زمین تربیت گربه اى است، تا غذاى خاص خود را به خیال خود نبیند، آرام و مودب هستند، چون چشمشان به طلا و نفت و سایر معادن ملل ضعیف بیفتد، براى بلعیدن حق دیگران، چراغ تربیت را به زمین انداخته و همچون حیوان درنده اى، به تمام حیثیات مادى و معنوى ملل ضعیف حمله مى کنند، و براى امور مادى از میان جوى خون بى گناهان عبور مى کنند.

کثرت فساد و افساد، غلبه شهوات حرام، اخلاق زشت، قتل و غارت، فحشا و منکرات، در ملل مغرب زمین محصول خرابى نظام خانه و خانواده است.

اگر بیوت اروپا و آمریکا بیوت بارفعت، و بیوت غرق ذکر حق، و بیوت تسبیح حضرت معبود بود، محصولات آن بیوت انسانهائى والا و باکرامت و رشید و باعاطفه و متخلّق به اخلاق حق بود، ولى چون بیوت مغرب زمین از حق و حقیقت دور است، ثمرات آن تلخ و بدبو و بدمزه است، و چنین نظام ازهم پاشیده اى قابل سرمشق قرار دادن نیست، کسانى که از آنان پیروى مى کنند بدتر از آنان خواهند شد.

1-     نور/36.

2-     ازدواج در اسلام/26.

3-     بحار، ج 100، ص 220 ـ 221.

4-     همان .

5-     ازدواج در اسلام، ص 27.

6-     همان.

7-     نساء/28.

8-     بحار، ج 101، ص 72.

9-     بحار، ج 101، ص 73.

10- بحار، ج 5، ص 157.

11- الرحمان/ 19.

12- نور الثقلین، ج 5، ص 191، حدیث 19.

13- بحار، ج 77، ص 128، روایت 32، باب 6.